PDA

نمايش نسخه نهائي : درخواستي مهم از دوستان عزيز


صفحه : 1 [2]

صبح
Monday 7 July 2008, 11:46PM
بسمه تعالی شانه
از سروران ارجمند اجازه میخواهم که دو نکته را عنوان کنم:

نکته اول:
به روایاتی که جناب صبح اوردند دقت بفرمایید.از ضعف سند انها صرف نظر کنیم،اکثر انها ضد لعن است در حالی که در مشروعیت لعن حرفی نیست.اما جالب است که آقای صبح آنها را آورده،سپس خودش گفته در فلان مورد و فلان مورد اینطور نیست و شخصی مستحق لعن ممکن است باشد و...آقایان که لالایی بلدند،چرا خوابشان نمیبرد؟درباره سب هم همینطور است.مگر ما گفته ایم شبانه روز کسی را سب کنیم؟سب نیز استثناءاتی دارد،در بعضی موارد نه تنها جایز است بلکه شرعا ثواب زیادی هم دارد،بحث این مساله بماند برای موضوع سب،همانجا خدمت عزیزان هستم،تنها خواستم اشاره ای کنم که بدانیم در تمام این مسائل همینطور است و اگر روایتی داریم که ظاهرش هم نهی از یک عملی میباشد،باید بین روایات جمع کرد تا به دست اورد که واقعا این نهی عمومیت دارد یا منصرف به بعضی موارد خاص است؟

نکته دوم:
دقت کنیم از کجا مطلب میاوریم!مطالبی که جناب صبح آوردند از سایت شیخ حسین راضی بوده است!شاید جناب صبح که فقط کپی پیست کرده و زحمت خواندن هم به خودش نداده است راضی را نشناسد،اما احتمالا بعضی عزیزان مثل جناب حجت و جناب یارمهدی بدانند که این شخص کیست و چه دشمنی با بعضی اعتقادات اصیل شیعیان دارد!!حتی در همان سایتش!
جناب عبدالحسین

ما چه تلاشی می کنیم که به شما بگوئیم فرق استحقاق لعن تا به منصه جدال کشیدن آن در جامعه با اهل سنت ، چقدر متفاوت است ... اما هیهات از یک ذره تفاهم !

.مگر ما گفته ایم شبانه روز کسی را سب کنیم؟

بله ، شما حدیثی می آورید و در حاشیه حدیثی به دفاع می خیزید که در آن امر به سب حداکثری شده است ، فأکثروا فی سبهم ... ! و این بسیار حیرت آور است .

سب نیز استثناءاتی دارد،در بعضی موارد نه تنها جایز است بلکه شرعا ثواب زیادی هم دارد،این نوع گفتار هم دین سلیقه ای است ، سب اگر به معنای فحاشی تصور شود ، امری غیر اخلاقی است و با عموم سیره و حدیث ائمه در مصاف با کفر و نفاق و الحاد مغایر است ....

نکته دوم:
دقت کنیم از کجا مطلب میاوریم!مطالبی که جناب صبح آوردند از سایت شیخ حسین راضی بوده است!شاید جناب صبح که فقط کپی پیست کرده و زحمت خواندن هم به خودش نداده است راضی را نشناسد،اما احتمالا بعضی عزیزان مثل جناب حجت و جناب یارمهدی بدانند که این شخص کیست و چه دشمنی با بعضی اعتقادات اصیل شیعیان دارد!!حتی در همان سایتش!اولا چنین نبوده ، ثانیا مصادر حدیث در ذیل آن آورده شده است ... اینکه شما می خواهید با فرزندان امت با کینه توزی های خود حساب کنید ، چیزی از اینکه آن حدیث از " نهج البلاغه " است ، کم نمی کند .

صبح
Monday 7 July 2008, 11:57PM
بسمه تعالی شانه

برادر صبح

اولا این روایت ضعیف است.چقدر عجیب است که روایت صحیحه انکار میشود،و اخذ به ضعاف و..میگردد.از مثل شما جز این هم البته انتظار ندارم.

ثانیا بحث آن را(البته مشابهش را)در موضوع پیرامون سب کرده ام،مراجعه بفرمایید.

ثالثا خودتان دقت کنید تا بفهمید،اتفاقا متن این روایت جالبتر است.چرا که مولایی که خود در نماز شبش به لعن مبادرت میکرده است،کراهتش را از لعن بیان میکند!همین نشان میدهد که فرمایش برای ظرفی خاص و افرادی خاص است نه همیشه،که توضیح کاملش را در بحث پیرامون سب داده ام،مراجعه بفرمایید و به دقت مطالعه کنید.

رابعا گویا درست دقت نفرمودید،منظور جناب آقای حجت مطلب دیگری بوده است.خیلی واضح است،دوباره بخوانید لطفا.

خامسا اینجا مناظره دو نفره نیست که پابرهنه و غیر برهنه و...پریدن وسط بحث محل اشکال! باشد،بحثی است که همه عزیزان شرکت میکنند و قطعا هم من و هم دوستان دیگر خوشحال میشویم که از نظرات شما هم استفاده کنیم.

انشاءالله در پستهای آینده به رد دو شبهه خواهم پرداخت،با اجازه دوستان عزیز.
سلام علیکم
باز هم باید به عرض شما رساند ، لعن کردن در نماز شب ، با اشاعه لعن و پرخاشگری و سب در محیط عمومی و روابط میان سنی و شیعه ، دو امر مختلف است ... ما می گوئیم که خلفای غاصب استحقاق هزار بار مرگ در هر لحظه که می گذرد و هزار بار لعن الهی ، در همان لحظه را دارند یک سنی هم اگر درکی که ما از انحرافات داریم بداند به همین معتقد خواهد بود ، این را باید به او اعلام کرد ، او را به مسیر الهی دعوت کرد .... و ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة .... اما با قید فراست و حکمت و چاره جوئی نه اینکه همچون دیوانگان مقدسات او را که به مثابه امامان ما دوست می دارد ، در معرض هتک و لعن و سب قرار دهیم که تا عمر دارد به هیچ شیعه ای رو نکند . اینکه ما با رفتار خود چه نوع خدمتی به رسالت نبوی می کنیم مهم است . آیا قرآن می گوید مردم را با سب و لعن بتارانید ، یا آنان را با حکمت و موعظة الحسنة به خود جلب کنید ؟ ما گفتیم که قرآن تنها مرجع اسلام نیست اما نگفتیم آنرا ببوسید و کناری بگذارید تا دکور باشد ، این به سفارش پیامبر وزنه ی دوم ماست و اگر آنرا حذف کنیم ، این ترازو سقوط خواهد کرد و کج و معوج خواهد شد .... لذا تمام برداشتهای شما بدون توجه به امر قرآن و تاکید قرآن بر دعوت موعظه آمیز به سمت دین خدا ، بی فایده است .

امام سجاد علیه السلام می فرمایند ...:
خصلتان في شيعتنا وددت لو افتديتهما ببعض لحم ساعدي النزق و قلة الكتمان

دو خصلت در شيعه من هست ... كه حاضرم تكه اي از گوشت دستم را بدهم تا از آن دست بردارند
تندخوئي و بي پروايي ، و عدم كتمان !‌

حضرت امام حسین (ع) در قیام خود بر علیه انحراف می فرماید :

إن کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی .

ملاحظه کنید ، همه چیز اقامه دین محمد (ص) است ... و خود قضاوت کنید ، دین محمّد(ص) ، با فحاشی و لعن به مقدسات یک سنی که حضور دارد پابرجا می گردد ، یا دعوت سلیمانه و حکیمانه و از روی خوش خلقی او به دین محمدی (ص) ، با حوصله و اندرز و ذکر سلیمانه انحرافات ؟ ما با تاراندن یک شخصی که اطلاعات اشتباه گرفته و توهین به مقدسات او ، به رسالت نبوی ، تولی جسته ایم ، یا تبری .... ؟ :)

خدا به من عقل بیشتر بدهد :)

yaallah
Tuesday 8 July 2008, 10:00AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم


در ادامه بررسی های سندی بر خورد کردیم به پست های 207 و 208 و 209 جناب یار مهدی که مدعی شده اند سه سند صحیح در دست دارند که در آن لعن آمده است. با هم ببینیم تا چه حد این حرف درست می تواند باشد. والله اعلم

دعای نخست - سجده ی شکر امام رضا (عليه السلام)

سند این دعا که آورده اید به شرح زیر است:
رَوَيْنَاهُ بِإِسْنَادِنَا إِلَى سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فِی كِتَابِ فَضْلِ الدُّعَاءِ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنِ الرِّضَا وَ بُكَيْرُ بْنُ صَالِحٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الرِّضَا


پس دو طریق در این جا موجود است:
طریق آبی رنگ طریق 1: اسناد ابن طاووس << سعد بن عبدالله << ابوجعفر << محمد بن اسماعیل بن بزیع << امام رضا (رض)
طریق قرمز رنگ طریق 2: اسناد ابن طاووس<< سعد بن عبدالله<< بکیر بن صالح<<سلیمان بن جعفر<< امام رضا (رض)

و اما اشکالات بر اسنادطریق 1:

الف: اسناد ابن طاووس که مجهول هستند. زمان فوت راوی آخر یعنی سعد بن عبدالله حدود سال 300 بوده است. نجاشی می گوید:
وتوفي سعد - رحمه الله - سنة احدى وثلاثمائة وقيل: سنة تسع وتسعين ومائتين.
و سید بن طاووس سال 589 به دنیا آمده است. پس باید تعداد زیادی راوی و نقل کننده بین سید بن طاووس سعد باشد که در این جا مجهول اند و خود ابن طاووس هم آن ها را ذکر نکرده است و فقط گفته است:
رَوَيْنَاهُ بِإِسْنَادِنَا إِلَى سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فِی كِتَابِ فَضْلِ الدُّعَاءِ
حال این اسناد چیست کسی نمی داند مگر الله جل جلاله.

همین یک دلیل باعث بطلان این طریق و بی اعتباری حدیث می گردد. والله اعلم.

ب: ابو جعفر موجود در حدیث بین دو نفر است. ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد البرقی و ابو جعفر احمد بن محمد بن عیسی. جناب یار مهدی به حساب این که مطمئنا ابو جعفر احمد بن محمد بن عیسی راوی بوده است و وی نیز ثقه است حدیث را تا سعد صحیح دانسته اند. اما امکان دارد که منظور از ابو جعفر ، احمد بن محمد بن خالد البرقی باشد.
{{برای مطالعه و دلیل بیش تر:
در راویانی که از محمد بن اسماعیل روایت کرده اند داریم:
........وروى عنه (یعنی محمد بن اسماعیل بن بزيع) أبو جعفر، وإبراهيم بن عقبة، وإبراهيم بن هاشم، وأحمد بن محمد، وأحمد بن محمد بن خالد، وأحمد بن محمد بن عيسى.........
(معجم الرجال)
توجه کنید که کنیه احمد بن محمد بن خالد و احمد بن محمد بن عیسی هر دو ابو جعفر است.
و در راویانی که سعد از آن ها روایت کرده است آمده است:
فقد روى عن أبي جعفر - ورواياته عنه تبلغ مائة وأربعة عشر موردا - وعن ........ وأحمد، وأحمد بن أبي عبد الله (همان برقی)، وأحمد ابن أبي عبد الله البرقي، وأحمد بن الحسن، وأحمد بن الحسن بن علي بن فضال، وأحمد بن سعيد، وأحمد بن محمد - ورواياته عنه تبلغ مائتين وخمسة وسبعين موردا -، وأحمد بن محمد أبي جعفر، وأحمد بن محمد بن خالد(همان برقی)، وأحمد بن محمد بن عيسى - ورواياته عنه تبلغ مائة واثنين وخمسين موردا - وأحمد بن محمد بن عيسى الاشعري و .....

پس ابو جعفر مذکور در سند حدیث بین احمد بن محمد البرقی و احمد بن محمد بن عیسی مشترک است. احمد بن محمد بن عیسی ثقه است و مشهور اما احمد بن محمد بن خالد البرقی ثقه نیست و ضعیف است و بحث در مورد وی طولانی است. اما می توانید اثبات ضعیف بودن وی را در این جا ببینید:
http://70.85.112.179/forum/viewthread.php?forum_id=4&thread_id=519&pid=10307#post_10307

بنابراین طریق یک بی اعتبار است.

و اما اشکالات بر اسنادطریق2:
الف: همان مورد الف در مورد طریق حدیث 1 در این جا هم صدق می کند.
ب: حدیث مرسل است و منقطع زیرا در بین کسانی که سعد بن عبدالله از آن ها روایت کرده است نام بکر بن صالح یا بکیر بن صالح دیده نمی شود. در معجم الرجال خویی داریم:
فقد روى عن أبي جعفر.....وأحمد بن هلال، وأيوب بن نوح، وأيوب بن نوح النخعي وجميل بن صالح، والحسن، والحسن بن الحسن الافطس، .......
یعنی سعد بن عبدالله از این اشخاص روایت می کند که در بین آن ها نام بکر یا بکیر نداریم پس حدیث منقطع و مرسل است.
ج: بکیر بن صالح مجهول الحال است .اگر نامی که در حدیث آمده واقعا بکیر بن صالح باشد پس وی مجهول الحال است. داریم:
1885 - بكير بن صالح: روى عن الرضا عليه السلام. وروى عنه الحسن بن طلحة، ذكره الكشي، في الواقفة، بعد ترجمة علي بن سويد السائي (329).
معجم الرجال
و همانطور که می بینید کسی وی را ثقه نخوانده است.
د: اگر بگوییم نام بکیر بن صالح اشتباه است و وی بکر بن صالح است پس وی ضعیف است. داریم:
نجاشی در رجال خود وی را تضعیف کرده است:
" بكر بن صالح الرازي، مولى بني ضبة، روى عن أبي الحسن موسى عليه السلام، ضعيف، له كتاب نوادر، يرويه عدة من أصحابنا، أخبرناه محمد بن علي، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى، قال حدثنا أبي، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن عيسى، قال: حدثنا محمد بن خالد البرقي، عن بكر، به، وهذا الكتاب يختلف باختلاف الرواة عنه ".
طوسی وی را ثقه نخوانده است:
" بكر بن صالح الرازي، له كتاب في درجات الايمان ووجوه الكفر والاستغفار والجهاد، أخبرنا به ابن أبي جيد، عن محمد بن الحسن ابن الوليد، عن االصفار، عن إبراهيم بن هاشم، عن بكر بن صالح ".
و ابن الغضائری در رجال خود وی را ضعیف خوانده است:
" ضعيف جدا، كثير التفرد بالغرائب ".

و در ضمن برخی به این مورد استناد می کنند که چون بکر بن صالح در اسناد تفسیر قمی قرار گرفته است وی ثقه است. اما این مورد مانند آن چه در مورد کامل الزیارات گفتیم غلط است و اگر خواستید حاضر به اثبات هم هستیم با استفاده از اقوال علمای خود شیعه.

البته خویی در مورد تضعیف نجاشی سخنانی گفته است که بنده متوجه نشدم. به هر حال ابن الغضائری و نجاشی وی را ضعیف خوانده اند و کسی هم وی را ثقه نخوانده است. والله اعلم

پس این حدیث نیز بی اعتبار است. والله اعلم

====================================================

دعای دوم - زيارت امام حسين (عليه السلام)

سند این دعا به شرح زیر است:
حَدَّثَنِی أَبِی ره وَ جَمَاعَةُ مَشَايِخِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ وَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ مَتٍّ الْجَوْهَرِيُّ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عُرْوَةَ بْنِ إِسْحَاقَ ابْنِ أَخِی شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع

در موارد قسمت قرمز تمامی مواردی که جناب یار مهدی ارائه دادند صحیح است و ما هم کاری با این قسمت نداریم.اما در مورد قسمت آبی رنگ:
الف: حدیث مرسل است و منقطع. زیرا محمد بن احمد بن یحیی بن عمران از شخصی با نام علی بن حسان حدیث نمی شنیده است. در معجم الرجال داریم:
فقد روى عن أبي الحسن عليه السلام، وعن ...... وعلي، وعلي بن إسماعيل، وعلي بن بلال، وعلي ابن الحسن، وعلي بن الريان، وعلي بن سليمان، وعلي بن السندي، وعلي بن محمد، وعلي بن محمد القاساني،
پس می بینید که در کسانی که احمد بن محمد از آن ها روایت کرده است علی بن حسان نیست.والله اعلم
حتی در خود همین کامل الزیارات داریم:
803 ] 1 - حدثني محمد بن الحسين بن مت الجوهري، عن محمد بن احمد بن يحيى بن عمران، عن هارون بن مسلم، عن علي بن حسان...
چگونه است که احمد بن محمد بن یحیی با یک واسطه از علی بن حسان نقل می کند و در جایی دیگر بی واسطه. خیر .صد در صد بین احمد بن محمد و علی بن حسان باید واسطه ای باشد. و این به این دلیل است که خود احمد بن محمد بن یحیی در اخذ حدیث آسان می گرفته است و توجه چندانی نداشته است به طوری که نجاشی می گوید:
إلا أن أصحابنا قالوا: كان يروي عن الضعفاء، ويعتمد المراسيل، ولا يبالي عمن أخذ، وما عليه في نفسه مطعن في شئ
پس وی در گرفتن حدیث دقت نمی کرده است که از چه کسی میگیرد و به احادیث مرسل اعتماد می نموده است مانند این مورد که کسی که از وی از علی بن حسان شنیده را نگفته است. والله اعلم

ب: علی بن حسان بین ثقه و غیر ثقه است. چنانچه خود جناب یار مهدی گفته اند:
علی بن حسان - مشترک بين دو راوي
اسم : علی بن حسان الواسطي‏
تقويم : إمامي،ثقة
اسم : علی بن حسان الهاشمي‏
تقويم : ضعيف‏جدا،فاسدالإعتقاد
پس این باعث ضعف حدیث می شود. چون مشترک بودن بین راوی ثقه و غیر ثقه باعث بی اعتباری حدیث است.

ج: در مورد "عُرْوَةَ بْنِ إِسْحَاقَ ابْنِ أَخِی شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ" هیچ اطلاعاتی طبق گفته جناب یار مهدی وجود ندارد پس وی مجهول الحال است. اما جناب یار مهدی ثقه بودن وی را به این دلیل دانسته اند که وی در سند کامل الزیارات قرار گرفته است. ما در پست قبلی گفتیم که این استدلال غلط است و حتی خود خویی هم که به این مورد استدلال می کرده است از حرف خود برگشت. این مورد در پست قبلی ما بود که در این جا هم می آوریم:
خویی و برخی از دیگر علمای اهل شیعه معتقدند (البته خویی معتقد بود) که هر کس در اسناد کتاب کامل الزیارات وارد شود ثقه است. به خاطر این که ابن قولویه در مقدمه آن چنین اقراری داشته است. این مطلب که خویی در زمان نوشتن کتاب معجم الرجال بر روی آن تاکید کرده بود نادرست است. و حتی خود خویی بعد از مدتی از حرف خود برگشت. دلایل این موضوع زیاد است و وقتگیر. بنده هم نمی خواهم بحث را طولانی بکنم. فقط خلاصه مطالب این است که آن چه ابن قولویه در مقدمه کتابش گفته در مورد راویانی است که بدون واسطه از آن ها نقل کرده است. یعنی خود آن ها را دیده است و ... . در این مورد می توانید به سخنان جعفر سبحانی در کتاب معروف خود در مورد علم رجال در شیعه مراجعه کنید که بنده لینک آن را این جا می گذارم.
لینک اول که به صورت خلاصه تر گفته است:
http://www.imamsadeq.org/book/sub7/al-rajal-ve-draia/rajal121.html
لینک دوم که کامل تر گفته است:
http://www.rafed.net/books/rejal/kollyyat-fi-elm-alrejal/20.html

همین جمله را در این زمینه کافی می دانیم که سبحانی گفته است:
فالحقّ ما استظهره المحدّث النوري وانّ العبارة لا تدلّ إلاّ على وثاقة مشايخه، وأمّا أسماؤهم فهي لا تتجاوز عن اثنين وثلاثين شخصاً حسب ما أنهاهم ذلك المحدِّث. (1)
پس عبارت (در مقدمه کتاب کامل الزیارات ابن قولویه) دلالت بر چیزی ندارد مگر بر وثاقت مشایخ ابن قولویه (یعنی کسانی که از آن بدون واسطه نقل می کند) ، که اسم های آنان از 32 نفر تجاوز نمی کند....

و سبحانی همچنین می گوید:
ثمّ إنّ السيد الخوئي ـ قدَّس سرَّه ـ ممّن كان يعتمد على رأيه طوال سنين لكنّه عدل عمّا بنى عليه، وصرّح برأيه في ورقة خاصة ونشرت.
که مضمون آن این است که سید خویی (yaallah: نویسنده معجم الرجال که جناب یار مهدی از آن این ثقه بودن را آوردند) از کسانی بود که سال ها بر این قول خود (که هر کس در اسناد ابن قولویه باشد ثقه است) اعتماد داشت اما آخر از حرف خود برگشت و در اعلامیه ای خاص اعلام کرد.
والله اعلم

د: وجود شخصی مبهم در راویان حدیث باعث می شود حدیث دارای فرد مجهول باشد و حدیث از اعتبار ساقط می شود. این فرد که در قسمت "عَمَّنْ ذَكَرَهُ" از وی یاد شده است مجهول است و باعث بی اعتباری سند.
و اما سخنی که جناب یار مهدی گفته اند بی پایه و دور از ذهن است و این مسئله از ایشان بعید بود. این استدلال که شما گفته اید:
نفر يکم
من ذکره - مبهم ، شايد نفر زير باشد :
اسم : شعيب بن يعقوب العقرقوفي‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
جدا بی پایه است.
در ضمن بعد از آن استدلال نموده اید که چون این فرد مجهول در اسناد کامل الزیارات جای گرفته است پس ثقه است:
اولا: گفتیم که این استدلال غلط است و در مورد آن در همین بند ج آوردیم.
ثانیا: با این حساب پس تمامی اصحاب امام صادق (رض) که ثقه شدند. اما ما در بین اصحاب وی کذاب وضعیف بسیار داریم.

پس این حدیث بی اعتبار است و ضعیف. والله اعلم
====================================================

دعای سوم - تعقيب نماز امام صادق (عليه السلام)

سند دعا سوم به شرح زیر است:
وَجَدْتُ فِی كِتَابٍ مَجْمُوعٍ بِخَطٍّ قَدِيمٍ ذَكَرَ نَاسِخُهُ وَ هُوَ مُصَنِّفُهُ أَنَّ اسْمَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ فَاطِرٍ مَنْ رَوَاهُ عَنْ شُيُوخِهِ فَقَالَ مَا هَذَا لَفْظُهُ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ رِقَاقٍ الْقُمِّيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَاذَانَ الْقُمِّيُّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی هَاشِمٍ عَنْ أَبِی يَحْيَى الْمَدَنِيِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع

الف: ابو یحیی المدنی مجهول است و چنین نامی وجود ندارد.
جناب یار مهدی هم با استفاده از نرم افزار نام شخصی دیگر را آورده اند که فقط مشابهت دارد. ایشان فرموده اند:
نفر يکم
اسم : إبراهيم بن محمد بن أبی يحيى الأسلمي‏
تقويم : إمامي،والعامةتضعفه‏لذلك، ثقةعلى‏التحقيق‏
حال این که چگونه استدلال شده است که ابو یحیی المدنی ، ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی است ما نمی دانیم. درست است که عبدالرحمن بن ابی هاشم از ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی روایت هایی داشته است اما در این سند نام ابو یحیی آمده است و این امکان وجود دارد که حتی حدیث از جد ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی اخذ شده است. و این که در نام راوی اشتباه شده باشد یک احتمال است و بنا نباید بر احتمال باشد.
گر چه حتی اگر بنا را بر آن چه جناب یار مهدی گفته اند بگذاریم باز هم تفاوتی نمی کند چون ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی را کسی ثقه نخوانده است.
نجاشی می گوید:
إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى أبو إسحاق مولى أسلم، مدني، روى عن أبي جعفر وأبي عبد الله عليهما السلام، وكان خصيصا والعامة لهذه العلة تضعفه. وحكى بعض أصحابنا عن بعض المخالفين أن كتب الواقدي سائرها إنما هي كتب إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى، نقلها الواقدي وادعاها. وذكر بعض أصحابنا أن له كتابا مبوبا في الحلال والحرام عن أبي عبد الله عليه السلام. أخبرنا أبو الحسن النحوي قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد قال: حدثنا المنذر بن محمد القابوسي قال: حدثنا الحسين بن محمد الازدي قال: حدثنا إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى بكتابه.

و شیخ طوسی هم می گوید:
إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى أبو إسحاق، مولى أسلم ابن قصي مدني، روى عن أبي جعفر، وأبي عبد الله عليهما السلام، وكان خاصا بحديثنا، والعامة تضعفه لذلك، وذكر يعقوب بن سفيان في تاريخه في أسباب تضعيفه عن بعض الناس: أنه سمعه ينال من الاولين. وذكر بعض ثقات العامة: أن كتب الواقدي - سائرها - إنما هي كتب إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى، نقلها الواقدي وادعاها، ولم نعرف منها شيئا منسوبا إلى إبراهيم. وله كتاب مبوب في الحلال والحرام، عن جعفر بن محمد عليهما السلام. أخبرنا به أحمد بن محمد بن موسى، المعروف بابن الصلت الاهوازي، قال: أخبرنا أحمد بن محمد بن سعيد بن عقدة الحافظ. قال: حدثنا المنذر بن محمد القابوسي، قال: حدثنا الحسين (الحسن) بن محمد بن علي الازدي، قال: حدثنا إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى
و در جای دیگر:
إبراهيم بن محمد بن أبي يحيى المدني أسند عنه
و تنها جمله ای که فقط در مدح است و نه معتبر و ثقه قرار دادن همان دو جمله ای است که بنده رنگی نمودم. حتی خود خویی در بسیاری مواقع که نجاشی می گوید "فلانی در دین و مذهبش ضعیف است" می گوید که ضعف در دین موجب ضعف در نقل حدیث نمی شود پس ما هم می گوییم قوت در دین هم موجب قوت در نقل حدیث نمی شود.
و حتی خویی هم ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی را ثقه نخوانده است و فقط گفته است:
ثم إنه بما ذكره النجاشي، والشيخ: يدخل الرجل في الحسان على الاقل
پس نمی توان گفت وی ثقه است. حال این نرم افزار جناب یار مهدی چگونه می گوید "ثقةعلى‏التحقيق‏" را ما نمی دانیم. والله اعلم
پس ابویحیی المدنی که در سند حدیث است مجهول است و اگر بنا به احتمال (که این کار غلط است) بگوییم وی ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی است پس مجهول الحال خواهد.

ب: در مورد جعفر بن عبدالله الحمیری در معجم الرجال داریم:
2190 - جعفر بن عبد الله بن الحسين: ابن جامع، قمي. حميري، من أصحاب الهادي (عليه السلام)، رجال الشيخ (5). كان له مكاتبة مع صاحب الأمر عجل الله فرجه، ذكره النجاشي في ترجمة أخيه محمد بن عبد الله بن جعفر بن الحسين بن جامع.
پس وی نیز مجهول الحال است. اما جناب یار مهدی فرمودند:
اسم : جعفر بن عبد الله رأس المذري‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل
حال ما نمی دانیم جعفر بن عبدالله الحمیری چه ارتباطی با جعفر بن عبدالله راس المذری دارد. جناب یار مهدی اگر نرم افزار این اشتباه را کرده است که 2 حالت دارد:
1- به عمد بوده که دیگر وای بر ایشان با این قصد شوم.
2- به غیر عمد بوده که طلب آمرزش برای ایشان داریم.
و اگر شما خود اشتباه کرده اید که خواهش دارم دقت بیش تری بفرمایید. چون نام موجود در سند جعفر بن عبدالله الحمیری است و نامی که شما گفتید جعفر بن عبدالله راس المذری. اولی جعفر بن عبدالله بن حسین بن جامع قمی حمیری است و دومی که شما آوردید جعفر بن عبد الله بن جعفر بن عبد الله بن جعفر بن محمد بن علي بن أبي طالب (عليهم السلام) و این دو با هم بسیار تفاوت دارند.

