نمايش نسخه نهائي : اگه حاج همت رو پیدا کردی؟؟؟؟
ghadem
Saturday 12 April 2008, 09:32PM
بین این رزمنده ها حاج همت کدومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مجتبی مجتبی
Saturday 12 April 2008, 10:24PM
نفر سوم ایستاده از سمت راست شماره 30 بالای سرش نوشته شده
صاحب الزمان
Saturday 12 April 2008, 10:31PM
تک تکشون حاج همتن.
کاوشگر
Sunday 13 April 2008, 03:57PM
مگه می شه چهره نورانیش رو نشناخت ؟ یه حرفی می زنی ها عمو ؟ :eek: البته همشون با صفان ولی همت یه چیز دیگه است .
ghadem
Sunday 13 April 2008, 05:39PM
می دونم که حاج همت رو همه میشناسن این تاپیک رو برای این زدم تا این تالار یکم جون بگیره
ومن الله توفیق
صاحب الزمان
Sunday 13 April 2008, 10:31PM
http://www.takp30.ir/myuploads/weblog_t/moharam/i.gif ای حسینی مسلکان یاران خاموش امام تا شما بودید هرشب ماجرایی داشتیم.... http://www.takp30.ir/myuploads/weblog_t/moharam/i.gif
http://www.tebyan.net/Image/Big/1382/06/2442061121931999211211636120221931802152567.jpg
شهدا از اصحاب آخر الزماني سيدالشهدا هستند.
شهید سيد مرتضی آويني
(( بدجوري محتاج دعا تون هستم التماس دعا))http://blogfa.com/images/smileys/24.gif.
صاحب الزمان
Sunday 13 April 2008, 10:42PM
قلم وضو بگير!
بنويس براي قهرمان و اسطوره ي شهر دلت براي اويي كه محبتش چون تنفس شده و بي آن زيستن نتواني..
قلم بنويس !براي سردار خيبر!براي شقايق پرپر !براي همت.
قلم براي اويي بنويس كه شايد هيچ نشناسي اش و هيچ نداني اش اما همين هيچ كه از او ميداني مهرش را اين چنين در ژرفاي دلت كاشته كه
نفس نفس ميزني اما دست از نوشتن نمي كشي .
قلم وضو بگير و طاهر باش كه اين شرط گفتن از سردار بي سر است...
اما قلم گفتن از او آسان تر از عمل به راه اوست.
قلم طيب و طاهر طي كن راه اورا ...
اينبار همت كن و راه همت در پيش گير كه نوشتن آسان است......
بايد عمل كرد
قلم !بايد همت كرد و همت شد.
برای شادی روح حاجی و تمامی شهدا ۵ صلوات http://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif
ghadem
Monday 14 April 2008, 03:13PM
سردار فاتح قلب خداجویان
saleh57
Tuesday 22 April 2008, 02:08AM
سلام
همه شون همت بودند همه شون حاج قاسم سلیمانی ! بودند همه شون حاج احمد کاظمی بودند.... همه شون یک روح بودند در چند بدن.
تجسم یک مومن به تمام معنا در سالهای قرن 14 هجری قمری.
یاد باد ان روزگاران یاد باد.:)
نفسی لک الوقاء یا علی:smile07:
ghadem
Wednesday 23 April 2008, 02:16PM
http://tinypic.com/4gox8ad.jpg
شعری که می نویسم طولانیه ولی اگه وقت کردید حتما بخونید من که خیلی خوشم اومد.
