ديوونه
Monday 26 April 2004, 08:52AM
اگر عشق بخواندت پيرو باش.
هرچند که راهش دشوار است و پرنشيب .
و اگر بال گشايدت بر او رام شو ؛
هرچند تيغي که بر پرهايش نهفته است ، بر تو زخم تواند زد.
و اگر با تو سخن گويد باورش بدار ؛
هرچند که آوايش روياهايت را تواند شکست ،
همچنان سرد باد شمال که گلستان را مي پژمرد .
زيرا که عشق هم تو را عزت دهد و هم خوار مي دارد .
و در همان دم که تو را مي بالاند ، شاخه هايت را نيز هرس مي کند .
حتي در لحظه هايي که بر بلنداي تو مي خيزد؛
لطيف ترين شاخه هايت را نيز که در زير آفتاب مي لرزند ؛ مي نوازد
هم مي تواند به ريشه هايت بخزد و چنگالشان را از زمين سست کند .
عشق تو را چون يک دسته گندم در آغوش مي کشد ؛
و مي کوبدت تا پوسته ات را جدا کند ؛
و مي پالايدت تا سبويت را دور کند ؛
و مي سايدت تا سفيدت کند .
و سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد ؛
تا از تو سپند ناني شود براي ميهماني مقدس خداوند .
عشق همه اينها را بر تو روا مي دارد تا تو به راز دل خويش آگاه شوي !
و اين آگاهي ؛ خود پاره اي از هسته زندگيت خواهد شد .
و اگر تو در بيمناکي خويش ، فقط خواهان راحتي عشق و شادي مهر باشي ؛
آنگاه بهتر است که تو برهنگي خويش را بپوشاني ؛
و از ميدان خرمن کوبي عشق بيرون روي ...
بروي ! بروي به جهاني بي فصل ؛ تا بتواني بخندي; !
ولي نه با خنده هاي خود . و بگريي !
ولي نه با همه اشکهاي خود ...
و اگر تو را در عاشقي ، خواهشهايي نيز هست ؛
آنگاه چنين بخواه ؛
آب شو و به راه بيفت ؛ چون جويباري که در شب ترانه مي خواند .
و بدان که مهر بسيرا درد به همراه است .
زخم عشق را به جان خريدار باش .
خونت را با گشاده رويي و شادماني بريز.
بامدادان چنان بيدار شو ؛ گويي که قلبت بال درآورده است .
و سپاس گوي باش روز ديگري را براي مهرورزي ...
هرچند که راهش دشوار است و پرنشيب .
و اگر بال گشايدت بر او رام شو ؛
هرچند تيغي که بر پرهايش نهفته است ، بر تو زخم تواند زد.
و اگر با تو سخن گويد باورش بدار ؛
هرچند که آوايش روياهايت را تواند شکست ،
همچنان سرد باد شمال که گلستان را مي پژمرد .
زيرا که عشق هم تو را عزت دهد و هم خوار مي دارد .
و در همان دم که تو را مي بالاند ، شاخه هايت را نيز هرس مي کند .
حتي در لحظه هايي که بر بلنداي تو مي خيزد؛
لطيف ترين شاخه هايت را نيز که در زير آفتاب مي لرزند ؛ مي نوازد
هم مي تواند به ريشه هايت بخزد و چنگالشان را از زمين سست کند .
عشق تو را چون يک دسته گندم در آغوش مي کشد ؛
و مي کوبدت تا پوسته ات را جدا کند ؛
و مي پالايدت تا سبويت را دور کند ؛
و مي سايدت تا سفيدت کند .
و سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد ؛
تا از تو سپند ناني شود براي ميهماني مقدس خداوند .
عشق همه اينها را بر تو روا مي دارد تا تو به راز دل خويش آگاه شوي !
و اين آگاهي ؛ خود پاره اي از هسته زندگيت خواهد شد .
و اگر تو در بيمناکي خويش ، فقط خواهان راحتي عشق و شادي مهر باشي ؛
آنگاه بهتر است که تو برهنگي خويش را بپوشاني ؛
و از ميدان خرمن کوبي عشق بيرون روي ...
بروي ! بروي به جهاني بي فصل ؛ تا بتواني بخندي; !
ولي نه با خنده هاي خود . و بگريي !
ولي نه با همه اشکهاي خود ...
و اگر تو را در عاشقي ، خواهشهايي نيز هست ؛
آنگاه چنين بخواه ؛
آب شو و به راه بيفت ؛ چون جويباري که در شب ترانه مي خواند .
و بدان که مهر بسيرا درد به همراه است .
زخم عشق را به جان خريدار باش .
خونت را با گشاده رويي و شادماني بريز.
بامدادان چنان بيدار شو ؛ گويي که قلبت بال درآورده است .
و سپاس گوي باش روز ديگري را براي مهرورزي ...