ج: در میان کسانی که از محمد بن عیسی بن عبید از آن ها روایت کرده است نام جعفر بن عبدالله نیست. پس حدیث امکان انقطاع دارد و در حدیث لفظی نیامده که ما بفهمیم جعفر بن عبدالله حدیث را از خود محمد بن عیسی بن عبید گرفته است. والله اعلم

د ، و : مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ فَاطِرٍ و مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ رِقَاقٍ الْقُمِّيُّ طبق گفته خود جناب یار مهدی مجهول هستند.

ه: همانطور که سید بن طاووس در ابتدای حدیث می گوید حدیث را از خود شخص اول نگرفته است بلکه از شخص دیگری اخذ کرده که نام نبرده است. و در واقع چون بین سید بن طاووس و مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ فَاطِرٍ معلوم نیست چه افرادی حضور دارند پس حدیث مرسل است.

و اما بعد استدلالی که جناب یار مهدی داشتند در این زمینه که چون "محمد بن أحمد بن علی بن الحسن بن شاذان" در یک کتابی که مفقود شده است (یا جناب یار مهدی در دست ندارند یا ...) این حدیث را آورده است پس .... . با کمال احترام کاملا غلط است.
اولا : باید کتاب به دست ما برسد و نوشته شدن در یک کتاب هر چه هم باشد دلیل بر این که راویان بعدی را نیاز نیست بشناسیم بی پایه و بی اساس است. اگر بخواهیم اینگونه استدلال کنیم پس کتاب سلیم یا علی بن جعفر (برادر امام موسی کاظم (رض)) چون 1 کتاب است دیگر نیازی نیست راویان بعدی از آن ها را بشناسیم در صورتی که هر جا بنگرید نقل از این کتاب ها با راویانش بوده است.
ثانیا: ما حتی باید بدانیم که کتاب توسط چه افرادی منتقل شده است. نقل از یک کتاب دلیل بر صحت آن حدیث نمی شود.
اگر سخن شما درست باشد پس چون عبدالرحمن بن ابی هاشم (راوی دوم) چون کتابی داشته است پس سند دیگر بررسی نیاز ندارد. به هر حال اگر سخن بنده را پذیرا هستید که هیچ وگرنه حداقل سه دلیل اول که سر جای خود خواهد بود.

yaallah
Tuesday 8 July 2008, 10:00AM
===================================================

و اما بعد:

در ادامه بررسی های خود به اسنادی که جناب کربلا در پست 31 آوردند می رسیم که به حول و قوه الهی قصد رد آن ها را داریم.

حدیث اول

جناب کربلا
امام صادق علیه السلام فرمودند:
ما طائفه بنی هاشم (اهل بیت علیهم السلام) کوچک و بزرگ خود را به سب و لعن آن دو و بیزاری جستن از آن دو (عمر و ابابکر) امر می نمائیم.
(معجم رجال الحدیث ج15 ص129)
روزي كميت خدمت امام صادق(عليه‌السلام) رسيد و شعري خواند. سپس عرض كرد اي آقاي! من سوالي دارم، حضرت فرمودند: بگو. عرض كرد سؤالم درباره آن دو خبيث اولي و دومي (لعنت الله عليهما) است. حضرت فرمودند: اي كميت تا روز قيامت به اندازه خون حجامت خوني در اسلام ريخته نشود و مالي حرام كسب نشود و عمل شنيع زنا انجام نگيرد مگر اين كه همه به گردن اين دو باشد وسپس حضرت فرمود ما بني هاشم بزرگ وکوچکمان را امر به سب )دشنام دادن) وبيزاري جستن از آن دو مي کنيم .رجال كشي: ص 135 ـ بحارالانوار: ج 47، ص 323، حديث 17
آن چه در معجم الرجال آمده به شرح زیر است:
نصر بن صباح، قال: حدثني إسحاق بن محمد البصري، قال: حدثني محمد ابن جمهور العمي، قال: حدثنا موسى بن يسار الوشاء، عن داود بن النعمان، قال: دخل الكميت فأنشده وذكر نحوه، ثم قال في آخره: إن الله عروجل يحب معالي الامور، ويكره سفسافها (سفالها)، فقال الكميت: يا سيدي أسألك عن مسألة، وكان متكئا فاستوى جالسا وكسر في صدره وسادة، ثم قال: سل، فقال: أسألك عن الرجلين ؟ فقال: يا كميت بن زيد ما اهريق في الاسلام محجمة من دم، ولا اكتسب مال من غير حله، ولا نكح فرج حرام، إلا وذلك في أعناقهما إلى يوم يقوم قائمنا، ونحن معاشر بني هاشم نأمر كبارنا وصغارنا بسبهما والبراءة منهما. نصر بن صباح، قال: حدثني أبو يعقوب إسحاق بن محمد البصري، قال: حدثني جعفر بن محمد بن الفضيل، قال: حدثني محمد بن علي الهمداني، قال: حدثني درست بن أبي منصور، قال: كنت عند أبي الحسن موسى عليه السلام، عنده الكميت بن زيد، فقال للكميت: أنت الذي تقول: فالآن صرت إلى أمية والامور إلى مصائر، قال: قد قلت ذلك فو الله ما رجعت عن إيماني، واني لكم لموال ولعدوكم لقال، ولكني قتله على التقية، قال: أما لئن قلت ذلك ان التقية تجوز في شرب الخمر ". أقول: إن الكميت مات في حياة الصادق عليه السلام، والرواية لو صحت فيها تحريف لا محالة. "
معجم الرجال خویی ج 15 ص 129
http://www.yasoob.com/books/htm1/m020/23/no2373.html

در این جا جمله خوی خویی مانع می شود بپذیریم حدیث صحیح است و همین دلیل برای ما کافی است و دیگر خود بررسی سندی نمی کنیم. خویی در آخر گفتن این حدیث می گوید:
والرواية لو صحت فيها تحريف لا محالة
و خود خویی بعد از آوردن 6 حدیث از کشی (در مدح "کمیت") که این حدیث ، حدیث سوم آن است می گوید:
إن جلالة الكميت وولاءه لاهل البيت عليهم السلام مشهورة معروفة، إلا أن جميع الروايات التي ذكرناها ضعيفة، غير الرواية السادسة من الكشي.
(رجوع کنید به ج 15 ص 131 در انتهای صفحه.
http://www.yasoob.com/books/htm1/m020/23/no2373.html
))
یعنی همه روایاتی که آوردیم ضعیف اس مگر روایت ششم از کشی. که این روایت هم روایت سوم از کشی است پس این روایت هم ضعیف است. والله اعلم.
توجه: کمیت راوی اول این حدیث است.


حدیث دوم

جناب کربلا
مـُحـَمَّدُ بـْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِعَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِى نَصْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سـِرْحـَانَعـَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا رَأَيْتُمْأَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بـَعْدِى فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَةَ مِنْهُمْوَ أَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلَ فِيهِمْ وَ الْوَقِيعَةَ وَبَاهِتُوهُمْ كـَيـْلَا يـَطـْمـَعـُوا فـِى الْفـَسـَادِ فـِى الْإِسْلَامِ وَيَحْذَرَهُمُ النَّاسُ وَ لَا يَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبِ اللَّهُلَكُمْ بِذَلِكَ الْحَسَنَاتِ وَ يَرْفَعْ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجَاتِ فِىالْآخِرَةِاصول كافى جلد 4 صفحه :83 رواية :4

در مورد این حدیث خواهش دارم دقت کامل فرموده و متن ها را با دقت کامل بخوانید. سپاسگزارم

اما در مورد بررسی سندی این حدیث باید بگویم که حدیث صحیح السند است (از نظر شیعه) و در آن اشکال سندی نداریم. اما نپذیرفتن و پذیرفتن حدیث فقط به خاطر سند آن نیست. بلکه متن حدیث هم باید توجه کرد که اگر متن حدیث ضد عقل و ضد قرآن باشد باید از پذیرش آن احجتناب نمود. چنانچه در احادیث معتبری داریم که یکی از ائمه شیعه (رض) یا نبی اکرم (ص) می فرماید که اگر حدیثی از ما به دست شما رسید که مخالف قرآن بود آن را به دیوار بکوبید و احادیث مشابه. البته بنده نقل حدیث نکردم . فقط مضمون آن را به خاطر دارم. و اما باید دید آیا حدیث مذکور دارای ایراد متنی حدیث و آیا متن آن مخالف قرآن و عقل می باشد؟ پاسخ بله است. و اما در ابتدا حدیث را معنا می کنیم:
«محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از احمد بن محمّد بن ابي نصر، از داوود بن سرحان از ابو عبدالله صادق روايت کرده است که گفت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از من هنگامي که اهل شک و بدعت را ديديد بيزاري خود را از آنها آشکار کنيد و دشنام بسيار بدان‌ ها دهيد و دربارة آنان بدگويي کنيد و به ايشان بهتان زنيد تا نتوانند به فساد در اسلام طمع بندند و در نتيجه، مردم از آنان دوري گزينند و بدعت‌ هاي ايشان را نياموزند (که اگر چنين کنيد) خداوند براي شما در برابر اين کار، نيکي ‌ها نويسد و درجات شما را در آخرت بالا برد»!!

فقط خواهش دارم همین دو قسمت مشخص شده را بنگرید و ببینید که آیا آن چه در حدیث آمده است با روح اسلام سازگاری دارد. آیا واقعا این درست است که به کسی تهمت ناروا بزنیم؟ با هم سخنان مصطفی حسینی طباطبایی را در مورد این حدیث در کتاب "نقد کتب حديث" می بینیم:
10- شيخ کليني در «اصول کافي» در «باب مجالسه اهل المعاصي» روايتي آورده که سند آن بلحاظ علم رجال، بي‌اشکال است[22] ولي متن حديث با قرآن مجيد سازگاري ندارد و بايد بطلان آن اعلام گردد بويژه که برخي از «اعلام»[23] بدان استناد و استدلال نموده‌اند. متن حديث بشرح زير است :

«محمد بن يحيي، عن محمد بن الحسين، عن احمد بن محمد بن ابي نصر، عن داوود بن سرحان، عن ابي عبدالله -عليه السلام- قال رسول الله -صلى الله عليه وسلم- اذا رايتم اهل الريب و البدع من بعدي فاظهروا البرائه منهم و اکثروا من سبئهم و القول فيهم و الوقيعه و با هتوهم کيلا يطمعوا في الفساد في الاسلام و يحذرهم الناس و لا يتعلموا من بدعهم، يکتب الله لکم بذلک الحسنات و يرفع لکم به الدرجات في الآخره».[24]

يعني : «محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از احمد بن محمّد بن ابي نصر، از داوود بن سرحان از ابو عبدالله صادق روايت کرده است که گفت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از من هنگامي که اهل شک و بدعت را ديديد بيزاري خود را از آنها آشکار کنيد و دشنام بسيار بدان‌ ها دهيد و دربارة آنان بدگويي کنيد و به ايشان بهتان زنيد تا نتوانند به فساد در اسلام طمع بندند و در نتيجه، مردم از آنان دوري گزينند و بدعت‌ هاي ايشان را نياموزند (که اگر چنين کنيد) خداوند براي شما در برابر اين کار، نيکي ‌ها نويسد و درجات شما را در آخرت بالا برد»!!

شک نيست که اهل بدعت، سزاوار سرزنش و نکوهش هستند ولي بهتان زدن به ايشان شرعاً و عقلاً جايز نيست چرا که اولاً قرآن مجيد مي‌فرمايد:

(وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ.) (مائده / 8)

«دشمني با گروهي، شما را به بي‌عدالتي دربارة آنها وادار نکند».

و ثانياً عقل حکم مي‌ کند که بهتان زدن به بدعتگذاران از عاقبت نيکي برخوردار نخواهد بود زيرا ممکن است دير يا زود، نادرستي آن بهتان آشکار شود، و ماية رسوايي بهتان زننده را فراهم آورد و اعتماد از ديگر سخنان او نيز برخيزد و در نتيجه، کار به زيان اهل حق و به سود اهل بدعت تمام شود. بعلاوه، دشنام دادن به مخالفان و بدعتگذاران موجب مي ‌شود که آنها نيز به اهل حق و مقدّسات آنها اهانت ورزند چنانکه در قرآن کريم مي ‌خوانيم:

(وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ.) (انعام / 108)

«کساني را که (مشرکان) جز خدا مي ‌خوانند دشنام مدهيد زيرا که ايشان نيز ستمگرانه و ناآگاهانه به خدا دشنام مي ‌دهند».!

ناگفته نماند که برخي از شارحان کافي، عبارت «باهتوهم» را چنين تفسير نموده ‌اند که «با دليل و برهان، بدعتگذاران را حيران سازيد» ولي اين معنا با لغت عرب، سازگاري ندارد زيرا هر چند فعل ثلاثي مجرد «بهت» بمعناي: دهش و سکت متحيرا (مدهوش و حيرت زده خاموش شد) آمده است ولي اين فعل، چون به باب «مفاعله» رود و بصورت «باهت» در آيد بمعناي: «حيره و ادهشه بما يفتري عليه من الکذب» بکار مي ‌رود يعني : «با دروغي که به او بست، وي را حيرت زده و مدهوش ساخت»[25]! آري، با دروغ بستن به بدعتگذاران، نمي ‌توان از اسلام دفاع کرد و از پاداش خداوندي بهره‌ مند شد بلکه با برهان و دليل بايد به اين امتياز دست يافت که «الغايات لا تبرر الوسائط»! «هدف‌ها، وسيله‌ها را توجيه نمي ‌کنند»!

[22]. وقتي که متن حديثي با کاب خدا موافق نباشد به سندش نبايد اعتماد کرد زيرا کسي که متن حديثي را جعل مي‌کند، سندش را هم جعل خواهد کرد.!

[23]. به کتاب المکاسب، اثر شيخ انصاري، ص 45 (بخط طاهر خوشنويس) نگاه کنيد.

[24]. الأصول من الکافي، ج 2، ص 375 مقايسه شود با ترجمه اصول کافي در ج 4، صص 83-84.

[25]. به المنجد ذيل واژه «بهت» نگاه کنيد.

در ادامه سخنان مصطفی حسینی طباطبایی بنده برای تایید و تکمیل در مورد واژه "باهتوهم" با اعراب "bahetoohom" توضیحاتی ارائه می کنم. توجه کنید که واژه مورد نظر "باهتوا" فعل امر دوم شخص مذکر جمع است یعنی شما بهتان بزنید. و "هم" که به آن متصل شده است مفعول است. پس "باهتوهم" یعنی شما ایشان را بهتان بزنید. والله اعلم
و اما در مورد واژه "باهتوا":
ریشه کلمه "ب ه ت" است. فعل امر است و تلفظ آن چنانچه جناب کربلا هم آوردند "بَاهِتُوهُمْ" یا "bahetoohom" می باشد. این فعل در باب "مفاعله" می باشد و فعل اول شخص مفرد مذکر ماضی آن "باهَتَ" با تلفظ "bahata" می باشد. در مورد "باهَتَ" توضیحاتی می دهیم:
در المنجد معنای "باهَتَ" به شرح زیر است:
باهَتَ مُباهَتَةً : دروغ بافت - مباهت،ص.
و همانطور که می بینید معنای دیگری متصور نشده است و همانطور که استاد حسینی طباطبایی گفته اند:
اين معنا با لغت عرب، سازگاري ندارد زيرا هر چند فعل ثلاثي مجرد «بهت» بمعناي: دهش و سکت متحيرا (مدهوش و حيرت زده خاموش شد) آمده است ولي اين فعل، چون به باب «مفاعله» رود و بصورت «باهت» در آيد بمعناي: «حيره و ادهشه بما يفتري عليه من الکذب» بکار مي ‌رود يعني : «با دروغي که به او بست، وي را حيرت زده و مدهوش ساخت»

و البته ما به همین مدرک از المنجد بسنده نمی کنیم از دو کتاب مشهور و معروف "لغت" عربی معنای "باهَتَ" را می آوریم:
کتاب معجم الوسیط
( باهت ) فلانا استقبله بالبهتان
قالوا فلان يباحث فيباهت


کتاب مشهور لسان العرب
باهَتَه اسْتقْبله بأَمر يَقْذِفُه به وهو منه بريء لا يعلمه فَيَبْهَتُ منه

و برای این که مثالی هم آورده باشیم متن کتاب "مجمع البحرين" اثر "شيخ الطريحي" خوب است. با هم ببینیم:
والبهتان: الذي بهت صاحبه على وجه المكابرة. وفي الحديث: " من باهت مؤمنا أو مؤمنة حبسه الله يوم القيامة في طينة خبال " - الحديث (1)
(1) سفينة البحار ج 1 ص 111.

{{{لینک مشاهده:
http://www.yasoob.com/books/htm1/m026/30/no3037.html
ص 256 ج 1}}}

همانطور که می بینید در حدیث واژه "باهَتَ" آمده است که ما از کلماتی که در حدیث هستند مطمئن می شویم معنای "باهت" دروغ بافتن و بهتان زدن است. درست است كه "بهت" به معنای حیرت زده و خاموش شدن نیز می باشد اما "باهَتَ" فقط به معنی بهتان زدن آمده است. والله اعلم.

برای خاتمه هم معنای مباهتة را از لغت نامه دهخدا می آوریم:
دروغ بافتن . (منتهي الارب ). دروغ بافتن و دروغ بستن و بهتان گفتن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(توجه: مباهتة بر وزن مفاعله می باشد و باهَتَ در این باب می باشد)

و در ضمن مورد دیگر این است که اگر به متن ترجمه ای توجه نمایید اگر قرار باشد "باهتوهم" را ««با دليل و برهان، بدعتگذاران را حيران سازيد»» معنا کنیم چنانچه برخی شارحان کافی اینگونه آورده اند با دیگر قسمت های حدیث همخوانی ندارد و قراین موجود در حدیث نظیر بدگویی کردن و دشنام دادن و ... ((که همگی خالی از ارائه دلیل برای بدعت گذارند)) ما را بر آن می دارد معنای "باهتوهم" را بهتان زدن بگیریم.

پس معنای حدیث به این صورت است که قبلا هم آوردیم:
"محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از احمد بن محمّد بن ابي نصر، از داوود بن سرحان از ابو عبدالله صادق روايت کرده است که گفت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از من هنگامي که اهل شک و بدعت را ديديد بيزاري خود را از آنها آشکار کنيد و دشنام بسيار بدان‌ ها دهيد و دربارة آنان بدگويي کنيد و به ايشان بهتان زنيد تا نتوانند به فساد در اسلام طمع بندند و در نتيجه، مردم از آنان دوري گزينند و بدعت‌ هاي ايشان را نياموزند (که اگر چنين کنيد) خداوند براي شما در برابر اين کار، نيکي ‌ها نويسد و درجات شما را در آخرت بالا برد"
دوستان عزیز کمی بر روی این حدیث تفکر کنید و خود قضاوت بنمایید. آیا ممکن است نبی مکرم اسلام (ص) امر کنند که به غیر شیعیان افترا بزنید. چنین چیزی غیر ممکن است. و این مطمئنا دروغی است که بر نبی اکرم (ص) و امام صادق (رض) زده شده است. والله اعلم

"توجه: توجه نمایید همانطور که خود حسینی طباطبایی گفت برخی بزرگان شیعه "باهتوهم" را به معنای بهتان زدن گرفته اند که این بسیار خطرناک است. مثلا آیت الله گلپایگانی معنای دیگری برای "باهتوهم" متصور نشده است و می گوید:
هذا ابا لنسبة إلى الكافر و اما المبتدع فيجوز ذكره بسوء لانه مستحق للاستخفاف ففى رواية داود بن سرحان عن ابى عبد الله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : إذا رأيتم أهل الريب و البدع من بعدي فأظهروا البراءة منهم و أكثروا من سبهم و القول فيهم و الوقيعة و باهتوهم كيلا يطمعوا في الفساد في الاسلام - و يحذرهم الناس - و لا يتعلمون من بدعهم يكتب الله لكم بذلك الحسنات و يرفع لكم به الدرجات في الاخرة .
ترى انه قد جوز بمقتضاها البهتان و الافتراء عليهم و حيث ان الكذب جائز فلا بد من القول بانه قد جوز الكذب هنا للمصلحة و هي سقوط اعتبار المبتدع و كسر جاهه في انظار الناس كيلا يميلوا اليه فيضلوا به و الا فالبهتان و الكذب ليسا بجائزين ( 2 ) .
لینک مشاهده:
http://www.tebyan.net/index.aspx?PID=31143&BOOKID=26038&PageSize=1&LANGUAGE=2&PageIndex=148

و حتی شارح سخن گلپایگانی می گوید:
كانه دام ظله العالي كان قاطعا بأن قوله عليه السلام : باهتوهم بمنعنى البهتان.....
گویا وی (گلپایگانی) قاطع است که باهتوهم به معنی بهتان است.

********
و اما بر فرض اینکه حدیث را صحیح بگیریم (که اثبات شد حدیث صحیح نیست!!) 1 نکته را باید توجه کرد.
در ابتدای حدیث آمده است:
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از من هنگامي که اهل شک و بدعت را ديديد بيزاري خود را از آنها آشکار کنيد.....
پس حدیث می گوید هنگامی که با این گونه افراد مواجه شدید باید اظهار بیزاری از آن ها بنمایید و حدیث این را می گوید که باید را خودتان آن فرد را از نظر حضوری درک کنید و بعد آن چه در حدیث نظیر بدگویی کردن و بهتان زدن و ... را انجام دهید. بنابراین سب و ... کسانی که فوت کرده اند و ... با این حدیث بدست نخواهد آمد. والله اعلم. البته من این مورد را در سایتی خوانده بودم. والله اعلم

و بنابراین چون حدیث از نظر متنی ضد عقل و ضد قرآن کریم است پس باطل و بی اعتبار است هر چند سندش هم صحیح باشد.


والله اعلم بنده سعی نمودم در نقل قول ها و نوشتن نظرات خود دقت نموده تا اشتباهی پیش نیاید. والله اعلم ممکن است در پاره ای موارد اشتباهاتی رخ داده باشد.

الله جل جلاله خود ما را هدایت کند و خود در این نوشته ها خیر گذارد و خود بر ما رحم کند و خود بر علم ما بیفزاید.

ربنا آتنا من لدنک رحمه و هیء لنا من امرنا رشدا

اللهم انک علیم و انک ارحم الراحیم

و لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون

والسلام

یا الله

Abdolhusain
Tuesday 8 July 2008, 05:23PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
ما چه تلاشی می کنیم که به شما بگوئیم فرق استحقاق لعن تا به منصه جدال کشیدن آن در جامعه با اهل سنت ، چقدر متفاوت است ... اما هیهات از یک ذره تفاهم !

بنده هم چقدر تلاش کنم که به شما بگویم در چیزی که بلد نیستید لازم نیست دخالت کنید!
همانطور که مستحق لعن داریم،مستحق سب هم داریم،لذا همانطور که لعن در مواردی جائز و مستحب است،سب هم در مواردی جائز و مستحب است.و همانطور که لعن در مواردی حرام است،سب هم در مواردی حرام است.کی میخواهید بفهمید خدا میداند!

بله ، شما حدیثی می آورید و در حاشیه حدیثی به دفاع می خیزید که در آن امر به سب حداکثری شده است ، فأکثروا فی سبهم ... ! و این بسیار حیرت آور است .

اهمیتی برای کلام اهل بیت علیهم السلام قائل نیستید،برای همین هم کلام ایشان را حیرت آور میدانید،دلیلش هم همان است که برایتان گفته بودم،چون دین را سلیقه ای میخواهید داشته باشید،نه از روی منابع اصیل.

اکثار در سب هیچ ملازمه ای با شبانه روز سب کردن ندارد.اگر شما کاری را زیاد انجام دادید،آیا یعنی شبانه روز این کار را کرده اید؟؟فرق این دو را هم باید برای شما توضیح بدهم؟خودتان نمیفهمید؟

این نوع گفتار هم دین سلیقه ای است ، سب اگر به معنای فحاشی تصور شود ، امری غیر اخلاقی است و با عموم سیره و حدیث ائمه در مصاف با کفر و نفاق و الحاد مغایر است ....

وقتی عرض میکنم شما در دین میخواهید سلیقه اعمال کنید همین است.خود ائمه استثنا کرده اند،فقها فتوایش را از همان روایات داده اند،قول و فعل و تقریر ائمه دلالت بر ان دارد.مگر شما کلام آیت الله العظمی خوئی را در این رابطه ندیدید؟آن وقتی که میخواهید حرف خودتان را به کرسی بنشانید کلام آن مرحوم را تحریف و تقطیع میکنید و نام امام خوئی را بر او میگذارید،اما وقتی صحبت از جواز و سب و استثناء آن و حکم جوازش میکنند،ایشان هم میشود دارای دین سلیقه ای و بلکه بدتر از آن!

چه کسی گفته سب بی اخلاقی است؟اگر ذاتا بی اخلاقی بود ائمه به آن امر نمیکردند.حتی اگر هم اینطور بود باز هم چه ایرادی دارد در مواردی استثنا شده و انسان طبق آن موارد عمل کند؟

منتظر باشید جناب صبح،انشاءالله وقتی سر برادر یارمهدی خلوت بشود بحث پیرامون سب را ادامه میدهیم،و آنجا نمونه هایی از فتاوای امامتان در خصوص سب و بلکه سب دیگران توسط ایشان را ذکر میکنیم،آن وقت هم قطعا باز فرار را از جانب شما شاهد خواهیم بود،کما اینکه وقتی صحبت از نظر ایشان درباره تقیه-در بحثتان با جناب فاتح-شده بود شما از بحث فرار کردید...

اولا چنین نبوده ، ثانیا مصادر حدیث در ذیل آن آورده شده است ... اینکه شما می خواهید با فرزندان امت با کینه توزی های خود حساب کنید ، چیزی از اینکه آن حدیث از " نهج البلاغه " است ، کم نمی کند .

اولا چنین بوده است!اگر باور نمیکنید بروید و در سایت ایشان عین تمام مطالبی که کپی کرده اید را ملاحظه کنید!!

البته شاید هم از جای دیگری کپی کرده اید اما او هم باز مصدرش سایت شخص مذکور بوده است،شما چه از سایت او کپی کرده باشید چه از کپی از سایت او کپی کرده باشید هرگز حرف من که گفتم "مطالبی که جناب صبح آوردند از سایت شیخ حسین راضی بوده است" نفی نخواهد شد!لذا کلام شما مبنی بر اینکه چنین نبوده است غلط اندر غلط است!

ثانیا:

وقتی میگویم مال این بحثها نیستید و بهتر است شرکت نکنید همین است.شما هنوز نمیدانید که روایات نهج البلاغه مرسل هستند و مرسل مفید حکم شرعی نخواهد بود.الا مرسلا بعض خواص اصحاب که در آن هم آقایان اختلاف کرده اند.لذا روایات نهج البلاغه باید با سندشان در جای دیگری باشد،تا بتوانیم نظر قطعی درباره آن بدهیم.و روایتی که شما آوردید دو مصدر بیشتر ندارد که سند هر دو ضعیف است.خصوصا که روایات صحیحه با ان تعارض دارند.

ثالثا:

صحبت من درباره مطالب شیخ حسین راضی ضد لعن بوده است،که شما نیز انها را کپی کرده اید،اکثر انها از نهج البلاغه نبودند و مصادر دیگری داشتند!چنانچه دیدید!

رابعا:

البته قبول دارم که استناد به نهج البلاغه و روایات ان برای کسی که خود را ملتزم به انها میداند و قبولش دارد خیلی مناسب است.لذا در بحث پیرامون سب به امید خدا از همین نهج البلاغه فرمان امیرمومنان علی علیه السلام را به سب خواهیم اورد،تا بار دیگر فرار مدعیان را شاهد باشیم.

Abdolhusain
Tuesday 8 July 2008, 05:23PM
بسمه تعالی شانه

علیکم السلام

از هم باید به عرض شما رساند ، لعن کردن در نماز شب ، با اشاعه لعن و پرخاشگری و سب در محیط عمومی و روابط میان سنی و شیعه ، دو امر مختلف است ...

