PDA

نمايش نسخه نهائي : 14 سال کودک آزاري يک دختر بافنده قالي


3Reza
Tuesday 3 February 2009, 09:46AM
ليلا جان چه کسي اين زخم ها را به تنت انداخته؟ / خواهرم / چرا؟نمي دانم / دلت مي خواد برگردي خانه؟ نه هيچ وقت.
ليلا، 18 ساله، روز چهارشنبه - 9 بهمن- صبح از خانه فرار کرد. خانه دو طبقه يي در شهرک قائم زنجان. ليلا از زيرزمين خانه فرار کرد؛ جايي که از ساعت 30/5 صبح تا 9 شب پشت دار قالي زندگي مي کرد. پشت دار قالي زندگي مي کرد و از خواهر ناتني 30 ساله اش کتک مي خورد. خواهر ناتني ليلا را با قلاب قالي بافي کتک مي زد. (قلاب قالي بافي يک چاقوي بلند دسته چوبي است که سر قلاب مانندي دارد و بدنه چاقو مثل تيغ تيز است تا بتواند نخ هاي قالي را به راحتي ببرد.) خواهر ناتني با دفتين قالي بافي توي سر ليلا مي زد. (دفتين قالي بافي يک شانه دندانه فلزي است تا بتواند پودهاي قالي را مرتب و هموار کند.»
- ليلا جان بلوزت را بالا بزن.
آستين هاي بلوز کوتاه بود. از بالاي بازوهاي لاغرش که از مچ دست من هم نازک تر بود، سفيدي زخم هاي کهنه معلوم بود. آستين را که بالاتر زد از فاصله شانه تا بازو، زخم کهنه بود و زخم نو. بدون هيچ جايي براي نفس کشيدن. بلوز را بالا زد. از پشت گلو از محل رستنگاه مو تا انتهاي کمر، آن وسعت صاف و عريض و نحيف مثل نقش هاي قالي پر از جاي زخم بود. زخم هاي کهنه که گوشت آورده بود و زخم هايي که هنوز بهبود نيافته بود و خون در مجراي زخم ها دلمه بسته بود.
- ليلا جان چرا فرار کردي؟
از کتک ها فرار کردم.
ليلا ساعت 9 صبح از خانه بيرون آمد. بعد از 18 سال از خانه بيرون آمد. وقتي بقيه خواهرها و برادرها و عروس خانه و مادر و پدر در طبقه دوم مشغول خوردن صبحانه بودند.
- پس صبحانه هم نخوردي؟
نه نخوردم.از 30/5 صبح قالي بافته بود و در تمام ثانيه هايي که تا 9 صبح گذشت، به فکر فرار بود. رفتن از آن خانه، رفتن از آن زيرزمين براي هميشه. «براي هميشه». 9 صبح بي صدا از زيرزمين خانه فرار کرد با همان ژنده هايي که بر تن داشت و با تنها اسکناس ته جيبش که دايي اش داده بود چند کلوچه خريد. وسط خيابان دختري را ديد هم قد خودش. هم قد نه، همسن. دختر شايد 9 ، 10 ساله بود. ليلا 18 ساله بود. به دختر التماس کرد او را به خانه شان ببرد. گفت از خانه فرار کرده. گفت او را کتک مي زدند. دختر مي رفت نان سنگک بخرد. دختر به پليس تلفن کرد. کلانتري 15 شهرک قائم دو مامور فرستاد. يکي از مامورها ليلا را که ديد گفت اين دستفروش است. کلوچه مي فروشد. آن يکي گفت برويم کلانتري. ليلا و مامورها رفتند کلانتري. «فکر کردند ليلا عقب مانده ذهني است. او را به توانبخشي بهزيستي تحويل دادند. توانبخشي او را به ما تحويل داد. به اورژانس اجتماعي.» فرزانه عطايي، کارشناس مسوول آسيب هاي اجتماعي اداره کل بهزيستي استان زنجان و همکارانش اولين کساني بودند که ليلا را ديدند. ليلا را و زخم هاي تنش را. «حرف نمي زد. وقتي وارد اتاق شديم او را نديديم. گوشه اتاق مچاله شده بود و ترس تمام صورتش را پر کرده بود. نگران بود که مبادا او را دوباره به آن خانه برگردانيم.»