PDA

نمايش نسخه نهائي : بداهه گويي


maryam
Tuesday 4 May 2004, 08:59PM
بداهه يه شعري يا يه نثري بگو!

اون موقعي كه گفتي خداحافظ!
تازه فهميدم هنوز جواب سلامت رو ندادم!:smile07:

نادون
Tuesday 4 May 2004, 11:59PM
اول بگم ریپ خود مدیم جرقشو توی ذهنم زد . ولی خداییش خودم نوشتم و وجدانی همین الان نوشتم
به شرافتم قسم
حالا بخونید ببینید چطوره؟

ساعت 10:30 بود که کلید ضامن در و کشیدمو در و باز کردم .
صداشو از پشت بوته ها شنیدم داشت طبق معمول قر می زد ولی به روی خودم نیوردم به جدول نرسیده یه سلام کنایه امیزی کرد
اخه از ساعت 9 اونجا منتظر مونده بود توی اون هوای خنک و سرد و اون موقع شب البته اون که همیشه لباس پشمی تنشه... .
از بین قر زدناش این جور می شد بفهمی که می گه هیچی نخورده و گرسنست... ولی من که می دونم 4 تا کوچه بالا تر از ما هم توی قرق اونه و بقیه همجنساش جرعت ندارن بی اجازه ی اون در هیچ کیسه ای رو باز کنن . محموله ای که قرار بود توسط پنجه های نازنینش منفجر بشه کنار جدول گذاشتم اومد توی خونه که یه دفعه صدای ذوق زده شدشو شنیدم که گفت
مییییییییییییییو
مثلا خواسته بود اشتی کنه و ای تشکری کرده باشه.

maryam
Wednesday 5 May 2004, 06:17PM
:smile35: :smile39: :smile39: :smile40: مديم چيه؟ يا كيه؟!:D :p
جالب بود!

نادون
Wednesday 5 May 2004, 07:22PM
خواهش می کنم
شرمنده نفرمایید
منظورم همون مریم بود دیگه باز گیر دادی برو به دتراش گیر بده نه من که نادون آبجی:o

maryam
Tuesday 11 May 2004, 03:56PM
دويدم..به سر كوه رسيدم
پريدم..يه رود خونه اي ديدم
نوشيدم..از آب اون خريدم
خوروندم...آب رو به مزرعه رسوندم!:p

نادون
Friday 14 May 2004, 11:09AM
می گم مریم این از اون تاپیکا شد که بلاای بندازی جلوی گربه موش بخورش :smile58::smile58:;)

maryam
Saturday 15 May 2004, 10:34PM
هه هه هه! خنديدم با نمك!
نيش!

نادون
Monday 17 May 2004, 05:25PM
شمع های نیمه سوخته را برداشت
کفشهایش را دست گرفت
همزمان با برداشتم آخرین شمع با اینکه از ترس شیخ شمع خاموش نکرده دستش گرف با سوزش دستش پا به فرار گذاشت....

بقیش مریم تو بگو در حد دو سه خط........

maryam
Thursday 20 May 2004, 01:55PM
دويد و دويد و دويد
تا بينهايت رفت
دستش همچنان ميسوخت
و به فكر شمع نيمه سوخته اي بود كه آنرا بي اجازه برداشته بود و در دستانش خاموش شده بود...
روز بعد جنازه ي او را كنار امامزاده اي پيدا كردند در حالي كه هيچ جاني در بدنش نبود
اگر آن شب از ترس شيخ فرار نميكرد نه دستانش سوخته بود و نه زندگيش تاراج شده بود! آخر برداشتن يك شمع نيمه سوخته كه مجازات مرگ نبايد در پي داشته باشد، خدا!
او شمع را برداشته بود تا در امامزاده روشن كند و شفاي مادر بيمارش را بگيرد...اما سرما جان او را زودتر از مادرش گرفته بود!


چيزي فهميدين؟

نادون
Sunday 23 May 2004, 01:37PM
ما به خیلمون خیلی نادونیم ولی نگو از ماجلوتر هم هست مریم تو که داستان و تموم کردی من چیشو ادامه بدم خوشنتمیاد نقش اول فیلم بمیره من می خواستم طنزش کنم تو یه تراژدي كرديش كه :o

maryam
Monday 24 May 2004, 09:30AM
چرا نميشه ادامه ش داد؟ ميتوني زوايات بعد از مرگ يا خيلي چيزاشو بگي..فقط يه ذره خلاقيت ميخواد...اگه داري ادامه بده..به نظرم داستان جالبي بشه!

فربد
Tuesday 31 August 2004, 05:21PM
من امروز بيچارتم
ولي بعد اربابتم