باز هم باید به عرض شما برسانم که روایتی که آوردید نهی از لعن-مطلقا-است و امیرالمومنین علیه السلام خود به لعن مبادرت کرده بودند.لذا روشن میشود که آن نهیی که از سب و لعن شده برای همیشه و همه جا نبوده و برای غیر زمان خودش که زمانی استثنائی بوده است نمیتوان به ان استناد کرد.لذا همان میشود که در بحث پیرامون سب در توضیح پیرامون این روایت عرض کردم.البته این صرف نظر از دلائل دیگری است که گفتم،از جمله ضعف سند و باز هم صرف نظر از ضعف سند اینکه روایت تایید سب است،چنانچه توضیح داده ام،اما شما متوجه نشدید!دوباره بخوانید تا متوجه بشوید که امری را که غیر اخلاقی میدانید،حضرت امیرالمومنین علیه السلام آن را واجد صواب و بلاغ دانسته اند!

البته که امیرمومنان راستگو و بر حق است و شما ناحق.

نه اینکه همچون دیوانگان مقدسات او را که به مثابه امامان ما دوست می دارد ، در معرض هتک و لعن و سب قرار دهیم که تا عمر دارد به هیچ شیعه ای رو نکند .

اصلا مهم نیست که شما دستور صاحبان عصمت و کشتی های نجات و هدایت را دیوانگی بخوانید.مهم این است که نفهمیده اید و شاید هم نمیخواهید بفهمید که وظیفه شیعه هرگز این نیست که صبح تا شب مشغول هدایت دیگری باشد.هر زمانی و هر مکانی اقتضای فعلی خاص را دارد.آن آیه ای که میاورید و میگویید قرآن گفته ادع الی سبیل ربک....برای زمان دعوت است،نه برای زمان غیر دعوت.چنانچه در زمان جنگ هم رسول خدا با شمشیر با دشمنانش مقابله میکرد نه با موعظه حسنه و ...!موعظه حسنه و حکمت برای زمان دعوت است،زمان جنگ اقتضای دیگری دارد،زمان های دیگر هم اقتضای چیزهای دیگری را میکنند.شما فکر میکنید شبانه روز باید دعوت کرد،و وظیفه جز دعوت چیز دیگری نیست،در حالی که اصلا اینطور نیست و شما وظیفه هدایت کسی را ندارید.وظیفه شما-اگر شیعه هستید-تبری است و اگر هم شیعه نیستید میتوانید تبری را کنار بگذارید.

لذا تمام برداشتهای شما بدون توجه به امر قرآن و تاکید قرآن بر دعوت موعظه آمیز به سمت دین خدا ، بی فایده است .

تاکید قرآن بر دعوت موعظه آمیز است،اما برای زمان خودش.چنانچه تاکید بر جهاد دارد،اما نه مثلا برای الان که شما جهاد نمیروید!برای زمان خودش.همینطور تاکید دهها و صدها حکم اسلامی،اما وقتی موضوعشان محقق شود،نه برای هر زمان و هر مکان!این از بزرگترین اسباب اشتباهات شماست.خصوصا درباره تقیه.

چنانچه تاکید شما بر مطالبتان از انجایی که خلاف اعتقادات اهل بیت و فرامین ایشان است بی فایده میباشد.چون قرآن بی اهل بیت کتابی صامت است،و نیاز به مفسر و مبین دارد،و آنها که مبینش هستند به درستی حق را بیان کرده اند،گرچه شما اسم ان را دیوانگی،بی اخلاقی و...بگذارید.

امام سجاد علیه السلام می فرمایند ...:
خصلتان في شيعتنا وددت لو افتديتهما ببعض لحم ساعدي النزق و قلة الكتمان

خیلی روایت خوبی است!اما هیچ ارتباطی به بحث ما ندارد،مخصوصا که ترجمه اش را هم اشتباه نوشته اید!

اولا:

نزق به معنی سبکسری و بی خردی است،نه به معنی تندخوئی و بی پروایی!النزق هم در عربی به شخصی اطلاق میشود که هنگام خشم از جا در میرود و بی خردی میکند.چنانچه نزق الشباب به معنی بی خردی ها و سبکسری های جوانی است که از جوانان سر میزند.

ثانیا:

عدم کتمان نیست و قلت کتمان است،و این درباره اشخاصی است که سرنگهدار نبودند،و با افشای اسرار کار دست اهل بیت علیهم السلام میدادند.آن هم در آن وضعیت بحرانی،که حفظ سر بسیار مهم بود و حفظش باعث حفظ جان و عدم حفظش باعث افتادن در خطرات جانی و...میشد.

بنابرین روایت ارتباطی به ادعاهای شما ندارد!

ملاحظه کنید ، همه چیز اقامه دین محمد است ... و خود قضاوت کنید ، دین محمّد ، با فحاشی و لعن به مقدسات یک سنی که حضور دارد پابرجا می گردد ، یا دعوت سلیمانه و حکیمانه و از روی خوش خلقی او به دین محمدی ، با حوصله و اندرز و ذکر سلیمانه انحرافات ؟

اقامه دین و حفظ دین و...،جز با تبعیت از راه صحیح محقق نخواهد شد.آنها که دستور به اقامه دین داده اند،فقط تبعیت ازین دستورشان که واجب نیست،تبعیت از همه دستوراتشان لازم است.وقتی میفرمایند سب کنید،آن هم نه یک مقدار،بلکه زیاد سب کنید،فرمایششان اطاعاتش واجب است.نمیتوان مثل شما سلیقه ای عمل کرد و گفت فقط روایاتی که گفته اند فلان قبول است،و فلان روایت دیگر قبول نیست!!

آن چیز که اهمیت دارد جمع بین روایات و فرمایشات اهل بیت و شناخت دقیق هر مقامی برای هر مقالی است.این چیزها تخصص لازم دارد جناب صبح،نمیتوانید پابرهنه وسط پریده(به قول خودتان)و همینطور چیزهایی برای خود بگویید.امام معصوم علیه السلام فرموده است:

لا یکون الرجل فقیها حتی یعرف معاریض کلامنا.

و این شناخت الکی نیست،به یک شب و دو شب نیست که بیایید روایت صحیحه را زیر سوال ببرید،قول و فعل و تقریر اهل بیت را دیوانگی و....بخوانید آن هم بدون اطلاع از ساده ترین مسائل!

علاوه اینکه شما مشکلتان فقط حضور سنی ها نیست،شما به کل با این مسائل مخالفید،چنانچه سب را از اساس قبول ندارید و روایاتی را نیز ضد لعن-مطلقا-ذکر کردید و....بنابرین حضور سنی و....بهانه است،چه اینکه اگر سنی نباشد قطعا دیگر باید از نظر شما این امور جایز شود،در حالی که باز هم بر تعصب بیجای خود و اعتقاد خلاف اعتقاد اسلامی خود پافشاری میکنید!

ما با تاراندن یک شخصی که اطلاعات اشتباه گرفته و توهین به مقدسات او ، به رسالت نبوی ، تولی جسته ایم ، یا تبری .... ؟

با ترک آنچه به ان مامور هستیم،هم تبری جسته ایم هم تولی،تعجب نکنید،تولی نسبت به اعداء آل محمد،و تبری نسبت به خود آن بزرگواران علیهم السلام.

ali201971
Tuesday 8 July 2008, 05:40PM
سلام

s.sode
Tuesday 8 July 2008, 06:29PM
سلام

yar-mahdi
Tuesday 8 July 2008, 11:18PM
بسم رب المهدی :smile07:
سلام علیکم

جناب yaallah !
مطالب شما را خواندم و می خوانم . باید یک چیزی را خیلی روشن و صریح به شما بگویم .
برائت از خلفا و جمیع اعدای اهل بیت ( علیهم السلام ) از سوی ایشان ، چیزی نیست که بتوان منکر آن شد . و به همین یکی دو روایت هم خلاصه نمی شود که فکر کنید با ردّشان ، کار تمام است !
شاید اگر فرصت شد ، موضع ائمه ( علیهم السلام ) را در قبال آنان به شما نشان دادم .

والسلام

hojjat
Tuesday 8 July 2008, 11:46PM
بسمه تعالی

سلام علیکم


جناب صبح برادر گرامی!

1 ـ مشکل شما این است که فکر می کنید تبری مطلبی است و «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» هم یک مطلب اخری که تبری را محدود به حدودی کند...
ببینید برادر ! شما به استناد معنای عرفی اخلاق، مفهومی را برای آن متصور شدید که به فرض مکاتب بشری هم می تواند خود را ملتزم به آن بدانند! یا بهتر بگویم آن را محدود به تفکر خود کردید كه البته با آیاتی چند قابل انطباق می بینید؛ لذا با این تفکر تبری در اخلاق مزعوم شما حذف شده مبدل می شود به دیوانگی و فحاشی و از این قبیل « در یک کلام بی اخلاقی»

اما مسلما تفاوت است بین دیدگاه در تفکر الهی و توحیدی با غیر از آن، که می تواند زاییده تفکر یک بشر همچون من و شما باشد . بنیادی ترین و اصلی ترین معنایی که اخلاق دارد مسئله ی توحید است که پیامبر برای آن مبعوث شده است و این توحید بدون تبری معنا ندارد ! بلکه بدون آن توحید می شود بی توحیدی ..


شما اگر این مشکل را توانستید با خود حل کنید که مکارم اخلاق چیزی منفک از تبری نیست؛ شکستن بت ها از جمله ی توهین به مقدساتی که قداستی ندارد در سیره انبیاء و مثلا فرمایش حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام که می فرماید: ما بیزاریم از آنچه شما می پرستید! (به قول شما همان مقدسات یک عده)

در آیه شریفه:

قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ (ممتحنه/4)

بی گمان برای شما در ابراهيم و همراهان وی، اسوه ای نيکوست آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه به جای خداوند می پرستيد، بيزاريم، شما را انکار می کنيم و ميان ما و شما جاودانه دشمنی و کينه به وجود آمده است، تا آن زمان به خدای يگانه ايمان بياوريد..


(این افعال بما هو هو ) العیاذ بالله بی اخلاقی نیست! و العیاذ بالله آن واژه ای هم که به کاربردید نیست! "و ما هو صاحبکم بمجنون"

اگر تا اینجا با ما هم سو شدید آنگاه نوبت به این می رسد که


2 ـ برویم در آن وادی که استنباط حکم از روایات وادی بریز و بپاش نمی باشد؛ علم ، شیوه ، تخصص و اهلیت خودش را می خواهد!


__________________________________________
__________________________________


سخنی هم با جناب اهل تسنن داشتم (از خطاب قرار دادن ایشان با نامی که بر خود گذاشتند به دلایل توحیدی معذورم )

جناب اهل تسنن ! چند نکته خدمتتان عارضم:


1ـ ما اینجا بحث مان کاملا درون فرقه ای است به عبارتی اطراف مباحثه معتقدند که لعن شامل تمام ملعونین می شود و در این میان صحابی ، تابعی و ... اگر مرتکب فعلی شده باشند که مستحق لعن باشد مستثنی نخواهند شد! بنابراین اصل، چنانچه ما ملعونین را شناختیم همین بر جواز به لعن ایشان کفایت کند! پس چه شد؟ این جوازی است که در بین اطراف مباحثه اینجا ثابت است

2 ـ در بی اعتبار شناختن روایات به وضوح راه بی انصافی را پیش گرفتید و ما خود را معتقد و ملتزم به روش و استنباط های شخصی شما نمی دانیم در این زمینه حرف بسیار است اما بی شک مختلف دانستن عقیده ما وشما در مورد این روایات کاملا بی موضوع است (مگر در جنبه مرتفع کردن شبهات مطروحه) چه اینکه شما به تکیه بر اصل عدالت صحابه همه این موارد را بی اعتبار و ما با تکیه بر منطق ملعون شناختن تمام مستحقین لعن و اصولی چه بسا به مضمون این روایات در مورد مسئله لعن اقرار و آن را معتبر بدانیم.

بالنتیجه جایگاه بحث با شما می تواند در سرفصل هایی چون:

لعن : یکی از مظاهر دشمنی با دشمنان خدا (http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?p=385594)
مساله ی « لعن » (http://www.iranclubs.net/forums/showthread.php?t=5656)

پی گرفته شود.

ضمن اینکه امیدوارم شما هم به توافق ما مبنی بر ادامه این مباحثه با چهارچوب و ضوابطی که معین شده احترام بگذارید که طبعا بحث با شما که در موضوع هم متفاوت است به درجه اولی مخل نظم آن است.


متشکرم

yaallah
Wednesday 9 July 2008, 08:15AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

جناب یارمهدی
برائت از خلفا و جمیع اعدای اهل بیت ( علیهم السلام ) از سوی ایشان ، چیزی نیست که بتوان منکر آن شد . و به همین یکی دو روایت هم خلاصه نمی شود که فکر کنید با ردّشان ، کار تمام است !
بنده هم خواهش نمودم روایات 1- لعن کردن 2- لعن به نام نمودن را به بنده نشان دهید تا ان شاء الله تعالی بررسی شود.

جناب حجت
1ـ ما اینجا بحث مان کاملا درون فرقه ای است به عبارتی اطراف مباحثه معتقدند که لعن شامل تمام ملعونین می شود و در این میان صحابی ، تابعی و ... اگر مرتکب فعلی شده باشند که مستحق لعن باشد مستثنی نخواهند شد! بنابراین اصل، چنانچه ما ملعونین را شناختیم همین بر جواز به لعن ایشان کفایت کند! پس چه شد؟ این جوازی است که در بین اطراف مباحثه اینجا ثابت است
بنده در اینجا حتی یک بار هم مطلبی نگفتم که عقیده ام باشد. بنده فقط خواستم که از طریق خود کتب اهل شیعه با تفکر شیعه مستندات لعن نمودن را رد کنم. الحمدلله همانطور که علمای شما رد می کنند رد شد و بنده از طرف مذهب خودم هیچ چیزی را به کار نبستم که باعث شود بگویید بحث درون فرقه ای است.

جناب حجت
در بی اعتبار شناختن روایات به وضوح راه بی انصافی را پیش گرفتید
پس علمای شما بی انصاف هستند. چون تمامی مطالبی که آمد راه و روش کاملا شیعی و به استناد سخنان عالم رجال شیعه بوده است.
و ما خود را معتقد و ملتزم به روش و استنباط های شخصی شما نمی دانیم در این زمینه حرف بسیار است اما بی شک مختلف دانستن عقیده ما وشما در مورد این روایات کاملا بی موضوع است (مگر در جنبه مرتفع کردن شبهات مطروحه)
بنده حتی یکبار هم روش و استنباط شخصی خود را به کار نگرفتم.
چه اینکه شما به تکیه بر اصل عدالت صحابه همه این موارد را بی اعتبار و ما با تکیه بر منطق ملعون شناختن تمام مستحقین لعن و اصولی چه بسا به مضمون این روایات در مورد مسئله لعن اقرار و آن را معتبر بدانیم.
بنده در تمامی این موارد خود را یک شیعه فرض نمودم و سعی در رد آن نمودم و چیزی از عقاید خود بروز ندادم. شما باید در این تاپیک به دید یک فرد شیعه به بنده بنگرید. در ضمن خواهش دارم مستندات خود را برای لعن نمودن و مستندات خود را برای لعن به نام کردن ارائه فرمایید. بنده در این جا مانند یک فرد شیعه عمل خواهم کرد.....

والله اعلم

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

حسینی
Wednesday 9 July 2008, 03:16PM
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب yaallah.

سلام علیکم
از اینکه بعد از مدت ها باز گشتید خرسندم


جناب یارمهدی
برائت از خلفا و جمیع اعدای اهل بیت ( علیهم السلام ) از سوی ایشان ، چیزی نیست که بتوان منکر آن شد . و به همین یکی دو روایت هم خلاصه نمی شود که فکر کنید با ردّشان ، کار تمام است !

بنده هم خواهش نمودم روایات 1- لعن کردن 2- لعن به نام نمودن را به بنده نشان دهید تا ان شاء الله تعالی بررسی شود.


ظاهرا متوجه مطالب دوستان و مخصوصا جناب یار مهدی و حجت نشدید.
اینجا در این تاپیک احدی در مورد اصل مساله لعن کردن اعداءالله و آزار دهندگان رسول و اهل بیتش شک ندارد.
مساله این است که چند کاربر شیعه شیفته اهل بیت آمده اند تا ببینند صرفا این لعن کردن چگونه باید باشد. آیا در مورد لعن به نام جوازی هست یا خیر.

اصل مساله لعن و برائت امری کاملا قرآنی و عقلی و نقلی است و جای هیچ شکی نیست.
برای شما هم نباید شکی در این مورد وجود داشته باشد.
اگر در این مسائل پایه ای هم شما مشکل دارید می توانید به تاپیک مربوطه که اصل مساله لعن را مطرح می کند رجوع نمایید ( برادر گرامی جناب حجت لینکشان را گذاشتند ) و در آنجا خدمت خواهیم رسید.

اما در مورد لعن به نام کردن هم به اعتقاد من کاملا مساله عقلی و روشنی است
که مخالفان لعن به نام هم فکر نمی کنم در اصل جواز آن شکی داشته باشند.

مساله، "لعن به نام اعداءالله" در غیر مکان های خصوصی است که مورد بررسی دوستان قرار گرفته.

پس شما اگر با اصل مساله لعن مشکل دارید که با قرآن مخالفت می کنید و می توانید این مساله را در تاپیک خودش مطرح کنید. و اینجا نمی توانیم که از اول لزوم لعن دشمنان خدا و رسول را برایتان شرح دهیم و احادیثش را بیاوریم تا شما بررسی کنید.

اگر مشکلتان همین لعن به نامی که عرض کردم است می توانید دلایلتان را به عنوان یک کاربر شیعه که اصل برائت از آن سه نفر را قبول دارد ارائه دهید.


والله العالم

yaallah
Wednesday 9 July 2008, 09:21PM
بسم الله الرحمن الرحيم

ان الحكم الا لله

سلام عليكم

جناب حسینی ، دوست گرامی، شاید بنده منظور خود را اشتباه رسانده ام. بنده منظورم این است 1- روایاتی که در آن امام صادق (رض) کسی را لعن کردند (با گفتن نامش) و یا هر حدیثی که از آن استنباط شود 2- روایاتی که در لعن به نام جواز داده شده است را ارائه فرمایید تا بررسی شود. مانند همان هایی که خود بنده بررسی نمودم.
وگرنه در صحیح بخاری هم می باشد که نبی اکرم (ص) ربا خورندگان و ... را لعن نمودند منتها بدون ذکر نام و کلی.

جناب حسینی
که مخالفان "لعن به نام" هم فکر نمی کنم در اصل جواز آن شکی داشته باشند.
بنده به مانند شیعه در این تاپیک رفتار نمودم. به بنده "لعن به نام" را نشان دهید. چون بنده مخالفم.

جناب حسینی
اگر مشکلتان همین لعن به نامی که عرض کردم است می توانید دلایلتان را به عنوان یک کاربر شیعه که اصل برائت از آن سه نفر را قبول دارد ارائه دهید.
مشکل بنده این است که از نظر عقلی لعن به نام صحیح نیست. و از نظر نقلی شاهدی بر این مدعا نیست. بنده هم نفی نکردم فقط گفتم اگر حدیث صحیحی در شیعه وجود دارد ارائه کنید تا بررسی شود.

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

yar-mahdi
Wednesday 9 July 2008, 11:21PM
بسم رب المهدی :smile07:
سلام علیکم

جناب yaallah (http://iranclubs.org/forums/member.php?u=5671) !
اگرچه نه وقتش را دارم و نه جای این بحث اینجاست ، ولی مجبورم توجه شما را به مساله ای جلب کنم .
فرموده اید :
پس علمای شما بی انصاف هستند. چون تمامی مطالبی که آمد راه و روش کاملا شیعی و به استناد سخنان عالم رجال شیعه بوده است. این نام نه نفر است که همگی جزء راویان یکی یا هر دوی صحیحین می باشند . از طرفی لقب « کذاب » را به دوش می کشند و از طرفی « توثیق » یا « تصدیق » شده اند !!!
تعداد افرادی که این چنین اظهار نظرهای متضادی درباره ی آن ها شده است ، بسیار فراوان اند !!

موسوعة رواة الحديث رقم 48 ــ أحمد بن صالح المصرى ، أبو جعفر ابن الطبرى
روى له : خ د تم
مرتبته عند ابن حجر : ثقة حافظ
مرتبته عند الذهبـي : الحافظ ، ثبت فى الحديث ، قال صالح جزرة : كان رجلا جامعا يحفظ و يعرف الفقه و الحديث و النحو
ذكر أبو عبد الرحمن النسائى يوما أحمد بن صالح ، فرماه و أساء الثناء عليه ، و قال : حدثنا معاوية بن صالح ، قال : سمعت يحيى بن معين يقول : أحمد بن صالح كذاب يتفلسف .
و قال أبو أحمد بن عدى : سمعت محمد بن سعد السعدى يقول : سمعت أبا عبد الرحمن النسائى يقول : سمعت معاوية بن صالح ، قال : سألت يحيى بن معين عن أحمد بن صالح ، فقال رأيته كذابا يخطر فى جامع مصر .
و قال عبد الكريم بن أحمد بن شعيب النسائى عن أبيه : أبو جعفر أحمد بن صالح ، مصرى ليس بثقة و لا مأمون ، تركه محمد بن يحيى و رماه يحيى بن معين بالكذب ، حدثنا معاوية بن صالح عن يحيى بن معين ، قال : أحمد بن صالح كذاب يتفلسف .

موسوعة رواة الحديث رقم 67 ــ أحمد بن عبد الرحمن بن وهب بن مسلم القرشى المصرى ، لقبه بحشل ، أبو عبيد الله ( ابن أخى عبد الله بن وهب )
روى له : م
مرتبته عند ابن حجر : صدوق تغير بأخرة
فقيل للبوشنجى : إن أحمد بن عبد الرحمن بن وهب حدث به عن ابن وهب قال : فهذا كذاب إذا .

موسوعة رواة الحديث رقم 132 ــ أحمد بن عيسى بن حسان المصرى ، أبو عبد الله بن أبى موسى العسكرى ، يعرف بالتسترى ( فى التقريب : ابن التسترى )
روى له : خ م س ق
مرتبته عند ابن حجر : صدوق تكلم فى بعض سماعاته ، قال الخطيب : بلا حجة
مرتبته عند الذهبـي : تكلم فيه بلا حجة
قال أبو عبيد الآجرى : سألت أبا داود عنه ، فقال : سمعت يحيى بن معين يحلف بالله الذى لا إله إلا هو : إنه كذاب .

موسوعة رواة الحديث رقم 460 ــ إسماعيل بن عبد الله بن عبد الله بن أويس بن مالك بن أبى عامر الأصبحى ، أبو عبد الله بن أبى أويس المدنى ( ابن أخت الإمام )
روى له : خ م د ت ق
مرتبته عند ابن حجر : صدوق أخطأ فى أحاديث من حفظه
مرتبته عند الذهبـي : قال أبو حاتم : مغفل محله الصدق . و ضعفه النسائى
و قال الدولابى فى " الضعفاء " : سمعت النضر بن سلمة المروزى يقول : ابن أبى أويس كذاب ، كان يحدث عن مالك بمسائل ابن وهب .

موسوعة رواة الحديث رقم 463 ــ إسماعيل بن عبد الرحمن بن أبى كريمة السدى ، أبو محمد القرشى الكوفى الأعور مولى زينب بنت قيس بن مخرمة و قيل مولى بنى هاشم
روى له : م د ت س ق
مرتبته عند ابن حجر : صدوق يهم و رمى بالتشيع
مرتبته عند الذهبـي : حسن الحديث ، قال أبو حاتم : لا يحتج به
و قال أبو أحمد بن عدى : سمعت ابن حماد يقول : قال السعدى : هو كذاب شتام ـ يعنى السدى ـ .
و قال الجوزجانى : حدثت عن معتمر عن ليث ـ يعنى ابن أبى سليم ـ قال : كان بالكوفة كذابان ، فمات أحدهما ، السدى و الكلبى .

موسوعة رواة الحديث رقم 1041 ــ الحارث بن عمير ، أبو عمير البصرى ( نزيل مكة ، والد حمزة بن الحارث بن عمير )
روى له : خت د ت س ق
مرتبته عند ابن حجر : وثقه الجمهور ، و فى أحاديثه مناكير ، ضعفه بسببها الأزدى و ابن حبان و غيرهما ، فلعله تغير حفظه فى الأخر
مرتبته عند الذهبـي : وثقه ابن معين و أبو حاتم ، و وهاه ابن حبان و الحاكم
و قال الحاكم : روى عن حميد الطويل و جعفر بن محمد أحاديث موضوعة .
و نقل ابن الجوزى عن ابن خزيمة أنه قال : الحارث بن عمير كذاب .
و قال ابن حبان : كان ممن يروى عن الأثبات الأشياء الموضوعات .

موسوعة رواة الحديث رقم 1285 ــ الحسن بن مدرك بن بشير السدوسى ، أبو على البصرى الطحان الحافظ
روى له : خ س ق
مرتبته عند ابن حجر : لا بأس به ، و نسبه أبو داود إلى تلقين المشايخ
مرتبته عند الذهبـي : الحافظ ، وثق ، قال أبو داود : كذاب
و قال أبو عبيد الآجرى : سمعت أبا داود يقول : الحسن بن مدرك كذاب ، كان يأخذ أحاديث فهد بن عوف ، فيلقنها على يحيى بن حماد .

موسوعة رواة الحديث رقم 3067 ــ عاصم بن على بن عاصم بن صهيب الواسطى ، أبو الحسين ، و يقال أبو الحسن ، القرشى ، التيمى مولاهم ، ( مولى قريبة بنت محمد )
روى له : خ ت ق
مرتبته عند ابن حجر : صدوق ربما وهم
مرتبته عند الذهبـي : ثقة مكثر ، لكن ضعفه ابن معين ، و أورد له ابن عدى أحاديث منكرة
و قال أبو أحمد بن عدى : سمعت محمد بن سعيد بن عبد الرحمن الحرانى يقول : سمعت عبيد الله بن محمد الفقيه يقول : سمعت يحيى بن معين ـ و ذكر عاصم بن على بن عاصم بن صهيب الواسطى ـ فقال : كذاب ابن كذاب .

موسوعة رواة الحديث رقم 5793 ــ محمد بن حاتم بن ميمون البغدادى القطيعى ، أبو عبد الله ، المعروف بالسمين ( مروزى الأصل ، سكن بغداد بقطيعة الربيع )
روى له : م د
مرتبته عند ابن حجر : صدوق ربما وهم
مرتبته عند الذهبـي : وثقه الدارقطنى و غيره ، و لينه ابن معين
و قال أبو عبد الله أحمد بن محمد الجعفى : سمعت يحيى بن معين يقول : محمد بن حاتم بن ميمون كذاب .

فکر می کنید حق با کدامشان است ؟!

yar-mahdi
Thursday 10 July 2008, 12:35AM
بسم رب المهدی :smile07:
سلام عليکم

جناب yaallah (http://iranclubs.org/forums/member.php?u=5671) !
فرموده ايد :
بنده منظورم اين است 1- رواياتی که در آن امام صادق (رض) کسی را لعن کردند (با گفتن نامش) و يا هر حديثی که از آن استنباط شود 2- رواياتی که در لعن به نام جواز داده شده است را ارائه فرماييد تا بررسی شود.
مشکل بنده اين است که از نظر عقلی لعن به نام صحيح نيست. و از نظر نقلی شاهدی بر اين مدعا نيست. بنده هم نفی نکردم فقط گفتم اگر حديث صحيحی در شيعه وجود دارد ارائه کنيد تا بررسی شود.خوب ، اين يک حديث صحيح السند از امام صادق ( عليه السلام ) که در آن کسی را با گفتن نامش لعن کرده اند :

امام صادق ( عليه السلام ) فرمودند : (( خداوند ابوالخطاب را لعنت کند ، و لعنت کند هرکه با او کشته شده ، و لعنت کند هرکه از آن ها باقی مانده ، و خداوند لعنت کند هرکه رحمتی از ايشان در قلبش داخل شده است .))