ليلا بعد از يک روز، پنجشنبه صبح آنقدر به حواس آمده بود که بتواند همراه با مددکاران بهزيستي به سمت خانه برود. وقتي به شهرک قائم رسيدند ليلا نمي دانست خانه کجاست. «آنقدر کم از خانه خارج شده بود که حتي نشاني خانه را نمي دانست. برگشتيم بهزيستي. ظهر، خواهر و مادر ناتني اش که سراغ نيروي انتظامي رفته بودند آمدند پيش ما. با هم رفتيم خانه. زيرزمين خانه که ليلا و دو خواهر ناتني اش آنجا قالي مي بافتند.» ليلا و دو خواهر ناتني 27 و 30 ساله در آن زيرزمين زندگي مي کردند. همان جا مي خوابيدند. ساعت 9 صبح، و يک بعدازظهر و 9 شب اجازه داشتند کار را قطع کنند و غذا بخورند. ليلا در تمام اين سال ها نان و پنير خورده بود. دفعات معدودي هم برنج با قورمه. 14 سال اين طور زندگي کرده بود. 14 سال در سوء تغذيه زندگي کرده بود و حالا به قامت يک دختربچه 9 ساله بود. 14 سال از 30/5 صبح تا 9 شب قالي بافته بود. نفس کشيده بود و قالي بافته بود.
- ليلا جان چند تا عروسک داري؟
عروسک ندارم.
- پس چه وقت بازي مي کردي؟
هيچ وقت. من هيچ وقت بازي نکردم.
ليلا هيچ وقت مدرسه نرفت. سواد هم نداشت. دوست نداشت به خانه برگردد. هيچ کدام از اعضاي آن خانه را دوست نداشت. نه مادر، نه پدر، نه برادرها، نه خواهرها که همه ناتني بودند. فقط نرگس را دوست داشت. نرگس عروس خانه بود. دخترک 15 ساله يي که چند ماه قبل عروس شده بود و گاهي پنهاني با ليلا حرف مي زد. در همان زيرزمين و پاي دار قالي. زخم هاي تن ليلا را ديده بود و گفته بود «خدا عوض شان را مي دهد.» خرج عروسي نرگس از پول قاليبافي تهيه شده بود.آن خانه دو طبقه را هم با پول قاليبافي خريده بودند. آن اتومبيل پرايد صفر که توي حياط خانه پارک شده بود، هم. طبقه اول خانه اجاره رفته بود. و ليلا و دو خواهر 30 و 27 ساله اش از 30/5 صبح تا 9 شب، هر روز و هر روز قالي مي بافتند. «وقتي به خانه رفتيم و پدر ليلا را ديديم، از پدر که البته در سن ازکارافتادگي بود و بيماري قند داشت پرسيديم دخترهايت چه کار مي کنند؟ گفت دخترهاي من هيچ کاري نمي کنند. دختر که نبايد کار کند. سواد ندارند چون استعداد درس خواندن نداشتند و فقط براي خودشان مي گردند و تفريح مي کنند.
وقتي از پدر پرسيديم که پس خرج زندگي شما چطور تامين مي شود، گفت خدا روزي مان را مي رساند.
کف دست هاي ليلا پر از جاي زخم بود. زخم هايي روي پينه ها و پوست ضخيم دست. انگشت ها تغيير شکل داده بود و بي ريخت وکج از رشد مانده بود .پشت دستش هم جاي زخم بود. جاي داغ شدگي.
- کي پشت دستتو داغ کرده ليلا جان؟
خواهرم.
- با چي داغ کرده؟
با سوهان قاليبافي.
موهاي وسط سر ليلا کنده شده بود. تکه تکه، جاي کنده شدن موها معلوم بود و زير موها زخم هاي دلمه بسته.
- ليلا جان سرت چه شده؟
زخم شده.
- کي زخم کرده؟
خواهرم با دف قاليبافي زده.
