نمايش نسخه نهائي : پیوندهایی آسمانی
بین الحرمین
Friday 10 July 2009, 05:27AM
بسم الله الرحمن الرحیم
سعی داریم در اینجا از پیوندهای آسمانی و درباره گوشه هایی از زندگی ساده و زیبای آن مردان آسمانی سخن بگوییم
باشد که درس بگیریم
همسر شهید مرتضی آوینی درخصوص همسر خود می گوید:
مرتضی مظهر همه ی کسانی بود که در زندگی جستجو می کردم، جای همه ی اعضای خانواده را برای من پر می کرد و همه چیز زندگی ام بود. هر چه به زمان شهادت نزدیک می شدیم بدون هیچ اغراقی احساس می کردم داریم به سالهای اول زندگی بر می گردیم. منتهی در این ابراز علاقه های آقا مرتضی مرتبا یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هر چه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می گرفت ابراز علاقه به خانواده هم در او شدیدتر می شد؛ حتی در لحظه های آخر شهادت هم ابراز علاقه می کردند.
بین الحرمین
Friday 10 July 2009, 05:36AM
شهید همت
*** ما اصلاً مراسم نداشتيم. من بودم و ابراهيم و خانوادههامان. يك حلقه خريديم به هزار تومان. ابراهيم هم يك انگشتر عقيق گرفت به قيمت صد و پنجاه تومان.
*** صبح روزي كه مهدي ميخواست متولد شود، ابرهيم زنگ زد خانهي خواهرش. از لحنش معلوم بود خيلي بيقرار است. مادرش اصرار كرد بگويم بچه دارد به دنيا ميآيد. گفتم: نه. ممكن است بلند شود اين همه راه را بيايد، بچه هم به دنيا نيايد. آن وقت باز بايد نگران برگردد. مدام ميگفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زندهاي هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خيالت راحت همه چيز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدي به دنيا آمد و چهار روز بعد ابراهيم آمد. بدون اينكه سراغ بچه برود، آمد پيش من گفت: تو حالت خوب است ژيلا؟ چيزي كم و كسر نداري بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نميپرسي. گفت: تا خيالم از تو راحت نشود نه.
*** وقتي به خانه ميآمد ديگر حق نداشتم كاري انجام دهم، همهي كارها را خودش ميكرد. لباسها را ميشست، روي در و ديوار اتاق پهن ميكرد. سفره را هميشه خودش پهن ميكرد. جمع ميكرد. تا او بود، نود و نه درصد كارهاي خانه فقط با او بود.
*** آنقدر مراعات مرا ميكرد كه حتي نميگذاشت ساك سفرش را ببندم و بالاخره يكبار پيش آمد كه ساك سفرش را من ببندم. براي اولين بار و آخرين بار. دعا گذاشتم برايش توي ساك، تخمه هم خريدم كه توي راه بشكند. (گرهي پلاستيكش باز نشده بود، وقتي ساكش به دستم رسيد.) يك جفت جوراب هم برايش خريدم كه خيلي ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت ديگر بخرم؟ گفت: بگذار اينها پاره شوند بعد. (وقت خاكسپاري همين جورابها پايش بود.) تمام وسايلش را گذاشتم توي ساكش، زيپش را بستم، دادم دستش. سرش را انداخت پايين گفت: قول بده ناراحت نشوي ژيلا. گفتم: چي شده مگه؟ گفت: ممكن است به اين زودي نتوانم بيايم ببينمتان.
*** گفت: من ازت شرمندهام ژيلا. تمام مدت زندگي مشتركمان تو يا خانهي پدر خودت بودي يا خانهي پدر من. نميخواهم بعد از من سرگرداني بكشي. به برادرم ميگويم خانهي شهرضا را برايتان آماده كند. موكت كند، رنگ بزند، تميزش كند كه تو و بچهها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد. راحت زندگي كنيد.
*** آخرينبار سهشنبه تماس گرفت. ساعت چهار و نيم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خيلي دلم برات تنگ شده، گفت: ميخواهم ببينمتان. اگر شد كه بيست و چهار ساعته ميآيم ميبينمتان و برميگردم. اگر نشد يكي را ميفرستم بيايد دنبالتان. ميآييد اهواز اگر بفرستم؟ سختت نيست با دو تا بچه. و من با خوشحالي گفتم: «با تمام سختيهايش به ديدن تو ميارزد. يك هفته گذشت اما نه ابراهيم تماس گرفت و نه آمد.»
*** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام كرد، فرماندهي لشكر حضرت رسول (ص) شهيد شد. من داخل مينيبوس بودم. آبروداري را گذاشتم كنار، از ته دل جيغ كشيدم. جلوي مسافرهايي كه نميدانستند چي شده. سرم سنگين شده بود از جيغهايي كه ميزدم.