بنام خداوند مردان جنگ دلیران چون شیر و ببر و پلنگ
بنام خداوند مردان دین ز شک رسته مردان اهل یقین
بنام یلان محمد نژاد که شد شورشان رشک گردباد
علی صولتانی که در خون شدند به یک نعره از خویش بیرون شدند
بنام کسانی کنم اقتدا که در خاک از آنهاست جوش صدا
بنام غیوران زهرا نسب ز خود رستگان به حق منتسب
حسن مذهبان صبور آمده می زهر نوشان آن میکده
خراباتیان حسین آشنا به خون رنگی مشرقین آشنا
اگر دم فرو بندم از ذکرشان نیستم یک دم خالی از فکرشان
من ویاد یاران که سر باختند ولی بر ستم گردن افراختند
سحر گام اعزام یادش به خیر و گردان گم نام یادش بخیر
لباسی که خاکی تر از خاک بود ولی چون دل عاشقان پاک بود
الهی به مستان ضربت شکن به مردان طوفانی خط شکن
الهی به گردان زید و کمیل،دلیران چون رعد و طوفان وسیل
به آنان که بی پا و سر آمدند شهید از میان خطر آمدند
به مفقود و جانباز و ایثار گر که شد تیغشان بر عدو کارگر
به مردان در کنج معبد قسم به والفجر و بیت المقدس قسم
به خیبر که برکند مولا درش به جسمی که صد پاره شد پیکرش
به دلسنگی کربلای چهار به یاران بی مدفن و بی مزار
به فتح المبین و به فتح الفتوح به به طوفان به دریا به کشتی به نوح
من و جنگ یاران ذیرینه ایم کمر بسته در هشت وادی خطر
سپر ساخته سینه بر تیغها شنا کرده در شط خون جگر
ز خود گذشتیم و رفتیم تا رزمگاه در آن سو دشمن کمین کرده بود
عظیم و تهی چو ابری سیاه
چو طوفان وزیدیم و بر هم زدیم ز خار و خسان خواب آرام را
خیز از تب و تاب ما موج زد نوشتیم با خون سر انجام را
خطر بود و شط بود و غواسها سلاحی به جز عشق و ایمان نبود
زنیزارها بی صدا رد شدیم صدایی به جز صوت قرآن نبود
مرا حضرت ساقی آواز داد که جنگ است باید محیا شوی
زنی آنچنان بر صف تیغها مه از کشته گان ره ما شوی
یکی غزه چون غزه های دگر هماهنگ اصحاب احمد شدم
سپاهی مقدس تر از بدر بود که من در رکاب محمد(ص) شدم.
صاحب الزمان
Monday 28 April 2008, 02:20PM
عاشقان رفتندو چشم اشکباری ماندو من
از غم بی حاصلی ها کوله باری ماند و من
یک بیابان تشنه لب روئید از هرم شهید
شرح داغ آفتاب بی مزاری ماند ومن
http://tbn0.google.com/images?q=tbn:QnOWRKWs1KKkOM:http://www.geocities.com/negensobh/hemat1.jpg (http://www.geocities.com/negensobh/hemat1.jpg)
ali7153
Monday 28 April 2008, 02:25PM
:smile34:شادي روحش صلوات
haj abbas
Monday 5 May 2008, 09:54AM
شهدا را یاد کنید با ذکر سه صلوات بر محمد و آل محمد
http://i19.tinypic.com/6b3v67s.gif
http://i19.tinypic.com/6b3v67s.gifhttp://i19.tinypic.com/6b3v67s.gif
haj abbas
Monday 5 May 2008, 10:08AM
http://www.sharemation.com/nima408/HajHemmat.jpg
نگارینا
Friday 23 May 2008, 04:12PM
اینا همشون همتن
این ماییم که بی همتیم
Karo
Thursday 12 June 2008, 10:31PM
http://www.iranclubs.org/forums/customavatars/avatar11899_8.gif (http://www.iranclubs.org/forums/member.php?u=11899)http://www.blogfa.com/photo/p/pasdar-islam.gifhttp://tbn0.google.com/images?q=tbn:QnOWRKWs1KKkOM:http://www.geocities.com/negensobh/hemat1.jpg (http://www.geocities.com/negensobh/hemat1.jpg)
Karo
Thursday 12 June 2008, 10:32PM
www.KaroMS.Blogfa.com (http://www.KaroMS.Blogfa.com)
Arshanoosh
Saturday 26 July 2008, 06:43PM
من فقط اسم ايشون رو شنيدم
ايشون چه كاري انجام دادند ؟
نگارینا
Saturday 26 July 2008, 07:21PM
تو دنياي گسترده ي اينترنت به راحتي ميتونين يه كم دنبالش بگردين
مطمئن باشين ارزش گشتن داره آقاي آرشانوش
Arshanoosh
Sunday 27 July 2008, 08:53AM
تو دنياي گسترده ي اينترنت به راحتي ميتونين يه كم دنبالش بگردين
مطمئن باشين ارزش گشتن داره آقاي آرشانوش
من مايل بودم از زبان دوستانم بشنوم
اگر دوشتان لطف كنن ممنون ميشم
sina jon
Sunday 27 July 2008, 12:48PM
سلام
haj abbas
Monday 28 July 2008, 08:19AM
من مايل بودم از زبان دوستانم بشنوم
اگر دوشتان لطف كنن ممنون ميشم
اگه حاج همت و یارانس نبودن الان تو هم وجود خارجی نداشتی عزیزم
هر کسی لیاقت شناخت حاج همت رو نداره
Arshanoosh
Monday 28 July 2008, 08:44AM
اگه حاج همت و یارانس نبودن الان تو هم وجود خارجی نداشتی عزیزم
هر کسی لیاقت شناخت حاج همت رو نداره
عزيزم من زمان جنگ ايران نبودم :D
مي دونم ايشون كاره بزرگي انجام دادند ولي دقيقا نمي دونم چه كاري !
