PDA

نمايش نسخه نهائي : درد دل


ghadem
Monday 7 April 2008, 06:32PM
*بنام خداي شهيدان*





مي نويسم براي برادر شهيدم....سردار شهيد مهدي زين الدين .


برادري که در سال هايي نه چندان دور در همين سرزمين زندگي مي کردو و با نفس هايش زمين را معطر مي کرد...


برادري که دلش پر از ياد خدا بود....


برادري که صبح هاش رو با ياد مولاش مهدي (عج) آغاز مي کرد ...


برادري که حالا ديگه نيست ....برادري که مطمئنا تا ابد زنده است ، اما جسمش ديگه نيست تا رفع بلا از زمينيان کنه !


حاج مهدي عزيزم ،در روزگاري تو رو پيدا کردم که تو ديگه نبودي ...نفس هات نبود ...فقط چند تا عکس بود و چندتا کتاب که تو در قالبش نمي گنجيدي ....در روزگاري تو رو يافتم که ديگه چشمان آسماني و نافذت که هميشه از خوف خدا گريان بود ،نيست تا نگاهم کنه ...حالا سالروز شهادتت شده و من دلم پر از غصه است اما نمي دونم چطور بايد بگم ...


آخه مي دوني چه شده ؟! روزگار خيلي عوض شده داداش مهدي ...


ديگه حرف زدن از شهدا يعني جا موندن از قافله ي پيشرفت و تمدن ،يعني ديوونگي ...ديگه کسي نميگه شهيد واسه چي رفت و آرمانش چي بود ؟؟ اصلا شهيد کيه ؟؟


ديگه کسي براش اهميت نداره که مادر و پدر همون شهدايي که قرار بود جاي خالي بچه اش رو واسشون پر کنيم ،چه بلايي سرشون مياد ....


ديگه چادرهاي مشکي که يادآور چادر خاکي بي بي دو عالم بود خريداري نداره ،هر کي هم بپوشه ميشه اُمُل ! ....


داداش خوش به حالت که نيستي اين اوضاع رو ببيني ....!!


نيستي ببيني روسري همه دخترا عقب نشيني کرده و مانتوها و شلواراشون آب رفته....داداش اينجا کسي معجر از سر کسي نکشيد ، اينجا خودشون معجر از سر کشيدن !! همه اون خون هاي سرخ رنگ شماکه قرار بود به سياهي چادرهاي خواهرهاتون به امانت بسپاريد،شده رنگ و لعاب روي صورتهاشون !!


نيستي ببيني پسرها زير ابرو ميگيرن ،آرايش مي کنن،ساعتها وقتشون رو صرف موهاشون ميکنن ، و....!! يه روزگاري پسرهاي با غيرتي بودند که همه هم و غمشون دفاع از کشور و دين و ناموس اين ملت بود، اما حالا خيلي از پسرها ،خودشون شدن مخل آسايش اين مردم !!


حالا گوش اين مردم پُر شده از آهنگ ها و ترانه هاي غربي ...ياد اونايي بخير که گوششون با نواي "يا حسين " و "يا حيدر "و "يا زهرا " آشنا بود ...ياد اونايي بخير که بجاي زنگ موبايل و اس ام اس و... با صداي دعاي صباح و دعاي عهد از خواب بيدار مي شدند ....ياد اونايي بخير که قوت قلب رهبر و مردمشون بودند ...ياد همه شهدا بخير ...


حالا خيلي چيزا عوض شده ...حالا پير ما سيد علي خيلي تنها شده ...حالا قلب امام زمان (عج) به درد اومده و بي يار مونده ...حالا پسر شيعه ميره دختر غير مسلمان ميگيره و خودشم مسلموني رو رها ميکنه!!حالا کسي جرات نداره امر به معروف و نهي از منکر کنه ، چون يا کشته ميشه يا کتک ميخوره !! حالا .....


داداش عزيزم ،حرف زياده و دلم پُر ولي مجالي نيست ...در آخر ميگم :داداش مهدي عزيزم شهادتت مبارک .برامون دعا کن ...

کاوشگر
Monday 7 April 2008, 08:32PM
هنگام جنگ دادیم صد ها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در یان زمانه ناگه ، چادر لباس جین شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای ، جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ور افتاد، جایش فوکول در آمد
سارا به قول دشمن از املی در آمد

دارا و گوشواره ، حقا که شرم دارد!
در دستهایش امروز ، او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک
بدم المظلوم یا الله ، عجل فرجه ولیک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آنها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!

ابوالفضل سپهر

کاوشگر
Monday 7 April 2008, 08:35PM
عمو قادم بحث خیلی قشنگی رو شروع کردی ، امسال اولین بار بود که رفته بود م مناطق جنگی ، اولین بار بود با شهیدان آشنا می شدم ، منی که چند وقتی بود خودمو ، صفامو، پاکیمو ،و .. گم کرده بودم. تو سرزمین شلمچه ، روی اون خاک غریب خود به خود زانوهام سست شد و نشستم روی خاکش همون لحظه بود که حس کردم باید یه چیزایی رو قول بدم ، حس کردم دیگه نباید بترسم، من می تونم!
حس کردم اونا روی من حساب کردند که منو تا اینجا اووردن . دلمو زدم به دریا و گفتم: شهدا ! قول می دم ! قول می دم که خودم رو اصلاح کنم ، قول می دم که سعی کنم ، تمام سعی ام رو بکنم که اخلاق و رفتارم رو مثل شما ها کنم ! فقط یه شرط داره! باید برام دعا کنید. دعاکنید که زیر قولم نزنم ! دعا کنید جوری بشم که به درد آقام بخورم ، مثل شوماها. دعا کنید بتونم حافظ دین و انقلابم باشم همانطوری که شماها بودید. آخرشم برام دعا کنید که ان شاءالله شهید بشم.
می دونم دارید صدامو می شنوید ، پس برام دعا کنید.

کاوشگر
Monday 7 April 2008, 08:35PM
یه خاطره ی جالب براتون تعریف کنم ؟

کاوشگر
Monday 7 April 2008, 08:42PM
دو تا دختر خانم همراه ما بودند ، از اون جیگولو ها ، از نوع خفنش ، توی این سفر همش می گفتم اینا چه جوری همراه ما اومدند ، با چه نیتی ، خیلی برام سوال بود . روز آخر سفر که رفته بودیم فکه ، وقت برگشتن دیدم یکیشون روی خا کها افتاده و داره گریه می کنه ، با تعجب بهش نگاه کردم ، باورم نمی شد ، این همون دختری یه که وقتی ما گریه می کردیم ، ما رو مسخره می کرد، رفتم کنارش نیشتم ، یه کم که آروم شد ازش پرسیدم چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟ گفت امروز آخرین روز سفرمون بود ، اینجا نشسته بودم داشتم با خدا حرف می زدم که من تو زندگی خیلی سختی کشیدم باید از کی بخوام که کمکم کنه ، از کی بخوام که دستم رو بگیره ؟ یه دفعه یه پارچه ای (اون پارچه دستش بود و خیس از اشک ) جولوی پام افتاد ، روی پارچه نوشته شده بود السلام علیک یا ابا عبدالله .

ghadem
Monday 7 April 2008, 09:01PM
برادر از همراهیت مچکرم معلومه که اهل دلی:smile28:منم خیلی دلم میخواد برم ولی پایه ندارم
در ضمن هیچوقت اینجور آدمها رو از خودتون نرانید بلکه اونا رو به دامان پر مهر دین وایمان دعوت کنید .برای توبه دست خدا به سمت ما دراز است فقط کافیست آن را حس کنیم و بگیریم و برای توبه هیچوقت دیر نیست.اصلا شاید این خواست خدا یا شهدا بوده که اونا همراه شما بیان تا وسیله ای برای هدایتشون باشه

ومن الله توفیق:smile07:

ghadem
Monday 7 April 2008, 09:07PM
دوست عزیزتوی این آدرس بقیه دوستان ومن خاطرات شهید زین الدین رو قرار دادم اگه وقت کردی یه سری بزن
http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=11350&page=2