*** دلم ميخواست ببينمش. كشو را آرامآرام باز كردند. اما آن ابراهيم هميشگي نبود. چشمهاي هميشه قشنگش نبود. خندهاش نبود. اصلا! سري نبود. هميشه شوخي ميكردم ميگفتم: «اگر بدون ما بروي گوشهايت را ميبرم ميگذارم كف دستت. خيلي ازش بدم آمد. گفتم: تو مريضي ماها را نميتوانستي ببيني. ابراهيم چهطور دلت آمد بياييم اينجا چشمهايت را نبينيم. خندههايت را نبينيم. سر و صورت هميشه خاكيت را نبينيم. حرفهايت را نشنويم.
*** روزهاي آخر يكبار به من گفت: دلم خيلي برايت تنگ ميشود ژيلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با اين كلامش آتش به جانم زد.
راوي:ژيلا بديهيان
کتاب به مجنون گفتم زنده بمان
بین الحرمین
Friday 10 July 2009, 05:45AM
همسر شهید چمران :
يادم هست لبنان كه بوديم جريان بزرگي اتفاق افتاده بود. اسرائيلي ها حمله كرده بودند و همه شهرها خالي شده بود. مصطفي و بچه ها مي جنگيدند. حاضر نبود از صحنه خارج شود.
رفتم پيشش و گفتم: "مصطفي! هرچه زودتر بايد از اين جا بريم، ديگه كسي نيست، مردم تو شهر كشته شدن، دكتر نيست، پرستار نيست
اصرار داشت كه بجنگد. مي گفت: تو آزادي كه بري، هركاري كه دوست داري انجام بده.
مي گفتم: لااقل دعا كن!
مي گفت: نه، دعا نمي كنم. بذار هرچي خدا دلش مي خواد، خودش به من بده، دوست ندارم دعا كنم و رأي خود مو به خدا تحميل كنم.
مي خوام تسليم اراده خدا باشم و تسليم قضاي اون. مي خوام هرچي رو كه خدا بهم مي ده، با اطمينان و رضاي كامل قبول كنم. ممكن نيست وجود كسي كه عاشق خداست، يك لحظه از وجودش غافل بشه
بین الحرمین
Friday 10 July 2009, 05:50AM
شهید چمران از زبان همسرش:
*** مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم. فكر ميكردم كسي را كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او ميترسند بايد آدم قسيالقلبي باشد. حتي از او ميترسيدم. اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد. مصطفي تقويمي آورد. گفتم آن را ديدهام. گفت: از كدام تصوير آن خوشتان آمد؟ پاسخ دادم شمع شمع خيلي مرا متأثر كرد. با تأكيد پرسيد: «شمع؟ چرا شمع؟» اشكم بياختيار بر روي گونههايم لغزيد. گفتم: «نميدانم اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست. من فكر نميكردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» دلم ميخواست بدانم آن را چه كسي كشيده و مصطفي گفت: «من كشيدهام.» ادامه دادم: شما كه در جنگ و خون زندگي ميكنيد. مگر ميشود؟ فكر نميكنم شما بتوانيد اينقدر احساس داشته باشيد. مصطفي چمران شروع كرد به خواندن نوشتههاي من. گفت: هرچه نوشتهايد خواندهام و دورادور با روحتان پرواز كردهام و اشكهايش سرازير شد.
***يادم هست در يكي از سفرها كه به روستا ميرفت همراهش بودم. داخل ماشين هديهاي به من داد. اين اولين هديهي قبل از ازدواج ما بود. خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم. ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گلهاي درشت. شگفتزده چهرهي متبسم او را نگريستم. به شيريني گفت: بچهها دوست دارند شما را با روسري ببينند. از آنوقت روسري گذاشتم و اين روسري براي هميشه ماند.
*** مهريهام قرآن كريم بود، و تعهد از داماد كه مرا در راه تكامل و اهل بيت (ع) و اسلام هدايت كند. اولين عقد در صور بود كه عروس چنين مهريهاي داشت. يعني در واقع هيچ وجهي در مهريهاش نداشت براي فاميلم، براي مردم عجيب بود اينها.
بین الحرمین
Friday 10 July 2009, 05:54AM
در ادامه:
*** گفتم: چرا غذاي شب عيد را كه مادر برايمان فرستاد نخورديد؛ و نان و پنير و چاي خورديد. گفت: اين غذاي مدرسه نيست. گفتم: شما دير آمديد بچهها نميديدند شما چي خوردهايد؟ اشكش جاري شد و گفت: خدا كه ميبيند.
*** آن روز وقتي با مصطفي خداحافظي كردم و برگشتم به صور، در تمام راه اشك ريختم. براي اولين بار متوجه شدم كه مصطفي رفت و ممكن است ديگر برنگردد. آن شب خيلي سخت بود. بالاخره در زمان محاصرهي پاوه براي هميشه به ايران آمدم.
*** بيشتر روزهاي كردستان را در مريوان بوديم. آنجا هيچ چيز نبود. روي خاك ميخوابيدم. خيلي وقتها گرسنه ميماندم و غذا هم اگر بود هندوانه و پنير و... خيلي سختي كشيدم. يك روز بعدازظهر تنها بودم. روي خاك نشسته بودم و اشك ميريختم. كه مصطفي سرزده آمد. دو زانو نشست و عذرخواهي كرد و گفت: من ميدانم زندگي تو نبايد اينطور باشد. تو فكر نميكردي به اين روز بيفتي. اگر خواستي ميتواني برگردي تهران ولي من نميتوانم اين راه من است... گفتم: ميداني بدون شما نميتوانم برگردم... گفت: اگر خواستيد بمانيد به خاطر خدا بمانيد نه به خاطر من.