ghadem
Monday 28 July 2008, 09:14AM
شب شده است. همّت خسته از کار امروز حالا منتظر است تا قوایش برای پیشروی آماده شوند. قرص ماه کامل است و همّت گویی هر قدر بیشتر به ماه نگاه می کند نیازش به خواب کمتر می شود. بی سیم چی می رسد کنار ابراهیم همّت. می گوید: کی شروع می کنیم به پیشروی سردار؟... همّت می گوید: همین حالا... و برمی خیزد...
بیابان وسیع سرزمین های جنوب قدم های رزمندگان را حس می کند. همّت راه می رود و بیسیم چی از او عقب نمی ماند. همّت هر از چند گاهی به آسمان نگاه می کند. قرص ماه امشب طور دیگریست... حالا دیگر نگاه همّت بیشتر به سمت آسمان است تا به روی زمین... رزمندگان مشغول پیروی اند... آرام و ساکت... قطره اشکی بر گونه همّت می لغزد... بیسیم چی به صورت سردار نگاه می کند... ماه به پشت ابر می رود چرا که رزمندگان در میان دشت وسیع نباید دیده شوند!... ماه از پشت ابر بیرون می آید... چرا که رزمندگان برای عبور از رودخانه نیاز به نور مهتاب دارند!!... بیسیم چی در گوشی می گوید: ماه را ببینید!... امشب ماه هم با ماست!... همّت گریه می کند... نور ماه به اشکی که بر گونه همّت لغزیده می تابد وقطره اشک برق می زند...
***
همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید
شب حمله بشکفانید... گل سرخ آرزو را... که طلیعه سعادت... سحر از افق برآید...
چه زیبا می خواند آهنگران!
***
جزیره مجنون. جزیره باتلاقی و صعب العبور. فرمان از پشت جبهه جنگ اینطور رسیده است: جزیره باید حفظ شود...
امروز هفتمین روز است که رزمنده ها می جنگند برای حفظ جزیره مجنون. نبرد سخت است. جوانان ایران یکی بعد از دیگری به کام مرگ می روند تا ایران بماند... همه به عشق همّت می جنگند. همه ابراهیم همّت را دوست دارند... امروز هفتمین روز عملیات خیبر است و همّت هفت روز است که نخوابیده. بچه ها به عشق همّت و به عشق ایران می جنگند. صدای همّت از پشت بی سیم برایشان موجی از شور و هیجان می آفریند. دلاورانه می جنگند... با آغوش باز به کام مرگ می روند تا ایران بماند... هستی شان را فنا می کنند تا ایران بماند... دشمن اما سرسخت است... جزیره صعب العبور است و راهها به بن بست ختم می شود. رزمندگان ایران در آب می جنگند و دشمن بر خشکی. روزگار بر همّت و یارانش تنگ شده است...
- چند دقیقه بخواب ابراهیم!... از پا می افتی! هفت روزه که نخوابیدی!
- من اگه بخوابم اونهایی که اون جلو می جنگند چه کار کنند؟
دکتر سرمی به دست همّت وصل می کند. سردار توان ایستادن ندارد. مدت مدیدی است که چیزی نخورده... همّت از پشت بی سیم با بچه ها صحبت می کند...