فرزانه عطايي تعريف مي کند که خواهر ناتني ليلا، مادر ناتني و پدر ليلا با کتک خوردن و آزار ديدن ليلا و با زخم هاي تنش خيلي عادي برخورد کرده اند. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. انگار همه چيز طبيعي است. «به نظرشان مي آمد که او را تنبيه کرده اند تا از زير کار فرار نکند يا از خانه نرود. اما به نظر مي رسد که خواهرها تلافي زجر و استثماري که برشان روا داشته شده بود را سر ليلا خالي مي کردند. خواهرها هم مثل ليلا از چهار سالگي قالي بافته بودند. نه گردش مي رفتند و نه مسافرت و نه دوستي داشتند و نه کسي را مي شناختند. خواهر 30 ساله مي گفت خواستگار داشته ولي چون نان آور خانه بوده هيچ وقت ازدواج نکرده و مي گفت که آن يکي خواهر را هم کسي نديده که خواستگاري داشته باشد. به نظر، اين سه خواهر به عنوان وسيله کار مورد توجه بوده اند و نه به عنوان يک انسان.»
-----------------------------
دکتر فردين بلوچي رئيس اداره کل بهزيستي استان زنجان در پاسخ به «اعتماد» درباره اينکه وضعيت آتي ليلا چگونه خواهد شد، مي گويد: «روز شنبه صبح، بهزيستي استان زنجان به عنوان مطلع از جرم واقع شده به دادستاني کل استان زنجان گزارشي فرستاد و وضعيت اين دختر را به طور کامل شرح داد. در حال حاضر به حکم نيروي انتظامي، ليلا به بهزيستي استان تحويل شده و تا زماني که قوه قضائيه و نيروي انتظامي به ما دستور ندهد، ما اين دختر را به خانواده تحويل نخواهيم داد. در صورت اثبات فقدان صلاحيت خانواده هم، حضانت او توسط قوه قضائيه به ما واگذار خواهد شد که در آن زمان، ليلا بر چشم هاي ما قدم مي گذارد.»
دکتر بلوچي در پاسخ به اينکه چرا بار قبلي که ليلا از خانه فرار کرده و به کلانتري پناه برده، نيروي انتظامي او را به خانواده تحويل داده، اظهار بي اطلاعي کرده و مي گويد که شايد اطلاعات نيروي انتظامي از وضعيت اين دختر کامل نبوده اما تاکيد مي کند که در حال حاضر، حتي با شکايت پدر هم، ليلا به خانواده تحويل داده نمي شود. بلوچي مي گويد هيچ گاه موردي مثل ليلا و زخم هايي مثل زخم هاي تن ليلا را در زنجان نديده است. «وقتي به مرکز ما تحويل شد، حتي نمي دانست اسمش چيست. نمي دانست پدر و مادرش چه کساني هستند. نمي دانم. من تا به حال چنين موردي را نديده بودم.» سه روز گذشته است. سه روز از زماني که من ليلا را ديدم. ليلا و زخم هاي تنش را. سه روز از زماني که آن لبخندهاي بي رنگ و خجالت زده روي صورت زخمي اش سايه مي انداخت. از زماني که وقتي بلوزش را بالا زد و پشت به ما داشت تا از ديدن آن زخم هاي دلمه بسته شوکه شويم، پشت دست هاي کوچکش را به چشم مي کشيد و اشک هايش را پاک مي کرد. ليلا انسان بود. يک انسان مثل من، تو، و تمام آدم هايي که حق زندگي دارند اما با آينده يي نابود شده. با آينده يي پر از تنهايي و پر از خاطرات تلخ و پر از نفرت. نفرت از آن خواهر ناتني، نفرت از آن مادر ناتني، نفرت از آن پدر و آن برادر و نفرت از تمام گل هاي قالي.

3Reza
Tuesday 3 February 2009, 09:48AM
وقتي همه خوابيم
1- بگذاريم اين بار اين نوشته مستقيم به ماجراي گزارش؛ به اين دختر 18ساله يي که با ديدن جثه اش شوکه شدم نپردازد. بگذاريم اين بار به گوشه و کنارش بزند. به نوع نگاهم، به اينکه اصلاً چرا ما اين همه راه مي کوبيم و مي رويم که چيزي ببينيم، چيزي بنويسيم و شايد... فقط شايد کاري بتوانيم انجام دهيم.
