نمايش نسخه نهائي : ياران چه غريبانه, رفتند از اين خانه
mm-bb
Saturday 31 May 2003, 09:14PM
بنام خدا
من اين شعر خواندنى را خيلى دوست دارم و ميخوام كه شما هم نطر تان در بارهءاش بنويسيد :
ياران چه غريبانه, رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما, هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان, خون است به دلهامان
فرياد و فغان دارد دردىكش ميخانه
هر سوى نظر كردم, هر سوى گذر كردم
خاكستر و خون ديدم ويرانه به ويرانه
افتاده سرى سويى, گلگون شده گيسويى
ديگر نبود دستى تا موى كند شانه
تا سر به بدن باشد, اين جامه كفن باشد
فرياد اباذرها, ره بسته به بيگانه
لبخند و سرورى كو, سرمستى و شورى كو
هم كوزه نگون گشته, هم ريخته پيمانه
أتش شده در خرمن, واى من و واى من
از خانه نشان دارد خاكستر كاشانه
اي واى كه يارانم, گلهاى بهارانم
رفتند از اين خانه, رفتند غريبانه
------
شعر: پرويز بيگى حبيب آبادى
صبح
Sunday 1 June 2003, 12:08PM
http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/Az_Karkhe.mid
اتل متل يه بابا
كه اسم او احمده
نمره جانبازيهاش
هفتاد و پنج درصده
اونكه دلاوريهاش
تو جبهه غوغا كرده
حالا بياين ببينين
كلكسيون درده
اونكه تو ميدون مين
هزار تا معبر زده
حالا توي رختخواب
افتاده حالش بده
بابام يادگاري از
خون و جنگ و آتيشه
با ياد اون موقعا
ذره ذره آب ميشه
آهاي آهاي گوش كنين
درد دل بابارو
ميخواد بگه چه جوري
كشتند بچههارو
«هيچ ميدوني يعني چي
زخميهارو بياري
يكي يكي روبازو
تو آمبولانس بذاري
درست جلوي چشمات
يه خورده او نطرفتر
با شليك مستقيم
ماشين بشه خاكستر»
گفتن اين خاطره
بدجوري ميسوزوندش
با بغض و ناله ميگفت
كاشكي كه پر نبودش
آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسته
هيچ تا حالا شنيدي
تانكها بشن قنّاصه؟
ميدوني بعضي وقتا
تانكا قناصه بودن
تا سري رو ميديدن
اون سرو ميپروندن
سه راه شهادت كجاست؟
ميدوني دوشكا چيه؟
ميدوني تانك يعني چي؟
يا آرپيجي زن كيه؟
آرپيجي زن بلند شد
«ومارميت» رو خوند
تانك اونو زودتر زدش
يه جفت پوتين ازش موند
يه بچه بسيجي
اونور ميدون مين
زير شينهاي تانك
لِه شده بود رو زمين
خودم تو ديدهباني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو ميديدم
تو گودي قتلهگاه
آرپيجي تو سرش خورد
سرش كه از تن پريد
خودم ديدم چند قدم
بدون سر ميدويد
هيچ ميدوني يه گردان
كه اسمش الحديده
هنوزم كه هنوزه
گم شده ناپديده
اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي قبوله
ديدم كه يك بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله وايستاد
زُل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومدو
از دو چشم مردونه
گذشت و يك بوسه زد
بوسهاي عاشقونه
عاشقي يعني اينكه
چشمهايي كه تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چندش مياره امروز
اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
بجاي مردم خدا
مشتري چشماشه
يه شب كنار سنگر
زير سقف آسمون
مياي پيش رفيقت
تو اون گلوله بارون
با اينكه زخمي شده
برات خالي ميبنده
ميگه من كه چيزيم نيست
درد ميكشه ميخنده
چفيه رو ور ميداري
زخم اونو ميبندي
با چشماي پر از اشك
تو هم به اون ميخندي
انگاري كه ميدوني
ديگه داره ميپّره
دلت ميگه كه گلچين
داره اونو ميبره
زُل ميزني تو چشماش
با سوز و آه و با شرم
بهش ميگي داداش جون
فدات بشم دمت گرم
ميزني زير گريه
اونم تو آغوشته
تو حلقه دستاته
سرش روي دوشته
چون اجل معلق
يه دفعه يك خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي تنش ميكاره
يهو جلو چشماتو
شره خون مي گيره
برادر صيغهايت
توبغلت ميميره
هيچ ميدوني چه جوري
يواش يواش و كمكم
راوي يك خبرشي
يك خبر پراز غم
به همسفر رفقيت
كه صاحب پسر شد
بري بگي كه بچه
يتيم و بيپدر شد
اول ميگي نترسين
پاهاش گلوله خورده
افتاده بيمارستان
زخمي شده، نمرده
زُل ميزنه تو چشمات
قلبتو ميسوزونه
يتيمي بچه شو
از تو چشات ميخونه
درست سال شصت و دو
لحظة تحويل سال
رفته بوديم تو سنگر
رفته بوديم عشق و حال
تو اون شلوغ پلوغي
همه چشارو بستم
دستهاتوي دست هم
دورسفره نشستيم
مقلب القوب رو
با همديگر ميخونديم
زوركي نقل ونبات
تو كام هم چپونديم
همديگر و بوسيديم
قربون هم ميرفتيم
بعدش برا همديگر
جشن پتو گرفتيم
علي بود و عقيلي
من بودم و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين و رضا
حالا ازاون بچه ها
فقط مرتضي مونده
همونكه گازخردل
صورتشو سوزونده
آهاي آهاي بچه ها
مگه قرار نذاشتيم
هميشه با هم باشيم
نداشتيما، نداشتيم
بياين برا مرتضي
كه شيميايي شده
جشن پتو بگيريم
خيلي هوايي شده
ميسوزه و ميخنده
خيلي خيلي آرومه
به من ميگه داداش جون
كار منو تمومه
مرتضي منم ببر
يا نرو، پيشم بمون
ميزنه تو صورتش
داد ميزنم مامان جون
مامان مياد ودست
بابا جون و ميگره
بابام با اين خاطرات
روزي يه بار ميميره
فقط خاطره نيست كه
قلب اونو سوزونده
مصلحت بعضيها
پشت اونو شكونده
برا بعضي آدما
بندههاي آب و نون
قبول كنين به خدا
بابام شده نردبون
آناهيــــــتا
بهزاد
Sunday 1 June 2003, 12:13PM
چه عجب جناب ام ام بي بي پارسال دوست امسال هيچي!