حمدويه، قال حدثنی محمد بن عيسى، عن النضر بن سويد، عن يحيى الحلبي، عن أبيه عمران بن علي، قال سمعت أبا عبد الله (عليه السلام) يقول :
لَعَنَ اللَّهُ أَبَا الْخَطَّابِ وَ لَعَنَ مَنْ قُتِلَ مَعَهُ وَ لَعَنَ مَنْ بَقِی مِنْهُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ دَخَلَ قَلْبَهُ رَحْمَةٌ لَهُمْ .
رجال‏الكشی ، ص 295 - به نقل از او :
محدث نوری ؛ مستدرك‏الوسائل ، ج 12 ص 318 و 319
مجلسی ؛ بحارالأنوار ، ج 25 ص 279 و 280

نفر يکم
اسم : عمران بن علی الحلبي‏
تقويم : إمامي،ثقة
نفر دوم
اسم : يحيى بن عمران الحلبي‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر سوم
اسم : النضر بن سويد الصيرفي‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر چهارم
اسم : محمد بن عيسى بن عبيد
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر پنجم
اسم : حمدويه بن نصير
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر ششم
اسم : محمد بن عمر بن عبد العزيز الكشي‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏

و اين هم روايت صحيح السند ديگری که در آن جواز لعن به نام - از نظر شما متعين - داده شده است :

علی بن مهزيار می گويد : شنيدم که امام جواد ( عليه السلام ) - هنگامی که ابوالخطاب نزدش ياد شده بود - فرمودند : (( خداوند ابوالخطاب را لعنت کند ، و لعنت کند اصحاب او را ، و لعنت کند شک کنندگان در لعن او را ، و لعنت کند هرکه در اين امر توقف کند و در او شک کند .))
سپس فرمود : (( اين ابوالغمر و جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم هستند که به نام ما از مردم استفاده می كنند و دعوت کنندگانی شده اند که مردم را به سوی آنچه ابوالخطاب ادعا می کرد ، دعوت می کنند . خدا او را لعنت کند و لعنت کند همراهان او را و لعنت کند هرکه آن ( اعتقادات خطابی ) را از آنان بپذيرد . ای علی ! از لعن آنان احساس گناه نکنی .))
سپس فرمود : (( رسول خدا ( صلّی الله عليه و آله ) فرموده است : هرکس احساس گناه کند از اين که لعن کند آن را که خدا لعنش کرده است ، پس لعنت خدا بر او باد ! ))

حدثنی محمد بن قولويه و الحسين بن الحسن بن بندار القمي، قالا حدثنا سعد بن عبد الله، قال حدثنی إبراهيم بن مهزيار و محمد بن عيسى بن عبيد، عن علی بن مهزيار، قال سمعت أبا جعفر (عليه السلام) يقول و قد ذكر عنده أبو الخطاب :
لَعَنَ اللَّهُ أَبَا الْخَطَّابِ وَ لَعَنَ أَصْحَابَهُ وَ لَعَنَ الشَّاكِّينَ فِی لَعْنِهِ وَ لَعَنَ مَنْ قَدْ وَقَفَ فِی ذَلِكَ وَ شَكَّ فِيهِ .
ثم قال : هَذَا أَبُو الْغَمْرِ وَ جَعْفَرُ بْنُ وَاقِدٍ وَ هَاشِمُ بْنُ أَبِی هَاشِمٍ اسْتَأْكَلُوا بِنَا النَّاسَ وَ صَارُوا دُعَاةً يَدْعُونَ النَّاسَ إِلَى مَا دَعَی إِلَيْهِ أَبُو الْخَطَّابِ ، لَعَنَهُ اللَّهُ وَ لَعَنَهُمْ مَعَهُ وَ لَعَنَ مَنْ قَبِلَ ذَلِكَ مِنْهُمْ . يَاعَلِی لَا تَتَحَرَّجَنَّ مِنْ لَعْنِهِمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ لَعَنَهُمْ .
ثم قال : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ تَأَثَّمْ أَنْ يَلْعَنَ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ .
رجال‏الكشی ، ص 528 و 529 - به نقل از او :
مجلسی ؛ بحارالأنوار ، ج 25 ص 318 و 319

نفر يکم
اسم : علی بن مهزيار
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر دوم
اسم : محمد بن عيسى بن عبيد
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏
نفر سوم
اسم : سعد بن عبد الله القمي‏
تقويم : إمامي،ثقة جليل‏
نفر چهارم
اسم : محمد بن قولويه‏
تقويم : إمامي،ثقة
نفر پنجم
اسم : محمد بن عمر بن عبد العزيز الكشي‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏

yaallah
Thursday 10 July 2008, 07:08AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون

سلام علیکم

جناب یار مهدی
این نام نه نفر است که همگی جزء راویان یکی یا هر دوی صحیحین می باشند . از طرفی لقب « کذاب » را به دوش می کشند و از طرفی « توثیق » یا « تصدیق » شده اند !!!
تعداد افرادی که این چنین اظهار نظرهای متضادی درباره ی آن ها شده است ، بسیار فراوان اند !!
...........
فکر می کنید حق با کدامشان است ؟!

در پاسخ باید گفت که مسئله اختلاف علمای رجال در مورد اشخاص بحث جداگانه ای نیاز دارد و ما هم بر روی آن بحث نخواهیم کرد. اما در پاسخ به "آن چه که منظور شما از ارائه این مطلب بود" باید بگویم بنده در هیچ موردی اختلاف علما را نیاوردم و همگی موارد تا به حال معین بود. برای مثال بنده روی هیچ شخصی نگفتم طوسی گفته است ثقه است و نجاشی گفته است ضعیف. حال ما نمی دانیم شما به چه دلیل این پست را ارسال نمودید. اما بعد، اختلاف علمای رجال در اهل سنت مشهود می باشد چون تعداد آن ها بسیار است و در اهل شیعه مشهود نبوده و بسیار کم اتفاق می افتد. والله اعلم. اما در اهل شیعه که ما فقط 3 عالم رجال داریم که یکی از آن ها را (ابن الغضائری) هم خود شیعه می گوید نمی توان به سخنانش استناد کرد. پس با این حساب فقط دو عالم رجال می ماند که آن هم طوسی و نجاشی می باشد. حال بفرمایید بنده در کجا دو نظر مخالف در مورد یک شخص خاص آوردم که شما چنین پستی ارسال نمودید. والله اعلم.....

-------------------------------------------------------------------------------------
و اما در مورد احادیث که لطف نموده و ارائه داشتید باید بگویم که بحث ما باید روی این فرد و این نوع افراد که گفتید نیست. در واقع اشتباه از بنده بوده است که منظور خود را خوب نرسانده ام. ببینید دوست عزیز نظر اهل سنت (البته نه کامل) در مورد لعن این چنین است:
{{{{لعن به صورت عام جایز است. مانند کسی که بگوید " لعن الله شارب الخمر والسارق ".
لعن به صورت خاص و با ذکر نام برای یک کافر و فاسق دو حالت دارد:
الف: نص وجود داشته باشد بر لعن کردنش مثل ابلیس یا نص وجود داشته باشد بر این که با حالت کفر مرده است که در این صورت جائز است.
ب: نص وجود نداشته باشد بر لعن کردن وی یا بر این که به کفر فوت کرده است، اما نص وجود داشته باشد در رابطه با کاری که وی انجام داده است. (به طور مثال ما می دانیم شرابخواران توسط نبی اکرم (ص) لعن به صورت عام شده اند حال این شخص فاسق هم چنین عملی انجام دهد.) در این صورت بزرگان اهل سنت بر 3 قول هستند:
1- جائز نیست . 2- برای کافر جائز است نه برای فاسق. 3- جائز است به صورت مطلق.
اما بهترین گزینه گزینه اول است و ترجیح هم بر همین است و اکثرا بر این موافق اند. والله اعلم . بنده که این طور می بینم. و در رابطه با این مورد ابن تیمیه می گوید:
" واللعنة تجوز مطلقا لمن لعنه الله ورسوله ، وأما لعنة المعين فإن علم أنه مات كافرا جازت لعنته ، وأما الفاسق المعين فلا تنبغي لعنته لنهي النبي صلى الله عليه وسلم أن يلعن عبد الله بن حمار الذي كان يشرب الخمر ، مع أنه قد لعن شارب الخمر عموما ، مع أن في لعنة المعين إذا كان فاسقا أو داعيا إلى بدعة نزاعاً "
که به صورت مفهومی یعنی: لعنت جائز است بر کسی که الله (جل جلاله) و رسولش (ص) وی را لعن کرده اند ( یعنی نص بر لعن داریم مانند شیطان و فرعون و ...) و اما لعنت معین پس اگر بدانیم که در حالت کفر فوت کرده است جائز است و اما فاسق معین خیر.}}}}
برای اطلاعات بیش تر این مقاله به نظر بنده خوب است:
http://www.paldf.net/forum/showpost.php?p=507158&postcount=2
و این مقاله هم همچنین:
http://www.alriyadh1.com/vb/f25/t73077.html#post2255296

و اما این کسی که شما گفتید ، کافر هست و در کفرش بر کسی شک نیست و در این که بر کفر هم مرده است هم بر کسی شکی نیست. از منابع مختلف بنده چند مورد از اعمال و گفته های این شخص (به نام ابوالخطاب محمد بن ابی زینب) که امام صادق (رض) وی را لعن کرده اند می آورم:
محمد بن مقلاص اسدی مکنی به ابوالخطاب یکی از غلات معروف در ‏زمان امام صادق(ع) بوده است. او امام را تا مقام خدایی بالابرد و درباره ایشان غلو ‏کرد.

از عقاید بارز ابوالخطاب می توان به اعتقاد حلول روح الهی در ‏آدمی و تناسخ و اباحی گری اشاره کرد.

از جمله بدعت‌هایی که در دین اسلام ایجاد شد اعتقاد به نبوت و سپس الوهیت امامان ‏معصوم (ع) بود. معتقدان به این اندیشه را با نام «غلات» می‌شناسند. یکی از بارزترین ‏نمونه‌های ایشان شخصی است به نام «ابوالخطاب محمد بن مقلاص اسدی». او و ‏پیروانش‎–‎‏ که با عنوان خطابیه شناخته می‌شوند ‏‎–‎‏ معتقد به الوهیت امام صادق (ع) بودند و ‏به طاعت و عبادت ایشان می‌پرداختند.‏

با استناد به روایت سعد اشعری، ابوالخطاب و همراهانش که 70 نفر بودند، در مسجد ‏کوفه گرد آمده، اظهار زهد و تمسک به جعفر بن محمد(ص) کردند؛ هر فردی از آنان در ‏کنار ستونی از ستون‌های مسجد می‌نشست و مردم را پنهانی به مسلک خود دعوت ‏می‌نمود.16 خبر آنان به عیسی بن موسی ـ والی کوفه ـ رسید صورت گزارشی که به عیسی ‏بن موسی رسید این‌گونه بود: «اینان شده‌اند و مردم را به نبوت ابوالخطاب می‌خوانند؛ ‏اجتماع آنها در مسجد تصنعی و برای ظاهرسازی است». پس از آن عیسی بن موسی ‏گروهی را برای دستگیری آنان به جانب مسجد گسیل کرد.17 در آن حال پیروان ابوالخطاب ‏سلاح و ابزاری با خود نداشتند و به ناچار با سنگ و چوب و خنجر آمادۀنبرد شدند. ‏ابوالخطاب به پیروانش گفت: چوب‌های شما بر پیکر این قوم اثری مانند اثر نیزه و شمشیر ‏دارد , بدانید که سلاح آنها به شما هیچ آسیبی نخواهد رساند، شما باید بکوشید و از نبرد ‏روی برنتابید. رزمندگان از دو سوی درهم افتادند. دسته‌ای با نیزه و شمشیر وگروهی با ‏چوب‌دستی و سنگ و خنجر. دیری نپایید که 30 تن از یاران ابوالخطاب درخون غلطیده, ‏به کام مرگ فرو رفتند. افراد باقی مانده به ابوالخطاب گفتند: مگرنمی‌بینی که شمشیر و ‏نیزه چه بلایی بر سرما آورده است؟ او گفت: گناه از من نیست بلکه خواست خداوند این ‏بوده است و او می‌خواهد شما را با این رنج و محنت آزمایش کند. حالا که خدا چنین ‏خواسته، شما هم دل به مرگ بسپارید و خود را به کشتن دهید. سرانجام بقیه یاران ‏ابوالخطاب نیز کشته شدند و او خود زنده به چنگ سربازان حکومتی افتاد.18
روایت ‏کشّی نشان می دهد مرگ ابوالخطاب در سال 138 ق اتفاق افتاده است.

پس از قتل ابوالخطاب و جمعی از تابعان او، برخی از پیروانش ادعا کردند که او هرگز ‏کشته نشده و هیچ‌کدام از یاران او به قتل نرسیدند, بلکه آنها به فرمان جعفر بن محمد (ع) ‏در مسجد گرد آمدند و پیکار نمودند و اندکی نیز آسیب ندیدند. سپس از مسجد بیرون ‏رفتند و دیگر کسی آنها را ندید. در اثنای جنگ سربازان عیسی بن موسی یکدیگر را ‏می‌کشتند و گمان می‌کردندکه یاران ابوالخطاب را کشته‌اند". همچنین درباره ابوالخطاب ‏گفتند که او به آسمان رفت و در شمار فرشتگان درآمد. بعد از ابوالخطاب، جمعی از ‏پیروان او فردی موسوم به «معمر» را ، جانشین وی دانستند وسر به اطاعت او سپردند. ‏‏«معمر» شرب خمر و زنا و دیگر محرمات را بر یاران خود حلال گردانید و آنان را به ترک ‏فرایض دعوت کرد. این جماعت که «معمریه» نام دارند، به بقای جهان اعتقاد داشتند و ‏می‌پنداشتند که مراد از بهشت, خوشی‌ها و نعمت‌هایی است که مردم در این جهان از آن ‏بهره می‌جویند. جهنم نیز همان رنج‌ها و مشقت‌هایی است که در این عالم نصیب افراد ‏می‌شود. گروهی دیگر از پیروان ابوالخطاب پس از مرگ او فردی را به نام «بزیع» جانشین ‏او کردند وبه «بزیغیه» معروف شدند. آنان تصور می‌کردند که خداوند، خویش را در هیات ‏جعفر بن محمد (ع) به خلق نمایانده است. و نیز معتقد بودند که هرگز نمی‌میرند، بلکه ‏پس از پایان زندگی در این جهان به ملکوت بازمی‌گردند.‏

ابوالخطاب در آغاز مدعی بود که امام صادق (ع) او را وصی خود قرار داده است و اسم ‏اعظم الهی را به وی آموخته است. چندی بعد، مدعی شد که او نبی است و ادعای رسالت ‏کرد, و سرانجام گفت که از ملائکه است و فرستادۀخدا به سوی اهل زمین .24 این ‏دعوی و ادعای أخیر ابوالخطاب در پی آن بود که وی مدعی شد خود امام صادق(ع) است ‏که در صورت‌های گوناگون تجلی می‌کند.25‏

گزارش سعد اشعری این سخن حاکی از آن است که خطابیه نخستین، امام صادق(ع) را ‏خدا می‌پنداشتند و می‌گفتند که امام صادق‌(ع)آن کسی نیست که وی را حس و از او ‏روایت می‌کنند. بلکه او چون از عالم بالا به این جهان نزول کرده است صورت آدمی به ‏خود گرفته است.26 آنها اعتقاد داشتند که امام (ع),ابوالخطاب را به عنوان پیامبری مرسل ‏فرستاده و امر به طاعت وی کرده است.27 خطابیه همچنین معتقد بودند که باید در هر ‏زمانی دو رسول وجود داشته باشدو نباید هیچ‌گاه زمین از وجود این دو خالی باشد, یکی ‏از آن دو ناطق است و دیگری صامت, و28 در آغاز محمد (ص) ناطق بود و علی ‏‏(ع)صامت.خطابیه در باره همه ائمه (ع) چنین اعتقادی را داشتند, و در زمان امام صادق ‏‏(ع) آن حضرت را ناطق و ابوالخطاب را صامت می‌پنداشتند و براین باور بودند که پس از ‏امام صادق (ع) ابوالخطاب امام ناطق است.29

در روایات گوناگون از ابوالخطاب با عناوین: فاسق, کافر, مشرک, دشمن خداوند ومانند ‏آن یاد شده‌است34‏

در روایتی که به نقل از امام صادق(ع) در تاویل آیات (221-222/سورۀشعراء) آمده ‏است, ابوالخطاب از کسانی شمرده شده‌ که شیطان بر آنها نازل می‌شود.35 دربرخی از ‏روایات دیگر, تصریح شده است که‌ ابوالخطاب بر امام صادق(ع) دروغ می‌بسته است.36

به حضرت امام صادق(ع) خبر دادند که ابوالخطاب از قول ایشان گفته است: ‏‏«چون حق را شناختی باک مدار و آنچه خواهی بکن». حضرت فرمودند: «لعنت خدا بر او ‏باد, والله, من چنین سخنی نگفته‌ام».37‏

ابوالخطاب بر پیروان خویش جمیع محرمات را ‏مباح گردانید و هنگامی که ادای فرائض بر پیروان او سخت و گران می‌آمد, به او می‌گفتند که: این ‏امور را بر ما سبک و آسان گردان. ابوالخطاب یکباره ایشان را به ترک فرائض خواند و آنها را از ‏رنجِ به‌جای آوردن آن اعمال رهانید.54 ابوالخطاب به ایشان رخصت ترک آن واجب را می‌داد و ‏می‌گفت: «هرکه رسول و نبی و امام را شناخت, بگو هرچه خواهد بکند».55 از جمله این‌که ایشان ‏بر پیروان خود واجب کرده بود که برای نفع‌رسانی به هم‌کیشان خود در امور مربوط به اموال, ‏نفوس و زنان, در مقابل مخالفان مذهبی خود به دروغ شهادت دهند.56

موارد بالا از سایت دانشکده مجازی علوم حدیث

محمد بن ابى زينب مقلاس (مقلاص) اسدى كوفى ، از معاريف اصحاب امام صادق (ع) بود و مرجع شيعيان كوفه محسوب مىشد . مسائل شيعيان را نزد امام صادق (ع) مىبرد و جواب مىآورد . پس از چندى دعاوى غلو آميز ابراز كرد ، امام را خدا و خود را پيامآور وى دانست ، حضرت او را لعنت نمود و نامهها به اطراف نوشته از او اظهار تبرى فرمود . ابوالخطاب خود دعوى خدائى كرد و بعضى محرمات را بر اصحاب خود مباح داشت . گويند هر يك از تكاليف بر يارانش سنگين مىآمد نزد وى آمده تقاضاى تخفيف مىكردند و ابوالخطاب بديشان رخصت ترك آن واجب را مىداد كه «هر كه رسول و نبى و امام را شناخت گو هرچه خواهد بكند» .
پيروان ابوالخطاب را خطابيه گويند ، اينان به حلول و تناسخ و اباحه گرايش داشتند و بهشت و دوزخ را در همين جهان مىپنداشتند ، و بعدها در فرقه اسماعيليه حل شدند . روايات غلوآميزى در تجليل ابوالخطاب هست كه پيداست از بر ساختههاى پيروان اوست و رواياتى در توثيق وى وجود دارد كه مربوط به اوايل حال و دوران استقامت او است . ابوالخطاب بر حركت غلو تأثير وسيع داشته است . (دائرةالمعارف تشيع)
سایت الشیعه

پس ما مطمئن شدیم که وی کافر بوده است و شکی در این نداریم. پس این فردی که این روایت را در موردش آوردید موضوع بحث ما نخواهد بود.

در ضمن در مورد روایات هم (که البته دیگر بحثی نداریم) در مورد اولی ضعیف بود و در مورد دومی با گذشت از برخی موارد می توان گفت صحیح است وگرنه باز هم ضعیف است. والله اعلم



سوال و درخواست خود را واضح تر می گویم:
1- اگر حدیثی در آن موجود است که در آن مرز لعن کردن مشخص می شود خواهش دارم ارائه فرمایید.
2- اگر حدیثی موجود است که در آن ائمه (رض) "شخصی که فوتش در حالت کفر مشخص نیست و یا کافر نبوده (فاسق بوده) و یا در زمان لعن زنده بوده و کافر هم باشد " را لعن کرده باشند خواهش دارم ارائه فرمایید.
3- اگر حدیثی موجود است که در آن خلفای راشدین (رض) لعن شده اند خواهش دارم ارائه کنید.
4- اگر در حدیثی جواز لعن به نام شده است خواهش دارم ارائه فرمایید.
5- اگر حدیثی موجود است که در آن ائمه (رض) شخص منافقی (یعنی کسی که اظهار کفر علنا نکرده است) را لعن کرده اند خواهش دارم ارائه بفرمایید.

به طور کلی حدیثی اگر دست دارید که دیدگاه اهل سنت در مورد لعن را نفی می کند خواهش دارم ارائه فرمایید تا بنده به حول و قوه الهی بررسی کنم. والله اعلم.

والله اعلم. بنده سعی کردم در نقل قول ها و نوشتن نظرات دقت نموده تا اشتباهی پیش نیاید. والله اعلم ممکن است اشتباهاتی رخ داده باشد.

اللهم اعز الاسلام والمسلمین

ربنا آتنا من لدنک رحمه و هیء لنا من امرنا رشدا

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

صبح
Thursday 10 July 2008, 09:37AM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
ما چه تلاشی می کنیم که به شما بگوئیم فرق استحقاق لعن تا به منصه جدال کشیدن آن در جامعه با اهل سنت ، چقدر متفاوت است ... اما هیهات از یک ذره تفاهم !

بنده هم چقدر تلاش کنم که به شما بگویم در چیزی که بلد نیستید لازم نیست دخالت کنید!
همانطور که مستحق لعن داریم،مستحق سب هم داریم،لذا همانطور که لعن در مواردی جائز و مستحب است،سب هم در مواردی جائز و مستحب است.و همانطور که لعن در مواردی حرام است،سب هم در مواردی حرام است.کی میخواهید بفهمید خدا میداند!

بله ، شما حدیثی می آورید و در حاشیه حدیثی به دفاع می خیزید که در آن امر به سب حداکثری شده است ، فأکثروا فی سبهم ... ! و این بسیار حیرت آور است .

اهمیتی برای کلام اهل بیت علیهم السلام قائل نیستید،برای همین هم کلام ایشان را حیرت آور میدانید،دلیلش هم همان است که برایتان گفته بودم،چون دین را سلیقه ای میخواهید داشته باشید،نه از روی منابع اصیل.

اکثار در سب هیچ ملازمه ای با شبانه روز سب کردن ندارد.اگر شما کاری را زیاد انجام دادید،آیا یعنی شبانه روز این کار را کرده اید؟؟فرق این دو را هم باید برای شما توضیح بدهم؟خودتان نمیفهمید؟

این نوع گفتار هم دین سلیقه ای است ، سب اگر به معنای فحاشی تصور شود ، امری غیر اخلاقی است و با عموم سیره و حدیث ائمه در مصاف با کفر و نفاق و الحاد مغایر است ....

وقتی عرض میکنم شما در دین میخواهید سلیقه اعمال کنید همین است.خود ائمه استثنا کرده اند،فقها فتوایش را از همان روایات داده اند،قول و فعل و تقریر ائمه دلالت بر ان دارد.مگر شما کلام آیت الله العظمی خوئی را در این رابطه ندیدید؟آن وقتی که میخواهید حرف خودتان را به کرسی بنشانید کلام آن مرحوم را تحریف و تقطیع میکنید و نام امام خوئی را بر او میگذارید،اما وقتی صحبت از جواز و سب و استثناء آن و حکم جوازش میکنند،ایشان هم میشود دارای دین سلیقه ای و بلکه بدتر از آن!

چه کسی گفته سب بی اخلاقی است؟اگر ذاتا بی اخلاقی بود ائمه به آن امر نمیکردند.حتی اگر هم اینطور بود باز هم چه ایرادی دارد در مواردی استثنا شده و انسان طبق آن موارد عمل کند؟

منتظر باشید جناب صبح،انشاءالله وقتی سر برادر یارمهدی خلوت بشود بحث پیرامون سب را ادامه میدهیم،و آنجا نمونه هایی از فتاوای امامتان در خصوص سب و بلکه سب دیگران توسط ایشان را ذکر میکنیم،آن وقت هم قطعا باز فرار را از جانب شما شاهد خواهیم بود،کما اینکه وقتی صحبت از نظر ایشان درباره تقیه-در بحثتان با جناب فاتح-شده بود شما از بحث فرار کردید...

اولا چنین نبوده ، ثانیا مصادر حدیث در ذیل آن آورده شده است ... اینکه شما می خواهید با فرزندان امت با کینه توزی های خود حساب کنید ، چیزی از اینکه آن حدیث از " نهج البلاغه " است ، کم نمی کند .

اولا چنین بوده است!اگر باور نمیکنید بروید و در سایت ایشان عین تمام مطالبی که کپی کرده اید را ملاحظه کنید!!

البته شاید هم از جای دیگری کپی کرده اید اما او هم باز مصدرش سایت شخص مذکور بوده است،شما چه از سایت او کپی کرده باشید چه از کپی از سایت او کپی کرده باشید هرگز حرف من که گفتم "مطالبی که جناب صبح آوردند از سایت شیخ حسین راضی بوده است" نفی نخواهد شد!لذا کلام شما مبنی بر اینکه چنین نبوده است غلط اندر غلط است!

ثانیا:

وقتی میگویم مال این بحثها نیستید و بهتر است شرکت نکنید همین است.شما هنوز نمیدانید که روایات نهج البلاغه مرسل هستند و مرسل مفید حکم شرعی نخواهد بود.الا مرسلا بعض خواص اصحاب که در آن هم آقایان اختلاف کرده اند.لذا روایات نهج البلاغه باید با سندشان در جای دیگری باشد،تا بتوانیم نظر قطعی درباره آن بدهیم.و روایتی که شما آوردید دو مصدر بیشتر ندارد که سند هر دو ضعیف است.خصوصا که روایات صحیحه با ان تعارض دارند.

ثالثا:

صحبت من درباره مطالب شیخ حسین راضی ضد لعن بوده است،که شما نیز انها را کپی کرده اید،اکثر انها از نهج البلاغه نبودند و مصادر دیگری داشتند!چنانچه دیدید!

رابعا:

البته قبول دارم که استناد به نهج البلاغه و روایات ان برای کسی که خود را ملتزم به انها میداند و قبولش دارد خیلی مناسب است.لذا در بحث پیرامون سب به امید خدا از همین نهج البلاغه فرمان امیرمومنان علی علیه السلام را به سب خواهیم اورد،تا بار دیگر فرار مدعیان را شاهد باشیم.



جناب عبدالحسین
بیهوده اصرار نکنید که تحمیل کنید این عقیده خاص شما در سب و لعن عقیده معصوم است که اگر ما هم معتقد بودیم این عقیده معصوم است از آن تبعیت می جستیم ، اما معتقدیم این اصلا ارتباطی به حبل الهی ندارد و سیره معصوم نیست . در عنوان دیگری فتوائی از آیت الله سید صادق شیرازی که گویا مرجع تقلید شماست قرار دادیم ، که استناد به همین روایت نهج البلاغه می کرد و بدین واسطه ، سب را مجاز ندانسته بود . در عنوان مربوطه تا کنون پاسخی از شما دیده نشده است .

http://www.s-alshirazi.com/masael/subject/alakhlagh/letter25.htm


وقتی میگویم مال این بحثها نیستید و بهتر است شرکت نکنید همین است.شما هنوز نمیدانید که روایات نهج البلاغه مرسل هستند و مرسل مفید حکم شرعی نخواهد بود.الا مرسلا بعض خواص اصحاب که در آن هم آقایان اختلاف کرده اند.لذا روایات نهج البلاغه باید با سندشان در جای دیگری باشد،تا بتوانیم نظر قطعی درباره آن بدهیم.و روایتی که شما آوردید دو مصدر بیشتر ندارد که سند هر دو ضعیف است.خصوصا که روایات صحیحه با ان تعارض دارند.شما با حذف مخالف خود و اتهام مضحک بی سوادی که اتفاقا حامل دستور قرآن و سیره ائمه اطهار است ، راه به جائی نخواهید برد :)

اصولا هنگامی که کلام معصوم با قرآن و سیره نبوی و اهل بیتی ، تعارض داشته باشد نمی توان آن را کلام معصوم دانست . ما در مقام یک مسلمان مسئول موظف به دعوت خلق الله هستیم ، نه تاراندن آنان بواسطه تعصب و عصبانیت و خیلی مضحک است که ما بر سر این مفهوم عقلی با شما دائم بحث می کنیم و تفاهمی حاصل نمی شود . سب امری است توام با عصبانیت و عصبانیت همواره در سیره ائمه اطهار از مومنین جدا دانسته شده است .

