PDA

نمايش نسخه نهائي : حقيقت عشق


Sepehre Azadi
Tuesday 13 January 2004, 03:20AM
http://www.tm-ireland.org/images/red-rose-circular.gif

طوفانى شور افزا

دل غم پيشه‏ام را

براى دانستن عشق، شعله در مى‏كرد

دليل درونم را بيشتر

تا بدانم

اين مركب‏ها كه مركب معانى شده‏اند

و تك واژه بى‏نظير

«عشق‏» را به وجود آورده‏اند

چه معنا مى‏دهد

و دانستم كه عشق ميل مفرط را گويند

و نيز، دانسته بودم كه زندگى

از لحظه عاشقى آغاز مى‏شود

در خلوت انديشه تمنايى دانستن بودم

كه كلام زيباى استاد

سكوت را شكست

و از مراتب عشق برايم سخن گفت كه:

از عشق حقيقى آن‏گونه كه حق عشق است

نمى‏توان گفت و شنيد و تنها بدان كه:

«عشق حقيقى،

الفت رحمانى

و الهام شوقى است‏»

اما از عشق مجازى برايت مى‏گويم

تا خود در اين بيان استدلال كنى

و برايم گفت:

در مراتب عشق اول چنان شود

كه «عاشق‏»

تمامى روزها

در ياد معشوق باشد

و مجاور كوى معشوق شود.

دانستم كه دل باختگى و سودازدگى

سوغات سفر عشق است

و رهزنى دل

از عنايات معشوق و

برايم آشكار شد كه

گر دل نبود

كجا وطن‏سازد عشق؟!

گر عشق نباشد

به چه كار آيد دل؟!

استاد مى‏گفت: آتش عشق

اندرون عاشق را مى‏سوزاند

و او را پاك و صاف كند

و دلش را

چنان نازك و لطيف كه

تحمل ديدار معشوق

نتواند كند

و آن هم از نازكى و لطافت

عاشق است

«مرحبا عشق‏»

كزو قطره ما دريا شد

دل ما را

صدف گوهر اجلالى كرد «حزين‏»

و شايد تجلى معشوق، عاشق را نيست كند.

و شايد موسى على نبينا و عليه الصلوة‏والسلام

نيز دراين مقام بود كه چون از حضرت حق ديدار خواست

فرمود: لن ترانى

مرا نتوانى ديد

هرچه بيش‏تر مى‏پرسيدم

مرا اشارت مى‏داد كه

حكايت عشق

بلند است و دلى با حضور مى‏خواهد

و عزمى، جزم تا حق مطلب ادا شود

و دانستم كه چرا

عاشق در مقام وصال

فراق را ترجيح مى‏دهد

و از فراق راحت و آسايش مى‏يابد

او مى‏گفت: در آخر چنان خواهد شد

كه جمال معشوق

دل عاشق را

از غير خود تهى يابد

و تمام دلش را فرو گيرد

و هيچ چيز را بر دل

راه ندهد و همه معشوق بيند

و دانستم كه دل عاشق با او فقط

انس و آرام مى‏گيرد

و بيرون و اندرون او يكى مى‏شود

و عجب نيست كه:

عاشق به آتش عشق مى‏سوزد

و لطيف و روحانى مى‏شود

و دل سراى عشق باشد

«در دل معشوق

جمله عاشق است

در دل عذرا

هميشه واسق است

و حق است كه نبايد در ميان

عاشق و معشوق

فارق و مفروق باشد

و در آخر باور نمودم كه عشق در عبارت نگنجد

زيرا كه عشق از عالم عبارت نيست...
مهدى توكليان

Sepehre Azadi
Tuesday 13 January 2004, 06:04PM
http://www.blitzworld.com/roses/images/red%20rose%20vg%20web%20797.jpg
عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

بحث ارتباط عقل و عشق از مباحث‏شيرينى است كه در ادبيات فارسى و عرفان اسلامى درباره آن بسيار سخن گفته شده است .