کاوشگر
Thursday 10 April 2008, 09:41AM
خواهر از همراهیت مچکرم معلومه که اهل دلی:smile28:منم خیلی دلم میخواد برم ولی پایه ندارم
در ضمن هیچوقت اینجور آدمها رو از خودتون نرانید بلکه اونا رو به دامان پر مهر دین وایمان دعوت کنید .برای توبه دست خدا به سمت ما دراز است فقط کافیست آن را حس کنیم و بگیریم و برای توبه هیچوقت دیر نیست.اصلا شاید این خواست خدا یا شهدا بوده که اونا همراه شما بیان تا وسیله ای برای هدایتشون باشه

ومن الله توفیق:smile07:

Mr.Dambalos
Thursday 10 April 2008, 10:41AM
قادم جون من درد تو رو دارم اگه خواستی پایتم تا آخر

hamidcom
Thursday 10 April 2008, 12:25PM
کسایی که اون موقع رفتند و جنگیدند ،آدم های پاکی بودند.دلشون برای مملکتشون می سوخت.چون می خواستند اسلام رو نجات بدهند.چون می خواستند یه کشور خوب داشته باشند.بدون دروغ. بدون رشوه . بدون ستم. بدون ظلم. بدون ریا .بدون فقر.و بدون هر چی بدییه.ای کاش همیشه مملکت ما و همه مملکت ها اینجوری بودند.
یادشان گرامی-فکر کن الآن همشون دارن اون دنیا صفا می کنن.


ديگه چادرهاي مشکي که يادآور چادر خاکي بي بي دو عالم بود خريداري نداره ،هر کي هم بپوشه ميشه اُمُل ! ....

اگه اینجوری باشه که پس باید همه سوار اسب باشن و کلاه خود سر بذارن و با نیزه بجنگن و تو مشک اب بخورن.خوب زمانه می گذرد و همه چیز عوض می شود و یکی از میلیون ها چیزی که عوض می شود همین پوشش است ولی پوشش مهم نیست که چادر باشد یا غیره (در حالی که چادر اصلا بد نیست و عالیست)ولی می شود بدون چادر هم آدم خوبی بود و پوشش مناسبی داشت.در حالی که اگر چادر باشد که دیگر بسیار عالی است.
باید دید چی شده که اینجوری شده.باید دید تو این چندین سال برای جوان ها چه کار کرده اند.باید دید چه جوری فرهنگ سازی شده و کار شده که حالا اینجوری شده.بالاخره هر عملی یک عکس العملی دارد.
نکته هایی که به آنها اشاره کردید بسیار عالیست .شاید خیلی چیزهای مهم تری بود که شما نگفتین و به سادگی نمی شود از آنها گذشت.:)

ghadem
Thursday 10 April 2008, 06:14PM
اولا حجاب برتر چادر است.ببین اگه مردم بخوان بی دین بشن دولت نمی تونه کاری بکنه مثل الان.
ولغزشهای خودمون رو گردن دیگران و دولت نندازیم.ببینیم که خودمون برای خودسازی و رسیدن به خدا چی کار کردیم

کاوشگر
Thursday 10 April 2008, 06:30PM
من و تو هستیم که این مملکت رو می سازیم ، تاکی می خوایم بشینم هی بگیم این مملکت اینجوریه و اونجوری ، تا کی می خوایم انگشت اشاره رو به سمت دیگران بگیریم توجه داشته باشید هنگام اشاره سه انگشت دیگر به سمت خودمان است .

کاوشگر
Thursday 10 April 2008, 06:33PM
اونایی که شهید شدن فهمیدن که برای حفظ کشورشون اون موقع باید از جونشون بگذرند، کار من و تو که امروز سخت تره ، امروز ما هم باید از جونموم بگذریم ولی به یه شیوه دیگه ، الان من و تو جون باید مملکت رو حفظ کنیم .

کاوشگر
Thursday 10 April 2008, 07:30PM
قسمتی از سخنرانی ابوالفضل سپهر
شهید لطف نمی کنه که شهید می شه، وظیفه اوست که در این شرایط سینه سپر کند ، قطعه قطعه بشه و خونش در راه دفاع از دین بریزد ، اما
برادرم ، خواهرم ، اگر وظیفه شهید این است وظیفه من و تو چیست ؟

ghadem
Thursday 10 April 2008, 07:50PM
اول این (http://www.baztab.com/news/16253.php) گزارش بازتاب (http://www.baztab.com/) رو بخونین. خیلی دلم برای « سپهر » سوخت وقتی این خبر رو دیدم. البته از تلویزیون هم پخش شد.
سپهر مرد خیلی جالبی بود. من اون رو از نزدیک هم دیده بودم. اگر شما هم دیده بودینش از رفتنش خیلی ناراحت میشدین. شعر گفتنش منحصر به فرد بود و شعر خوندنش بیشتر. وقتی شعرهاش رو می خوند همه رو مجذوب میکرد. حتی کسانی رو که خیلی به این مسائل معتقد نبودند.یکی از شعرهاش رو اینجا کپی میکنم. میدونم اسکرول صفحه زیاد میشه اما اشکال نداره. شاید این شب شهادتش یک نظری هم به ما و وبلاگمون بکنه. اگر مایل بودید می تونید چند تا دیگه از اشعارش رو اینجا (http://www.sabokbalan.net/eshgh/forumdisplay.php?forumid=32) بخونید:
*
اتل متل يه بابا - دلير و زار و بيمار- اتل متل يه مادر - يه مادر فداكار
اتل متل بچه‌ها - كه اونارو دوست دارن - آخه غير اون دوتا - هيچ كسي رو ندارن
مامان بابا رو مي‌خواد - بابا عاشق اونه - به غير بعضي وقتا - بابا چه مهربونه
وقتي كه از درد سر - دست مي‌ذاره رو گيجگاش - اون باباي مهربون - فحش مي‌ده به بچه‌هاش
همون وقتي كه هرچي - جلوش باشه مي‌شكنه - همون وقتي كه هرچي - پيشش باشه مي‌زنه
غير خدا و مادر - هيچ‌كسي رو نداره - اون وقتي كه باباجون - موجي مي‌شه دوباره
*
دويدم و دويدم - سر كوچه رسيدم - بند دلم پاره شد - از اون چيزي كه ديدم
بابام ميون كوچه - افتاده بود رو زمين - مامان هوار مي‌زد - شوهرمو بگيرين
مامان با شيون و داد - مي‌زد توي صورتش - قسم مي‌داد بابارو - به فاطمه ، به جدش
تورو خدا مرتضي - زشته ميون كوچه - بچه داره مي‌بينه - تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره - بچه‌هاي محله - بابا يه هو دويد و - زد تو ديوار با كله
*
هي تند و تند سرش رو - بابا مي‌زد تو ديوار - قسم مي‌داد حاجي رو - حاجي گوشي رو بردار
نعره‌هاي بابا جون - پيچيد يه هو تو گوشم - الو الو كربلا - جواب بده به گوشم
مامان دويد و از پشت - گرفت سر بابا رو - بابا با گريه مي‌گفت - كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد - خودش خوابيد رو زمين - گفت كه مواظب باشين - خمپاره زد، بخوابين
الو الو كربلا - پس نخودا چي شدن؟ - كمك مي‌خوايم حاجي جون - بچه‌ها قيچي شدن
تو سينه و سرش زد - هي سرشو تكون داد - رو به تماشاچيا - چشاشو بست و جون داد
سوي بابا دويدم - بالا سرش رسيدم - از درد غربت اون - هي به خودم پيچيدم
*
بعضي تماشا كردن - بعضي فقط خنديدن - اونايي كه از بابام - فقط امروزو ديدن
درد غربت بابا - غنيمت نبرده - شرافت و خون دل - نشونه‌هاي مرده
اي اونايي كه امروز - دارين بهش مي‌خندين - براي خنده‌هاتون - دردشو مي‌پسندين
امروزشو نبينين - بابام يه قهرمونه - يه‌روز به هم مي‌رسيم - بازي داره زمونه
موج بابام كليده - قفل در بهشته - درو كنه هر كسي - هر چيزي رو كه كشته
يه روز پشيمون مي‌شين - كه ديگه خيلي ديره - گريه‌هاي مادرم - يقه تونو مي‌گيره
بالا رفتيم ماسته - پايين اومديم دروغه - مرگ و معاد و عقبي - كي ميگه كه دروغه؟