صبح
Thursday 10 July 2008, 10:21AM
باز هم باید به عرض شما برسانم که روایتی که آوردید نهی از لعن-مطلقا-است و امیرالمومنین علیه السلام خود به لعن مبادرت کرده بودند.لذا روشن میشود که آن نهیی که از سب و لعن شده برای همیشه و همه جا نبوده و برای غیر زمان خودش که زمانی استثنائی بوده است نمیتوان به ان استناد کرد.لذا همان میشود که در بحث پیرامون سب در توضیح پیرامون این روایت عرض کردم.البته این صرف نظر از دلائل دیگری است که گفتم،از جمله ضعف سند و باز هم صرف نظر از ضعف سند اینکه روایت تایید سب است،چنانچه توضیح داده ام،اما شما متوجه نشدید!دوباره بخوانید تا متوجه بشوید که امری را که غیر اخلاقی میدانید،حضرت امیرالمومنین علیه السلام آن را واجد صواب و بلاغ دانسته اند!

البته که امیرمومنان راستگو و بر حق است و شما ناحق.شما باز بر کوس اباطیل خود می کوبید بدون این که ذره ای تفاوت استحقاق لعن یا روش برخورد با مخالفین را بر تابید . امام صادق علیه السلام روش برخورد با مخالفین را بخوبی تبیین کرده اند و خلاصه آن مراودت صمیمانه است . شما نمی توانید لعان و سباب باشید ، و با کسی بطور صمیمی مراوده داشته باشید . به این می گویند تقیه تحاببی ، بر مبنای حدیث امام صادق ، تقیه هر چقدر به ظهور نزدیک می شویم ، بیشتر مورد احتیاج است ... چشمان خود را باز کنید و از دایره تعصب خود بیرون بیائید ، و ببینید با رفتار خود چگونه شیعیان را به مرگ سپرده اید ....

اصلا مهم نیست که شما دستور صاحبان عصمت و کشتی های نجات و هدایت را دیوانگی بخوانید.مهم این است که نفهمیده اید و شاید هم نمیخواهید بفهمید که وظیفه شیعه هرگز این نیست که صبح تا شب مشغول هدایت دیگری باشد.هر زمانی و هر مکانی اقتضای فعلی خاص را دارد.آن آیه ای که میاورید و میگویید قرآن گفته ادع الی سبیل ربک....برای زمان دعوت است،نه برای زمان غیر دعوت.بنده خود را تابع امامان معصوم میدانم اما کاری که آنها نکرده اند و در سیره آنان دیده نشده است را دیوانگی می دانم . گفته شد امام علی 5 سال در منصب قدرت بود ... ، چطور است که در این منصب قدرت که حتی جنگهائی با مخالفین به ثمر رساند ، حتی یک مورد سب و لعن از ایشان در منظر عام به ثبت نرسیده است ؟

مشکل این است که شما توقع دارید زمان را شما برای دیگران تعیین کنید ولو هیچ حکمتی از شرع و نفع رسالت در آن نباشد . شما وقتی با یک سنی برخورد می کنید ، چه زمانی است ... زمان سب و فحاشی و تاراندن اوست یا زمان دعوت او ... با این کار آیا شما خدمتی به خود و اهلبیت رسول الله (ص) کرده اید ؟

چنانچه در زمان جنگ هم رسول خدا با شمشیر با دشمنانش مقابله میکرد نه با موعظه حسنه و ...!موعظه حسنه و حکمت برای زمان دعوت است،زمان جنگ اقتضای دیگری دارد،زمان های دیگر هم اقتضای چیزهای دیگری را میکنند.شما فکر میکنید شبانه روز باید دعوت کرد،و وظیفه جز دعوت چیز دیگری نیست،در حالی که اصلا اینطور نیست و شما وظیفه هدایت کسی را ندارید.وظیفه شما-اگر شیعه هستید-تبری است و اگر هم شیعه نیستید میتوانید تبری را کنار بگذارید.تبری معادل فحاشی و لعن و سب نیست ، برائت جستن از دشمنان خدا و اهلبیت حتما نباید انسان را دچار تعصب نماید و با رگهای باد کرده به مصاف برد ، که امیر المؤمنین علیه السلام نقل به مضمون می فرمایند " عصبانیت نوعی جنون است ، اگر صاحب عصبانیت پس از آن پشیمان نشد ، جنون او اثبات می گردد " .

تاکید قرآن بر دعوت موعظه آمیز است،اما برای زمان خودش.چنانچه تاکید بر جهاد دارد،اما نه مثلا برای الان که شما جهاد نمیروید!برای زمان خودش.همینطور تاکید دهها و صدها حکم اسلامی،اما وقتی موضوعشان محقق شود،نه برای هر زمان و هر مکان!این از بزرگترین اسباب اشتباهات شماست.خصوصا درباره تقیه.ما جهاد را نفی نکرده ایم که شما دعوت به جهاد می کنید و این خلط مضحک را دچار می شوید ، سب و لعن کجا جهاد محسوب می شود ؟ آیا اینکه بنشینی در خانه خود و سب و لعن کنی و در عراق و پاکستان گروه گروه شیعه بخاطر سب و لعن تو به قتلگاه بروند ، جهاد محسوب می شود ....؟

بنده علاوه بر اینکه برای شما فتوائی از مرجع تقلید مربوطه آوردم که سب غیر مؤمن و صحابه مجاز نیست ، به امر دیگری اشاره می کنم ، آیات عظام شیرازی و مدرسی ، شبکه های تلویزیونی دارند ... اگر این امر سب و لعن اینقدر مهم است که شما طرف گفتگوی خود را در اینجا متهم به عدم تبری می کنید ، چرا در این شبکه های تلویزیونی یک بار هم سب و لعن خلفای غاصب دیده نمی شود ؟ آنها هم شیعه نیستند یا عقل آنها با عقل شما متفاوت است ... و هنگامی که در یک جامعه سنی وجود دارد ، عصبانیت و تندخوئی با او مجاز نیست ؟

چنانچه تاکید شما بر مطالبتان از انجایی که خلاف اعتقادات اهل بیت و فرامین ایشان است بی فایده میباشد.چون قرآن بی اهل بیت کتابی صامت است،و نیاز به مفسر و مبین دارد،و آنها که مبینش هستند به درستی حق را بیان کرده اند،گرچه شما اسم ان را دیوانگی،بی اخلاقی و...بگذارید.و لابد این شمائید که مبین آن هستید ! :D نه فتوای مرجع نه توضیح یک بنده خدا ... شما البته حق ندارید جلوی برداشتهای عقلی از قرآن را بگیرید مگر حجتی عقلی داشته باشید و الا مطلقا بی سواد و پرت محسوب خواهید شد هر چند بار هزاران کتاب را حمل کنید .

امام سجاد علیه السلام می فرمایند ...:
خصلتان في شيعتنا وددت لو افتديتهما ببعض لحم ساعدي النزق و قلة الكتمان

خیلی روایت خوبی است!اما هیچ ارتباطی به بحث ما ندارد،مخصوصا که ترجمه اش را هم اشتباه نوشته اید!

اولا:

نزق به معنی سبکسری و بی خردی است،نه به معنی تندخوئی و بی پروایی!النزق هم در عربی به شخصی اطلاق میشود که هنگام خشم از جا در میرود و بی خردی میکند.چنانچه نزق الشباب به معنی بی خردی ها و سبکسری های جوانی است که از جوانان سر میزند.

ثانیا:

عدم کتمان نیست و قلت کتمان است،و این درباره اشخاصی است که سرنگهدار نبودند،و با افشای اسرار کار دست اهل بیت علیهم السلام میدادند.آن هم در آن وضعیت بحرانی،که حفظ سر بسیار مهم بود و حفظش باعث حفظ جان و عدم حفظش باعث افتادن در خطرات جانی و...میشد.

بنابرین روایت ارتباطی به ادعاهای شما ندارد!

ملا لغتی گری شما بعد دیگری از تعصب شما در عدم پذیرش حقیقت است :) مادامی که این تعصب در شما وجود دارد ، اهل علم به حساب نخواهید آمد ...

در لسان العرب می خوانیم :

نزق (لسان العرب)
النَّزَقُ: خفة في كل أَمر وعجلة في جهل وحُمْق. : تندی در همه امور و عجله در جهالت و حماقت . یا همان تندخوئی و بی پروائی که بنده ترجمه کردم و صحیح است .

و این درباره اشخاصی است که سرنگهدار نبودندنه آنکه شما خیلی سر نگهدارید .... و اصلا مشغول به کشتار داده شدن شیعه بواسطه انواع رفتار ناشایست که حجت را بر اهل نزق اهل سنت تمام می نماید تا شیعه بکشند و بکشند تا سبیل الهی پیروز شود و اولیاء الله غاصب پیروز گردند ، تمام نمی کنید .... گویا آنقدر راحتید که بیوه شدن یک میلیون زن شیعه عراقی را اصلا حس نکرده اید .. و مشغول سبکسری خود باقی مانده اید .


اقامه دین و حفظ دین و...،جز با تبعیت از راه صحیح محقق نخواهد شد.آنها که دستور به اقامه دین داده اند،فقط تبعیت ازین دستورشان که واجب نیست،تبعیت از همه دستوراتشان لازم است.وقتی میفرمایند سب کنید،آن هم نه یک مقدار،بلکه زیاد سب کنید،فرمایششان اطاعاتش واجب است.نمیتوان مثل شما سلیقه ای عمل کرد و گفت فقط روایاتی که گفته اند فلان قبول است،و فلان روایت دیگر قبول نیست!!

آن چیز که اهمیت دارد جمع بین روایات و فرمایشات اهل بیت و شناخت دقیق هر مقامی برای هر مقالی است.این چیزها تخصص لازم دارد جناب صبح،نمیتوانید پابرهنه وسط پریده(به قول خودتان)و همینطور چیزهایی برای خود بگویید.امام معصوم علیه السلام فرموده است:

لا یکون الرجل فقیها حتی یعرف معاریض کلامنا.

و این شناخت الکی نیست،به یک شب و دو شب نیست که بیایید روایت صحیحه را زیر سوال ببرید،قول و فعل و تقریر اهل بیت را دیوانگی و....بخوانید آن هم بدون اطلاع از ساده ترین مسائل!

علاوه اینکه شما مشکلتان فقط حضور سنی ها نیست،شما به کل با این مسائل مخالفید،چنانچه سب را از اساس قبول ندارید و روایاتی را نیز ضد لعن-مطلقا-ذکر کردید و....بنابرین حضور سنی و....بهانه است،چه اینکه اگر سنی نباشد قطعا دیگر باید از نظر شما این امور جایز شود،در حالی که باز هم بر تعصب بیجای خود و اعتقاد خلاف اعتقاد اسلامی خود پافشاری میکنید!
این هم از جزئیات عجز شماست که تا مطلبی بیان می گردد که سیره اهل بیت است و بر خلاف القاءات باطل شما ، متوقعید طرف شما بپذیرد که بی سواد است و شما خیلی با سوادید ... در حالی که در حقیقت جهل در آن جهتی است که بر خلاف قرآن عمل می نماید و تنها پاسخ او در قبال آیات قرآن اتهام بیسوادی طرف گفتگوست نه حجتی بالغه که پاسخگوی عملکرد خلاف اوست .

شما می توانید هر چقدر دوست دارید به بنده تهمت بزنید اما قطعا هم در مقابل بنده و هم در محضر جدم رسول الله (ص) و شیعیان اهل بیت او باید پاسخگوی عملکرد خود باشید .

اصولا چیزی شبیه به طالبان و کمکهای این قشر به سیاست آمریکائی اینگونه بصراحت ایجاد نمی گردد که برویم به منافع آمریکا کمک کنیم بلکه نفوذی های عاملی که در قالب افراد دگم و سنگ سر که حکم جاهلانه خود را ، حکم الله می دانند و مخالفین خود را ، مخالفین الله می دانند و آنانرا با انواع لاطائلات خود محکوم به عدم دانش نسبت به احکام الهی می کنند ، باعث می شود چیزی شبیه به طالبان ایجاد شود ... و بحمدالله جامعه شیعیان روشن تر از آن است که این نوع افراد که عملکرد آنان جز تیشه زدن به ریشه شریعت الهی نیست ، حاکم آنان گردند .

در هر صورت آیات قرآن مشخص است ، حکم مراجع تقلید هم در همین راستا صادر شده است و مشخص است و " عناصر خودسر " ، راه به جائی نخواهند برد .

با ترک آنچه به ان مامور هستیم،هم تبری جسته ایم هم تولی،تعجب نکنید،تولی نسبت به اعداء آل محمد،و تبری نسبت به خود آن بزرگواران علیهم السلام.تبری با دعوت تناقضی ندارد .... بنده همین الآن می توانم با روی باز از خلفا و مسیر آنان دوری جویم ، و به همنشینی و دعوت یک اهل سنت بپردازم و هم عامل به دعوت باشم ، و هم به تبری . همچنانکه این تالارها اجازه توهین نمی دهند و همنشینی ها و گفتگوها در جریان نیز هست و اگر چنین نبود جدال احسنی نبود و گفتگوئی میان نمی گرفت و خیلی ها به اهداف خود نزدیک می شوند .

این مشکل شماست که تبری را مستلزم نزق و قلة الکتمان می دانید ... و یاد نگرفته اید حد تعادل و حکمتی برای رفتار خود در نظر بگیرید .

حسینی
Thursday 10 July 2008, 10:42AM
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

جناب yaallah

حالا که اصرار دارید که در این بحث به عنوان یک شیعه شرکت کنید. پس اجازه بدهید چند مطلب را صراحتا عرض کنم. امیدوارم ناراحت نشوید. چون می دانم که شما آدم منطقی ای هستید انشاءالله

فکر می کنم شما هنوز در جریان روند بحث این تاپیک نیستید.
دقت کنید قبلا هم عرض کردم.
احدی از شیعیان دوطرف این بحث در اینکه خلفا مستحق لعن هستند شک ندارند.

شما اگر به عنوان یک شیعه در این بحث هستید ولی نظرتان راجع به لعن مانند نظر اهل سنت است.
پس باید جزو موافقین لعن به نام آنها قرار گیرید.
چرا ؟

چون خودتان نوشتید که:
واللعنة تجوز مطلقا لمن لعنه الله ورسوله ، وأما لعنة المعين فإن علم أنه مات كافرا جازت لعنته ، وأما الفاسق المعين فلا تنبغي لعنته

توجه کردید.
آیا شما فکر می کنید احدی از شیعیان شک دارد که خلفا کافر از دنیا رفته اند ؟
آیا فکر می کنید احدی از شیعیان شک دارد که آنها مستحق لعن هستند ؟

دیدید متوجه نشدید بحث این تاپیک سر چیست ؟

جناب yaallah
دراین تاپیک بحث فقط بر سر نام آوردن "مثلا خود لفظ ابوبکر" است.
نه لعن کلی.
عده ای اعتقاد دارند که این لعن نباید با نام آنها همراه باشد ( و دلایل خودشان را می آورند )
عده ای هم معتقدند که مشکلی ندارد که نام آنها به زبان آورده شود (و دلایل خودشان را می آورند)

اما هردو گروه متفقند که آنها مستحق لعن هستند.

پس شما با توجه به مطالبی که آوردید و مخصوصا آن جمله ای که نقل کردم علی القاعده باید جزو کسانی باشید که موافق لعن به نام هستند.
چون فراموش نکنید که در این تاپیک شما شیعه هستید و شک ندارید که آنها کافر از دنیا رفتند.
پس با توجه به این جمله :
أما لعنة المعين فإن علم أنه مات كافرا جازت لعنته

شما باید از موافقین لعن به نام باشید.


والله العالم

Abdolhusain
Thursday 10 July 2008, 02:29PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
بیهوده اصرار نکنید که تحمیل کنید این عقیده خاص شما در سب و لعن عقیده معصوم است
بنده روایات معتبر را میاورم و بحث میکنم،حال شما روایات اهل بیت را قبول ندارید من بارها به شما گفتم اختیار با خودتان است،میتوانید قبول نداشته باشید،اما دیگران میدانند که از ثقلین تبعیت کنند و در هر دوی اینها سب به اندازه کافی وجود دارد.

در عنوان دیگری فتوائی از آیت الله سید صادق شیرازی که گویا مرجع تقلید شماست قراردادیم ، که استناد به همین روایت نهج البلاغه می کرد و بدین واسطه ، سب را مجاز ندانسته بود . در عنوان مربوطه تا کنون پاسخی از شما دیده نشده است
اتفاقا در آن عنوان بنده پاسخ کافی دادم و از شما پاسخی دیگر دیده نشد!
من کجا در طول عضویتم در این تالار گفته ام که حضرت آیه الله العظمی شیرازی مرجع تقلید بنده هستند؟؟
شما متاسفانه از دروغ گفتن هیچ ابایی ندارید!
حتی در همان فتوا نیز هیچ حکم قطعی نیامده و گفته نشده که سب جایز نیست.
توضیحش را در همان تاپیک مربوطه داده ام.

شما با حذف مخالف خود و اتهام مضحک بی سوادی که اتفاقا حامل دستور قرآن و سیره ائمه اطهار است ، راه به جائی نخواهید برد
خب وقتی سواد بحث را ندارید شرکت نکنید بهتر است.این بحث ها تخصص خودش را میخواهد،شما تصور میکنید به مجرد وجود حدیثی در نهج البلاغه پس این حدیث معتبر است و البته این تصور،تصور باطل خیلی از شیعیان است که فکر میکنند نهج البلاغه را امیرالمومنین علیه السلام نوشته است!البته میدانم چنانچه از شما یا از همه انها هم سوال کنم روایت مرسل یعنی چه نمیتوانید جوابی بدهید!
دستور قرآن و سیره ائمه اطهار موعظه حسنه به جای خود،مناظره به جای خود،و سب و لعن به جای خود است.در خصوص همه این موارد هم قول و فعل و تقریر معصومین علیهم السلام وجود دارد.
خب اگر فکر میکنید با سواد هستید نظریات علمیتان را مطرح کنید تا ببینیم سوادتان در چه میزان است!!

اصولا هنگامی که کلام معصوم با قرآن و سیره نبوی و اهل بیتی ، تعارض داشته باشد نمیتوان آن را کلام معصوم دانست .
گفته بودم مال این بحثها نیستید!نگفته بودم؟
جناب فاتح در یکی از بحث ها از شما سوال کردند مخالفت بین قرآن و حدیث که از آن دم میزنید را تعریف کنید و بگویید به طور دقیق منظور از آن چیست؟اما دیدیم که از بحث فرار کردید!چون خودتان هم هنوز نمیدانید که اینکه میگویند دو خبر تعارض داشته باشند و....منظور چیست!وقتی نمیدانید نتیجه این میشود که میگویید روایت صحیحه ای که فقها هم طبق آن فتوا میدهند کلام معصوم نیست!!

ما در مقام یک مسلمان مسئول موظف به دعوت خلق الله هستیم
ما در مقام یک مسلمان مسوول موظف به دعوت هستیم در زمان دعوت،و موظف به سب و لعن هستیم در زمان سب و لعن،قبلا عنوان کرده بودم که مشکل شما این است که فکر میکنید مسلمان باید شبانه روز به دعوت خلق الله مشغول باشد،و تبری را رها کند،چنانچه بعضی دیگر از افراطیون معتقدند مسلمان باید شب و روز تبری کند و دعوت و....را رها کند.اما سیره اهل بیت تبری و سب و لعن به جای خودش است،دعوت و موعظه حسنه و جدال احسن هم به جای خودش است،جهاد و...هم به جای خودش است.هر کدام جایگاه مخصوصی در دین دارند.نه همیشه باید سب کرد نه همیشه باید به جهاد رفت و نه همیشه باید موعظه حسنه و...کرد.این مشکل شماست که اگر آن را با خودتان حل کنید خیلی از مسائل برای شما حل خواهند شد.و بسیار مضحک است که بنده باید چنین چیز ساده ای را برای شما بارها توضیح بدهم،اما شما چون متعصب هستید و نمیخواهید دست از آنچه که غلط است بردارید هر بار بیش از پیش بر تعصبتان پافشاری میکنید.

سب امری است توام با عصبانیت و عصبانیت همواره در سیره ائمه اطهار از مومنین جدا دانسته شده است
این هم یک دلیل دیگر بر آن مستوای عظیم علمی شما که عرض شد!
اولا سب همیشه با عصبانیت همراه نیست،ثانیا عصبانیت هم در دین چیزی است که به جای خودش لازم است،چنانچه علت عذاب برخی از اقوام مطابق حدیث این بوده که آنجا که باید عصبانی میشدند نشده اند!
شما هر کار بکنید و خودتان را به هر جا بکوبید،هرگز نمیتوانید حکم سب را که در بعضی موارد در مذهب تشیع استحباب شرعی هم دارد و باعث ثواب و بالا رفتن درجات نیز میشود انکار کنید.این چیزی است که صراحتا در حدیث شریف آمده است،گرچه جناب صبح احادیث صحیحه را قبول نداشته باشد.

Abdolhusain
Thursday 10 July 2008, 02:31PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
شما باز بر کوس اباطیل خود می کوبید بدون این که ذره ای تفاوت استحقاق لعن یا روش برخورد با مخالفین را بر تابید . امام صادق علیه السلام روش برخورد با مخالفین رابخوبی تبیین کرده اند و خلاصه آن مراودت صمیمانه است . شما نمی توانید لعان و سباب باشید ، و با کسی بطور صمیمی مراوده داشته باشید .
شما هم باز بر طبل اباطیل خود کوبیده اید بدون اینکه زحمت بدهید که بخوانید بنده برای شما چه نوشته ام!
عرض میکنم حدیثی که شما آورده اید ضعیف است،حتی چنانچه ضعیف هم نبود دلالتی بر نفی سب و لعن نداشت،بلکه تایید سب است،اما فهم اینها کمی قدرت میخواهد،که شما نمیفهمید!من توضیحش را در بحث سب داده ام.
گفتم اینکه امیرالمومنین میگوید لعن نکنید،و خودش لعن میکند،دلیلش این است که آن لعن نکردن مخصوص شرایط خاصی است،نه مخصوص همیشه.اما شما آنچه مربوط به همیشه است را رها میکنید،و آنچه مربوط به شرایط و ظروف خاص است را میگیرید!
البته تمام اینها صرف نظر از ضعف حدیث است،و اینکه حدیث در تایید سب است،نه نفی سب!
درباره امام صادق علیه السلام هم باز نفهمیدید و بر کوس اباطیلتان(به قول خود)کوبیدید!
آنچه آن حضرت فرموده اند برای تقیه است که توضیحش را سابقا به شما دادم که جوابی ندادید.چیزی که برای زمان تقیه است،برای زمان غیر تقیه نیست.در زمان غیر تقیه حکم به اصل خودش برمیگردد که استحباب لعن و سب و...است.در زمان تقیه شما گاهی مجبور میشوید طبق فقه اهل سنت وضو بگیرید،پس این یعنی الان هم همینطوری بکنید؟

بنده خود را تابع امامان معصوم میدانم اما کاری که آنها نکرده اند و در سیره آنان دیده نشده است را دیوانگی می دانم .
اگر تابع امام معصوم بودید میگفتید هم قول ایشان حجت است،هم فعل ایشان،هم تقریر ایشان.تازه اقوال ایشان هم به چند بخش تقسیم میشود،و همیشه اینطور نیست که دستور بدهند بروید فلانی را سب کنید.اما وقتی میگویند فلان گروه مستحق لعن است،این دیگر واضح است که سرور و سالار آن گروه کیست که باید سب و لعنش کنیم!
شما قول معصوم را قبول ندارید،فکر میکنید همه چیز باید در فعل معصومین آمده باشد!
پس شما زیارت امام حسین علیه السلام را هم دیوانگی میدانید،چون ائمه به زیارت آن حضرت نمیتوانستند بروند.
این خود امیرمومنان است که در همان نهج البلاغه دستور به سب داده است!

مشکل این است که شما توقع دارید زمان را شما برای دیگران تعیین کنید ولو هیچ حکمتی از شرع و نفع رسالت در آن نباشد .
این دقیقا سیره و رفتار شماست نه ما!
زمان و مکان و شرایط اشخاص با هم متفاوت است،هر کسی برای خودش.اما شما به زور سعی دارید که بر دیگران نظر خودتان را تحمیل کنید!بگویید چون مثلا من دوست ندارم سب کنم،دیگران هم باید همینطور باشند!!

تبری معادل فحاشی و لعن و سب نیست ، برائت جستن از دشمنان خدا و اهلبیت حتما نباید انسان را دچار تعصب نماید
لعن و سب از مهمترین و برترین مصادیق تبری هستند،که در سیره معصومین هم وجود دارد و به آن دستور داده اند.گرچه شما اسمش را دیوانگی بگذارید!!
تبری که لعن و سب در آن نباشد دیگر تبری نام ندارد!اصلش را از ان گرفته اید،مهمترین مصادیقش را باطل کرده اید!چرا؟چون نمیخواهید کلام اهل بیت را قبول کنید!

ما جهاد را نفی نکرده ایم که شما دعوت به جهاد می کنید و این خلط مضحک را دچار میشوید ، سب و لعن کجا جهاد محسوب می شود ؟
نفهمیدید چه گفتم،این برای این است که اصلا نوشته را درست نمیخوانید.در واقع همان حالت رگهای برآمده در گردن و...زمان خواندن نوشته های من برای شما اتفاق می افتد!!
عرض شد همانطور که جهاد شبانه روزی نیست و وقت خودش را دارد،سب و لعن هم وقت خودش را دارد،تقیه هم وقت خودش را دارد،موعظه حسنه و دعوت و...هم وقت خودش را دارد.اما بنابر نظریه شما وقتی برای اینها موجود نیست.انسان مثلا همیشه باید شب و روز برود جهاد کند!!!

بنده علاوه بر اینکه برای شما فتوائی از مرجع تقلید مربوطه آوردم که سب غیر مؤمن وصحابه مجاز نیست
پاسخ این برداشت غلط شما را در همان بحث مفصلا دادم،که جوابی برای ان ندادید.

در این شبکه های تلویزیونی یک بار هم سب و لعن خلفای غاصب دیده نمی شود ؟
اینکه میگویم وقت شناس نیستید همین است.این شبکه ها فقط و فقط برای دعوت ساخته شده اند نه چیز دیگر،چنانچه بنده هم اگر به تبلیغ بروم راه و روش خاصی را در پیش میگیرم و مقتضای همان را انجام میدهم.هر چیزی در جای خودش نیکوست،اما شما این را نمیفهمید.همینها که این شبکه ها را دارند،خودشان هم نهم ربیع الاول عیدالزهراء میگیرند و سب و لعن میکنند.چون هر چیزی در جای خودش مهم است.همان شبکه سلام به عنوان مثال،مجری ان شبکه در ایران زندانی سیاسی بوده است،اما هربار از او درباره زندان سوال میکنند جوابی نمیدهد چون این شبکه هدفش چیز دیگری است.اگر هدف این شبکه سب و لعن بود کارش را انجام میداد،اما هدفش چیز دیگری است و لذا نمیتوانید بگویید چرا اینها سب نمیکنند!بگذریم که در لفافه انچه باید بگویند را میگویند،چنانچه همین پریشب هم صحبت در خصوص لعن و...داشتند.از همین روست که امثال شما در این کشور برآشفتند و هزار و یک تهمت به این شبکه هایی که برای اسلام کار میکنند زدند.چنانچه یکی ان را وابسته به انگلیس و دیگری وابسته به آمریکا و...نامید!