***
- بگیر بخواب ابراهیم!... خسته ای!
- خسته نیستم... می خواهم کودکم را نگاه کنم... این بچه چطور این قدر زیبا می خندد... بخند ... بخند... بخند...
***
- گوش کن سید! باید برم پیش بچه ها...
سید و دکتر به سمت همّت برگشتند. در جمع سه نفره سنگر در میان آتش و دود جزیره مجنون این بار همّت بود که پس از چند دقیقه سکوت را شکسته بود. سرم را از دستش بیرون کشید و بلند شد ایستاد...
دکتر گفت: کجا؟... و سید تا خواست بگوید ((صبر کن)) ، همّت از سنگر بیرون رفته بود. از میان رزمندگان عملیات خیبر عده معدودی باقی مانده بودند و می جنگیدند. از بقیه هیچ چیز نمانده بود جز یک اسم و البته جسدی که اگر متلاشی نشده بود و می شد پیدایش کرد... همّت حالا می رفت تا همراه یاران اندکش بجنگد. موتور سیکلت را روشن کرد و راه افتاد به سمت خط مقدم... باران گلوله می بارید و گاز شیمیایی گلو را می سوزاند. بر آسمان جزیره دود بود و دود. خورشید گویی دیگر وجود نداشت. در میان صوت شلاق وار صدای گلوله ها صدای گاز موتور همّت شنیده می شد. با سرعت می راند و از تپه ماهور ها می گذشت تا برای کمک به جمع باقی مانده به خط برسد.
بچه های خط از بی سیم شنیده اند که سردار خیبر برای کمک به سمت خط می آید. همه سراسر از انرژی شده اند و با تمام قوا می جنگند. کمی عقب تر همّت نشسته بر موتور سیکلت به سوی خط می آید.
همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید...
فریاد... مجنون ... جزیره... گلوله و آتش و دود... حمله... طلیعه سعادت... سحر از افق .... برآید... برآید... برآید...
موتور همّت از روی تپه کوچکی گذشت. ناگهان در چند متری اش گلوله آتشینی فرود آمد. همّت به سمتی پرتاب شد و موتور به سمتی دیگر... دود که فرو نشست چند لکه خون روی زمین مانده بود و آن طرف تر جنازه بی سر محمد ابراهیم همّت ...
همّت جاویدان شد، باآن نگاهش که همیشه به دوردست بود و گویا چیزی می دید که ما نمی بینیم...
احسان شارعی
http://www.ajayeb.ir/hemmat/hemmat2.jpg
Arshanoosh
Monday 28 July 2008, 09:19AM
شب شده است. همّت خسته از کار امروز حالا منتظر است تا قوایش برای پیشروی آماده شوند. قرص ماه کامل است و همّت گویی هر قدر بیشتر به ماه نگاه می کند نیازش به خواب کمتر می شود. بی سیم چی می رسد کنار ابراهیم همّت. می گوید: کی شروع می کنیم به پیشروی سردار؟... همّت می گوید: همین حالا... و برمی خیزد...
بیابان وسیع سرزمین های جنوب قدم های رزمندگان را حس می کند. همّت راه می رود و بیسیم چی از او عقب نمی ماند. همّت هر از چند گاهی به آسمان نگاه می کند. قرص ماه امشب طور دیگریست... حالا دیگر نگاه همّت بیشتر به سمت آسمان است تا به روی زمین... رزمندگان مشغول پیروی اند... آرام و ساکت... قطره اشکی بر گونه همّت می لغزد... بیسیم چی به صورت سردار نگاه می کند... ماه به پشت ابر می رود چرا که رزمندگان در میان دشت وسیع نباید دیده شوند!... ماه از پشت ابر بیرون می آید... چرا که رزمندگان برای عبور از رودخانه نیاز به نور مهتاب دارند!!... بیسیم چی در گوشی می گوید: ماه را ببینید!... امشب ماه هم با ماست!... همّت گریه می کند... نور ماه به اشکی که بر گونه همّت لغزیده می تابد وقطره اشک برق می زند...
***
همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید
شب حمله بشکفانید... گل سرخ آرزو را... که طلیعه سعادت... سحر از افق برآید...