کاوشگر
Thursday 10 April 2008, 08:17PM
می خواستم از شعرهای سپهر با صدای خودش بذارم متاسفانه حجم بیشتر از انچیزی است که سیستم اینجا اجازه می ده ، لینکش رو می زارم
http://www.aviny.com/voice/Defae_moghadas/sepehr.aspx

ghadem
Friday 11 April 2008, 03:25PM
کاربر گرامی اگه متن شعرهارو بذارید هم عده بیشتری میتونن ببینن وهم تاپیک راکد نمیمونه
ومن الله توفیق

کاوشگر
Friday 11 April 2008, 05:38PM
بچه ها تحویل سال
یادش بخیر شملچه
چیده بودیم تو سفره
سربند و یک سرنیزه
بچه ها خیلی گشتن
تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره
کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم
یه کاسه سکه و سنگ
سمبه بجای سنجد
یهسفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد
همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده
همه یک صدا گفتیم
بجای هفتمین سین
تو سفره سر میزاریم
سر کمه؛ هرچیداریم
پای رهبر میزاریم

کاوشگر
Friday 11 April 2008, 05:53PM
http://www.iranclubs.org/forums/attachment.php?attachmentid=7032&stc=1&d=1207923745

ghadem
Friday 11 April 2008, 07:16PM
بهزاد (ابوالفضل) سپهر شاعر جوان و گمنام دفاع مقدس که لحظات و خاطرات دوران جنگ و بعد از آن را به زبانی زیبا، ساده و عامیانه در اشعارش بیان میکرد حدود یکماه قبل از مرگش متوجه عارضه کلیوی خود شد. اما دیگر دیر بود و او هر دو کلیه اش را از دست داده بود. طی روزهایی که در بیمارستان بستری بود دچار سکته قلبی نیز شد. پزشکان معالجش تنها راه نجات او را پیوند کلیه می دانستند ولی فقط به علت فقر مالی از انجام عمل پیوند کلیه باز ماند و سرانجام در 28 شهریور سال 83 و در شب میلاد امام حسین (ع) به دیار باقی شتافت. پیکر مرحوم سپهر در قطعه 44 شهدای گمنام بهشت زهرا به خاک سپرده شد. بعد از فوت ابوالفضل سپهر مجموعه اشعار باقی مانده از او در قالب کتابی با نام «دفتر آبی» منتشر شد. ابوالفضل سپهر گمنام بود و گمنام رفت... روحش شاد و یادش ماندگار باد.

انور محمدی
Friday 11 April 2008, 07:19PM
روحش شاد و خدا بیامرزدش

ghadem
Friday 11 April 2008, 07:21PM
اتل‌ متل‌ توتوله چشم‌ تو چشم‌ گلوله اگر پاهات‌نلرزيدنترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي نلرزيد اصلاً پاهاش جلو گلوله‌وايستادزُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد واز دو چشم‌ مردونه گذشت‌ و يك‌ بوسه‌زدبوسه‌اي‌ عاشقونه

عاشقي‌ يعني‌ اينكه چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز هزار تا مشتري‌داشت چندش‌ مي ارزه‌ امروز

اما غمي‌ نداره چون‌ عاشق‌ خداشه بجاي‌ مردم‌، خدامشتري‌چشماشه

يه‌ شب‌ كنار سنگرزير سقف‌ آسمون مياي‌ پيش‌ رفيقت تواون‌ گلوله‌ بارون

با اينكه‌ زخمي‌ شده برات‌ خالي‌ مي‌بنده ميگه‌ من‌ كه‌چيزيم‌ نيست درد ميكشه‌ مي‌خنده

چفيه‌ رو ور ميداري زخم‌ اونو مي‌بندي با چشماي‌ پر ازاشك تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي

انگاري‌ كه‌ ميدوني ديگه‌ داره‌ مي‌پّره دلت‌ ميگه‌ كه‌گلچين داره‌ اونو مي‌بره

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش با سوز و آه‌ و با شرم بهش‌ ميگي‌داداش‌ جون فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

ميزني‌ زير گريه اونم‌ تو آغوشته تو حلقه‌ دستاته سرش‌روي‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره هزار تا بذر تركش توي‌ تنش‌ ميكاره

يهو جلو چشماتوشره‌ خون‌ مي‌ گيره برادر صيغه‌ايت توبغلت‌ ميميره
هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري يواش‌ يواش‌ و كم‌كم راوي‌ يك‌خبرشي يك‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقيت كه‌ صاحب‌ پسر شد بري‌ بگي‌ كه‌بچه يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين پاهاش‌ گلوله‌ خورده افتاده‌ بيمارستان زخمي‌ شده‌، نمرده

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات قلبتو مي‌سوزونه يتيمي‌ بچه‌ شوازتو چشات‌ ميخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دولحظة‌ تحويل‌ سال رفته‌ بوديم‌ توسنگررفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي همه‌ چشارو بستم دستهاتوي‌ دست‌ هم دورسفره‌ نشستيم

مقلب‌ القوب‌ روبا همديگر مي‌خونديم زوركي‌ نقل‌ونبات تو كام‌ هم‌ چپونديم

همديگر و بوسيديم قربون‌ هم‌ ميرفتيم بعدش‌ براهمديگرجشن‌ پتو گرفتيم

علي‌ بود و عقيلي من‌ بودم‌ و مرتضي سيد بود و اباالفضل اميرحسين‌ و رضا

ghadem
Friday 11 April 2008, 07:23PM
حالا ازاون‌ بچه‌ هافقط‌ مرتضي‌ مونده همونكه‌گازخردل صورتشو سوزونده

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ هامگه‌ قرار نذاشتيم هميشه‌ با هم‌ باشيم نداشتيما، نداشتيم

بياين‌ برا مرتضي كه‌ شيميايي‌ شده جشن‌ پتو بگيريم خيلي‌ هوايي‌ شده

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده خيلي‌ خيلي‌ آرومه به‌ من‌ ميگه‌داداش‌ جون كار منم تمومه

مرتضي‌ منم‌ ببريا نرو، پيشم‌ بمون ميزنه‌ تو صورتش داد ميزنم‌ مامان‌ جون
مامان‌ مياد ودست بابا جون‌ و ميگيره بابام‌ با اين‌خاطرات روزي‌ يه‌ بار ميميره

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه قلب‌ اونو سوزونده مصلحت‌بعضي‌هاپشت‌ اونو شكونده

برا بعضي‌ آدمابنده‌هاي‌ آب‌ و نون قبول‌ كنين‌ به‌ خدابابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه دزدی رو خوب میدونن
ما خون داديم و اون ها
عين زالو می مونن

دشمنای انقلاب
ترسوهای بی پدر
آهای غنيمت خورا
بپا بابا ، يواش تر

ای كه به اين انقلاب
چسبيدی عين كنه
خط و نشون می كشی
النگوهات نشكنه

فكرنكنی علی رو
ماها تنها میذاريم
مااهل كوفه نيستيم
دخلتونو مياريم...

کاوشگر
Saturday 12 April 2008, 05:40PM
بعد خدا و مولا
ما رو به کی سپردی؟

کاوشگر
Saturday 12 April 2008, 05:46PM
عاقد دوباره گفت:"وکیلم!..." پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه ، گلی گم .... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ، مقابل آیینه، شمعدان
آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت:" وکیلم ؟ ..." دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت: بابا اجازه بابا ... بله .... بله ...
مردی که غیر آیینه ای شعله ور نبود!