بین الحرمین
Monday 10 August 2009, 04:15PM
شهید مصطفی ردانی پور و کارت عروسی
شهید ردانی پور با یک همسر شهید ازدواج کرد. دو تا کارت دعوت هم برای حضرت زهرا و حضرت معصومه (سلام الله علیهما) نوشته بود که آنها را داخل ضریح حضرت معصومه (سلام الله علیها) انداخت. خدا خدا می کرد دعوتش رو قبول کنند. روز عروسی رفت پشت بلندگو وبا بغض در گلو گفت: «عروسی من روزی است که در خون خودم بغلطم.» سه روز بعد هم رفت جبهه. بدون سمت فرماندهی و به عنوان یک نیروی ساده و گمنام.
بین الحرمین
Thursday 17 September 2009, 09:07PM
مهدي زين الدين (شيخ) از زبان همسرش
***ساعت 6 بعدازظهر آخرين ماه بهار آمد با لباس سبز سپاه. بعد از سلام و عليك گفت: « برنامهام اين نيست كه از جبهه برگردم حتي ممكن است بعد از اين جنگ بروم فلسطين يا هر جاي ديگر كه جنگ حق عليه باطل باشد... » بالاخره روز موعود رسيد. تنها خريد عقد ما يك حلقهي طلا به قيمت 900 تومان براي من و يك انگشتر عقيق براي مهدي و من با مهريهي يك جلد كلام الله مجيد و 14 سكهي طلا به عقد او درآمدم.
*** سه ماه بعد از عقدمان مهدي گفت: « بيا اهواز تا بتوانم بيشتر ببينمت. » پدرم قبول كرد. اما مادرم آنقدر از رفتن بدون تشريفات و عروسي من ناراحت بود كه چند روز غذا نخورد. من هم برايم سخت بود كه از آنها جدا شوم، اما چارهاي نداشتم و بايد همراه و همقدم مهدي ميماندم.
*** اولين فرزندم روز تاسوعا به دنيا آمد. به سفارش پدربزرگ نامش را ليلا گذاشتيم. اما مهدي به ديدنم نيامد. مدام گريه ميكردم. دلم ميخواست در اين لحظات به ديدنم بيايد يا حداقل تلفن بزند. بالاخره بعد از 10 روز تلفن زد و من هم بياختيار عقدهي دلم را باز كردم. چهل روز بعد آمد. نه گلي، نه كادويي. بهت زده نگاهش كردم. فكر ميكردم شهيد شده. نگاهي به ليلا انداخت و كمي با من حرف زد. آرام شدم. اما بعد از رفتنش باز هم بيقرار بودم. رفتم حرم حضرت معصومه (س) و يك دل سير گريه كردم. خيال ميكردم تحويلم نگرفته....
بین الحرمین
Thursday 17 September 2009, 09:12PM
در ادامه :
***دو سال در اهواز زندگي كردم. به مهدي خو گرفته بودم. روز عاشورا ما را در قم گذاشت و گفت ميخواهد به جبههي غرب برود. حس غريبي به من گفت: اين آخرين ديدار است. شب در جمع خانوادگي گفت: « خسته شدهام، ميخواهم شهيد شوم. » چيزي نگفتم. صبح روز بعد هر دو با هم به حرم رفتيم. بعد مرا به خانه رساند. خانهاي كه هيچوقت ديگر به آن بازنگشت.
*** شب خانم همت و باكري سيم تلويزيون را كشيدند. اما من نفهميدم براي چه. صبح خواهرم آمد دنبالم. انگار تمام بدنم ميلرزيد. عكس مهدي و مجيد بر سر خيابان بود. سعي ميكردم گريه نكنم. تمام مدت بالاي سرش ماندم. وقتي توي خاك ميگذاشتند، وقتي تلقين خواندند، وقتي رويش خاك ريختند.
بچههاي سپاه توي سر و صورتشان ميزدند اما من آرام نگاه ميكردم. و مدام با خودم ميگفتم: «چرا نفهميدم كه شهيد ميشود.»
*** خوابم تعبير شد. قبل از مراسم خواستگاري خواب ديدم: همه جا تاريك است. بعد از يك گوشه انگار نوري بلند شد. درست زير منبع نور تابوتي بود روباز. جنازهاي آنجا بود با لباس سپاه. با آنكه روي صورتش خون خشك شده بود بيشتر به نظر ميآمد خوابيده باشد تا مرده. جنازه تا كمر از توي تابوت بلند شد. نور هم با بلند شدن او جا به جا شد. حركت كرد تا دوباره بالاي سرش ايستاد.
وقتي كنار تابوت مهدي ايستادم. يقين يافتم كه چهرهي آن شهيد داخل تابوت در خوابم، اوست...
راوي:منيره ارمغان _ همسر شهيد
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.