و لابد این شمائید که مبین آن هستید ! نه فتوای مرجع نه توضیح یک بنده خدا ... شما البته حق ندارید جلوی برداشتهای عقلی از قرآن را بگیرید مگر حجتی عقلی داشته باشید
مبین آن اهل بیت علیهم السلام هستند که دستور به سب نیز داده اند.روایت صحیحه ای که فقهای شیعه نیز طبق آن فتوا داده و میدهند.اینکه میگویم سواد ندارید همین است،خب بفرمایید برداشت عقلی که میفرمایید چیست؟توجه داشته باشید برداشتی عقلی است که دو نفر نیز در ان اختلاف نکنند،اما چیست که این همه مرجع بزرگ سب را قبول دارند و فتوای به جواز و استحبابش داده اند و یک شخصی که هنوز هر را از بر تشخیص نمیدهد آن را دیوانگی میخواند،من نمیدانم!

ملا لغتی گری شما بعد دیگری از تعصب شما در عدم پذیرش حقیقت است مادامی که این تعصب در شما وجود دارد ، اهل علم به حساب نخواهید آمد ...
وقتی شما میخواهید روایتی را به کلی تحریف کرده و معنای دیگری از آن ارائه کنید،آن کسی که بر خلاف شما اهل علم است حق سکوت ندارد!

النَّزَقُ: خفة في كل أَمر وعجلة في جهل وحُمْق. : تندی در همه امور و عجله درجهالت و حماقت . یا همان تندخوئی و بی پروائی که بنده ترجمه کردم و صحیح است
هه هه هه
اتفاقا همانی شد که بنده عرض کرده بودم!
خفت به معنی سبکی است،که نزق هم به معنی سبکسری میباشد و برایتان(که البته نفهمیدید)توضیح دادم.کجای خفت به معنی تندی است؟؟؟
وقتی معنای عبارت را متوجه نمیشوید مگر مجبور هستید خودتان را مضحکه دیگران بکنید؟
کجای عبارت دلالتی بر تندخوئی و بی پروایی دارد؟؟
سبکسری از کی تا الان به معنای تندخوئی آمده است؟
اینکه میگویم نمیخواهید حقیقت را قبول کنید همین است!!

نه آنکه شما خیلی سر نگهدارید ....
روایت هیچ دلالتی بر مقصود شما نداشت!اگر در عراق و...انسانها کشته میشوند سببش اعمال شماست نه ما،و الا شیعه از زمانی پیشرفت کرده که تبری در آن رنگ زیادی گرفته است،مثل زمان صفویه و هر وقت هم در اوج خفقان و مظلومیت بوده است سببش سکوت بیجای افراد یا سکوت اجباری معلول تقیه و...بوده است.
کشته شدن یک میلیون عراقی و...به خاطر تبری نیست،به خاطر وحدتی است که با وهابیت آقایان میکنند.

این هم از جزئیات عجز شماست که تا مطلبی بیان می گردد که سیره اهل بیت است و برخلاف القاءات باطل شما ، متوقعید طرف شما بپذیرد که بی سواد است و شما خیلی باسوادید ...
به روایتی که نوشتم دقت نکردید،شما معاریض کلام اهل بیت علیهم السلام را میشناسید؟
اگر به شما بگویند فرق مطلق و مقید و عام و خاص چیست میدانید؟
از شما سوال شد معنای مخالفت حدیث و قرآن چیست که انقدر در بوق کرده اید،بلافاصله از جواب فرار کردید چون بلد نبودید جواب بدهید!
یک حدیث که مربوط به زمان تقیه و نه غیر آن است را میگیرید و دهها حدیث معتبر را انکار میکنید!آن وقت ادعای سواد هم دارید؟
شما عاجز هستید که روایات اهل بیت را انکار کرده اید،استثناء را به جای اصل قرار داده اید و هنوز از بدیهی ترین مسائل هم بی اطلاع هستید،بعد دیگری را متهم میکنید؟اگر عاجز نیستید چرا از جواب دادن فرار کردید و جواب دوستان را نتوانستید بدهید؟

در حالی که در حقیقت جهل در آن جهتی است که بر خلاف قرآن عمل می نماید
مگر از شما سوال نکردند معنای مخالفت با قران چیست؟چرا شما که جاهل نیستید نتوانستید جوابی بدهید؟؟

شما می توانید هر چقدر دوست دارید به بنده تهمت بزنید اما قطعا هم در مقابل بنده وهم در محضر جدم رسول اللهو شیعیان اهل بیت اوباید پاسخگوی عملکرد خود باشید
چه تهمتی به شما زده شده است؟این شما بودید که مکررا به بنده تهمت زدید!
اینکه شما یک روایت که مربوط به حالت خاص است را قبول میکنید،و استثناء را اصل قرار میدهید،و روایات صحیحه را غیر معتبر میخوانید(بدون اینکه بفهمید)و عمل به آن را دیوانگی و...میدانید،آیا غیر ازین است که رد بر رسول الله کرده و روایات ایشان را قبول نکرده اید؟؟

در هر صورت آیات قرآن مشخص است ، حکم مراجع تقلید هم در همین راستا صادر شده است ومشخص است و " عناصر خودسر " ، راه به جائی نخواهند برد
بله هم حکم قرآن مشخص است،هم روایات اهل بیت،گرچه شما اسم عمل به آن را دیوانگی بگذارید،فتاوای آقایان مراجع هم روشن است،گرچه شما با تمسک به یک نظری که هیچ حکم قطعی هم در آن نیست بخواهید دهها نظر صریح دیگر را انکار کنید،یا زمانی که مرجعی مطابق شما حرف میزنید اسمش را امام فلان و...بگذارید و زمانی که فتوایش در خصوص جواز سب را میبینید او را به هزار و یک تهمت متهم کنید!

این مشکل شماست که تبری را مستلزم نزق و قلة الکتمان می دانید ... و یاد نگرفته اید حد تعادل و حکمتی برای رفتار خود در نظر بگیرید
شما اصلی ترین مصادیق تبری را که در دین مشخص شده است،مثل لعن و سب و...را قبول ندارید،این چه تبری است که دیگر شما دارید؟؟
همانطور که گفتید تبری با دعوت تناقضی ندارد،انسان زمان تبری تبری اش را میکند و سب و لعنش را میکند،زمان دعوت هم به دعوت میپردازد،اما شما به بهانه دعوت تبری را انکار میکنید،البته برای اینکه بتوانید آرام آرام پیش بروید ابتدا مهمترین مصادیقش را که اهل بیت به انها دستور داده اند دیوانگی و...میخوانید،سپس قدم به قدم انچه میخواهید را به دیگران تزریق میکنید،اما ما اجازه این کار را به شما نخواهیم داد،چون پشتوانه ما بر خلاف شما احادیث صحیحه اهل بیت علیهم السلام و آیات قرآن است،گرچه شما نپسندید.فکر میکنید خدا به شما سپرده که همه عالم را شیعه بکنید،برای همین در این راه قصد زیرپا گذاشتن بسیاری از وظایف شیعیان را همچون سب و لعن و...را دارید،البته از جماعتی که میگفتند وحدت اسلامی بدون معتقد شدن به مشروعیت خلافت خلفا امکان پذیر نیست چیز دیگری هم انتظار نمیرود...
ضمنا بیشتر در نوشتن دقت کنید،خودتان فهمیدید تبری را مستلزم نزق دانستن یعنی چه؟
این هم تهمتی دیگر از شما به من!

صبح
Thursday 10 July 2008, 02:59PM
سلام علیکم
تکرار مکررات بی فایده است .

دیوانگی ، تاراندن خلق الله از مکتب اهل بیت است ... نه چیز دیگر . خلفای غاصب استحقاق لعن صبح و شب را دارند اما در موقع خود .... و نه اینترنت ، نه شبکه های تلویزیونی نه حضور یک اهل سنت که افرادی را راهنمای مقدس خود به مسیر الهی می داند ، لذا بجای دوستی خاله خرسه با مکتب اهل بیت ، باید کاری برای اطاعت از آنان و ترویج حقانیت آنان نمود .

والسلام !

yaallah
Thursday 10 July 2008, 03:08PM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

بله. جهت اطلاع به شما دوست عزیز (جناب حسینی) عرض می کنم که بنده چندی پیش با شخصی که از نظر علمی بسیار دانا بود (به نام hosyn ) مناظره ای در رابطه با همین قضیه داشتم.

بنده می گفتم قضیه شهادت حضرت فاطمه (رض) از نظر شما باعث می شود که قاتل کافر شود و از ناحیه ایمانی خارج گردد. اما پاسخ دوستتان به شرح زیر بود:
عزیز من این حق کشتن نداشتن است نه اینکه اگر کشت مسلمان نیست ، اگر عمدا بکشد قصاص می شود ولی کافر نمی شود ، بر بدنش نماز می خوانند و دفن می کنند و اگر مصالحه بر دیه کنند باز تمام احکام مسلم دارد ، ولی جواب اصلی آنست که تمام فقهاء گفته اند که قتل شبه عمد واسطه است (yaallah: یعنی شهادت حضرت فاطمه (رض) توسط حضرت عمر (رض) که دروغی بیش نیست قتل خطا است) و مشمول قتل خطأی است نه قتل عمد ، و شبه عمد آنست که مثلا می زند به قصد زدن نه کشتن ولی منجر به قتل می شود.
ایشان قبول داشتند که ازدواجی صورت گرفته است اما در توجیه این ازدواج حضرت عمر (رض) را از اسلام خارج نمی دیدند. در تایید این مطلب باید ببینیم شیخ مفید چه می گوید. وی در توجیه این ازدواج می گوید:
شيخ مفيد(ره) مي‏فرمايد: «ضرورت، هرگاه انسان را به نكاح و دختر دادن به گمراه بكشاند، در صورتي كه او اظهار به كلمه اسلام دارد، كراهت برطرف شده و نكاح جايز مي‏شود. اين ماجرا از قضيه لوط تعجب‏انگيزتر نيست. حضرت لوط(ع) به آنان پيشنهاد كرد: هر كدام از دخترانش را مي‏خواهند به نكاح خود درآورند، با آن كه آنان كافر و گمراه بودند خداوند از قول او مي‏فرمايد: (هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ اَطْهَرُ لَكُمْ)؛[15] «اينان دختران من هستند و براي شما پاك‏ترند».[16]
(توجه: خود شیخ مفید مصر است که ازدواج صورت نگرفته است اما می گوید اگر صورت گرفته باشد توجیه وی این است که آمد.)
همو در جايي ديگر مي‏‏نويسد: «بر فرض صحّت اصل قضيه، براي آن دو توجيه هست كه هر دو با مذهب شيعه در گمراهي سابقين بر امام علي(ع)، منافاتي ندارد:
الف) نكاح طبق ظاهر اسلام صورت گرفته كه عبارت است از: شهادتين، نماز به سمت قبله و اقرار به تمام شريعت. اگرچه افضل آن است با كسي ازدواج شود كه به ولايت اعتقاد دارد، نه آن كه به ظاهرِ اسلام، گمراهي را اضافه كرده، لكن تا حدّي كه او را از اسلام خارج نكند. ولي اگر ضرورت، كسي را مجبور به نكاح با انسان گمراه وادار كند، در صورتي كه اظهار به كلمه شهادتين دارد، كراهت از آن برطرف مي‏شود و چيزي كه در حال اختيار مكروه بوده، جايز مي‏گردد. اميرالمؤمنين(ع) احتياج به تأليف قلوب و حفظ خون‏ها داشت؛ از همين رو ملاحظه كرد كه اگر بخواهد با اين امر مخالفت كند، در دين و دنياي مردم فساد ايجاد خواهد شد، لذا به درخواست او جامه عمل پوشانيد.
پس همانطور که می بنید از نظر شیعه هم آن ها از اسلام خارج نبوده اند .


در ضمن ما گفتیم به ما نشان دهید که بر کفر هم مرده اند. شما به بنده باید نشان دهید که حضرت ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) از نظ شیعه بر کفر از دنیا رفته اند.

در ضمن دوست عزیز بنده که مطلبی را نفی نکرده ام. بنده می خواهم بدانم این مطلبی که می گویید از کجا سرچشمه می گیرد. تا کنون هم هیچ دلیل محکمی حتی از کتب خودتان ندیده ام....

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذاب النار

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

yaallah
Thursday 10 July 2008, 03:12PM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

جناب امیر بسیار سپاسگزارم.
...و لعنت عبارتى است از راندن و دور كردن از حضرت خداى، و آن روا نيست مگر بر آن كس كه موصوف باشد به صفتى كه او را از خداى- عز و جل- دور گرداند، و آن كفر و ظلم است، بدانچه گويد: لعنت خداى بر ظالمان و كافران باد.
و بايد كه لفظ شرع را در آن متابعت كند، چه در لعنت خطر است. زيرا كه حكم كردن است بر خداى كه ملعون را دور گردانيده است، و آن غيب است، كه جز خداى كسى بر آن مطلع نيست، و پيغامبر آن گاه مطلع نيست، و پيغامبر آن گاه مطلع شود كه خداى- عز و جل- او را مطلع گرداند.
و صفتهايى كه مقتضى لعنت است سه است : كفر و بدعت و فسق. و در هر يكى از اين لعنت را سه مرتبه است:
اول لعنت كردن به صفت اعم، چنانكه گويى: لعنت خداى بر كافران و مبتدعان و فاسقان باد.
دوم لعنت كردن به صفتهايى كه از آن خاص‏تر باشد، چنانكه گويى: لعنت خداى بر جهودان و ترسايان و مغان و قدريان و خوارج و روافض (1) و زانيان و ظالمان و رباخواران باد.
و آن همه جايز است، و ليكن در لعنت أصناف مبتدعان خطر است، زيرا كه دانستن بدعت غامض است. و چون لفظى مأثور(2) در آن وارد نباشد عوام را از آن منع بايد كرد، زيرا كه مستدعى (3) آن باشد كه خصم به مثل آن معارضه كند، و منازعتى و فسادى ميان مردمان انگيخته شود.
سوم لعنت كردن بر شخصى. در اين نظر است، چنانكه گويى: لعنت خداى بر زيد باد. و او كافر يا فاسق يا مبتدع باشد. و تفصيل در آن ، آن است كه هر شخصى كه لعنت او در شرع ثابت است روا باشد، چنانكه گويى: لعنت خداى بر فرعون و بو جهل باد. زيرا كه ثابت شده است كه ايشان بر كفر مرده‏اند، و آن به شرع معلوم گشته است.
و اما شخصى معين در زمان ما، چنانكه گويى لعنت بر زيد باد- و او مثلا جهود باشد- در اين خطر است، زيرا كه بسيار باشد كه او مسلمان شود، و وفات او در حالى باشد كه مقرب خداى بود، پس چگونه به كفر و لعنت او حكم توان كرد؟...
--------------------------
1- رافضيان فرقه‏هاى متعددند( زبيدى 7- 485) و معلوم نيست كه غزالى به كدام فرقه از آنان نظر داشته است
2- منقول، روايت شده
3- خواننده، طلب كننده

منبع : ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد3، ص: 258

با تشکر فراوان

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

Abdolhusain
Thursday 10 July 2008, 03:12PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
شما جواب انچه را نداده اید بدهید،نیازی نیست اسمش را تکرار مکررات بگذارید!
مساله این است که بعضی فکر میکنند که از اهل بیت صلاح دین را بهتر میفهمند!نمیدانند که اگر بعضی اعمالی که اهل بیت علیهم السلام به آن دستور داده اند باعث تاراندن میشد یا مصلحتی عظیمتر در پس آن نبود،خود آن بزرگواران اولین افرادی بودند که دستور به ان را نمیدادند.این "بعضی اشخاص" فکر میکنند برای مذهب اهل بیت دایه دلسوزتر از مادر هستند،در حالی که بدترین ضربه ها را به مذهب همینها زده و میزنند...
البته بین این حرف شما که خلفای غاصب استحقاق.....و ادعاهای قبلیتان تناقض آشکاری است که انشاءالله به وقتش در همین بحث بیان و بررسی خواهد شد.

صبح
Thursday 10 July 2008, 03:23PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح
شما جواب انچه را نداده اید بدهید،نیازی نیست اسمش را تکرار مکررات بگذارید!
مساله این است که بعضی فکر میکنند که از اهل بیت صلاح دین را بهتر میفهمند!نمیدانند که اگر بعضی اعمالی که اهل بیت علیهم السلام به آن دستور داده اند باعث تاراندن میشد یا مصلحتی عظیمتر در پس آن نبود،خود آن بزرگواران اولین افرادی بودند که دستور به ان را نمیدادند.این "بعضی اشخاص" فکر میکنند برای مذهب اهل بیت دایه دلسوزتر از مادر هستند،در حالی که بدترین ضربه ها را به مذهب همینها زده و میزنند...
البته بین این حرف شما که خلفای غاصب استحقاق.....و ادعاهای قبلیتان تناقض آشکاری است که انشاءالله به وقتش در همین بحث بیان و بررسی خواهد شد.
سلام علیکم
جناب ،
شما نماینده اهل بیت نیستید که هر چه بیان می کنید و هر قضاوتی از سوی شما صادر می شود ، بجای اهل بیت جا می زنید ، در جائی که حکمت مورد نیاز است ، و احادیث و قرآن ما را به حکمت امر می کند ، مساله امری نیست که به ادعای سواد شما ربط داشته باشد ... بلکه نتیجه ای است که شما با رفتارتان شیعه را به مسلخ می برید ، اما علامه شرف الدین ها ما را به اعتلا و گسترش می برند ... فرق رفتار شما تا رفتار یک علامه !

این یک تالار گفتمان است و تا زمانی که حجت و منطق حکمفرماست ضرورتی برای جدال در آن نمی رود . متون و نوشته ها باقی است و قضاوت با خواننده است . اگر چه شما شاید کتبی را با عنوان علم خوانده اید اما در ساده ترین معادلات که منطق آن آشکار است نمی پذیرید و نه فتوای مرجع تقلیدش را می پذیرید و نه ارتباط با قرآنش را چه جای علمی در این میان باقی مانده است که از آن صحبت شود ؟ در واقع شما با تنها ادعای اینکه اهل علم هستید نمی توانید تناقضات آشکار در رفتار خود را بدون حجت و دلیلی منطقی ، بعنوان علم ترویج دهید ... به شما گفته می شود ما موظف به دعوتیم ... و حضور اهل سنت نیز هنگامه دعوت است نه هنگامه تاراندن او ، پاسخ شما تنها اتهام مضحکی در بیسوادی ماست ... و این خیلی زشت و کریه المنظرة است ....

فرصتی مهیا گردد ان شاء الله قدم بعدی ما معرفی غالیان و افراطیونی است که در ظاهر شیعه اند ، اما ولایت حضرت امام را در امر به آرامش و تقیه برنتابیده و خود و شیعیان را قربانی زبان خود می کنند .... در نهایت ، مصادیق سرزنش از سوی امام صادق و بیانات خاص حضرت امام صادق در مرگ امثال ایشان است ... که میتوان دهها احادیث معتبر در این باب بیان داشت . ان شاء الله پس از جمع آوری این مجموعه مزاحم حضرتعالی خواهم شد .

حسینی
Thursday 10 July 2008, 07:26PM
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

جناب yaallah

بنده تا حدودی در جریان آن بحثتان به آقای hosyn بودم.

ببینید بحث ذکر شهادتین بر زبان و نام مسلمان داشتند یک بحث فقهی است که کار بنده نیست.
اما همین ذکر شهادتین بر زبان و اظهار مسلمان بودن باعث می شود که حقوقی آن فرد پیدا کند و قوانینی بر آن مترتب شود که بحث خود را می طلبد.
در همان فرمایش شیخ مفید به کلمه ضرورت و اظهار به اسلام توجه کنید

ضرورت، هرگاه انسان را به نكاح و دختر دادن به گمراه بكشاند، در صورتي كه او اظهار به كلمه اسلام دارد، كراهت برطرف شده و نكاح جايز مي‏شود.

اینجا هم اصلا جای آن نیست که بحث اسلام و کفر آنها را بررسی کنیم و به کلی موضوع تاپیک را منحرف می کند و بنده از منحرف کردن موضوع تاپیک بیزارم.


شما هر طور صلاح می دانید در بحث شرکت کنید پاسختان به فراخور داده خواهد شد.
در تاپبک انذار عشیره هم منتظرتان هستم

والله العالم

yar-mahdi
Thursday 10 July 2008, 11:44PM
بسم رب ا لمهدی :smile07:
سلام علیکم

جناب یار مهدی

و اما در مورد احادیث که لطف نموده و ارائه داشتید باید بگویم که بحث ما باید روی این فرد و این نوع افراد که گفتید نیست. در واقع اشتباه از بنده بوده است که منظور خود را خوب نرسانده ام....
در رابطه با این مورد ابن تیمیه می گوید:
" واللعنة تجوز مطلقا لمن لعنه الله ورسوله ، وأما لعنة المعين فإن علم أنه مات كافرا جازت لعنته ، وأما الفاسق المعين فلا تنبغي لعنته لنهي النبي صلى الله عليه وسلم أن يلعن عبد الله بن حمار الذي كان يشرب الخمر ، مع أنه قد لعن شارب الخمر عموما ، مع أن في لعنة المعين إذا كان فاسقا أو داعيا إلى بدعة نزاعاً "
که به صورت مفهومی یعنی: لعنت جائز است بر کسی که الله (جل جلاله) و رسولش (ص) وی را لعن کرده اند ( یعنی نص بر لعن داریم مانند شیطان و فرعون و ...) و اما لعنت معین پس اگر بدانیم که در حالت کفر فوت کرده است جائز است و اما فاسق معین خیر.}}}}

و اما این کسی که شما گفتید ، کافر هست و در کفرش بر کسی شک نیست و در این که بر کفر هم مرده است هم بر کسی شکی نیست.

پس ما مطمئن شدیم که وی کافر بوده است و شکی در این نداریم. پس این فردی که این روایت را در موردش آوردید موضوع بحث ما نخواهد بود.

در ضمن در مورد روایات هم (که البته دیگر بحثی نداریم) در مورد اولی ضعیف بود و در مورد دومی با گذشت از برخی موارد می توان گفت صحیح است وگرنه باز هم ضعیف است. والله اعلم

سوال و درخواست خود را واضح تر می گویم:
1- اگر حدیثی در آن موجود است که در آن مرز لعن کردن مشخص می شود خواهش دارم ارائه فرمایید.
2- اگر حدیثی موجود است که در آن ائمه (رض) "شخصی که فوتش در حالت کفر مشخص نیست و یا کافر نبوده (فاسق بوده) و یا در زمان لعن زنده بوده و کافر هم باشد " را لعن کرده باشند خواهش دارم ارائه فرمایید.
3- اگر حدیثی موجود است که در آن خلفای راشدین (رض) لعن شده اند خواهش دارم ارائه کنید.
4- اگر در حدیثی جواز لعن به نام شده است خواهش دارم ارائه فرمایید.
5- اگر حدیثی موجود است که در آن ائمه (رض) شخص منافقی (یعنی کسی که اظهار کفر علنا نکرده است) را لعن کرده اند خواهش دارم ارائه بفرمایید.

به طور کلی حدیثی اگر دست دارید که دیدگاه اهل سنت در مورد لعن را نفی می کند خواهش دارم ارائه فرمایید تا بنده به حول و قوه الهی بررسی کنم. والله اعلم.راجع به مسائل رجالی اجازه بدهید بعد از بازگشتم از سفر به آن بپردازم .
اما این که روایات صحیح السند را تضعیف می کنید ، جدا ً عجیب است !

اما در خصوص ابوالخطاب و با توجه به آنجاهایی که زیرش خط کشیده ام ؛
کفر این فرد بر چه کسی واضح است ؟ بر ما و شما . اما آیا پیروان او هم بر کفرش موافق اند ؟ واضح است که نه . در مورد خلفا هم همین طور است . ما ( شیعه ) از کفر آن ها و مرگشان بر آن حالت مطمئنیم . به دلایل فراوان که فعلا مجال ارائه اش نیست . اما شما به عنوان پیروان و دوست داران شان چه ؟ واضح است که نه .
لذا از منظر ما لعن خلفا جایز و از منظر شما غیر جایز است . پس می بیینید که تفاوت ما و شما تنها در کافر دانستن خلفاست .

اما سوال و درخواست تان موکول به داشتن وقت کافی است که إن شاء الله بعد از سفر ( حدود 10 روز دیگر ) در خدمت خواهم بود .

والسلام علی من اتبع الهدی

Abdolhusain
Thursday 10 July 2008, 11:56PM
بسمه تعالی شانه
جناب صبح،
شما نماینده اهل بیت نیستید که هر چه بیان می کنید و هرقضاوتی از سوی شما صادر می شود ، بجای اهل بیت جا می زنید
بله بنده نماینده اهل بیت نیستم،اما وقتی روایت صحیحه ای را که قطعی الصدور است میاورم دستور دستور اهل بیت علیهم السلام است،گرچه شما آن را دیوانگی بخوانید.و نپسندید و قبول نداشته باشید.

در جائی که حکمت موردنیاز است ، و احادیث و قرآن ما را به حکمت امر می کند ، مساله امری نیست که به ادعای سواد شما ربط داشته باشد ...
ما هم معتقدیم در جایی که حکمت لازم است حکمت،و در جایی که امر به جهاد است جهاد،در جایی که امر به قتل و شدت و غلظت است همینها،و در جایی که امر به سب و لعن است سب و لعن لازم است.حالا شما بیایید و بگویید دیوانگی است!!

بلکه نتیجه ای است که شما با رفتارتان شیعه رابه مسلخ می برید ، اما علامه شرف الدین ها ما را به اعتلا و گسترش می برند ...
شیعه از زمانی که تبری را سرلوحه اعمالش قرار داد قوی شد و هر زمان که مجبور بود در تقیه و خوف زندگی کند در بدترین شرایط ممکن به سر برد.علامه شرف الدین هم اهل تبری بود،اما به جایش بحث میکرد و به جایش تبری،چنانچه ما هم به جایش بحث میکنیم و به جایش تبری،اما شما قبول ندارید که هر چیزی جایگاه خودش را دارد،فکر میکنید باید همیشه در یک حالت ماند!!

متون و نوشته ها باقی است وقضاوت با خواننده است .
بله الحمدلله،دیدیم و دیدند و خواهند دید که چگونه از پاسخ به سوالاتی که محکومتان میکرد فرار کردید و جواب ندادید!

در واقع شما با تنها ادعای اینکه اهل علم هستید نمی توانید تناقضات آشکار در رفتار خود را بدون حجت و دلیلی منطقی ، بعنوان علم ترویج دهید ...
تناقضات آشکار که در رفتار شماست...به وقتش به انها خواهیم پرداخت،بنده روایات اهل بیت را میاورم،حکم شرعی را بیان میکنم،نظرات علمی را عرض میکنم،دیگر خود خوانندگان میدانند که حرف بنده را بپذیرند یا شما که ادعایی میکنید و وقتی از ان سوال میشوید جوابی نمیدهید چون در واقع ادعایتان نیز همینطوری است!!

به شماگفته می شود ما موظف به دعوتیم ...
بارها گفته ایم و فریاد زده ایم که دعوت به هنگام دعوت،و جنگ و غلظت و شدت و سب و لعن هم به جای خودش.نه آن در جای ان یکی نه آن یکی در جای آن یکی مناسب است.هر کدام در جایگاه خود.