کاوشگر
Saturday 12 April 2008, 05:48PM
جنگ شلیک گلوله نیست! احساس مسئولیت است.

ghadem
Saturday 12 April 2008, 06:41PM
قصه بچه بسیجی
یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی­دونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی


تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان

تو اون گلوله بارون
کنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شکستند

با هم قرار گذاشتن
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن

با هم قرار گذاشتن
که توی زندگیشون
رفیق باشن و لیکن
اگر یه روز یکیشون

پرید و از قفس رفت
اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد،
زندگیشو بذاره

سالها گذشت و اما
بسیجی­های باهوش
نمی­ذاشتن که اون عهد
هرگز بشه فراموش

یه روز یکی از اون دو
یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی
مهر گرفت و گفت: «یاد»

روز دیگه اون یکی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید

گل رو گرفت و گفتش:
«بسیجی دست مریزاد»
قربون دستت داداش
گل رو گرفت و گفت: «یاد»

عکسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

این میداد به اون یکی
اون یکی به این میداد
ولی هر کی می­گرفت
می­خندیدند و می­گفت: «یاد»

هی روزها و هفته­ها
از پی هم می­گذشت
تا که یه روزی صدایی
اینطور پیچید توی دشت

یکی نعره می­کشید:
»عراقیها اومدن
ماسکها تون بذارین
که شیمیایی زدن»

از اون دو تا یکیشون
در صندوقشو گشود
ماسک خودش بود ولی
ماسک رفیقش نبود

دستشو برد تو صندوق
ماسک گازشو برداشت
پرید، روی صورت
دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره کشید و گفتش:

«چرا می­خوای ماسکتو
رو صورتم بذاری
بذار که من بپرم
تو دو تا دختر داری»

ولی اون اینجوری گفت:
«تو رو به جان امام
حرف منو قبول کن
نگو ماسک رو نمی­خوام»

زد زیر گریه و گفت:
اسم امام نبر
ماسکو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر

زد زیر گوشش و گفت:
کشکی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست؟
اسم امام رو بردم

اون یکی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون، بعد تو
زندگی رو نمی­خوام!

ماسکو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می­خواست بپره
رفیقشو بغل زد

لحضه­های آخرین
وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
«یادم ترا فراموش»

آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شکستم

تویی که روز مرگیت
توی خونه نشونده
تویی که بعد چند سال
هیچی یادت نمونده

عکسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

هر جی رو بهت میدم
روی زمین میندازی
میگی همه­اش دروغ بود
«یاد» نمی­گی، می­بازی

کاوشگر
Sunday 13 April 2008, 03:54PM
کوه پرسید ز رود
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟
گفت : در رفتن من
کوه پرسید : و من ؟
گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من ؟
خنده ای کرد و گفت:
در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رود
رود ، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
و نخواند دیگر
من و تو ، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز، در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده مان نیست ، بدان!

ghadem
Monday 14 April 2008, 03:19PM
کجایند مردان راه خدا:smile07:
کجایند مردان بی ادعا:smile07:

ghadem
Monday 14 April 2008, 03:27PM
اینم چندتادیگه باهمون موضوع قبلی

ghadem
Monday 14 April 2008, 09:42PM
آی دونه دونه دونه

نون و پنیرو پونه

قصه بگم براتون ؟

قصه ای عاشقونه ؟

.

یه وقت نگین دروغه

یه وقت نگین که وهمه

اون که قبول نداره

نمی تونه بفهمه

.

بریم به اون فصلی که

اوج گرمی ساله

ماجرای قصه مون

داخل یک کاناله
.

.
کانالی که تو این دشت

مثل قلب زمینه

دور و بر این کانال

پر از میدون مینه
.





.کانالی که تو این دشت

مثل قلب زمینه

دور و بر این کانال

ببین چه دلنشینه
..

..
اون یکی پا نداره

روی زمین افتاده

اون یکی رو ببینین

چقدر قشنگ جون داده

.

رنگ و روی اون یکی

از تشنگی پریده

همون که روی پاهاش

سر دو تا شهیده

.

اونجا که نوزده نفر

کنار هم خوابیدن

ببین چقدر قشنگن

تمامشون شهیدن

.

یکی ازش خون میره

ببین چقدر آرومه

فکر میکنم که دیگه

کار اونم تمومه

.
http://207.97.215.42/mehr_media/image/2004/09/102060_orig.jpg

مجتبی پا نداره

سر علی شکسته دکتر احمدی نژاد در مراسم تشییع پیکر سپهر
مجید دمر افتاده

کریم به خون نشسته

.

گلوله و گلوله

انفجار و انفجار

پاره های بچه ها

قاب شده روی دیوار

.

هر جا رو که می بینی

دلاوری افتاده

هر جا جگر گوشۀ

یه مادری افتاده

.

... ادامه دارد

کاوشگر
Wednesday 16 April 2008, 06:36PM
سبکباران خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردند اما برنگشتند

اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سود بود با من

اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم

در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زنندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد

امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ قدر کوفت

چه درد است اینکه در فصل اقاقی
بروی عاشقان در بسته ساقی

در این در وای من قفلی لجوج است
به جوش ای اشک هنگام خروج است

در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یارت شکستند؟

ghadem
Sunday 20 April 2008, 09:11PM
آی قصه قصه قصه
نون وپنیروپسته
یک زن قد خمیده
یک زن دل شکسته
که چادرش خاکیه
روی زمین نشسته
دست می ذاره رو زانوش
زانوش رو هی می ماله
تندتندمیگه یاعلی
درد می کشه می ناله
شکسته وتکیده صورت خیس وگلفام
دست می کشه روی قبر قبرشهیدگمنام
آب می ریزه روی قبر بادستای ضعیفش
قبرومیشوره و بعد دست میکنه توکیفش
ازتوکیفش یه جعبه خرما میاره بیرون
میذاره روی اون قبر بهش میگه مادرجون
به قربون بی کسیت چرامادرنداری
پنجشنبه هابه روی تاریکی سر میذاری
بابات کجاست عزیزم برادرت خواهرت
حرف بزن عزیزم منم جای مادرت
نگاه نکن که پیرم
نگاه نکن مریضم
توهم عین بچمی
راست میگم عزیزم
توهم عین بچمی بچه ی بی نشونم
همون که رفت وباخود برده گرمی خونم
می زنه زیر گریه
سرشو تکون میده
درمیاره یه عکسی
ازکیفش نشون میده
عکس رو میبوسه
وبعد میذاره روی سرش
عکس بچه ی خوبش
عکس علی اکبرش
توهم عین بچمی بچه ی بی نشونم
ادامه دارد....

کاوشگر
Monday 21 April 2008, 04:37PM
دوباره روزای سیاه بیچارگی رسیده
توی خونه سینه خالی از عکس یک شهیده
دیگه نگاهامون به زمین کرده عادت
تو آسمون دل نمی یاد عطر شهادت
تو روزگاری که مرده حتی خجالت
از این سیاهی بخدا شهدا شرمنده ایم
خالی شده جای شما شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم
ما اونایی هستیم که گفتیم رزمنده ایم همیشه
ولی یه روز اومد که دیدیم تیشه زدیم به ریشه
حسرتمون امروز آسمون بهشته ، حسرتمون راه بی نشون بهشته
حسرت گلهای بی نشون بهشته
دلی که تنگه می خونه شهدا شرمنده ایم
حضرت زهرا می دونه ، شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم
رسیده روزی که نباید چشمامون رو ببندیم
روزیه که باید به هر چی بی دردیه بخندیم
چشم مادری که هنوزم چشم به راهه
می بینه که امروز آرزوهاش تباهه
به چشمای من و تو خواب راحت گناهه
از اینکه عاشق نشدیم
شهداشرمنده ایم
از اینکه لایق نشدیم ، شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم

ghadem
Saturday 26 April 2008, 01:38PM
آی قصه قصه قصه
نون وپنیروپسته
یک زن قد خمیده
یک زن دل شکسته
که چادرش خاکیه
روی زمین نشسته
دست می ذاره رو زانوش
زانوش رو هی می ماله
تندتندمیگه یاعلی
درد می کشه می ناله
شکسته وتکیده صورت خیس وگلفام
دست می کشه روی قبر قبرشهیدگمنام
آب می ریزه روی قبر بادستای ضعیفش
قبرومیشوره و بعد دست میکنه توکیفش
ازتوکیفش یه جعبه خرما میاره بیرون
میذاره روی اون قبر بهش میگه مادرجون
به قربون بی کسیت چرامادرنداری
پنجشنبه هابه روی تاریکی سر میذاری
بابات کجاست عزیزم برادرت خواهرت
حرف بزن عزیزم منم جای مادرت
نگاه نکن که پیرم
نگاه نکن مریضم
توهم عین بچمی
راست میگم عزیزم
توهم عین بچمی بچه ی بی نشونم
همون که رفت وباخود برده گرمی خونم
می زنه زیر گریه
سرشو تکون میده
درمیاره یه عکسی
ازکیفش نشون میده
عکس رو میبوسه
وبعد میذاره روی سرش
عکس بچه ی خوبش
عکس علی اکبرش
توهم عین بچمی بچه ی بی نشونم
ادامه دارد....
همون که رفت و بردش باخودگرمی خونم
همون که آخرین باروقتی که ترکم میکرد
نذاشت برم دنبالش گفت مامان تو برگرد
بروکناربابانمیتونه راه بیاد
من خودم دارم میرم اونکه تورو می خواد
گریه اش یهوبند میادفکر میکنه وبامکث
بغض میکنه دوباره خیره می شه به اون عکس
دلم رضا نمی دادولی به خاطر اون
دیگه پیش نرفتم گفتم برو مادرجون
صورت من روبوسید برگشتشودویدش
لبخند زدم زورکی سر کوچه رسیدش
تحملم تموم شد به دنبالش دویدم
ولی دیگه بچمو ندیدم و ندیدم
وقتی رسیدم خونه بابای پیرمردش
یواشی زیر پتو داشت گریه می کردش
چه شبهاکه به یادش باگریه خوابم می برد
باباش چقدر زورکی بغضشوهی فروخورد
لبخندهای زورکی بغض های پیرمرد
کارشوآخرش کردمردخونم سکته کرد
الهی که بمیرم چشاش به در سفیدشد
نفهمیدآخرعلی اسیره یا شهید شد
سرت رو درد آوردم بازم بگم یا بسه
آخ الهی بمیرم چراسنگت شکسته
یه سنگ قبرخوشگل خودم برات میارم
بافاطمه می یایم وروقبرتومیذارم
کفتم راستی فاطمه رفته به خونه ی بخت
خیلی خوندم توگوشش راهی شدش خیلی سخت
نامزدعلی بود همین علی اکبرم
عین هو دخترم بود صدام می زد مادرم
راستی توزن گرفتی یاکه هنوز نامزدی
کاشکی مادرت می گفت هیچوقت بهش قول ندی
راستی یادم رفت بگم از دخترم بهاره
اونم شوهر کرد و رفت شوهرشودوست داره
خواستگار که خیلی داشت ولی جواب نمی داد
می گفت عروسی باشه وقتی داداشم بیاد
همسنگر علی بود دامادومی گم ننه
برای من از علی یه حرفایی می زنه
می گه شب حمله بود توخیبروتو مجنون
میون تیرو ترکش تواون گلوله بارون
یه ترکش خمپاره خرده توی گردنش
دیگه تواون شلوغی بچه ها ندیدنش
همش چرا توحرفام یاد علی ما افتم
کجا بودیم عزیزم دخترمو می گفتم
کنارسفره ی عقد وقتی اونو نشوندن
یادم نمیره هیچوقت وقتی خطبه رو خوندن
وقتی که گفتن عروس رفته که گل بچینه
باگریه گفت که رفته داداششو ببینه
دوباره وسه باره جلوی چشم داماد
تمام جبهه رو گشت گریه کردوجواب داد
روم سیاه مادرم سرت رو دردآوردم
راستی ببینم قرص قلبمو خوردم
اون دستای لرزونو کردتو کیفش
دستای پینه بستش دستای ضعیفش
دستایی که جاداره آدم براش جون بده
دستهای ضعیفی که عرش روتکون میده
دستهای ضعیفی که پر شده ز پینه
دستهای ضعیفی که مردآفرینه
دستو گذاشت رو زانوش همون کوه عشق وصبر
با یاعلی بلند شد بلند شد از روی قبر
گفت باید برم قرص هامو نخوردم
حلالم کن عزیزم باحرف سرت رو بردم
بازم می یام کنارت عزیزکم شنیدی
توهم عین بچمی بوی اکبرو می دی
اشک های پیرزن از صورتش می چکید
دور شد از سر قبر سر قبر اون شهید
شهیدی که سکته کرد بابای پیرمردش
خواهر اون وقت عقد همش گریه می کردش
اون که تاحالابه جز فاطمه مادر نداشت
خورده بود توگردنش روی تنش سر نداشت
دستهای اون شهید به پشت مادرش بود
مادرنفهمید اون قبر علی اکبرش بود
مادر و همراهی کرد گفت که مهربونم
قصه نخور مادرم تمامشو می دونم
آی قصه قصه قصه نون وپنیر و پسته
خواهری که باگریه سر سفره نشسته
یک زن قد خمیده سنگ قبرشکسته
گریه های پیرمرد بگم بازم یا بسه

زنده یاد شهیدابوالفضل سپهر

ghadem
Monday 28 April 2008, 03:54PM
همون که رفت و بردش باخودگرمی خونم
همون که آخرین باروقتی که ترکم میکرد
نذاشت برم دنبالش گفت مامان تو برگرد
بروکناربابانمیتونه راه بیاد
من خودم دارم میرم اونکه تورو می خواد
گریه اش یهوبند میادفکر میکنه وبامکث
بغض میکنه دوباره خیره می شه به اون عکس
دلم رضا نمی دادولی به خاطر اون
دیگه پیش نرفتم گفتم برو مادرجون
صورت من روبوسید برگشتشودویدش
لبخند زدم زورکی سر کوچه رسیدش
تحملم تموم شد به دنبالش دویدم
ولی دیگه بچمو ندیدم و ندیدم
وقتی رسیدم خونه بابای پیرمردش
یواشی زیر پتو داشت گریه می کردش
چه شبهاکه به یادش باگریه خوابم می برد
باباش چقدر زورکی بغضشوهی فروخورد
لبخندهای زورکی بغض های پیرمرد
کارشوآخرش کردمردخونم سکته کرد
الهی که بمیرم چشاش به در سفیدشد
نفهمیدآخرعلی اسیره یا شهید شد
سرت رو درد آوردم بازم بگم یا بسه
آخ الهی بمیرم چراسنگت شکسته
یه سنگ قبرخوشگل خودم برات میارم
بافاطمه می یایم وروقبرتومیذارم
کفتم راستی فاطمه رفته به خونه ی بخت
خیلی خوندم توگوشش راهی شدش خیلی سخت
نامزدعلی بود همین علی اکبرم
عین هو دخترم بود صدام می زد مادرم
راستی توزن گرفتی یاکه هنوز نامزدی
کاشکی مادرت می گفت هیچوقت بهش قول ندی
راستی یادم رفت بگم از دخترم بهاره
اونم شوهر کرد و رفت شوهرشودوست داره
خواستگار که خیلی داشت ولی جواب نمی داد
می گفت عروسی باشه وقتی داداشم بیاد
همسنگر علی بود دامادومی گم ننه
برای من از علی یه حرفایی می زنه
می گه شب حمله بود توخیبروتو مجنون
میون تیرو ترکش تواون گلوله بارون
یه ترکش خمپاره خرده توی گردنش
دیگه تواون شلوغی بچه ها ندیدنش
همش چرا توحرفام یاد علی ما افتم
کجا بودیم عزیزم دخترمو می گفتم
کنارسفره ی عقد وقتی اونو نشوندن
یادم نمیره هیچوقت وقتی خطبه رو خوندن
وقتی که گفتن عروس رفته که گل بچینه
باگریه گفت که رفته داداششو ببینه
دوباره وسه باره جلوی چشم داماد
تمام جبهه رو گشت گریه کردوجواب داد
روم سیاه مادرم سرت رو دردآوردم
راستی ببینم قرص قلبمو خوردم
اون دستای لرزونو کردتو کیفش
دستای پینه بستش دستای ضعیفش
دستایی که جاداره آدم براش جون بده
دستهای ضعیفی که عرش روتکون میده
دستهای ضعیفی که پر شده ز پینه
دستهای ضعیفی که مردآفرینه
دستو گذاشت رو زانوش همون کوه عشق وصبر
با یاعلی بلند شد بلند شد از روی قبر
گفت باید برم قرص هامو نخوردم
حلالم کن عزیزم باحرف سرت رو بردم
بازم می یام کنارت عزیزکم شنیدی
توهم عین بچمی بوی اکبرو می دی
اشک های پیرزن از صورتش می چکید
دور شد از سر قبر سر قبر اون شهید
شهیدی که سکته کرد بابای پیرمردش
خواهر اون وقت عقد همش گریه می کردش
اون که تاحالابه جز فاطمه مادر نداشت
خورده بود توگردنش روی تنش سر نداشت
دستهای اون شهید به پشت مادرش بود
مادرنفهمید اون قبر علی اکبرش بود
مادر و همراهی کرد گفت که مهربونم
قصه نخور مادرم تمامشو می دونم
آی قصه قصه قصه نون وپنیر و پسته
خواهری که باگریه سر سفره نشسته
یک زن قد خمیده سنگ قبرشکسته
گریه های پیرمرد بگم بازم یا بسه

