133
Friday 3 July 2009, 11:43PM
امروز روز بزرگداشت عالم بزرگوار علامه اميني مي باشد
به نقل يكى از موثقين ، علامه امينى فرمودند: ((در بغداد كنفرانسى از علما و شخصيت هاى برجسته بر پا شده بود و مرا نيز به مناسبتى دعوت كرده بودند وقتى وارد سالن شدم ديدم همه صندلى ها اشغال شده است و صندلى خالى نيست كه بر آن بنشينم . عبايم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم (گويا تعمدى در كار بود كه به ايشان اهانت شود). در اين ميان پسر بچه اى سراسيمه وارد سالن شد، تا مرا ديد گفت : هو هذا(او همين است ).< سپس بيرون رفت . من ترسيدم كه جريان چيست ، ممكن است زير كاسه نيم كاسه اى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعا نويسى كه عمامه اى شبيه عمامه امينى داشته دعا نوشته و مادر او خوب شده است ، حالا بچه خيال كرده كه آن دعا نويس همين آقاست ). بعد همراه بچه ، شخصى آمد و به من گفت : آقا، شما دعا مى نويسى ؟ گفتم : آرى مى نويسم .< آن گاه كاغذى برداشتم و در آغاز آن ((بسم الله الرحمن الرحيم )) و سپس آيه اى از قرآن را نوشتم و كاغذ را پيچيدم و به او دادم و گفتم : ان شاءالله خوب مى شود. بعد كه رفت ، گوشه عبايم را به صورتم انداختم و متوسل به مولى على (ع ) شدم و با گريه عرض كردم : السلام عليك يا مولاى يا اميرالمؤ منين . در اين جلسه آبروى مرا حفظ كن (در ميان اين افرادى كه حتى اجازه نشستن روى صندلى را به من ندادند). يا على ، دستم به دامنت ! ناگهان ديدم بچه پريد به داخل سالن و گفت : مادرم خوب شد. آن گاه مجلسيان به نظر احترام به من نگريستند و مرا سلام و صلوات در بهترين جايگاه آن سالن نشاندند)).< اين يك نمونه از توسل حقيقى شيفته واقعى على (ع ) است كه اين چنين نتيجه بخش بوده و موجب سرافرازى عالم بزرگ تشيع در مجلس كذايى گرديد. آرى ، چنان كه در اواخر زيارت جامعه (كه از حضرت رضا(ع ) نقل شده ) مى خوانيم :< و من اعتصم بهم فقد اعتصم بالله و من تخلى من الله عزوجل .< هر كس به امامان (ع ) توسل جست به خدا دست آويخته است ، و هر كس از آنها بر كنار شد از خدا بر كنار شده است .< بنابر اين ، پيامبر اسلام (ص ) و اوصياى بر حقش درهاى رحمت خدا هستند و خداوند آنها را شايسته اين مقام دانسته است و توسل و اعتصام به آنها گويى توسل و اعتصام به خداوند است . در فراز ديگرى از اين زيارت نامه مى خوانيم :< كسى كه آن ها را دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه با آنها دشمنى كند با خدا دشمنى نموده است . كسى كه آنها را بشناسد خدا را شناخته ، و كسى كه آنها را نشناسد خدا را شناخته است .
علامه امينى فرمودند: وقتى الغدير را مى نوشتم خيلى مايل بودم كتاب الصراط المستقيم (283) را هم ببينم . شنيده بودم نسخه خطى اش در نجف نزد شخصى است ، خيلى مايل بودم ايشان را ببينم و تقاضا كنم كتاب را امانت بدهند كه مطالعه كنم و سپس برگردانم .< يك شب اوايل مغرب كه مى خواستم به حرم مطهر مشرف شوم ، ديدم همان شخص با يكى دو نفر از علماء در ايوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند. خدمت ايشان رفتم و بعد از احوالپرسى ، تقاضاى خود را اظهار كردم عذرهايى آورد، من گفتم : اگر مى خواهى ، به من امانت ده و اگر نمى شود، بيرونى منزلت مى آيم و همان جا مطالعه مى كنم و اگر اين را هم قبول نداريد، در دالان منزلت مى نشينم و مطالعه مى كنم .< گفتند: خير، نمى شود. در نهايت آن شخص گفت : شما هيچ گاه اين كتاب را نخواهيد ديد. علامه امينى فرمودند: مثل آن كه آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت كه او قبول نكرد بلكه از مظلوميت آقا اميرالمؤ منين (ع ) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض كردم : چقدر شما مظلوميد؟ يكى از ارادتمندان و شيعيان شما كتابى را در فضايل و حقانيت شما نوشته است و يكى از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم مى خواهد بخواند و به ديگران برساند. اين كتاب پيش يكى از شيعيان و ارادتمندان شما و در محيط شيعيان شماست و در كنار قبر مطهرت ، اما باز هم از اين كار ابا دارد. به راستى كه مظلوم تاريخ و قرن هايى !< آن مرحوم فرمودند: حال گريه عجيبى داشتم ، به طورى كه تمام بدنم تكان مى خورد.