ديوونه
Saturday 29 May 2004, 09:53AM
اگر من جاي او بودم
که در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدو
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لي پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واِگون مستانه مي کردم
ججب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از به استغفار اين بيدادگرها تيز کزده
پارهپاره در کف زاهد نمايان
تسبيه صد دانه مي کردم
غجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگرداد
سراپا وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبير خدادارد
اگر من جاي ا بودم
به عرش کبرسادي با همه صبر خدائي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي
ناز بر يک ناروا گرديده
خواري ني فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
تسبيه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا
معدوم هر فکري در اين دنياي پر افشانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشت کاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم
که در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدو
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لي پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واِگون مستانه مي کردم
ججب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از به استغفار اين بيدادگرها تيز کزده
پارهپاره در کف زاهد نمايان
تسبيه صد دانه مي کردم
غجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگرداد
سراپا وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبير خدادارد
اگر من جاي ا بودم
به عرش کبرسادي با همه صبر خدائي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي
ناز بر يک ناروا گرديده
خواري ني فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
تسبيه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا
معدوم هر فکري در اين دنياي پر افشانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشت کاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم