PDA

نمايش نسخه نهائي : چرند و پرند - علي‌اكبر دهخدا ( نخونيد از دستتون ميره )


صبح
Monday 6 September 2004, 10:36PM
چرند و پرند
علي‌اكبر دهخدا

چرند و پرند (از شماره 1 دوره اول روزنامه صوراسرافيل)
« بعد از چندين سال مسافرت هندوستان و ديدن ابدال و اوتاد و مهارت در كيميا و ليميا و سيميا الحمدلله به تجربه بزرگي نايل شدم و آن دواي ترك ترياك است. اگر اين دوا را در هر يك از ممالك خارجه كسي كشف مي‌كرد ناچار صاحب امتياز مي‌شد، انعامات مي‌گرفت، در همه روزنامه‌ها نامش به بزرگي درج مي‌شد. اما چكنم كه در ايران قدردان نيست!!!
عادت طبيعت ثانويست. همينكه كسي بكاري عادت كرد ديگر باين آسانيها نمي‌تواند ترك كند. علاج منحصر باين است كه بترتيب مخصوصي به مرور زمان كم كند تا وقتي كه بكلي از سرش بيفتد.
حالا من بتمام برادران مسلمان غيور ترياكي خود اعلان مي‌كنم، كه ترك ترياك ممكن است باينكه اولا در امر ترك جازم و مصمم باشند. ثانيا مثلا يكنفر كه روزي دو مثقال ترياك مي‌خورد روزي يك گندم از ترياك كم كرده دو گندم مرفين بجاي آن زياد كند. و كسي كه ده مثقال ترياك مي‌كشد روزي يك نخود كم كرده دو نخود حشيش اضافه نمايد و همينطور مداومت كند تا وقتي كه دو مثقال ترياك خوردني بچهار مثقال مرفين و ده مثقال ترياك كشيدني به بيست مثقال حشيش برسد. بعد از آن تبديل خوردن مرفين به آب دزدك مرفين و تبديل حشيش بخوردن دوغ وحدت بسيار آسان است. برادران غيور ترياكي من در صورتي كه خدا كارها را اينطور آسان كرده چرا خودتان را از زحمت حرفهاي مفت مردم و تلف كردن اين همه مال و وقت نمي‌رهانيد.
ترك عادت در صورتي كه باين قسم بشود موجب مرض نيست و كار خيلي آساني است و هميشه بزرگان و متشخصين هم كه مي‌خواهند عادت زشتي را از سر مردم بيندازند همينطور مي‌كنند.
مثلا ببينيد واقعا شاعر خوب گفته است كه عقل و دولت قرين يكديگرست. مثلا وقتي كه بزرگان فكر مي‌كنند كه مردم فقيرند و استطاعت نان گندم خوردن ندارند و رعيت همه عمرش را بايد به زراعت گندم صرف كند و خودش هميشه گرسنه باشد ببينيد چه مي‌كنند.
روز اول سال نان را با گندم خالص مي‌پزند. روز دوم در هر خروار يك من تلخه، جو، سياهدانه، خاك اره، يونجه، شن مثلا مختصر عرض كنم، كلوخ، چاركه، گلوله هشت مثقالي مي‌زنند. معلوم است در يك خروار گندم كه صد من است يكمن ازين چيزها هيچ معلوم نمي‌شود. روز دوم دومن مي‌زنند. روز سوم سه من و بعد از صد روز كه سه ماه و ده روز بشود صد من گندم، صد من تلخه، جو، سياهدانه، خاك اره، كاه، يونجه،‌ شن شده است در صورتي كه هيچكس ملتفت نشده و عادت نان گندم خوردن از سر مردم افتاده است …»