در اين باره سه نظر عمده در ميان متفكران و عارفان مسلمان ديده مى‏شود:

1 . برخى از متكلمان و فلاسفه اصالت را به عقل مى‏دهند . در نظر اين گروه، تنها ارزشى كه انسان را به سرمنزل مقصود مى‏رساند عقل‏است و عشق سخنانى موهوم وخيالاتى باطل است كه به علت‏سوء مزاج بر انسان عارض مى‏شود . اگر هدف معرفت الاهى و عبادت است، عقل تنها ابزار شناخت و بندگى به شمار مى‏آيد و عشق گم كردن راه است . (1)

2 . برخى از عرفا اصالت را به عشق مى‏دهند و بر اين اعتقادند كه عشق به معناى فنا در معشوق است و با منفعت و منطق منفعت‏طلبانه كه راه عقل شمرده مى‏شود سازگار نيست; بنابراين، «عقل را با عشق دعوى باطل است‏» ; زيرا عقل پاى‏بند انسان است و عشق رها شدن از اين پايبندى‏ها . (2)

3 . در مقابل اين دو گروه‏ى عرفاى محقق و حكماى عارف قرار دارند معتقدند عقل و عشق منافى هم نيستند، ارتباطى تنگاتنگ دارند و انسان براى رسيدن به مقصود نهايى (لقاء الله) به هر دو نيازمند است .

صراحى اى و حريفى گرت به چنگ افتد

به عقل نوش كه ايام فتنه‏انگيز است

حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم

من لاف عقل مى‏زنم اين كار كى كنم

مشورت با عقل كردم گفت: حافظ مى بنوش

ساقيا مى‏ده به قول مستشار مؤتمن

(حافظ)

براى روشن شدن ارتباط و مصاف عقل و عشق و تبيين دليل نظريه‏ها، تعريف عقل و عشق ضرورت دارد .

عقل چيست؟
شايد اين ادعا صحيح باشد كه تعريف هيچ واژه‏اى به اندازه تعريف عقل مشكل نيست; زيرا پى بردن به حقيقت عقل بسيار مشكل است . در طول حيات بشرى تعاريف مختلفى از عقل ارائه شده است كه چه بسا در مقابل هم قرار دارند . به هر حال، در نظر متفكران اسلامى، عقل به دو بخش نظرى و عملى تقسيم مى‏شود . عقل نظرى عبارت است از قوه‏اى در آدمى كه به واسطه آن تفكر مى‏كند و سخن مى‏گويد و مطالب را از هم تميز مى‏دهد; (3) به عبارت ديگر، عقل نظرى قوه درك كليات است . عقل عملى قوه تدبير زندگى و سعادت اخروى يا قوه تميز خوب و بد است . عقل به اين معنا دو مرتبه دارد: يكى آنچه فقط به تدبير امور زندگى دنيوى مى‏پردازد و عقل مصلحت‏انديش (فردى يا جمعى) است و از نظر حكماى ما، به تبع قرآن و حديث، عقل بدلى، نيرنگ و شيطنت است . (4) نه عقل حقيقى; و دوم عقل ايمانى كه شهوات و تمايلات باطل را در بند مى‏كشد و سعادت دنيوى و اخروى انسان را حاصل مى‏كند .

عقل ايمانى چو شهنه عادل است

پاسبان و حاكم شهردل است . . .

عقل در تن حاكم ايمان بود

كه ز بيش نفس در زندان بود . . .

عقل ضد شهوت است اى پهلوان

آنكه شهوت مى‏تند، عقلش مخوان

(مولوى)

بنابراين، در يك نگاه كلى، عاقل كسى است كه داراى قدرت فهم و تجزيه و تحليل است; عنان زندگى خود را به دست عقل داده و شهوات و نفسانيت را در بند كرده است . (5)

عشق چيست؟
عشق از ماده «عشق‏» بر گرفته شده است و در عربى نام گياهى است كه به هر چيز برسد در آن مى‏پيچد; آن را تقريبا محدود و محصور مى‏كند و در اختيار خود قرار مى‏دهد . اين گياه در فارسى پيچك خوانده مى‏شود . در انسان حالت محبت‏شديد كه او را منحصرا متوجه محبوب مى‏كند، نوعى يگانگى بين فرد و محبوبش به وجود مى‏آورد و همه چيز فرد را در اختيار محبوبش قرار مى‏دهد، عشق خوانده مى‏شود . (6)