چه زیبا می خواند آهنگران!
***
جزیره مجنون. جزیره باتلاقی و صعب العبور. فرمان از پشت جبهه جنگ اینطور رسیده است: جزیره باید حفظ شود...
امروز هفتمین روز است که رزمنده ها می جنگند برای حفظ جزیره مجنون. نبرد سخت است. جوانان ایران یکی بعد از دیگری به کام مرگ می روند تا ایران بماند... همه به عشق همّت می جنگند. همه ابراهیم همّت را دوست دارند... امروز هفتمین روز عملیات خیبر است و همّت هفت روز است که نخوابیده. بچه ها به عشق همّت و به عشق ایران می جنگند. صدای همّت از پشت بی سیم برایشان موجی از شور و هیجان می آفریند. دلاورانه می جنگند... با آغوش باز به کام مرگ می روند تا ایران بماند... هستی شان را فنا می کنند تا ایران بماند... دشمن اما سرسخت است... جزیره صعب العبور است و راهها به بن بست ختم می شود. رزمندگان ایران در آب می جنگند و دشمن بر خشکی. روزگار بر همّت و یارانش تنگ شده است...
- چند دقیقه بخواب ابراهیم!... از پا می افتی! هفت روزه که نخوابیدی!
- من اگه بخوابم اونهایی که اون جلو می جنگند چه کار کنند؟
دکتر سرمی به دست همّت وصل می کند. سردار توان ایستادن ندارد. مدت مدیدی است که چیزی نخورده... همّت از پشت بی سیم با بچه ها صحبت می کند...
***
- بگیر بخواب ابراهیم!... خسته ای!
- خسته نیستم... می خواهم کودکم را نگاه کنم... این بچه چطور این قدر زیبا می خندد... بخند ... بخند... بخند...
***
- گوش کن سید! باید برم پیش بچه ها...
سید و دکتر به سمت همّت برگشتند. در جمع سه نفره سنگر در میان آتش و دود جزیره مجنون این بار همّت بود که پس از چند دقیقه سکوت را شکسته بود. سرم را از دستش بیرون کشید و بلند شد ایستاد...
دکتر گفت: کجا؟... و سید تا خواست بگوید ((صبر کن)) ، همّت از سنگر بیرون رفته بود. از میان رزمندگان عملیات خیبر عده معدودی باقی مانده بودند و می جنگیدند. از بقیه هیچ چیز نمانده بود جز یک اسم و البته جسدی که اگر متلاشی نشده بود و می شد پیدایش کرد... همّت حالا می رفت تا همراه یاران اندکش بجنگد. موتور سیکلت را روشن کرد و راه افتاد به سمت خط مقدم... باران گلوله می بارید و گاز شیمیایی گلو را می سوزاند. بر آسمان جزیره دود بود و دود. خورشید گویی دیگر وجود نداشت. در میان صوت شلاق وار صدای گلوله ها صدای گاز موتور همّت شنیده می شد. با سرعت می راند و از تپه ماهور ها می گذشت تا برای کمک به جمع باقی مانده به خط برسد.
بچه های خط از بی سیم شنیده اند که سردار خیبر برای کمک به سمت خط می آید. همه سراسر از انرژی شده اند و با تمام قوا می جنگند. کمی عقب تر همّت نشسته بر موتور سیکلت به سوی خط می آید.
همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید...
فریاد... مجنون ... جزیره... گلوله و آتش و دود... حمله... طلیعه سعادت... سحر از افق .... برآید... برآید... برآید...
موتور همّت از روی تپه کوچکی گذشت. ناگهان در چند متری اش گلوله آتشینی فرود آمد. همّت به سمتی پرتاب شد و موتور به سمتی دیگر... دود که فرو نشست چند لکه خون روی زمین مانده بود و آن طرف تر جنازه بی سر محمد ابراهیم همّت ...
همّت جاویدان شد، باآن نگاهش که همیشه به دوردست بود و گویا چیزی می دید که ما نمی بینیم...
احسان شارعی
http://www.ajayeb.ir/hemmat/hemmat2.jpg
ايشون در جزيره مجنون شهيد شدند ؟
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.