< ناگهان در قلبم افتاد كه : ((فردا صبح به كربلا برو)). به مجرد اين خطاب در قلبم ، ديدم حال بكاء از ميان رفته و يك شادابى مرا گرفته است . هر چه به خودم فشار آوردم كه به آن حال خوش و گريه و درد دل ادامه دهم ، ديدم هيچ نمى توانم و به كلى آن حال رفته و تنها يك مطلب در دل من جايگزين شده است : ((به كربلا برو)).< از حرم مطهر به منزل آمدم . صبح به اهل منزل گفتم : قدرى صبحانه به من بدهيد، مى خواهم به كربلا بروم . گفتند: چرا وسط هفته مى رويد و شب جمعه نمى رويد؟< گفتم : كارى دارم . به كربلا آمدم و يكسره به حرم مطهر حسينى مشرف شدم . در حرم مطهر به يكى از آقايان محترم اهل علم برخوردم . خيلى محبت و احوالپرسى كردند، گفتند: آقاى امينى ، چه عجب وسط هفته به كربلا آمده ايد؟ زيرا رسم علما آن بود كه پنجشنبه ها مشرف شوند تا زيارت شب جمعه را درك كنند.< گفتم : كارى داشتم . گفت : آقاى امينى ، ممكن است از شما خواهشى كنم ؟ گفتم : بفرماييد.< گفت : تعدادى كتاب نفيس از مرحوم والد باقى است كه بدون استفاده مانده و تقريبا محبوس است ، بياييد ببينيد، اگر چيزى به درد شما مى خورد به صورت امانت ببريد و بعد برگردانيد. گفتم : كى بيايم ؟< گفت : من امروز كتاب ها را بيرون مى آورم و آماده مى كنم . جناب عالى فردا صبح براى صرف صبحانه به منزل ما تشريف بياوريد، هم صبحانه صرف كنيد و هم كتاب ها را ملاحظه بفرماييد.< قبول كردم و رفتم . مقدار بيست و چند جلد كتاب روى هم گذاشته بود. من تا نشستم ، دست دراز كردم و اولين كتاب را كه برداشتم ، ديدم نسخه اى بسيار پاكيزه نفيس و مجدول از كتاب الصراط المستقيم است . حالت گريه شديدى به من دست داد. صاحب خانه علت را جويا شد، من قضيه كتاب را در نجف نقل كردم . ايشان هم از لطف الهى به گريه افتادند، كتاب مذكور و چند جلد كتاب نفيس ديگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسيدن كارم به شخص مذكور بازگردانم .
منبع:قطره اى از دريا، ج 1، .
به نقل يكى از موثقين ، علامه امينى فرمودند: ((در بغداد كنفرانسى از علما و شخصيت هاى برجسته بر پا شده بود و مرا نيز به مناسبتى دعوت كرده بودند وقتى وارد سالن شدم ديدم همه صندلى ها اشغال شده است و صندلى خالى نيست كه بر آن بنشينم . عبايم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم (گويا تعمدى در كار بود كه به ايشان اهانت شود). در اين ميان پسر بچه اى سراسيمه وارد سالن شد، تا مرا ديد گفت : هو هذا(او همين است ).< سپس بيرون رفت . من ترسيدم كه جريان چيست ، ممكن است زير كاسه نيم كاسه اى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعا نويسى كه عمامه اى شبيه عمامه امينى داشته دعا نوشته و مادر او خوب شده است ، حالا بچه خيال كرده كه آن دعا نويس همين آقاست ). بعد همراه بچه ، شخصى آمد و به من گفت : آقا، شما دعا مى نويسى ؟ گفتم : آرى مى نويسم .< آن گاه كاغذى برداشتم و در آغاز آن ((بسم الله الرحمن الرحيم )) و سپس آيه اى از قرآن را نوشتم و كاغذ را پيچيدم و به او دادم و گفتم : ان شاءالله خوب مى شود. بعد كه رفت ، گوشه عبايم را به صورتم انداختم و متوسل به مولى على (ع ) شدم و با گريه عرض كردم : السلام عليك يا مولاى يا اميرالمؤ منين . در اين جلسه آبروى مرا حفظ كن (در ميان اين افرادى كه حتى اجازه نشستن روى صندلى را به من ندادند). يا على ، دستم به دامنت ! ناگهان ديدم بچه پريد به داخل سالن و گفت : مادرم خوب شد. آن گاه مجلسيان به نظر احترام به من نگريستند و مرا سلام و صلوات در بهترين جايگاه آن سالن نشاندند)).< اين يك نمونه از توسل حقيقى شيفته واقعى على (ع ) است كه اين چنين نتيجه بخش بوده و موجب سرافرازى عالم بزرگ تشيع در مجلس كذايى گرديد. آرى ، چنان كه در اواخر زيارت جامعه (كه از حضرت رضا(ع ) نقل شده ) مى خوانيم :< و من اعتصم بهم فقد اعتصم بالله و من تخلى من الله عزوجل .< هر كس به امامان (ع ) توسل جست به خدا دست آويخته است ، و هر كس از آنها بر كنار شد از خدا بر كنار شده است .< بنابر اين ، پيامبر اسلام (ص ) و اوصياى بر حقش درهاى رحمت خدا هستند و خداوند آنها را شايسته اين مقام دانسته است و توسل و اعتصام به آنها گويى توسل و اعتصام به خداوند است . در فراز ديگرى از اين زيارت نامه مى خوانيم :< كسى كه آن ها را دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه با آنها دشمنى كند با خدا دشمنى نموده است . كسى كه آنها را بشناسد خدا را شناخته ، و كسى كه آنها را نشناسد خدا را شناخته است .