رسيدن به خير مدت زيادي بود تشريف نداشتين؟
بهزاد
Sunday 1 June 2003, 12:18PM
جناب صبح واقعا شعر قشنگ و گريه داري بود. دستت درد نكنه.
البته من قبلا هم اين شعر رو ديده بودم. ظاهرا يه چندتاي ديگه هم داره. اگه اونها رو هم بذارين ممنون ميشم.
mm-bb
Monday 2 June 2003, 12:28PM
برادر عزيز بهزاد
من هميشه دوستتون هستم . و در خدمت شما خواهم بود . درست است كه مدت زيادي هيچيز ننوشتم اما هميشه موضوعاتي كه در اين باشگاه نوشته شده ميخوانم .
برادر عزيز صبح
( واقعا شعر قشنگ و گريه داري بود. دستت درد نكنه.)براستي اين يكي از جالبترين شعر كه ميبينم . خدا شما رو نگهدار
صبح
Monday 2 June 2003, 03:53PM
سلام رفقا :)
اين شعر به من ايميل شده بود و فقط همين يكي بود ... ديگه ندارم :)
mm-bb
Thursday 5 June 2003, 12:38PM
سلام به شما
برادر عزيز بهزاد
فكر ميكنم كه من اين مجموعه رو دارم
اينجا بخش دوّومش :
اتل متل يه بابا-(2)
اتل متل يه بابا...
اتل متل يه بابا
كه اون قديم قديما
حسرتشو مى خوردن
تمومى بچه ها
اتل متل يه دختر
در دونه باباش بود
هر جا كه بابا مى رفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته رفيقاش
بابا چه مهربون بود
يه روز آفتابى
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترُ جا گذاشتش
چه روزهاى سختى بود
اون روزهاى جدايى
چه سالهاى بدى بود
ايّام بى بابايى
چه لحظه سختى بود
اون لحظه رفتنش
ولى بدتر از اون بود
لحظه برگشتنش
هنوز يادش ترفته
نشون به اون نشونه
اونكه خودش رفته بود
آوردنش به خونه
رهرا به سلام كرد
بابا فقط نگاش كرد
اداى احترام كرد
بابا فقط نگاش كرد
خاك كفش بابارو
سرمه تو چشاش كرد
هى بابارو بغل كرد
بابا فقط نگاش كرد
زهرا براش زبون ريخت
دو صد دفعه صداش كرد
پيش چشاش ضجّه كرد
بابا فقط نگاش كرد
اتل متل يه بابا
يه مرد بى ادعا
مى خوان كه زود بميره
تموم خواستگارا
اتل متل يه دختر
كه بر عكس قديما
براش دل مى سوزونن
تمومى بچه ها
زهرا به فكر باباش
بابا به فكر زهرا
گاهى به فكر ديروز
گاهى به فكر فردا
يه روز مى گفت كه خيلى
براش آرزو داره
ولى حالا دخترش
زيرش لگن مى ذاره
يه مى گفت دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولى حالا دخترش
ميگه به پات مى شينم
مى گفت برات بهترين
عروسى رو مى گيرم
ولى حالا مى شنوه
تا خوب نشى نميرم
وقت غذا كه مى شه
سرنگ ور مى داره
يه زرده تخم مرغ
توى سرنگ مى ذاره
گوشه لُپ باباش
سرنگ و مى فشاره
براى اشك چشماش
هى بهونه مياره
«غصه نخور بابا جون
اشكم مال پيازه»
بابا با چشماش مى گه
خدا برات بسازه
هر شب وقتى بابارو
مى خوابونه توى جاش
با كلى اندوه و غم
ميره سر كتاباش
حافظُ ور مى داره
راه گلوش مى گيره
قسم مى ده حافظُ
خواجه بابام نميره
دو چشمشُ مى بنده
خدا خدا مى كنه
با آهى از ته دل
حافظُ وا مى كنه
فالُ و شاهد فال
به يك نظر مى بينه
نمى خونه، چرا كه
هر شب جواب همينه
ديشب كه از خستگى
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب چه خواب
قشنگى رو ديده بود
تو يك باغ پر از گل
پر از گل شقايق
ميون رودى بزرگ
بهزاد
Saturday 7 June 2003, 06:40PM
ممنون از محبت شما
منتظر بقيه اش ميمونم
اوشو
Friday 6 February 2004, 08:03PM
تقديم به مولای عاشقان
همه ميخانه ها را درب بستند
علی را فرق در مسجد شکستند
چه فرقی می کند سر يا شقيقه
تمام عاشقان را چشم بستند
:rolleyes::rolleyes::rolleyes:
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.