که میتوان دهها احادیث معتبر در این باب بیان داشت . ان شاء الله پس از جمع آوری این مجموعه مزاحم حضرتعالی خواهم شد .
شما جواب همان مطالب بسیاری که نداده اید را بدهید،باقی اش پیشکش،در هر حال خوشحال میشویم ببینیم کسی که روایت معتبر را غیرمعتبر میداند،منظورش از روایت معتبر چیست!البته از آنکه استثناء را اصل قرار میدهد و روایتی صحیحه را انکار میکند،انتظار سیره مشخصی در این زمینه میرود،که قبلا هم دیده ایم و باز هم خواهیم دید،در هر حال ما در بحث سب در خدمت شما هستیم(هر وقت برادر یارمهدی تشریف آوردند)و اتفاقا نظر امام خمینی را هم آنجا بیان خواهیم کرد تا بار دیگر ببینیم که چطور شما حرفی برای گفتن نخواهید داشت...

yaallah
Tuesday 22 July 2008, 11:40AM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

جناب حسینی
ضرورت، هرگاه انسان را به نكاح و دختر دادن به گمراه بكشاند، در صورتي كه او اظهار به كلمه اسلام دارد، كراهت برطرف شده و نكاح جايز مي‏شود.

اینجا هم اصلا جای آن نیست که بحث اسلام و کفر آنها را بررسی کنیم و به کلی موضوع تاپیک را منحرف می کند و بنده از منحرف کردن موضوع تاپیک بیزارم.
اتفاقا دوست عزیز اصل موضوع تاپیک اینجاست. شما می خواهید بدانید که آیا تقیه کرد و لعن ننمود و یا این که تقیه نکرد و لعن نمود. بنده می گویم شما اول اثبات كنید که باید لعن کنید تا بعد بقیه مسائل . بنده گفتم اگر حدیثی دارید که همان نوع لعن کردن اهل سنت را رد می کند ارائه بفرمایید. دوستان شما گفتند صحابه ما (رض) از جمله حضرت ابوبکر (رض) کافر است پس همان نوع لعن کردن اهل سنت در مورد ایشان (رض) صادق است.

حال از تمام دوستان خواهش دارم احادیثی که نشان دهد ایشان (رض) و یا صحابه دیگر نظیر حضرت فاروق (رض) کافر بودند را بیان دارید. چون بنده خود برای این که به یک اهل شیعه دیگر این موضوع را اثبات کنم به چنین دلیلی نیاز داشتم. خواهش دارم این احادیث را ارائه بفرمایید. اگر احادیث صحیح بودند که در مقابل آن دوست به کار می بریم. اگر خیر در مقابل شما. ان شاء الله تعالی

ان الحکم الا لله

والسلام

یا الله

یا علی اغاز عشق
Tuesday 22 July 2008, 03:45PM
د رلعن کفر ظاهری نیست و جناب وهابی یا .... صحابه منحصر در این چند نفر اراذل نیستند صحابه نزدیک 100هزار نفرند

بلکه نفاق کافی است که بو بکرو عمر و امثال انها از بزرگترین منافقینند

yar-mahdi
Friday 25 July 2008, 07:06PM
اثبات کفر خلفای ثلاث از چندین طریق امکان پذیر است . مهم ترین دلیل بر آن مخالفت با نصّ الهی و نبوی در خصوص ولایت و وصایت امیرالمومنین علی (ع) است . از نگاه شیعی - که مبتنی بر قرآن و حدیث است - منکر ولایت یا همان اولی به تصرف بودن و مطاع بودن ائمه ( علیهم السلام ) ، کافر است .
احادیث معتبر در کتب اصیل شیعه بسیار است ، ولی برای تیمن و تبرک به یک حدیث اشاره می نمایم .

عيسى بن سرى گويد: بامام صادق عليه السّلام عرض كردم: پايه‏هائى كه اسلام بر آن نهاده شده بمن بفرما كه چون به آنها چنگ زنم، كردارم پاك و بى‏عيب باشد و چيزهاى ديگرى را كه نميدانم زيانم نرساند، فرمود: گواهى دادن بيگانگى خدا و اينكه محمد صلى اللَّه عليه و آله رسول خداست و- اقرار نمودن بآنچه از جانب خدا آورده و اينكه حقى بعنوان زكاة در اموالست و ولايتى كه خداى عز و جل بآن امر فرموده و آن ولايت آل محمد صلى اللَّه عليه و آله است، زيرا رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود: هر كه بميرد و امامش را نشناسد، بمرگ جاهليت مرده است.
خداى عز و جل فرمايد «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيغمبر و واليان امر از خودتان را» والى امر على عليه السّلام بود و پس از او حسن، و پس از او حسين و پس از او على بن الحسين و پس از او محمد بن على، سپس امر امامت همين گونه باشد (به پسر امام سابق رسد). همانا زمين را شايسته نيست كه بدون امام باشد (زمين بى‏امام اصلاح نشود) و هر كه بميرد و امامش را نشناسد بمرگ جاهليت مرده است و زمانى كه يكى از شما از همه بيشتر بمعرفت امام احتياج دارد، زمانى است كه نفسش باينجا برسد- با دست اشاره بسينه‏اش فرمود- آنگاه خواهد گفت: عقيده ی خوبى داشتم.
سید جواد مصطفوى ؛ ترجمه اصول كافى ، ج ‏3 ص 34

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عِيسَى بْنِ السَّرِيِّ قَالَ :
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع حَدِّثْنِي عَمَّا بُنِيَتْ عَلَيْهِ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ إِذَا أَنَا أَخَذْتُ بِهَا زَكَى عَمَلِي وَ لَمْ يَضُرَّنِي جَهْلُ مَا جَهِلْتُ بَعْدَهُ فَقَالَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ حَقٌّ فِي الْأَمْوَالِ مِنَ الزَّكَاةِ وَ الْوَلَايَةُ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا وَلَايَةُ آلِ مُحَمَّدٍ ص فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ مَاتَ وَ لَا يَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَكَانَ عَلِيٌّ ع ثُمَّ صَارَ مِنْ بَعْدِهِ- الْحَسَنُ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ الْحُسَيْنُ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ هَكَذَا يَكُونُ الْأَمْرُ إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا بِإِمَامٍ وَ مَنْ مَاتَ لَا يَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَ أَحْوَجُ مَا يَكُونُ أَحَدُكُمْ إِلَى مَعْرِفَتِهِ إِذَا بَلَغَتْ نَفْسُهُ هَاهُنَا قَالَ وَ أَهْوَى بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ يَقُولُ حِينَئِذٍ لَقَدْ كُنْتُ عَلَى أَمْرٍ حَسَن‏.
کلینی ؛ الكافي ، ج 2 ص 21

نفر یکم
اسم : عيسى بن السري أبو اليسع‏
تقويم : إمامي،ثقة
نفر دوم
اسم : حماد بن عثمان الناب‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل،من‏أصحاب‏الإجماع‏
نفر سوم
اسم : يونس بن عبد الرحمن‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل،من‏أصحاب‏الإجماع‏
نفر چهارم
اسم : محمد بن عيسى بن عبيد
تقويم : إمامي،ثقةجليل
نفر پنجم
اسم : علي بن إبراهيم بن هاشم‏
تقويم : إمامي،ثقةجليل‏

توجه : این حدیث در صفحات 19 و 21 هم دو طریق صحیح دیگر دارد .

وقتی امامت به عنوان اصلی از اصول دین پذیرفته شد ، منکران آن کافرند و در این موضوع ما با کسی تعارف نداریم ! اگرچه برخی دوستان شیعی ما سعی می کنند اهل سنت را از این انتساب برهانند و مدام می گویند : همه برادریم و کسی از شیعه سنّی را کافر نمی داند ؛ اما اینان دانسته یا ندانسته اشتباه می کنند . بنده قبلا توضیح داده ام که :

در روایات شیعه تکفیر منکران امامت به صراحت آمده است ، اما باید چند نکته ی مهم را در نظر داشت :
1- این کفر مانند کفری که کسی خدا را قبول نداشته باشد نیست . بلکه در واقع سرپیچی از فرمان پروردگار است ، که این خود نوعی کفر است .
شما حتما به این نکته واقفید که شیطان منکر وجود و یا حتی انکار صفات خدا همچون قدرت یا غیر آن نبود ، اما آن جا که از فرمان پروردگار سرپیچی کرد ، کافر نامیده شد :
« وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ »( البقرة : 34 )
« فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ * فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنْ الْكَافِرِينَ » ( ص : 74-72 )
این همان کفری است که شیعه می گوید مسلمین - و از جمله اصحاب - پس از رحلت رسول اکرم دچار آن شدند . همان ارتداد و بازگشت به جاهلیت ، یعنی تمرد از دستور خدا و رسولش که علی را به عنوان « مولا » ی آن ها قرار داده بودند .
2- به دلیل اختلاف این کفر با کفری که در آن وجود خدا رد می شود ، سرنوشت افراد هم متفاوت است . خلود در جهنم مخصوص کفار منکر خداست ، اما کافران منکر امامت به دو دسته تقسیم می شوند : برخی که دشمن اهل بیت هستند ، آن ها قطعا با منکران خدا در جهنم جاویدانند .
برخی دیگر که با اهل بیت دشمن نیستند و در امور اختلافی ( یعنی همین مساله ی امامت و خلافت ) علمش را به خدا واگذار کرده اند ، امید نجات برای آن ها می رود .
3- کافران منکر امامت - به شرط عدم نصب اهل بیت - به هر تقدیر مسلمان اند و تمام احکام اسلامی درباره ی آنان جاری است . از جمله خون و مال و عرض آن ها محترم است ؛ ازدواج و رفت وآمد با آن ها جایز است ، و ...

yar-mahdi
Friday 25 July 2008, 07:10PM
دلیل دوم و واضح تر از دلیل نخست ، احادیثی است که در خصوص مرگ خلفا در کتب ما موجود است .

حدیث 37
1. سخنان اصحاب صحيفه ملعونه هنگام مرگ: سخنان معاذ بن جبل هنگام مرگ، سخنان ابو عبيده جراح و سالم هنگام مرگ، سخنان ابو بكر هنگام مرگ، سخنان عمر هنگام مرگ، تأييد اين حديث از سوى امير المؤمنين عليه السّلام.
2. تفصيل قضيّه مرگ ابو بكر: ظهور پيامبر و امير المؤمنين عليهما السّلام هنگام مرگ ابو بكر، سخنان ابو بكر با عمر هنگام مرگ، اقرار ابو بكر به ورود در تابوت جهنم، لعن عمر از لسان ابو بكر، ارتباط امير المؤمنين عليه السّلام با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بعد از رحلت آن حضرت، ارتباط ملائكه با غير انبياء عليهم السّلام، تأييد دوم اين حديث از سوى امير المؤمنين عليه السّلام، ارتباط ائمه عليهم السّلام با ملائكه، مرگ اصحاب صحيفه و يارانشان بر جاهليّت.

1 سخنان اصحاب صحيفه ملعونه هنگام مرگ

سخنان معاذ بن جبل هنگام مرگ‏
ابان مى‏گويد: از سليم بن قيس شنيدم كه مى‏گفت: از عبد الرحمن بن غنم ازدى‏ ثمالى - پدر زن معاذ بن جبل كه دخترش همسر او بود- و فقيه‏ترين اهل شام و پرتلاش‏ترين ايشان بود، شنيدم كه گفت: معاذ بن جبل به مرض طاعون از دنيا رفت . روزى كه مرد نزد او حاضر بودم، در حالى كه مردم به طاعون مشغول بودند. وقتى به حال احتضار افتاد در خانه كسى جز من نزد او نبود و اين در زمان حكومت عمر بن خطاب بود، از او شنيدم كه مى‏گفت: واى بر من! واى بر من! واى بر من! واى بر من! با خود گفتم: گرفتاران به مرض طاعون هذيان مى‏گويند و حرف مى‏زنند و سخنان عجيب مى‏گويند! لذا به او گفتم: خدا تو را رحمت كند، هذيان مى‏گويى؟ گفت: نه! گفتم: پس چرا صداى واى بر من بلند كرده‏اى؟ گفت: بخاطر قبول ولايت دشمن خدا بر عليه ولىّ خدا ! گفتم: چه كسى؟ گفت: قبول ولايت دشمن خدا عتيق (ابو بكر) و عمر بر ضد خليفه و وصى پيامبر على بن ابى طالب. گفتم: هذيان مى‏گوئى؟! گفت: اى ابن غنم، بخدا قسم هذيان نمى‏گويم. اين پيامبر و على بن ابى طالب هستند كه مى‏گويند: اى معاذ بن جبل، بشارت باد به آتش! تو و اصحابت را كه گفتيد: «اگر پيامبر از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از على منع مى‏كنيم كه هرگز به آن نرسد»، تو و عتيق و عمر و ابو عبيده و سالم . گفتم: اى معاذ، اين چه زمانى بود؟ گفت: در حجة الوداع، كه گفتيم: «بر ضد على يك ديگر را كمك مى‏كنيم كه تا ما زنده‏ايم به خلافت دست نيابد». وقتى پيامبر از دنيا رفت به آنان گفتم: «من از جهت قوم خود انصار شما را كفايت مى‏كنم، شما هم از جهت قريش مرا كفايت كنيد». سپس در زمان پيامبر، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را به آنچه معاهده كرده بوديم دعوت كردم، و آن دو بر سر اين با من بيعت كردند. گفتم: اى معاذ، گويا هذيان مى‏گوئى؟ گفت: «صورتم را بر زمين بگذار» ، و همچنان صداى واى و ويل بلند كرده بود تا از دنيا رفت.

سخنان ابو عبيده جراح و سالم هنگام مرگ‏
سليم مى‏گويد: ابن غنم به من گفت: بخدا قسم اين حديث را قبل از تو هرگز براى كسى جز دو نفر نگفته‏ام، چرا كه از آنچه از معاذ شنيدم وحشت كردم . ابن غنم گفت: بعد به حج رفتم و با كسى كه در مرگ ابو عبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه حضور داشته ملاقات كردم و گفتم: مگر سالم در روز جنگ يمامه كشته نشد؟ گفت: بلى، ولى او را از ميدان جنگ حمل كرديم در حالى كه هنوز رمقى داشت. ابن غنم گفت: هر كدام از آن دو مثل آن را عينا براى من نقل كردند، نه زياد كردند و نه كم كه ابو عبيده و سالم هم (هنگام مرگ) مانند معاذ سخن گفته‏اند .

سخنان ابو بكر هنگام مرگ‏
ابان مى‏گويد: سليم گفت: اين سخنان ابن غنم را بطور كامل براى محمّد بن ابى بكر نقل كردم. او گفت: سرّ مرا كتمان كن، من هم شهادت مى‏دهم كه پدرم هنگام مرگش مثل آنان سخن گفت. عايشه (در آنجا) گفت: پدرم هذيان مى‏گويد!

سخنان عمر هنگام مرگ‏
محمّد بن ابى بكر گفت: در زمان حكومت عثمان با عبد اللَّه بن عمر ملاقات كردم، و آنچه پدرم هنگام مرگ گفته بود براى او نقل كردم و از او عهد و پيمان گرفتم كه سرّ مرا كتمان كند. پسر عمر به من گفت: «تو هم سر مرا كتمان كن. بخدا قسم پدر من هم مثل سخن پدر تو را بدون كم و زياد گفت» ! سپس عبد اللَّه بن عمر سخن خود را ترميم كرد و ترسيد به على بن ابى طالب عليه السّلام خبر دهم چرا كه محبت من نسبت به آن حضرت و ارتباط شديدم را مى‏دانست. لذا گفت: پدرم هذيان مى‏گفت.

تأييد اين حديث از سوى امير المؤمنين عليه السّلام‏
محمد بن ابى بكر گفت: نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمدم و آنچه از پدرم شنيده بودم و آنچه پسر عمر از پدرش نقل كرد براى حضرت گفتم. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اين مطلب را از قول پدر او و پدر تو و از ابو عبيده و سالم و معاذ كسى به من خبر داده است كه از تو و از پسر عمر راستگوتر است! عرض كردم: يا امير المؤمنين، او كيست؟ فرمود: بعضى از افرادى كه برايم نقل كرده‏اند. محمد بن ابى بكر مى‏گويد: فهميدم چه كسى را قصد كرده است، لذا گفتم: يا امير المؤمنين، درست فرمودى، من گمان كردم انسانى براى تو نقل كرده است، در حالى كه وقتى پدرم اين سخنان را مى‏گفت كسى جز من حاضر نبود . سليم مى‏گويد: به عبد الرحمن بن غنم گفتم: معاذ به مرض طاعون مرد، ابو عبيده به چه مرضى مرد؟ گفت: به مرض «دبيله» .

2 تفصيل قضيّه مرگ ابو بكر

سليم مى‏گويد: با محمّد بن ابى بكر ملاقات كردم و گفتم: آيا در مرگ پدرت جز برادرت عبد الرحمن و عايشه و عمر كسى حاضر بود؟ گفت: نه. گفتم: آيا آنچه تو شنيدى آنان هم شنيدند؟ گفت: مقدارى را شنيدند و گريه كردند و گفتند: «هذيان مى‏گويد»!! ولى همه آنچه من شنيدم آنان نشنيدند. ظهور پيامبر و امير المؤمنين عليهما السّلام هنگام مرگ ابو بكر . گفتم: آنچه آنان هم از او شنيدند چه بود؟ گفت: وقتى صداى واى و ويل بلند كرد عمر به او گفت: «اى خليفه پيامبر! چرا صداى واى و ويل بلند كرده‏اى؟ گفت: اينان محمّد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مى‏دهند، و در دست محمّد صحيفه‏اى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مى‏گويد: «بجان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يك ديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پائين‏ترين درجه جهنم».

سخنان ابو بكر با عمر هنگام مرگ‏
وقتى عمر اين را شنيد بيرون رفت در حالى كه مى‏گفت: «او هذيان مى‏گويد». ابو بكر گفت: نه بخدا قسم، هذيان نمى‏گويم. كجا مى‏روى؟! عمر گفت: تو دومى آن دو نفر هستى هنگامى كه در غار بودند . ابو بكر گفت: اكنون هم اين سخن را مى‏گويى؟! آيا من برايت نقل نكردم كه محمّد- و نگفت «رسول اللَّه»!- در حالى كه با او در غار بودم به من گفت: «من كشتى جعفر و اصحابش را مى ‏بينم كه در دريا سير مى‏كنند». گفتم: «به من هم نشان بده». او دست به صورت من كشيد و من آن را ديدم و آنگاه يقين پيدا كردم كه او ساحر است . وقتى اين مطلب را در مدينه براى تو نقل كردم، نظر من و تو متّفق شد كه او ساحر است! عمر گفت: اى حاضرين، پدرتان هذيان مى‏گويد ، اين مطالب را مخفى كنيد و آنچه از او مى‏شنويد كتمان كنيد كه اهل بيت شما را شماتت نكنند. سپس عمر بيرون رفت و برادرم (عبد الرحمن) و عايشه نيز بيرون رفتند تا براى نماز وضو بگيرند. اينجا بود كه از سخنانش مطالبى شنيدم كه آنان نشنيدند.

اقرار ابو بكر به ورود در تابوت جهنم‏
محمد بن ابى بكر مى‏گويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ». گفت: «هرگز نمى‏گويم و نمى‏توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم»! وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى‏گويد. گفتم: كدام تابوت؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم. گفتم: عمر؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخره‏اى است كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعله‏ور كند آن صخره را بلند مى‏كند.

لعن عمر از زبان ابو بكر
گفتم: هذيان مى‏گويى؟ گفت: «نه بخدا قسم هذيان نمى‏گويم. خدا پسر صُهاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا بازداشت بعد از آنكه برايم آمده بود، و او بد رفيقى بود . خدا او را لعنت كند. صورت مرا به زمين بچسبان». من گونه او را به زمين چسباندم، و او همچنان واى و ويل سر داده بود تا آنكه چشمانش را بستم. سپس عمر داخل شد در حالى كه چشمان پدرم را بسته بودم. گفت: آيا بعد از من چيزى گفت؟ من آنچه گفته بود برايش بيان كردم . عمر گفت: خدا خليفه رسول اللَّه را رحمت كند، اين مطلب را كتمان كن كه هذيان است! و شما خاندانى هستيد كه به هذيان گفتن در حال مريضى معروف هستيد ! عايشه گفت: راست گفتى! بعد همگى به من گفتند: هيچ كسى نبايد از اين مطالب از تو چيزى بشنود كه مبادا على بن ابى طالب و اهل بيتش او را شماتت كنند .

ارتباط امير المؤمنين عليه السّلام با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بعد از رحلت آن حضرت‏
سليم مى‏گويد: به محمّد بن ابى بكر گفتم : به نظر تو چه كسى به امير المؤمنين عليه السّلام از قول اين پنج نفر آنچه گفته‏اند را نقل كرده است؟ گفت: پيامبر صلى اللَّه عليه و آله. او آن حضرت را هر شب در خواب مى‏بيند، و صحبت او با آن حضرت در خواب مثل صحبت با او در حال حيات و بيدارى آن حضرت است، چرا كه‏ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرموده است: «هر كس مرا در خواب ببيند مرا ديده است، چرا كه شيطان نه در خواب و نه در بيدارى بصورت من و هيچ كدام از جانشينانم تا روز قيامت در نمى‏آيد». سليم مى‏گويد: به محمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى اين مطلب را برايت نقل كرده است؟ گفت: على عليه السّلام. گفتم: من هم از او شنيدم همان طور كه تو شنيدى.

ارتباط ملائكه با غير انبياء عليهم السّلام‏
سليم مى‏گويد: به محمّد بن ابى بكر گفتم: شايد يكى از ملائكه براى او نقل كرده باشد. گفت: ممكن است اين طور باشد. گفتم: آيا ملائكه جز با انبياء صحبت مى‏كنند ؟ گفت: آيا قرآن را نمى‏خوانى كه مى‏فرمايد: «ما قبل از تو هيچ پيامبرى و نبيّى و محدّثى نفرستاديم مگر آنكه ...» . گفتم: آيا ملائكه با امير المؤمنين عليه السّلام سخن مى‏گفتند؟ گفت: آرى، ملائكه با فاطمه عليها السّلام هم سخن مى‏گفتند، با آنكه پيامبر نبود. ملائكه با مريم هم سخن گفتند با آنكه پيامبر نبود. مادر حضرت موسى عليه السّلام هم پيامبر نبود ولى ملائكه با او سخن گفتند. سارا همسر حضرت ابراهيم عليه السّلام ملائكه را ديد و او را به اسحاق و بعد از او به يعقوب بشارت دادند در حالى كه پيامبر نبود.

تأييد دوم اين حديث از سوى امير المؤمنين عليه السّلام‏
سليم مى‏گويد: وقتى محمّد بن ابى بكر در مصر كشته شد و خبر شهادت او رسيد به امير المؤمنين عليه السّلام تسليت گفتم، و در خلوت آنچه محمّد بن ابى بكر برايم نقل كرده بود براى آن حضرت نقل كردم و آنچه عبد الرحمن بن غنم به من گفته بود به آن حضرت خبر دادم. حضرت فرمود: محمّد راست گفته است، خدا او را رحمت كند. او شهيد و زنده است و روزى داده مى‏شود.

ارتباط ائمه عليهم السّلام با ملائكه‏
حضرت مى‏فرمود: اى سليم، جانشينان من يازده نفر از فرزندانم هستند، امامانى هدايت‏كننده و هدايت شده كه ملائكه با همه آنان سخن مى‏گويند . عرض كردم: يا امير المؤمنين، آنان كيانند؟ فرمود: اين پسرم حسن، سپس اين پسرم حسين ، سپس اين پسرم- و حضرت دست پسر پسرش على بن الحسين عليه السّلام را گرفت در حالى كه آن حضرت شيرخواره بود- سپس هشت نفر از فرزندان او يكى پس از ديگرى هستند. آنانند كه خداوند به ايشان قسم ياد كرده و فرموده است: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ ، يعنى: «قسم به پدر و آنچه از نسل او بدنيا مى‏آيند». «پدر» پيامبر صلى اللَّه عليه و آله است و «آنان كه از او بدنيا مى‏آيند» يعنى اين يازده نفر جانشين . عرض كردم: يا امير المؤمنين، آيا دو امام (در يك زمان) جمع مى‏شود؟ فرمود: آرى، ولى يكى از آنها سكوت مى‏كند و سخن نمى‏گويد تا ديگرى از دنيا برود.

عبارت زير از نسخه شماره 63 از نسخه‏هاى خطى كتاب سليم نقل شده است، و بخاطر تناسب آن با اين حديث ذيلا ذكر مى‏شود:

