PDA

نمايش نسخه نهائي : اتاق آبي


rana
Monday 12 January 2004, 02:17PM
صدای پای اب...
می شنوم صدایت را ای اشنای قدیمی
چه اهسته از میان کوچه باغ های رویاهایم می گذری
خستگی دلنشینی است در طنین صدایت
میدانم زخم سنگهای زمانه را بر سینه ات داری
ولگدهای گل الود بی تفاوتی مردملن را بر چشمانت
.....
میدانی شیفته ات گشتم انگاه که عکس معبودم
را در سکوتت دیدم
و صدای معبودم را در سرودت
وانگاه که دانستم همچو من خسته وتنها به دنبال وصالش هستی
یا حق

ارزو
Monday 2 February 2004, 09:08PM
بي تو گلبوته هاي عشق نمي خندند بي تو اشك ياراي باريدن ندارد.بي تو دل زندانيست.بي تو قلب باواژه طپش بيگانه است ببي تو گل مفهوم آبب را نمي فهمد.آسمان نگاهم غربت ياران را ندارد.

اوشو
Friday 6 February 2004, 08:18PM
در زير شبستانی که در سايه ی نور ساخته ای

نماز می خوانی

تسبيح در دستت می لغزد

دو در دو چهار

هنوز عاقلی

يا
چرتکه پرداز