PDA

نمايش نسخه نهائي : سه بازرگان / سندباد نامه / نثر كهن


صبح
Monday 6 September 2004, 10:21PM
سه بازرگان
http://www.persian-language.org/Adabiat/Images/114.jpg
سند باد نامه
ظهيري سمرقندي

چنين آورده‌اند كه در اعوام ماضيه،1 سه كس از دُهات 2 عالم، بر سبيل مشاركت تجارت مي كردند. چون دينار به هزار رسيد گفتند:«قسمت كنيم» يكي از آن سه كس كه داهي طبع بود و در حوادث تجربت يافته، گفت: «قسمت كردن هزار دينار دشوار بود و از كسور3 و قصور خالي نباشد. اين كيسه نزديك معتمدي 4 به امانت نهيم تا چون به هزار و پانصد رسد، آن گه قسمت كنيم و هر يك را نصيبي كامل حاصل آيد و در باقي عمر مارا مدخر 5 گردد»
پس هر سه به اتفاق يكديگر كيسه برگرفتند و به خانه‌ي پيرزني رفتند كه به امانت و سداد6 موصوف و به سمت عفاف و صلاح موسوم بود و او را گفتند:«اين هزار دينار نزديك تو به وديعت مي نهيم و وصايت7 مي كنيم تا هر سه جمع نشويم، اين كيسه به كسي ندهي.» و خود برفتند.
روزگاري بر آن بگذشت تا وقتي اتفاق افتاد كه به گرمابه روند و استحمامي كنند يكي از آن سه كس گفت: «در همسايگي آن زن گرمابه‌اي است هم آن جا رويم و از گنده پير8 گل9 و شانه خواهيم.» و چون آن جا رسيدند دو تن توقف كردند و آن كس كه بزرگتر بود گفت: «شما همين جاي باشيد تا من روم و گل و شانه آرم.» به خانه‌ي گنده پير رفته و گفت: «كيسه‌ي زر به من ده» پيرزن گفت: «تا هر سه جمع نگرديد من امانت ندهم» مرد گفت: «آن دو يار من در پس خانه‌ي تو ايستاده اند. تو بر بام خويش رو و بگوي آن چه يار شما مي خواهد بدهم يا نه؟»
پير زن بر بام خانه رفت و سؤال كرد كه:«آن چه يار شما مي خواهد به وي دهم» گفتند: «بده، كه ما او را فرستاده‌ايم.» زن گمان برد كه ايشان كيسه زر مي گويند. بيامد و كيسه بدين مرد داده مرد كيسه برگرفت و برفت. و آن دو مرد زماني بودند. پس به نزديك گنده پير آمدند و گفتند: «يار ما كجاست؟» پير زن گفت: «كيسه زر بستد و برفت.» و آن دو مرد متحير شدند و هر دو چنگ در پيرزن زدند كه «دروغ
مي گويي. زر ما باز ده.» در جمله به قاضي شهر آمدند و هر يك بر گنده پير زر دعوي كردند. گنده پير واقعه بگفت كه به يار ايشان دادم. قاضي حكم كرد كه: «زر باز ده چون شرط آن بود كه تا هر سه حاضر نيايند زر ندهي، چرا دادي؟ غرامت 10 بر تو لازم است.»
گنده پير هر چند اضطراب نمود فايده‌يي نبود خروشان از پيش قاضي بازگشت و در آن راه بر جماعتي از كودكان گذشت. كودكي پنج ساله پيش او دويد و از وي پرسيد «اي مادر تو را چه حادث شده است كه چنين مستمند و رنجوري؟ گفت: «اي كودك حادثه‌ي من مشكل است تو چاره‌اي آن نداني.» كودك الحاح11 در ميان آورد و سوگندان غلاظ و شداد12 بر وي گنده پير حادثه شرح داد.
كودك گفت: «اگر من اين رنج از دل تو برگيرم مرا يك درست13 خرما بخري؟» گنده پير گفت: «بخرم.» كودك گفت: تدارك14 اين مشكل آسان است كه در اين ساعت پيش حاكم رو.ي و خصمان را حاضر كني و بگويي تا در حضور جماعتي از اعيان و ثقات15 قصه‌ي حال از اول تا آخر بگويند و حاضران را بر آن اشهاد فرمايي16 پس گويي: زندگاني حاكم دراز باد كيسه‌ي ايشان من دارم و زر با من است اما ميان ما شرط آن است كه تا هر سه جمع نگردند، من اين وديعت به ايشان تسليم نكنم بفرماي تا يار سوم را حاضر آرند و امانت خود بگيرند.»
پير زن اين حجت‌ها17ياد كرد و بر بديهه18پيش حاكم رفت و هم چنان كه كودك تلقين كرده بود باز گفت حاكم چون حجت محكم شنيد متحير شد و حكم كرد و خصمان را گفت «بازگرديد و يار سوم حاضر كنيد و امانت خود بگيريد چه حق اين است و حكم شرع هم چنين.»
خصمان خايب و خاسر 19برفتند و گنده پير از آن بلا نجات يافت.
آن گاه حاكم روي به گنده پير آورد و از وي سؤال كرد كه:«اين حجت محكم از كه آموختي؟» پير زن گفت:«از كودكي خرد پنج ساله. حاكم عجب داشت و مثال داد20 كودك را حاضر كردند و چون در وي آثار رشد و كياست ديد، بنواخت و اعزاز كرد و اشفاق21 و انعام فرمود و بعد از آن در مشكلات و مهمات با وي مشاورت مي كرد و فايده مي گرفت.

پانوشت:
1- اعوام جمع عام، به معني سال‌ها ماضيه گذشته صفت را بال موصوف (به رسم عرب) در تأنيث مطابقت داده است
2- دهات: جمع داهي، زيركان
3- كسور جمع كسره، خرده (عدد غير تمام)
4- معتمد : آدم قابل اعتماد
5- مدخر: ذخيره
6- سداد: استواري، راستي و درستي
7- وصايت: سفارش
8- پير سالخورده (مخصوصاً زن)
9- گل مقصود گلي است كه سابقاً سر را بدان مي شستند
10- غرامت: تاوان، جريمه
11- الحاح، اصرار،پافشاري
12- سوگندان غلاظ و شداد: قسم‌هاي سخت و شديد
13- درست: سكه‌ي تمام عيار
14- تدارك: چاره كردن
15- ثقات : جمع ثقه« مردم مورد اعتماد و امين
16- اشهاد فرمايي: به گواهي دادن وادار كني
17- حجت‌ها: دليل‌ها
18- بر بريهه: بي درنگ، فوراً
19- خايب و خاسر: نا اميد و زبان ديده
20- مثال داد:فرمان داد
21- اشقاق: مهرباني كردن و شفقت ورزيدن


[HR]
درباره نويسنده

سند باد نام حكيم داستاني هند است و سند باد نامه كتابي است نظير كليله و دمنه كه نسخه پهلوي آن تا زمان ساسانيان موجود بوده و در عصر نوح بن منصور ساماني مردي به نام خواجه عميدابوالفوارس قناوزي آن را به فارسي ترجمه كرد و در سال 600 هـ ق محمد بن علي ظهيري سمرقندي آن ترجمه را بازنويسي كرد. در زير داستاني از اين كتاب آمده است.