عشق دو مرتبه دارد: يكى عشق مجازى كه شايد ترجمه آن به دلبستگى مناسب‏تر باشد; يعنى عشقى كه نفسانى و غريزى است و با رسيدن به معشوق و مقصود و اطفاى غريزه خاموش و ساكت مى‏شود; و ديگر عشق حقيقى و روحانى كه روح انسان و حقيقت انسان با آن همراه است; زيرا انسان عاشق خدا است و همواره مى‏خواهد با او متحد شود; و اين همان معناى فنا فى الله است، (7) محى الدين ابن عربى در تعريف عشق مى‏نويسد: «العشق و هو افراط المحبة و كنى عنه فى القرآن «بشدة الحب‏» فى قوله الذين آمنوا اشد حبا لله و هو قوله «قد شفقها حبا» اى صارحبها يوسف على قلبها كالشفقان و هى الجلدة الرقية التى تحتوى على القلب فهى ظرف له محيطة (8) ; عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبت‏شديد ياد كرده است: «الذين امنوا اشد حبا لله‏» (9) (كسانى كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از آن به شفاق (پرده دل) و حالت‏شيفتگى و جنون] ياد كرده است; [در قصه علاقه زليخا به يوسف] مى‏فرمايد: «قد شقفها حبا (10) (عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معناى آن به اين است كه حب همانند پرده و پوسته‏اى نازك قلب زليخا را در برگرفت و بر آن محيط گشت .

عشق قهار است و من مقهور عشق

چون قير روشن شدم از نور عشق

عرفا فقط عشق حقيقى را عشق مى‏دانند كه همان فناى فى الله و عشق به معشوق حقيقى است و هيچ گاه خاموش نمى‏شود . هر دو تعبير عشق در روايات ما آمده است . در عشق مجازى كه شديدا انكار و تقبيح شده، روايات متعدد است; براى مثال امام صادق (ع) درباره عشق سؤال شد، فرمود: «دل‏هايى كه از ياد خدا خالى است، خداوند دوستى ديگرى را به آن‏ها مى‏چشاند .» (11) اميرمؤمنان (ع) نيز فرمود: «عشق بيمارى است كه نه اجر دارد و نه بدل .» (12)

درباره عشق حقيقى و ممدوح در روايات آمده است: «قال رسول‏الله (ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجده; با فضيلت‏ترين مردم كسى است كه به عبادت عشق مى‏ورزد و دست‏به گردن آن مى‏آويزد و آن را با قلبش دوست دارد و با بدنش به آن اقدام مى‏ورزد . . . .» (13) روشن است كه عبادت وسيله تقرب به معبود است و عشق به عبادت مقدمه عشق به معبود .

البته رسيدن به كنه عشق حقيقى و بيان آن امكان ندارد . بنابراين، ادبيات عرفانى به تمثيل روى آورده و كوشيده است‏با بيان تمثيلى شمه‏اى از آن حقيقت را بازگو كند .

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل مانم از آن

(مولوى)

مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

بشوى اوراق اگر همدرس مايى

كه علم عشق در دفتر نگنجد

(حافظ)

«اى درويش، از عشق حقيقى - آن چنان كه حق عشق است - نمى‏توانم نوشت، كه مردم فهم نكنند و كفر دانند; اما از عشق مجازى چيزى بنويسم تا عاقلان از اين جا استدلال كنند .» (14)

پى‏نوشت:

1 . تمهيد القواعد، ابن تركه اصفهانى، ص 49; بحارالانوار، ص 67، ص 253 و 254 .

2 . انسان كامل، استاد مطهرى، ص 50 و 51 .

3 . رسائل اخوان الصفا، ج 3، ص 228 .

4 . اصول كافى، كلينى، ج‏1، ص 11 .

5 . براى توضيح بيش‏تر معناى عقل به اصول كافى «كتاب العقل و الجهل‏» جلد اول و شروح آن، اشارات و تنبيهات ابن سينا، نمط سوم، علم الطبيعيات، فصول 9- 15 و ترجمه و شرح فارسى آن، دكتر ملكشاهى، ص 177- 204، فرهنگ معارف اسلامى، سيد جعفر سجادى، جلد 3، ص 300- 322 و نشان از بى‏نشان‏ها، على مقدادى اصفهانى، ج 1، ص 201- 209 مراجعه كنيد .

6 . مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 3، رساله فى حقيقة العشق، ص 286 و 287; فطرت، استاد مطهرى، براى تعريف تفصيلى عشق و نظرات درباره آن به كتاب عشق در ادب فارسى، دكتر ارژنگ مدى، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى مراجعه شود . همچنين به كتاب نشان از بى‏نشان‏ها، ج اول، ص 220- 229 و والانسان الكامل، عزيز الدين فمنى، ص 118- 112 .

7 . فطرت، استاد مطهرى، ص 91- 95 .

8 . الفتوحات المكيه: ج 2، ص 323 .

9 . البقره (2): 165 .

10 . يوسف: 30 .

11 . علل الشرايع، شيخ صدوق، ج 1، ص 140 .

12 . شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، ص 253 .

13 . الكافى: 2، ص 83 .

14 . الانسان الكامل، ص 115 .


سيد سعيد لواسانى