زنده یاد شهیدابوالفضل سپهر

کاوشگر
Monday 28 April 2008, 05:46PM
سلم لمن سالمکم آقا
حرب لمن حاربکم آقا
دلم گرفته رفقا ، دوباره هوای صحبت با شما دارم
هوای گریه کنار مرقد پاک و غریب شهدا دارم
می خوام امشب براتون از رهبرم دم بزنم
از غریبیش بگم و عالمو بر هم بزنم
پدری که زندگیش ساده شبیه فقراست
فرش زیر پاش مثل فرش اتاق ضعفا ست
همون که همیشه در خونه شهدا رو در می زنه
همونی که روحش برای پیر جماران پر میزنه
همون که بی خبر می ره مسجد جمکران سر می زنه
سلم لمن سالمکم آقا
حرب لمن حاربکم آقا
وقتی خمینی رو لبش جام زهر و تو دلش غصه و ماتم بود
سید ما تو جبهه ها زیر آتیش ها توی خط مقدم بود
ما باید درد دلا و غصه هاشو بدونیم
قصه های زندان و سیلی خوردنهاشو بدونیم
غافل از عبادت های نیمه شبهاش نمونیم
ما باید ارزش نعمت خدا رو بدونیم
به جان حسینی که همه عالم می دونن جان منه
وای اگه یه روزی کسی بخواد دل آقا رو بشکنه
می گیم یا اباالفضل می ریزیم خون از سر هر حرمله
سلم لمن سالمکم آقا
حرب لمن حاربکم آقا
کوری چشم دشمنا ما به سر مهر ولایت علی داریم
دست خدا بر سر ما ست ، که علمداری مثل سید علی داریم
رهبر مملکت و سفره ساده مرحبا
توی کوچه های بم پای پیاده مرحبا
دل به لطف مهدی فاطمه داده مرحبا
سر تسلیم به الله نهاده مرحبا
یه روزی می فهمیم دست نوازش آقا بر سر نداریم
تو غفلت اسیر و یه روز می فهمیم که دیگه یاور نداریم
پس بیا قول بدیم که دیگه دست از دامنش بر نداریم
سلم لمن سالمکم آقا
حرب لمن حاربکم آقا

ghadem
Monday 28 April 2008, 06:40PM
گر خمینی(ره)رفت فرزندش علی هست
خدا را شکر که بر مردم ولی هست

ghadem
Wednesday 14 May 2008, 08:49PM
هزاران داوطلب برای دویست روز روزه
یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»
منبع:كتاب افلاكی خاكی

دشت سوخته
حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظه‌شماری می‌كردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنیدن نام مبارك امام (ره) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت.
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:مرتضی سبوحی

ghadem
Sunday 25 May 2008, 07:11AM
هو المحبوب العارفين


امروز عجيب دل تنگم ....


دل تنگ مناطق عملياتي و زمزمه هاي لبم و لرزش هاي قلبم ....


دل تنگ مظلوميت ِ عيني شهداي غرب و ارتفاعات بازي دراز ......


دل تنگ پادگان ابوذر و تپه هاي روح الله ....


دل تنگ سرپل ذهاب و شهيد اميني ....


دل تنگ حس ِ صداي ِ الله اکبر ِ شهدا در مرصاد ....


دل تنگ "بازي دراز" ي که شهيد بهشتي درباره اش گفت : "عرفان واقعي خانقاهش بازي دراز است !" ....


دل تنگ فکه و رمل هاي داغ و سوزانش ....


دل تنگ شلمچه و آسماني بودن ....


دل تنگ طلائيه و باران هايش .....


دل تنگ پاهاي بدون کفش و اشک هاي بدون خجالت ....


دل تنگ دل تنگي ها در پاسگاه زيد و با شهداي گمنامش ....


دل تنگ خاکي شدن و درد و دل کردن با شهدا ....


دل تنگ فريادهاي خاموش .....


دل تنگ سه راه شهادت و حس غريبش ....


دل تنگ چزابه و غروب با صفايش ....


دل تنگ زيارت عاشوراهاي پر از گريه ....


دل تنگ ميشتاغ و رزم شبانه و فرياد العفو ها .......


دل تنگ دهلاويه و سکوت و خلوت دوست داشتني اش .....


دل تنگ اروند و آن آب گِل آلودش که با هر موجش چه صداهايي که نمي شنوي!.......


دل تنگ مسجد جامع خرمشهر .......


دل تنگ حس حضور معطر شهدا .......


دل تنگ صبح هاي پر از ياد مولا صاحب الزمان(عج) .....


دل تنگ دو کوهه و حسينيه شهيد همت ....


دل تنگ تنهايي هاي پر از حضور ملموس و عيني خدا !!


دل تنگ همه چيز و خسته از همه جا و همه کس !!


خسته شدم از شهر و مردمش ....از همه تعلقاتش !! از همه محدوديت هايش !! از مسخره کردن اعتقادات !!

خدايا به کجا مي رويم ؟؟ بي يار شده ايم ، تو يارمان باش !!



خدايا ! نفس کشيدن هم برايم سخت شده است !!


دلم ميخواهد روي رمل هاي داغ فکه سر بگذارم و زار زار گريه کنم !


خدايا ! دلم براي تنهايي خودم در اين روزگار مي سوزد !


اما عيبي ندارد ، همه غصه ها براي من !! همه غصه ها به لبخند و دعاي مادر شهيد مي ارزد !!
همه غصه ها به جنوب يا غرب رفتنش مي ارزد !! همه تنهايي ها به صفاي ِ تنهايي با شهدا مي ارزد !!
همه غصه ها به خيلي چيزها مي ارزد !



همه ي غصه ها باشد تا وقتي به طلائيه و سه راه شهادت برسم !!باشد تا .....



حساب ما باشد با شهدا و کَرَ مِشان .....اما شهدا !! تنهايمان نگذاريد که ما به خاطر خواستن ِ شما تنها مانده ايم !!


دعايمان کنيد ...


التماس دعا از همه ....يا علي مدد ...در پناه حق

ghadem
Saturday 7 June 2008, 05:51PM
اللهم عجل لولیک الفرج


بسم رب مولانا صاحب العصر والزمان(عج)
روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی اینقدر اسان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قران نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود

رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

پشت پا بر دین زدن آزادگیست
حرف حق گفتن عقب افتادگیست

بی تو منکرها همه معروف شد

کینه توزی با دلی مکشوف شد

بی تو دلهامان به جان آمد بیا
کاردها بر استخوان امد بیا
اللهم عجل لولیک الفرج*** اللهم عجل لولیک الفرج

کاوشگر
Thursday 20 November 2008, 11:18PM
نقطه، سر خط، آب... بابا... نا... ندارد
از بس كه دستش پينه بسته جا ندارد

سارا نمي‌فهمد چرا در بين آنها
بابا كه از جنگ آمده يك پا ندارد
*
بابا هواي سينه‌اش ابري‌ست، سارا!
اما كسي در فكر بابا نيست، سارا!