2- نقطه پايان اين ماجرا کجاست؟ فرار اين دختر 18ساله و جايي که الان به زعم خودش آرام است و دوستش دارد. حکم قاضي دادگاه که آيا از خانواده اش سلب صلاحيت خواهد شد يا نه، تنها نقطه شروع قضيه يي است که متاسفانه فرجام خوشي نخواهد داشت. اين پايان تلخ به خاطر بدن تکه تکه شده «ليلا» که به طرز فجيعي زخمي و خون آلود است، نيست که زخم هاي تن پاک مي شوند، عادت مي شوند؛ به خاطر اين که به روح اين «آدم» اين دختر 18ساله به طرز فجيعي تجاوز شده و اين چيزي است که هيچ کدام از ما نمي خواهيم زياد در خاطرمان بماند. ما آدم هاي فراموشکاري هستيم. زندگي حقيرانه امروز آنچنان درهم مي پيچدمان که در عين بيکاري زمان فکر کردن به اين مسائل را نداريم يا نمي خواهيم داشته باشيم. وقتي اين دختر از آرزوهايش براي خريد کلوچه مي گفت و من به شهرم، ابرشهرم فکر مي کردم، به رستوران هاي رنگارنگي که لبخندي مصنوعي چهره آدم هايش را پر کرده است، به ماشين هايي که انگار حريم امن شان شده است، به شيشه هايي که در سرما و در گرما بالا مي روند که خداي ناکرده دست يکي از اين کودکان خياباني آرامش ظاهري صاحبش را مخدوش نکند، به ترحم هاي بيجا و خنده دارشان و به پشت ميز نشستن هايي که روز به روز شکمم را بزرگ تر مي کنند که فکر مي کردم، ديدم که چقدر از آن دختر دورم. چقدر جنس من با او فاصله دارد. اين را از نگاهش، از لبخندش که از من مي دزديد فهميدم. انگار فرياد مي زد؛ «اين اعداد و ارقام لعنتي، اين دوربين ها که لحظه به لحظه صداي دکمه هايشان مي آيد، آن چيزي نيست که من مي خواهم...» صدايش را مي شنوم. مي فهمم من؛ تمام آن آدم بزرگ ها که دور ميز نشسته ايم با او غريبه ايم. که او را ياد لحظاتي مي اندازيم که آزارش مي دهد. که من برايش تجسم آن پدري هستم که کنار آکواريوم دوطبقه اش لم داده تا دست هاي دخترک روزبه روز بيشتر از حالت طبيعي خارج شود. مثال آن برادري هستم که گوشه يي نشسته تا با پول فرشي که او مي بافد، عروسي اش را رويايي کند و همان خواهري که آنقدر با شانه فرش به کمرش کوبيده که ديگر جاي سالمي روي بدنش باقي نمانده است. من تمام اينها را در چشماني که از من مي دزد، کشف مي کنم، مي بينم و هنوز نمي دانم «ليلا» چقدر کودکي مي خواهد. چه در سر دارد. نه مي توانم آدم هاي شهرم را به خاطر تصنع وجودشان محکوم کنم و نه مي توانم بفهمم شان و اين بزرگ ترين درد من است.
3- عاشق قدم زدن تو هواهاي برفي و باراني وسط هفته ميان قبر کودکاني هستم که سال هاست از خاک کردن شان گذشته است. ديدن قبرهايي که ديگر شسته نمي شوند، که ديگر کسي با شور و حال کنارشان نمي نشيند، که ديگر مادرها با بچه هاي کوچک شان حرف نمي زنند که از تاريکي نترسند، شايد به خيال خودشان ديگر بزرگ شده اند. گاهي دوست دارم در خلوت کامل فقط و فقط بالاي اين قبرها راه بروم و به خودم ثابت کنم هنوز براي بعضي چيزها ارزش قائلم، فراموش شان نکرده ام که من پر از گناهم. ياد آن لحظه يي مي افتم که خواستم از دستان نحيف و پر از زخم «ليلا» عکس بيندازم و او دست هايش را به گونه يي گرفته بود که انگار داشت دعا مي کرد. شايد تشکر بابت اينکه توانسته از آن دخمه فرار کند، شايد هم طلب چيزهاي بزرگي که آرزو مي کرد؛ چيزهايي به بزرگي يک بسته کلوچه. آنقدر بزرگ که من هيچ وقت نمي توانم درک شان کنم.
علي نواصرزاده