PDA

نمايش نسخه نهائي : خلقت زن


saviour
Monday 23 August 2004, 11:06PM
تقدیم به خانم های عزیز اگه میتونید نقد کنید.


کیم من ،دردمندی،ناتوانی
اسیرسی، خسته ای ،افسرده جانی
تذروی، آشیان بر باد رفته
به دام افتادهای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوزو همه داغ و همه درد
بود اسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد، مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز گوییم
نه یاری تا غم دل باز گوییم
در این محفل چو من حسرت کشی نیست
به سوز سینه ی من، آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی، به روز من نیفتی
میان برلبسته چون خونخواره دشمن
دلازاری به ازار دل من
دلم از خوی او، دمساز درد است
زن بد خو، بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تند خویی
زن و آتش، زیک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هرچه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از ناپارسا زن، پارسا زن
زنان در مکرو حیلت گونه گونند
زیانند و فریبندو فسونند
چون زن یار کسان شد، مار از و به
چو تر دامن بود گل خار از و به
حذر کن ز ان بت نسرین برو دوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت، چراغی
که از او پروانهای گیرد سراغی

میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن که بیجاست
که از بربط نخیزد نغمه ی راست
درون کعبه، شوق دیر دارد
سری با تو، سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن، اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز اهن سختی، ازگلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر، گراییدن به هر سوی
ز امواج خروشان، تند خویی
ز روز و شب، دو رنگیی و دورویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
زطبع زهره، شادی آفرینی
زپروین شیوه ی بالانشینی
زآتش گرمی دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گران سنگی زلعل کوهساری
سبکروحی زمرغان بهاری
فریب از مار و دور اندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
زجادوی فلک، تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ اهنینگ چنگ
ز گرگ تیز دندان، کینه جویی
زطوطی، حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو، نا استواری
زدور آسمان، نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن، ریخت ایزد
ندارد در جهان ،همتای دیگر
به دنیا در بود، دنیای دیگر
ز طبع زن، به غیر از شر چه خواهی
وز این موجود افسونگر چه خواهی ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتاپا زبان است؟
چه بودی گر سرا پا گوش بودی؟
چو گل با صد زبان خاموش بودی؟
چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی ان شب، که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه ی خویش.

رهی معیری 1327

فربد
Tuesday 31 August 2004, 04:32PM
اينو قبول دارم : زنان چون آتشند از تند خویی
نقد بقيش مال بعد