علامه امينى فرمودند: وقتى الغدير را مى نوشتم خيلى مايل بودم كتاب الصراط المستقيم (283) را هم ببينم . شنيده بودم نسخه خطى اش در نجف نزد شخصى است ، خيلى مايل بودم ايشان را ببينم و تقاضا كنم كتاب را امانت بدهند كه مطالعه كنم و سپس برگردانم .< يك شب اوايل مغرب كه مى خواستم به حرم مطهر مشرف شوم ، ديدم همان شخص با يكى دو نفر از علماء در ايوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند. خدمت ايشان رفتم و بعد از احوالپرسى ، تقاضاى خود را اظهار كردم عذرهايى آورد، من گفتم : اگر مى خواهى ، به من امانت ده و اگر نمى شود، بيرونى منزلت مى آيم و همان جا مطالعه مى كنم و اگر اين را هم قبول نداريد، در دالان منزلت مى نشينم و مطالعه مى كنم .< گفتند: خير، نمى شود. در نهايت آن شخص گفت : شما هيچ گاه اين كتاب را نخواهيد ديد. علامه امينى فرمودند: مثل آن كه آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت كه او قبول نكرد بلكه از مظلوميت آقا اميرالمؤ منين (ع ) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض كردم : چقدر شما مظلوميد؟ يكى از ارادتمندان و شيعيان شما كتابى را در فضايل و حقانيت شما نوشته است و يكى از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم مى خواهد بخواند و به ديگران برساند. اين كتاب پيش يكى از شيعيان و ارادتمندان شما و در محيط شيعيان شماست و در كنار قبر مطهرت ، اما باز هم از اين كار ابا دارد. به راستى كه مظلوم تاريخ و قرن هايى !< آن مرحوم فرمودند: حال گريه عجيبى داشتم ، به طورى كه تمام بدنم تكان مى خورد.< ناگهان در قلبم افتاد كه : ((فردا صبح به كربلا برو)). به مجرد اين خطاب در قلبم ، ديدم حال بكاء از ميان رفته و يك شادابى مرا گرفته است . هر چه به خودم فشار آوردم كه به آن حال خوش و گريه و درد دل ادامه دهم ، ديدم هيچ نمى توانم و به كلى آن حال رفته و تنها يك مطلب در دل من جايگزين شده است : ((به كربلا برو)).< از حرم مطهر به منزل آمدم . صبح به اهل منزل گفتم : قدرى صبحانه به من بدهيد، مى خواهم به كربلا بروم . گفتند: چرا وسط هفته مى رويد و شب جمعه نمى رويد؟< گفتم : كارى دارم . به كربلا آمدم و يكسره به حرم مطهر حسينى مشرف شدم . در حرم مطهر به يكى از آقايان محترم اهل علم برخوردم . خيلى محبت و احوالپرسى كردند، گفتند: آقاى امينى ، چه عجب وسط هفته به كربلا آمده ايد؟ زيرا رسم علما آن بود كه پنجشنبه ها مشرف شوند تا زيارت شب جمعه را درك كنند.< گفتم : كارى داشتم . گفت : آقاى امينى ، ممكن است از شما خواهشى كنم ؟ گفتم : بفرماييد.< گفت : تعدادى كتاب نفيس از مرحوم والد باقى است كه بدون استفاده مانده و تقريبا محبوس است ، بياييد ببينيد، اگر چيزى به درد شما مى خورد به صورت امانت ببريد و بعد برگردانيد. گفتم : كى بيايم ؟< گفت : من امروز كتاب ها را بيرون مى آورم و آماده مى كنم . جناب عالى فردا صبح براى صرف صبحانه به منزل ما تشريف بياوريد، هم صبحانه صرف كنيد و هم كتاب ها را ملاحظه بفرماييد.< قبول كردم و رفتم . مقدار بيست و چند جلد كتاب روى هم گذاشته بود. من تا نشستم ، دست دراز كردم و اولين كتاب را كه برداشتم ، ديدم نسخه اى بسيار پاكيزه نفيس و مجدول از كتاب الصراط المستقيم است . حالت گريه شديدى به من دست داد. صاحب خانه علت را جويا شد، من قضيه كتاب را در نجف نقل كردم . ايشان هم از لطف الهى به گريه افتادند، كتاب مذكور و چند جلد كتاب نفيس ديگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسيدن كارم به شخص مذكور بازگردانم .
منبع:قطره اى از دريا، ج 1، .