از بس كه سرفه كرده ديگر نا ندارد
اما نمي‌داند دليلش چيست سارا.
*
بابا برايم قصه مي‌گويي دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره

از عشق مي‌گويم برايت خوب بابا
از مردهاي عاشقي كه تك‍ّه پاره...
*
‏... سارا كجايي ديكته... ـ خانم پدر رفت
از پيش ما ديروز تنها، بي‌خبر رفت

خانم معلم چشمهايش خيس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت ـ بابا ـ سفر رفت ـ
<الهام فرامرزی نیا>

Sepehre Azadi
Monday 24 November 2008, 04:09AM
http://www.sajed.ir/pe/images/gallery/img_pictures/originals/20080402_1137467704_img_9570.jpg


http://www.bachehayeghalam.ir/media/sound/talaiye1.wma

کاوشگر
Thursday 12 February 2009, 10:32PM
امسال اولین بار بود که رفته بود م مناطق جنگی ، اولین بار بود با شهیدان آشنا می شدم ، منی که چند وقتی بود خودمو ، صفامو، پاکیمو ،و .. گم کرده بودم. تو سرزمین شلمچه ، روی اون خاک غریب خود به خود زانوهام سست شد و نشستم روی خاکش همون لحظه بود که حس کردم باید یه چیزایی رو قول بدم ، حس کردم دیگه نباید بترسم، من می تونم!
حس کردم اونا روی من حساب کردند که منو تا اینجا اووردن . دلمو زدم به دریا و گفتم: شهدا ! قول می دم ! قول می دم که خودم رو اصلاح کنم ، قول می دم که سعی کنم ، تمام سعی ام رو بکنم که اخلاق و رفتارم رو مثل شما ها کنم ! فقط یه شرط داره! باید برام دعا کنید. دعاکنید که زیر قولم نزنم ! دعا کنید جوری بشم که به درد آقام بخورم ، مثل شوماها. دعا کنید بتونم حافظ دین و انقلابم باشم همانطوری که شماها بودید. آخرشم برام دعا کنید که ان شاءالله شهید بشم.
می دونم دارید صدامو می شنوید ، پس برام دعا کنید.



یه سال گذشت ، و من تو این سال شرمنده شما و قولی شدم که بهتون داده بودم
شرمنده ام :(

کاوشگر
Thursday 26 February 2009, 11:38PM
شبای جمعه که میشه دلا بهونه می گیره

هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه می گیره

یکی سر قبر پدر یکی کنار مادرش

یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش

اما یه مادر غمگین و آرام میاد کنار شهید گمنام



یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره

آروم میاد میشینه و سر روی قبرش میزاره

میگه تو جای بچمی گوش بده به حرفهای من

از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من

آخر نگفتی کسی رو داری یا مثل من بی کس و کاری



مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه

غروب پنجشنبه بیاد به قبر توتکیه کنه

غصه نخور من مادرت منم همیشه باورت

نمیزارم تنها بشی مدام میام بالا سرت

از تو چه پنهون یه بچه دارم چند ساله از اون خبر ندارم



آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره

لحظه جبهه رفتنش ساعتی که میخواد بره

از اون لباس خاکی و از اون کلام آخرش

هر قدمی میرفت جلو نگاه می کرد پشت سرش

دیگه نیومد رفت ناپدید شد چشمام به درب خونه سپید شد



دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم

بس که دلم شور میزنه نصف شب از خواب می پرم

کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار

سزای اعمالشو دید لکه ننگ روزگار

من مطمئنم الان اگر بود سرگرم شادی از این خبر بود



اون شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود

رفتم تو فکر روزی که دل ما رو شکسته بود

روزایی که می خندید و خونه ها رو خراب میکرد

روزایی که با توپ و تانک دل ما رو کباب میکرد

روزایی که مثل یه گرگ ما رو تو غم سهیم میکرد

روی گل ها پا میگذاشت بچه ها رو یتیم میکرد

روزایی که نمک می ریخت رو زخم داغ پدرا

داغ برادر می گذاشت رو جیگر برادرا

الحمدالله دعام اثر کرد سوی جهنم عزم سفر کرد



بسه دیگه خسته شدی دوباره خیلی حرف زدم

با این که قول داده بودم اما بازم گریه شدم

خدا نگهدار پسرم فعلاً ازت جدا می شم

شاید مسافرم بیاد زشته تو خونه نباشم

با صد امید و آرزو مادر مفقوداثر

بلند شد از کنار قبر شاید براش بیاد خبر

چند ساله مادر کارش همینه خبر نداره بچش همین

saleh57
Monday 13 July 2009, 11:07PM
سلام

این متن کوتاه را که تراکت ها و تابلو نوشته های منطقه عملیاتی جنوب دیده بودم برایم خیل جالب بوده:

هان ای شهیدان ؛ با خدا شبها چه گفتید؟؟

بین الحرمین
Tuesday 14 July 2009, 08:35PM
هو المحبوب العارفين



امروز عجيب دل تنگم ....


دل تنگ مناطق عملياتي و زمزمه هاي لبم و لرزش هاي قلبم ....


دل تنگ مظلوميت ِ عيني شهداي غرب و ارتفاعات بازي دراز ......


دل تنگ پادگان ابوذر و تپه هاي روح الله ....


دل تنگ سرپل ذهاب و شهيد اميني ....


دل تنگ حس ِ صداي ِ الله اکبر ِ شهدا در مرصاد ....


دل تنگ "بازي دراز" ي که شهيد بهشتي درباره اش گفت : "عرفان واقعي خانقاهش بازي دراز است !" ....


دل تنگ فکه و رمل هاي داغ و سوزانش ....


دل تنگ شلمچه و آسماني بودن ....


دل تنگ طلائيه و باران هايش .....


دل تنگ پاهاي بدون کفش و اشک هاي بدون خجالت ....


دل تنگ دل تنگي ها در پاسگاه زيد و با شهداي گمنامش ....


دل تنگ خاکي شدن و درد و دل کردن با شهدا ....


دل تنگ فريادهاي خاموش .....


دل تنگ سه راه شهادت و حس غريبش ....


دل تنگ چزابه و غروب با صفايش ....


دل تنگ زيارت عاشوراهاي پر از گريه ....


دل تنگ ميشتاغ و رزم شبانه و فرياد العفو ها .......


دل تنگ دهلاويه و سکوت و خلوت دوست داشتني اش .....


دل تنگ اروند و آن آب گِل آلودش که با هر موجش چه صداهايي که نمي شنوي!.......


دل تنگ مسجد جامع خرمشهر .......


دل تنگ حس حضور معطر شهدا .......


دل تنگ صبح هاي پر از ياد مولا صاحب الزمان(عج) .....


دل تنگ دو کوهه و حسينيه شهيد همت ....


دل تنگ تنهايي هاي پر از حضور ملموس و عيني خدا !!


دل تنگ همه چيز و خسته از همه جا و همه کس !!


خسته شدم از شهر و مردمش ....از همه تعلقاتش !! از همه محدوديت هايش !! از مسخره کردن اعتقادات !!

خدايا به کجا مي رويم ؟؟ بي يار شده ايم ، تو يارمان باش !!



خدايا ! نفس کشيدن هم برايم سخت شده است !!


دلم ميخواهد روي رمل هاي داغ فکه سر بگذارم و زار زار گريه کنم !


خدايا ! دلم براي تنهايي خودم در اين روزگار مي سوزد !


اما عيبي ندارد ، همه غصه ها براي من !! همه غصه ها به لبخند و دعاي مادر شهيد مي ارزد !!
همه غصه ها به جنوب يا غرب رفتنش مي ارزد !! همه تنهايي ها به صفاي ِ تنهايي با شهدا مي ارزد !!
همه غصه ها به خيلي چيزها مي ارزد !



همه ي غصه ها باشد تا وقتي به طلائيه و سه راه شهادت برسم !!باشد تا .....



حساب ما باشد با شهدا و کَرَ مِشان .....اما شهدا !! تنهايمان نگذاريد که ما به خاطر خواستن ِ شما تنها مانده ايم !!


دعايمان کنيد ...



التماس دعا از همه ....يا علي مدد ...در پناه حق

سلام
بسیار زیبا
ما را هوایی کردید و :smile22::smile22:

التماس دعا

بین الحرمین
Wednesday 15 July 2009, 06:36PM
ديگه چادرهاي مشکي که يادآور چادر خاکي بي بي دو عالم بود خريداري نداره ،هر کي هم بپوشه ميشه اُمُل ! ....

سلام
حفظ حجاب معنایی فراتر از داشتن یک پوشش دارد و فقط به داشتن چادر یا پوششی ظاهری خلاصه نمیشود. ( حفظ حجاب کامل با شرایطش هدف اصلی است)

اما در مورد حفظ حجاب چادر به عنوان حجاب برتر:
من معتقدم به چادر فقط به عنوان یک پوشش نباید نگریست
جدای از آنکه آنرا حجاب برتر می دانیم اما این نوع پوشش یک نماد و سنبل است و پیامهای دیگری نیز دارد، اینکه یک نماد برای زنده بودن ارزشها، آرمانهای انقلاب و دشمن ستیزی و ... هست ( انشالله پاسدار این امانت گرانبها باشیم)

و نیز اگر کسی حجاب چادر را رعایت می کند نیتش خدایی باشد برای رضای خداوند و شادی دل حضرت زهرا (س) و به یاد حضرت زینب (س)، به خاطر حفظ پیامهای ارزشمند انقلابی و ارزشی ، آنرا حفظ کند. آنوقت اگر حتی او را ملامت کنند یا به اصطلاح بگویند امل است ، هیچ اهمیتی نخواهد داشت و حتی عشقش به چادرش بیشتر می شود :) :smile07:

برخی از این پیامها در کلام شهیدان:


(شهید زرگر)
« خواهرم اگر میل به حفظ سلاحم داری، چادرت را سلاحم بدان و حجابت را حفظ کن، مثل اینکه سلاح من را برداشتی.»


(شهيد غلامرضا عسگرى)
«اى خواهرم: قبل از هر چيز استعمار از سياهى چادر تو مى‏ترسد تاسرخى خون من.»


(شهيد عبدالله محمودى)
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شماييد كه دشمن را با چادرسياهتان و تقوايتان مىكشيد.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مى بينى و دشمن تو را نمى بيند.»

«و تو اى خواهر دينى‏ام: چادر سياهى كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من كوبنده تر است.»

(شهيد حميد رضا نظام)
«از تمامى خواهرانم مى‏خواهم كه حجاب اين لباس رزم را حافظ باشند.»

(شهيد محمد على فرزانه)
« خواهران ما در حالى كه چادر خود را محكم برگرفته‏اند و خود راهم چون فاطمه و زينب حفظ مى‏كنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.»

شهيد صادق مهدى پور)
«خواهرم: حجاب تو مشت محكمى بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مى زند.»


(سردار شهيد رحيم آنجفى)

حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست

بین الحرمین
Tuesday 28 July 2009, 06:40PM
گره بزن... دلم را، محکم به گوشه آن آسمانی دلت ، گره بزن، به کناره ی آن سپید بی کران، به ذره ای از آن خلوص بی وصف،به صمیمیت آن لحظه های خدایی و به منتهای تقوا داشتن..
دلم را به گوشه تقوایت گره بزن، دلم تنگ عبرت گرفتن است...

به نقل

بین الحرمین
Tuesday 28 July 2009, 08:31PM
سلام :)
فقط خواستم بگم کمکم کنید
دستمو بگیرید
و من صفحه دلم را مقابل چشمانت گسترانیده ام
عشقم را از عمق وجود نثارتان میکنم
و نگاهم را به نگاهتان دوخته ام
:smile07:
یا زهرا سلام الله علیها

بین الحرمین
Tuesday 1 September 2009, 10:31PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

اگرچه دوست به چيزي نمي خرد ما را :smile42: :بغض: :smile22:
به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست :smile07::smile07::smile07:

یا علی

کاوشگر
Wednesday 2 September 2009, 11:15PM
بسم رب الشهدا والصدیقین






http://www.jomhourieslami.com/1383/13830624/13830624_jomhori_islami_04_dakheli_9_3.jpg



خواهرم انسانیت اینگونه نیست
شخصیت هم زیبایی در گونه نیست

خواهرم این بد حجابی خاری است
شخصیت هم نیست بیماری است

خواهرم این بد حجابی ترکش است
با حجاب دیده در آرامش است

خواهرم این عشوه و نازو ریا
ای دریغ از عفت و یک جو حیا

نازو عشوه جلوه ای حیوانی است
قلب مولا خون از این نادانی است

قلب مولا درد ناک گردیده است
بد حجابی ریشه کن گردیده است ؟

از شهیدان یادی آیا مانده است
یا که عکس و چفیه بر جا مانده است


http://media.farsnews.com/Media/8607/Images/jpg/A0336/A0336821.jpg
http://www.sajed.ir/pe/images/gallery/img_pictures/originals/20070210_1643125525_002.jpg






شعر از:بچه شهید(قاسم اللهیاری)

بین الحرمین
Saturday 5 September 2009, 06:33PM
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند:smile07:
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند :smile22:

بین الحرمین
Saturday 5 September 2009, 06:37PM
روز وصل دوستداران یاد باد :smile22:
یاد باد آن روزگاران یاد باد :بغض: :smile07:

بین الحرمین
Friday 18 September 2009, 07:59PM
سلام
دلم تنگ دیدارت هست
در بیداری گر میسر نشود در رویا
حس میکنم دل تو نیز برایم تنگ می شود
تنگ می شود؟
هروقت که دلم میگیرد
هر وقت که می شکند
هر وقت که ....
دلم میخواهد در کنارت باشم گر در بیداری میسر نشود در رویا

بین الحرمین
Saturday 26 September 2009, 08:13PM
چند شب آمدم و خسته تر از خسته شدم

به تماشای جنون دل این دسته شدم

همگی سینه ی خونین و شکسته دارند

که منم صاحب روحیه ی بشکسته شدم

همه پرواز کنان سوی حسین و حرمند

من بیچاره چنان کفتر پر بسته شدم

همه عاشق همه گریان همه در شور نوا

من بیچاره چنان کفتر پر بسته شدم

من غمدیده شدیداً به دعا محتاجم

دل ندارم به دلم از همه بگسسته شدم

تا به کی منتظر گوشه ی چشمی باشم

عبرت هر که در این میکده بنشسته شدم

بین الحرمین
Wednesday 16 December 2009, 07:13PM
ای کشتگان عشق، برایم دعا کنید
یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید:(

فرياد چشم های مرا هیچ کس ندید
پس یک نگاه محض رضای خدا کنید:smile22:

ای مردمان ردشده از هفت شهر عشق
رحمی به ساکنان خم کوچه ها کنید

این دست های خسته خالی دخیلتان
درد مرا به حکم اجابت دوا کنید:بغض:

کوچیده اید زود، مگرصبرتان کجاست
من می رسم تو را به خدا پا به پا کنید

یک کوله بار، حادثه و کوره راه عمر
باید عبور کرد، برایم دعا کنید:smile07:

کاوشگر
Friday 25 December 2009, 12:51PM
این شعر رو قبلا نمی دونم کجا گذاشتم، الان مصورش رو می زارم :)

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا


سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد
http://mahdavi12.persiangig.com/image/jang-jebhe/dara-sara1.jpg
چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند



سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده


دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر


سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است


در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »


هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند
http://mahdavi12.persiangig.com/image/jang-jebhe/dara-sara2.jpg
دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه


در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جین » شد


با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست
سارا خود ،‌ از برای ، ‌جلب نظر بیاراست
http://mahdavi12.persiangig.com/image/jang-jebhe/dara-sara3.jpg
با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم


جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!
http://mahdavi12.persiangig.com/image/jang-jebhe/dara-sara4.jpg

ensaf
Thursday 4 February 2010, 03:36AM
جناب ghadem سلام
در عکسی که به عنوان نشان خودتان انتخاب کرده اید، جمله ای منسوب به امام خمینی، خطاب به اعضای شورای نگهبان وجود دارد. پس از خواندن این جمله، تقریبا مطمئن بودم که امام خمینی چنین جمله ای ندارند. به نرم افزار صحیفه امام مراجعه کردم و با سرچ کلماتی همچون «احقاق» (که 58 بار در صحیفه آمده) و شورای نگهبان، مطمئن شدم که چنین جمله ای در صحیفه امام موجود نیست. حتی جمله ای که مضمونی نزدیک به این جمله داشته باشد در سخنان امام خطاب به اعضای شورای نگهبان وجود ندارد. توصیه می کنم نشان خود را تغییر دهید.