مرگ اصحاب صحيفه و يارانشان بر جاهليت‏
اين مطلبى است كه ابان بدست خود از زبان سليم نوشته است: آن گروه- كه عبارتند از: ابو بكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و انس و سعد و عبد الرحمن بن عوف- خودشان بر عليه خود هنگام مرگشان شهادت دادند كه آنان هم با عقيده‏اى از دنيا مى‏روند كه پدرانشان در زمان جاهليت با آن مرده‏اند ...».
اسماعيل انصارى زنجانى خوئينى‏ ؛ اسرار آل محمد عليهم السلام ، ص 497 - 507

yar-mahdi
Friday 25 July 2008, 07:11PM
الحديث السابع و الثلاثون
عَنْ أَبَانٍ قَالَ سَمِعْتُ سُلَيْمَ بْنَ قَيْسٍ يَقُولُ سَمِعْتُ عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ غَنْمٍ الْأَزْدِيَّ [ثُمَ‏] الثُّمَالِيَّ خَتَنَ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ [وَ كَانَتِ ابْنَتُهُ تَحْتَ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ‏] وَ كَانَ أَفْقَهَ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَشَدَّهُمُ اجْتِهَاداً- قَالَ في هذا الحديث: يخبرنا سليم عمّا قاله أصحاب الصحيفة عند موتهم و ذلك كما يلي:
كلام معاذ بن جبل و ما رآه عند الموت، كلام أبي عبيدة بن الجرّاح و سالم مولى أبي حذيفة عند الموت، كلام أبي بكر و عمر عند الموت، تقرير أمير المؤمنين عليه السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لحديث سليم، نصّ ما جرى عند موت أبي بكر، الأئمّة الإثنى عشر عليهم السلام محدّثون، تقرير الحديث من عند أمير المؤمنين عليه السلام مرّة اخرى، التنصيص على الأئمّة الإثنى عشر عليهم السلام.
مَاتَ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ بِالطَّاعُونِ فَشَهِدْتُهُ يَوْمَ مَاتَ وَ كَانَ النَّاسُ مُتَشَاغِلِينَ بِالطَّاعُونِ [قَالَ‏] فَسَمِعْتُهُ حِينَ احْتُضِرَ وَ لَيْسَ فِي الْبَيْتِ [مَعَهُ‏] غَيْرِي وَ ذَلِكَ فِي خِلَافَةِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ يَقُولُ وَيْلٌ لِي وَيْلٌ لِي [وَيْلٌ لِي وَيْلٌ لِي‏] فَقُلْتُ فِي نَفْسِي أَصْحَابُ الطَّاعُونِ يَهْذُونَ وَ يَتَكَلَّمُونَ وَ يَقُولُونَ الْأَعَاجِيبَ فَقُلْتُ [لَهُ‏] تَهْذِي [رَحِمَكَ اللَّهُ‏] فَقَالَ لَا فَقُلْتُ فَلِمَ تَدْعُو بِالْوَيْلِ [قَالَ لِمُوَالاتِي عَدُوَّ اللَّهِ عَلَى وَلِيِّ اللَّهِ فَقُلْتُ مَنْ هُوَ] قَالَ مُوَالاتِي [عَدُوَّ اللَّهِ‏] عَتِيقاً وَ عُمَرَ عَلَى خَلِيفَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ وَصِيِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقُلْتُ إِنَّكَ لَتَهْجُرُ فَقَالَ يَا ابْنَ غَنْمٍ [وَ اللَّهِ مَا أَهْجُرُ] هَذَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ يَقُولَانِ يَا مُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ أَبْشِرْ بِالنَّارِ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ الَّذِينَ قُلْتُمْ إِنْ مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ أَوْ قُتِلَ زَوَيْنَا الْخِلَافَةَ عَنْ عَلِيٍّ فَلَنْ‏ يَصِلَ إِلَيْهَا أَنْتَ وَ عَتِيقٌ وَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ وَ سَالِمٌ فَقُلْتُ يَا مُعَاذُ مَتَى هَذَا فَقَالَ فِي حِجَّةِ الْوَدَاعِ قُلْنَا نَتَظَاهَرُ عَلَى عَلِيٍّ فَلَا يَنَالُ الْخِلَافَةَ مَا حَيِينَا فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ قُلْتُ [لَهُمْ‏] أَنَا أَكْفِيكُمْ [قَوْمِيَ‏] الْأَنْصَارَ فَاكْفُونِي قُرَيْشاً ثُمَّ دَعَوْتُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى الَّذِي تَعَاهَدْنَا عَلَيْهِ- بَشِيرَ بْنَ سَعِيدٍ وَ أُسَيْدَ بْنَ حُضَيْرٍ فَبَايَعَانِي عَلَى ذَلِكَ فَقُلْتُ يَا مُعَاذُ إِنَّكَ لَتَهْجُرُ قَالَ ضَعْ خَدِّي بِالْأَرْضِ فَمَا زَالَ يَدْعُو بِالْوَيْلِ [وَ الثُّبُورِ] حَتَّى قَضَى [قَالَ سُلَيْمٌ‏] قَالَ لِيَ ابْنُ غَنْمٍ مَا حَدَّثْتُ بِهِ أَحَداً قَبْلَكَ قَطُّ لَا وَ اللَّهِ غَيْرَ رَجُلَيْنِ فَإِنِّي فَزِعْتُ مِمَّا سَمِعْتُ مِنْ مُعَاذٍ فَحَجَجْتُ فَلَقِيتُ الَّذِي وَلِىَ مَوْتَ أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ وَ سَالِمٍ مَوْلَى أَبِي حُذَيْفَةَ فَقُلْتُ أَ وَ لَمْ يُقْتَلْ سَالِمٌ يَوْمَ الْيَمَامَةِ قَالَ بَلَى وَ لَكِنِ احْتَمَلْنَاهُ وَ بِهِ رَمَقٌ قَالَ فَحَدَّثَنِي كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِمِثْلِهِ [سَوَاءً] لَمْ يَزِدْ وَ لَمْ يَنْقُصْ أَنَّهُمَا قَالا كَمَا قَالَ مُعَاذٌ قَالَ أَبَانٌ قَالَ سُلَيْمٌ فَحَدَّثْتُ بِحَدِيثِ ابْنِ غَنْمٍ هَذَا كُلِّهِ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ فَقَالَ اكْتُمْ عَلَيَّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي عِنْدَ مَوْتِهِ قَالَ مِثْلَ مَقَالَتِهِمْ فَقَالَتْ عَائِشَةُ إِنَّ أَبِي لَيَهْجُرُ قَالَ مُحَمَّدٌ فَلَقِيتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ [فِي خِلَافَةِ عُثْمَانَ‏] فَحَدَّثْتُهُ بِمَا قَالَ أَبِي عِنْدَ مَوْتِهِ [وَ أَخَذْتُ عَلَيْهِ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ لَيَكْتُمَنَّ عَلَيَ‏] فَقَالَ [لِي ابْنُ عُمَرَ] اكْتُمْ عَلَيَّ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ أَبِي مِثْلَ مَقَالَةِ أَبِيكَ مَا زَادَ وَ لَا نَقَصَ ثُمَّ تَدَارَكَهَا [عَبْدُ اللَّهِ‏] بْنُ عُمَرَ وَ تَخَوَّفَ أَنْ أُخْبِرَ بِذَلِكَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع لِمَا قَدْ عَلِمَ مِنْ حُبِّي لَهُ وَ انْقِطَاعِي إِلَيْهِ فَقَالَ إِنَّمَا كَانَ أَبِي يَهْجُرُ فَأَتَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع فَحَدَّثْتُهُ بِمَا سَمِعْتُ مِنْ أَبِي وَ بِمَا حَدَّثَنِيهِ ابْنُ عُمَرَ [عَنْ أَبِيهِ‏] فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قَدْ حَدَّثَنِي [بِذَلِكَ‏] عَنْ‏ أَبِيهِ وَ عَنْ أَبِيكَ وَ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ وَ سَالِمٍ وَ عَنْ مُعَاذٍ مَنْ هُوَ أَصْدَقُ مِنْكَ [وَ مِنِ ابْنِ عُمَرَ فَقُلْتُ مَنْ هُوَ ذَاكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ بَعْضُ مَنْ يُحَدِّثُنِي قَالَ‏] فَعَلِمْتُ مَنْ عَنَى فَقُلْتُ صَدَقْتَ [يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ‏] إِنَّمَا حَسِبْتُ إِنْسَاناً حَدَّثَكَ وَ مَا شَهِدَ أَبِي وَ هُوَ يَقُولُ هَذَا غَيْرِي قَالَ سُلَيْمٌ فَقُلْتُ لِعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ غَنْمٍ مَاتَ مُعَاذٌ بِالطَّاعُونِ فَبِمَ مَاتَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ قَالَ بِالدُّبَيْلَةِ فَلَقِيتُ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ فَقُلْتُ هَلْ شَهِدَ مَوْتَ أَبِيكَ غَيْرُ أَخِيكَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَ عَائِشَةَ وَ عُمَرَ [قَالَ لَا قُلْتُ‏] وَ هَلْ سَمِعُوا مِنْهُ مَا سَمِعْتَ قَالَ سَمِعُوا مِنْهُ طَرَفاً فَبَكَوْا وَ قَالُوا يَهْجُرُ [فَأَمَّا كُلَّمَا سَمِعْتُ أَنَا فَلَا قُلْتُ وَ الَّذِي سَمِعُوا مِنْهُ مَا هُوَ قَالَ دَعَا بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ] فَقَالَ لَهُ عُمَرُ يَا خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ مَا لَكَ تَدْعُو بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ قَالَ هَذَا مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ يُبَشِّرَانِّي بِالنَّارِ بِيَدِهِ الصَّحِيفَةُ الَّتِي تَعَاهَدْنَا عَلَيْهَا فِي الْكَعْبَةِ وَ هُوَ يَقُولُ‏ [لَعَمْرِي‏] لَقَدْ وَفَيْتَ بِهَا فَظَاهَرْتَ عَلَى وَلِيِّ اللَّهِ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ فَأَبْشِرْ بِالنَّارِ فِي أَسْفَلِ السَّافِلِينَ فَلَمَّا سَمِعَهَا عُمَرُ خَرَجَ وَ هُوَ يَقُولُ إِنَّهُ لَيَهْجُرُ قَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَهْجُرُ [أَيْنَ تَذْهَبُ‏] قَالَ عُمَرُ أَنْتَ ثَانِي اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ قَالَ الْآنَ أَيْضاً أَ وَ لَمْ أُحَدِّثْكَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ لَمْ يَقُلْ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لِي وَ أَنَا مَعَهُ فِي الْغَارِ إِنِّي أَرَى سَفِينَةَ جَعْفَرٍ وَ أَصْحَابِهِ تَعُومُ فِي الْبَحْرِ فَقُلْتُ أَرِنِيهَا فَمَسَحَ وَجْهِي فَنَظَرْتُ إِلَيْهَا فَاسْتَيْقَنْتُ عِنْدَ ذَلِكَ أَنَّهُ سَاحِرٌ [فَذَكَرْتُ لَكَ ذَلِكَ بِالْمَدِينَةِ فَاجْتَمَعَ رَأْيِي وَ رَأْيُكَ عَلَى أَنَّهُ سَاحِرٌ] فَقَالَ عُمَرُ يَا هَؤُلَاءِ إِنَّ أَبَاكُمْ يَهْجُرُ [فَأَخْبُوهُ‏] وَ اكْتُمُوا مَا تَسْمَعُونَ مِنْهُ لَا يَشْمَتْ بِكُمْ أَهْلُ هَذَا الْبَيْتِ ثُمَّ خَرَجَ وَ خَرَجَ أَخِي [وَ خَرَجَتْ عَائِشَةُ] لِيَتَوَضَّئُوا لِلصَّلَاةِ فَأَسْمَعَنِي مِنْ قَوْلِهِ مَا لَمْ يَسْمَعُوا فَقُلْتُ لَهُ لَمَّا خَلَوْتُ بِهِ [يَا أَبَتِ‏] قُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ لَا أَقُولُهَا أَبَداً وَ لَا أَقْدِرُ عَلَيْهَا حَتَّى [أَرِدَ النَّارَ] فَأَدْخُلَ التَّابُوتَ فَلَمَّا ذكرت [ذَكَرَ التَّابُوتَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ يَهْجُرُ فَقُلْتُ لَهُ أَيُّ تَابُوتٍ فَقَالَ تَابُوتٌ مِنْ نَارٍ مُقَفَّلٌ بِقُفْلٍ مِنْ نَارٍ فِيهِ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا أَنَا وَ صَاحِبِي هَذَا قُلْتُ عُمَرُ قَالَ نَعَمْ [فَمَنْ أَعْنِي‏] وَ عَشَرَةٌ فِي جُبٍّ فِي جَهَنَّمَ عَلَيْهِ صَخْرَةٌ [إِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُسَعِّرَ جَهَنَّمَ رَفَعَ الصَّخْرَةَ] قُلْتُ تَهْذِي قَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَهْذِي لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ صُهَاكَ هُوَ الَّذِي صَدَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي- فَبِئْسَ الْقَرِينُ لَعَنَهُ اللَّهُ أَلْصِقْ خَدِّي بِالْأَرْضِ فَأَلْصَقْتُ‏ خَدَّهُ بِالْأَرْضِ فَمَا زَالَ يَدْعُو بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ حَتَّى غَمَّضْتُهُ ثُمَّ دَخَلَ عَلَيَّ عُمَرُ وَ قَدْ غَمَّضْتُهُ فَقَالَ هَلْ قَالَ بَعْدِي شَيْئاً فَعَرَّفْتُهُ مَا قَالَ فَقَالَ عُمَرُ يَرْحَمُ اللَّهُ خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ اكْتُمْهُ فَإِنَّ هَذَا هَذَيَانٌ وَ أَنْتُمْ أَهْلُ بَيْتٍ مَعْرُوفٌ لَكُمْ فِي مَرَضِكُمُ الَهْذَيَانُ فَقَالَتْ عَائِشَةُ صَدَقْتَ وَ قَالُوا لِي جَمِيعاً لَا يَسْمَعَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنْ هَذَا شَيْئاً فَيَشْمَتَ بِهِ ابْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ قَالَ [سُلَيْمٌ‏] فَقُلْتُ لِمُحَمَّدٍ مَنْ تَرَاهُ حَدَّثَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ هَؤُلَاءِ الْخَمْسَةِ بِمَا قَالُوا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّهُ يَرَاهُ فِي مَنَامِهِ كُلَّ لَيْلَةٍ وَ حَدِيثُهُ إِيَّاهُ فِي الْمَنَامِ مِثْلُ حَدِيثِهِ إِيَّاهُ فِي [الْحَيَاةِ] وَ الْيَقَظَةِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ رَآنِي فِي الْمَنَامِ فَقَدْ رَآنِي فَإِنَّ الشَّيْطَانَ لَا يَتَمَثَّلُ بِي فِي نَوْمٍ وَ لَا يَقَظَةٍ وَ لَا بِأَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَائِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ [قَالَ سُلَيْمٌ‏] فَقُلْتُ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ مَنْ حَدَّثَكَ بِهَذَا قَالَ عَلِيٌّ ع فَقُلْتُ وَ أَنَا سَمِعْتُهُ أَيْضاً مِنْهُ كَمَا سَمِعْتَ أَنْتَ فَقُلْتُ لِمُحَمَّدٍ فَلَعَلَّ مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ حَدَّثَهُ قَالَ أَوْ ذَاكَ قُلْتُ وَ هَلْ تُحَدِّثُ الْمَلَائِكَةُ إِلَّا الْأَنْبِيَاءَ قَالَ أَ مَا تَقْرَأُ الْقُرْآنَ- وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ‏ رَسُولٍ وَ لَا نَبِيٍّ وَ لَا مُحَدَّثٍ [قَالَ‏] قُلْتُ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مُحَدَّثٌ هُوَ قَالَ نَعَمْ وَ كَانَتْ فَاطِمَةُ ع مُحَدَّثَةً وَ لَمْ تَكُنْ نَبِيَّةً [وَ مَرْيَمُ كَانَتْ مُحَدَّثَةً وَ لَمْ تَكُنْ نَبِيَّةً وَ أُمُّ مُوسَى مَا كَانَتْ نَبِيَّةً وَ كَانَتْ مُحَدَّثَةً] وَ كَانَتْ سَارَةُ امْرَأَةُ إِبْرَاهِيمَ قَدْ عَايَنَتِ الْمَلَائِكَةَ فَبَشَّرُوهَا بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ وَ لَمْ تَكُنْ نَبِيَّةً قَالَ سُلَيْمٌ فَلَمَّا قُتِلَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ بِمِصْرَ وَ نُعِيَ عَزَّيْتُ بِهِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ [خَلَوْتُ بِهِ‏] فَحَدَّثْتُهُ بِمَا حَدَّثَنِي بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ وَ خَبَّرْتُهُ بِمَا خَبَّرَنِي بِهِ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ غَنْمٍ قَالَ صَدَقَ مُحَمَّدٌ رَحِمَهُ اللَّهُ أَمَا إِنَّهُ شَهِيدٌ حَيٌّ يُرْزَقُ يَا سُلَيْمُ إِنَّ أَوْصِيَائِي أَحَدَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِي أَئِمَّةٌ هُدَاةٌ مَهْدِيُّونَ‏ كُلُّهُمْ مُحَدَّثُونَ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ هُمْ قَالَ ابْنِي هَذَا الْحَسَنُ ثُمَّ ابْنِي هَذَا الْحُسَيْنُ ثُمَّ ابْنِي هَذَا وَ أَخَذَ بِيَدِ ابْنِ ابْنِهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ هُوَ رَضِيعٌ ثُمَّ ثَمَانِيَةٌ مِنْ وُلْدِهِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ هُمُ الَّذِينَ أَقْسَمَ اللَّهُ بِهِمْ فَقَالَ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ فَالْوَالِدُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَا وَ ما وَلَدَ يَعْنِي هَؤُلَاءِ الْأَحَدَ عَشَرَ وَصِيّاً صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَيَجْتَمِعُ إِمَامَانِ قَالَ نَعَمْ إِلَّا أَنَّ وَاحِداً صَامِتٌ [لَا يَنْطِقُ‏] حَتَّى يَهْلِكَ الْأَوَّلُ هَذَا مَا خَطَّهُ بِيَدِهِ أَبَانٌ عَنْ لِسَانِ سُلَيْمٍ إِنَّ الْقَوْمَ وَ هُمْ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ عُثْمَانُ وَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ أَنَسٌ وَ سَعْدٌ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ شَهِدُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ عِنْدَ مَمَاتِهِمْ أَنَّهُمْ مَاتُوا عَلَى مَا مَاتَ عَلَيْهِ آبَاؤُهُمْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ ...
كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص 816 - 825

yaallah
Saturday 20 December 2008, 03:54PM
بسم الله الرحمن الرحیم

ان الحکم الا لله

سلام علیکم

جناب یار مهدی
اثبات کفر خلفای ثلاث از چندین طریق امکان پذیر است . مهم ترین دلیل بر آن مخالفت با نصّ الهی و نبوی در خصوص ولایت و وصایت امیرالمومنین علی است . از نگاه شیعی - که مبتنی بر قرآن و حدیث است - منکر ولایت یا همان اولی به تصرف بودن و مطاع بودن ائمه ( علیهم السلام ) ، کافر است
قرآن را از سخنان خود حذف کنید. هر چه است حدیث منسوب به نبی اکرم (ص) و ائمه (رض) است. همین و بس.

جناب یار مهدی
عيسى بن سرى گويد: بامام صادق عليه السّلام عرض كردم: ......

توجه : این حدیث در صفحات 19 و 21 هم دو طریق صحیح دیگر دارد .
اولا طریق اول حدیث که آورده اید ضعیف است. و فقط طریق سوم حدیث صحیح است. این احادیث را در من مات و لم یعرف امام زمانه بررسی کردیم و گفتیم همگی ردند. به آن جا رجوع نمایید و ببینید. والله اعلم

جناب یار مهدی
وقتی امامت به عنوان اصلی از اصول دین پذیرفته شد ، منکران آن کافرند و در این موضوع ما با کسی تعارف نداریم !

احسنت، این یعنی این که آن هایی از علمای شما که می گویند سنی ها مسلمانند و با ما برادرند ، تقیه می کنند و .... .

جناب یار مهدی
اگرچه برخی دوستان شیعی ما سعی می کنند اهل سنت را از این انتساب برهانند و مدام می گویند : همه برادریم و کسی از شیعه سنّی را کافر نمی داند ؛ اما اینان دانسته یا ندانسته اشتباه می کنند
واقعا متشکرم. شما بدون تقیه نظر شیعه را ابراز داشتید. آن دوستان که سنی ها را کافر نمی دانند هم یا تقیه می کنند که دیگر هیچ و یا بر اساس عقل و قرآن کریم می دانند که تعصب کتب شیعه در مورد سنی ها اشتباه است و آن ها از این تعصبات به دورند.

جناب یار مهدی
در روایات شیعه تکفیر منکران امامت به صراحت آمده است
احسنت. اصلا برای شیعه سنی ها از دزد کم تر ند. از کسانی که به امامان خیانت کرده و اموال امامان (رض) را دزدیده اند کم تر اند. می دانید چرا؟؟؟ . به این گفته خویی بنگرید:
لا ينبغي الشك في أن عثمان بن عيسى كان منحرفا عن الحق ومعارضا للرضا عليه السلام، وغير معترف بامامته، وقد استحل أموال الامام عليه السلام، ولم يدفعها إليه ! وأما توبته ورده الاموال بعد ذلك فلم تثبت فإنها رواية نصر بن الصباح، وهو ليس بشئ، ولكنه مع ذلك كان ثقة بشهادة الشيخ وعلي بن إبراهيم وابن شهر آشوب المؤيدة بدعوى بعضهم أنه من أصحاب الاجماع.
به طور مفهومی یعنی: شکی نمی ماند که عثمان بن عیسی از حق منحرف بود و با امام رضا (رض) تعارض داشت و امامت ایشان (رض) را قبول نداشت و اموال امام (رض) را برای خود حلال کرده بود (به طور مفهومی .... بود) و به ایشان (رض) پس نداده بود ! و توبه کردن وی از این عمل هم برای ما آشکار نشده است زیرا راوی آن نصر بن صباح است و او بر چیزی نیست (لیس بشیء یک اصطلاح در جرح و تعدیل است و نشانه ضعف راوی) ولی او (عثمان بن عیسی) با این همه ثقه است به خاطر شهادت شیخ و علی بن ابراهیم قمی و ابن شهر آشوب و ادعای برخی که او را از اصحاب اجماع می دانند.

عثمان بن عیسی اموال امام را بر خود حلال کرده است ثقه شده است اما وقتی می رویم به علم رجال شیعه می نگریم می بینیم:
الفاظ جرح

ضعيف، كذاب، كذوب، وضاع للحديث، غال، مضطرب الحديث، منكر الحديث، لين الحديث (اى يتساهل فى روايته عن غير الثقه)متروك (اى فى نفسه) متروك الحديث، مرتفع القول (اى لا يعتمدعليه) ، متهم (اى بالكذب او الغلو) ، ساقط (اى فى نفسه) ساقط الحديث، واه (اى ضعيف فى الغاية) لا شى ء، ليس بذلك الثقة، عامى، مجهول، مهمل، غير مسكون الى روايته. (6)
عامی = اهل سنت
داریه الحدیث مدیر شانه چی
http://www.tebyan.net/index.aspx?PageSize=1&BOOKID=1251&LANGUAGE=1&PageIndex=10&PID=19667
یعنی اهل سنت بودن جرح است. چقدر جالب؟!؟!؟!

و اما اگر به به تصنیفات شیخ طوسی رجوع نمایید وی هیچ اهل سنتی (عامی) را ثقه نخوانده است فقط و فقط یک نفر را گفته است :
انه عامي المذهب، الا ان كتابه معتمد.
و بنده ندیدم اهل سنتی حتی سکونی معروف را ثقه بخواند. بله و اگر به کتب اربعه رجوع کنید می بینید که 99% راویان شیعه اند و کمتر پیش می آید که راوی اهل سنتی باشد اما وقتی به کتب اهل سنت می روید می بینید چه تعداد کثیری شیعه توثیق شده است.

اما بعد:

در مورد حدیثی که آورده اید بر فرض صحت حدیث ارتباطی با بحث ما ندارد. دقت کنید، بنده از شما خواستم نمونه ای از لعن بیاورید شما لعن ابوالخطاب را آوردید و بنده گفتم که وی کافر به الله جل جلاله است و این نکته از واضحات است و شرح حال وی را هم آوردیم. اما در مرحله بعد گفتیم روایتی که در آن کفر صحابه در کتب شیعه باشد را بیاورید اما شما می خواهید از این روایت کفر ایشان (رض) و همه اهل سنت را اثبات کنید. به هر حال اولا که روایات ضعیف است و ثانیا ربطی به کفر به الله جل جلاله ندارد. ما از شما چنین کفری خواستار بودیم. چنانچه سخن شیخ مفید را آوردیم و گفتیم که از نظر وی حضرت عمر (رض) مسلمان است. و چنانچه خودتان گفتید:
کافران منکر امامت - به شرط عدم نصب اهل بیت - به هر تقدیر مسلمان اند و تمام احکام اسلامی درباره ی آنان جاری است . از جمله خون و مال و عرض آن ها محترم است ؛ ازدواج و رفت وآمد با آن ها جایز است ، و ...

پس حال دو راه پیش رو خواهید داشت:
1- اثبات کنید که منکران امامت را می توان لعن نمود. یعنی می توان اهل سنت را لعن نمود. (واقعا تاسف آور و ت... آور است.)
2- اثبات کنید که صحابه کرام (رض) کافر نسبت به الله جل جلاله هستند. حتی فاسق بودن و معصیت کار بودن هم خیر. کافر بودن را نشان دهید.
بنده انتظار دارم به طرف شیعه دیگرم مدرک درستی نشان دهم که در آن نشان دهد شیعه اعتقاد به کفر صحابه (رض) دارد. پس این را درست نشان دهید.

اما بعد:
جناب یار مهدی
دلیل دوم و واضح تر از دلیل نخست ، احادیثی است که در خصوص مرگ خلفا در کتب ما موجود است .
کتاب سلیم بالکل بی اعتبار است. هر چه استناد کرده اید باطل است.
http://70.85.112.179/forum/viewthread.php?forum_id=4&thread_id=319
پست آخر را ببینید. البته بنده در این پست چند اشتباه کوچک هم نموده ام.

جناب یار مهدی واقعا نوشته شما تاسف آور بود. جدا برای شما متاسفم. به شما نصیحت می کنم که متعصبانه رفتار نکنید و راه عقل خود را با این روایات نبیندید. آیا واقعا اهل سنت کافرند؟؟؟؟

اللهم اعز الاسلام و المسلمین

ان الحکم الا لله

والسلام علی من اتبع الهدی

یا الله

yaallah
Saturday 20 December 2008, 05:07PM
بسم الله الرحمن الرحيم

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين

yalyar.blogfa.com

والسلام

يا الله

yar-mahdi
Saturday 27 December 2008, 05:45PM
بسم رب المهدی :smile07:
سلام علیکم

جناب yaallah (http://iranclubs.org/forums/member.php?u=5671) !
از این که مجدداً آمده اید، هم خوشحالم و هم ناراحت! کاش به نحوی مرا از آمدن خود باخبر می کردید.
شما که هر وقت دلتان می خواهد، اینجا را ترک می گوئید و حاضر به گفتگو نیستید. الان هم که آمده اید، گوش شنوا داشته باشید و جواب اشکالات خود را بشنوید. ان شاء الله به زودی پاسخ شما را می دهم.
والسلام

yaallah
Tuesday 30 December 2008, 03:14PM
بسم الله الرحمن الرحيم

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين

yalyar.blogfa.com

والسلام

يا الله

yar-mahdi
Tuesday 13 January 2009, 08:37PM
بسم رب المهدی :smile07:
سلام عليکم

بعد از مدت ها که به يکی از سرفصل ها سر می زدم تا جواب کاربر اهل خلاف را بدهم، تصميم گرفتم موضع خودم را در خصوص مطالب مطروحه در آن سرفصل و ديگر سرفصل ها روشن کنم.
بنده پيرامون دو موضوع با کاربر عبدالحسين، دوست و برادر گرامي، بحث داشتم. اول لعن علنی و به نام؛ دوم سب.

بعد از گفتگوهای صورت گرفته و تبيين موضوع از سوی استاد و معلمم جناب آقای عبدالحسين ( أيده الله تعالی )، نظرات اصلاحی خويش را چنين ابراز می دارم:

الف- لعن علنی و به نام
بنده پيش تر با اصل لعن موافق بوده و حتی پيرامون آن مطالبی در يک سرفصل جداگانه ( مساله ی لعن ) نوشته بودم. اما با لعن علنی و به نام موافق نبودم. البته لعنی که می گفتم متعين بود، نه مثل اهل خلاف يا برخی کاربران همين تالار (!) که اصلا ً لعن متعين را قبول ندارند.
بدين معنی که ما هم مثل آنچه در زيارت عاشورا و غير آن آمده است، لعن را انجام دهيم. يعنی اگرچه می دانيم که منظور از اولی و دومی و سومی چه کسانی هستند، ولی نام شان را نبريم.
اين رای سابق من بود. اما اکنون می گويم:
لعن به طور مطلق جايز است و نهان و آشکار ندارد. بلکه همواره در تبری اصل در اظهار است. نیز تصریح یا کنایه هر دو جایز است. اما خلفای غاصب از روشن ترين مصاديق لعن شوندگان هستند و لعن آن ها هم به کنايه و هم به نام از سوی معصومين (عليهم السلام) وارد شده است. حتی اگر وارد هم نمی شد، طبق اصل جواز لعن، لعن آنان با نام و به طور علنی جايز و روا می بود.

ب- سب
بنده پيش تر با اصل سب موافق نبوده و آن را مخالف آيات و روايات می دانستم. در اين زمينه به آيه و چند روايت هم استناد نمودم.
اين رای سابق من بود. اما اکنون می گويم:
نه تنها سب مخالف آيات و روايات نيست، بلکه در برخی موارد خود شارع مقدس اقدام به اين امر نموده است. حتی در برخی روايات صحيح السند، امر به سب هم وارد شده است. از اين روی سخن قبلی خود را پس گرفته و اعلام می کنم که سب جايز و بلکه در برخی موارد لازم است.
نکته ای را بايد متذکر شوم و آن هم اين که، ما قائلين به جواز لعن و سب، آن را حکمی کلی می دانيم که ممکن است در برخی مواقع به دليل پاره ای شرايط بدان عمل نشود. در تشخيص اين شرايط هم هرکس خود مکلف است تشخيص بدهد و هيچ کس نمی تواند تشخيص خود را به ديگری تحميل نمايد.

در پايان از دوست و استاد خودم جناب عبدالحسين تشکر ويژه ای نموده، اميدوارم خداوند ياريگر ايشان باشند تا مواضع درست و اصولی تشيع را که توسط علما و خبرگان فن از قرآن وسنت برگرفته شده است، برايمان بازگو نمايند.

و السلام علی من اتبع الهدي

Abdolhusain
Wednesday 14 January 2009, 03:29PM
بسمه تعالي شانه
برادر عزيز جناب يارمهدي،
بحث بنده و شما جز انجام وظيفه چيزي نبوده است.خوشحالم كه نظر صريح خود و بازگشت از نظرات سابق را اعلام كرده و فرصت استناد به نظرات اساتيدي مثل خودتان را از فرصت طلبان گرفتيد.
اي كاش همه مثل شما بودند كه با شنيدن حق و حقيقت به آغوش آن باز مي گشتند.اما عناد و تعصب و جهل از بزرگترين موانع رسيدن به حقيقت است.
ضمنا آنكه معلم و استاد است شما دوست بزرگوار هستيد و ما جز متعلم و شاگرد چيزي نيستيم.
خداي متعال ما را از كسب فيض در محضر شما محروم نگرداند.