مكتوب شهري. (از شماره 6)
«… اي مردمكان براي خاطر خدا بفرياد من برسيد. اي روزنومه‌چي براي آفتاب قيمومت پرسه من بچه كرد را بنويس. من آزادخان كرنديم، پدرم از ظلم حسين خان قلعه زنجيري مرا برداشت و از كرند گريخت. آمد طهران. بمرد.
من بچه بودم. پيش يك آخوند خانه شاگرد شدم. بچه درس مي‌داد. من هم هر وقت بيكار بودم پيش بچگان مي‌نشستم. آخوند ديد من دلم ميخاد بخوانم درس داد. ملا شدم. در كتاب نوشته بود آدم بايد دين داشته باشد، هر كس دين ندارد جهنم مي‌رود. از آخوند پرسيدم دين چه چيز است؟
گفت، اسلام.
گفتم اسلام يعني چه؟ آخوند يك پاره‌اي حرفها گفت و من ياد گرفتم. گفت اين دين اسلام است. بعد كه من بزرگ شده بودم گفت : ديگر بكار من نمي‌خوري. من خانه شاگردي مي‌خواهم كه خانه‌ام برد،‌ زنم ازش روي نگيرد. تو بزرگي برو. از پيش آخوند رفتم. گدايي مي‌كردم. يك آخوند بمن گفت: برو خانه امام جمعه خرج مي‌دهد، پول مي‌دهد. وقف مدرسه مروي را ميرزا حسن آشتياني از او گرفته ميخات پس بگيرد. من رفتم خانه امام، ديدم مردم خيليند. مي‌گفتند دين رفت، معطل شدم كه چطور دين رفت. حرفهايي كه آخوند بچه‌ها بمن گفته است من بلدم. خيال كردم بلكه آخوند نمي‌دانست دين ملك وقف است. شب شب بيرونم كردند. آخوندها پلو خوردند. هر سري دو قران گرفتند. روز ديگر نرفتم. دربازار هم شنيدم مي‌گويند دين از دست رفت. شلوغ بود. خيلي گرديدم. فهميدم ميرزا حسن مي‌خواهد برود. گمان كردم دين ميرزا حسن است. خيال كردم چطور ميرزا حسن را داشته باشم كه جهنم نرم. عقلم بجايي نرسيد. چندي نكشيد ميرزا حسن مرد. پسرش مدرسه مروي را گرفت. آن روزها يكروز شا بد لعظيم بودم. خيلي طلاب آمدند، مي‌گفتند دين رفت. بعد فهميدم احمد قهوه‌چي را سالارالدوله به عربستان خواسته، پسر ميرزا حسن طلاب را فرستاده كه از شا بدلعظيم برگردانند. [احمد را برگردانند]
خيال كردم دين احمد قهوه‌چي است. اتفاق افتاد احمد را كه ديدم خيلي خوشم آمد. گفتم بلكه طلاب راست مي‌گفتند. من نمي‌توانستم داشته باشم. اين پسر خرج داشت. من گدا بودم. ديگرآنكه پسري را كه در سرش ميان سالارالدوله و پسر ميرزا حسن جنگ و جدال است، من چطور داشته باشم. ديدم ناچارم بجهنم بروم كه دست‌رس بدين ندارم. بعد پيش يك سمسار نوكر شدم. يك دختر خيلي خوب داشت و يك دختر خيلي خوب هم صيغه كرد. صيغه‌اش را خديجه مطرب برد براي عين‌الدوله، و بيك سيد كه برادرش مجتهد بود دخترش را شوهر داد (كه بعد از خانه شوهر او را دزديدند) سمسار مي‌گفت: دين رفت. نفهميدم دين كدام يكي بود. خيال مي‌كردم هر كدام باشند دين خوب چيزيست. چون از دين داشتن خودم نااميد بودم بجهنم راضي شدم و طمع بدين نكردم.
اين روزها كه تيول برگشته و در مواجب و مستمري گفتگوست و تسلط يك پاره حاكمان كم شده1 و مداخل يك پاره‌اي مردم از ميان رفته باز مي‌شنوم مي‌گويند دين رفت. يك روزي هم خانه يك شيرازي روضه بود. من رفته بودم چايي بخورم، يك نفر كه نبيره صاحب ديوان شيرازي بود آنوقت آنجا بود.
مي‌گفت‌ : سه هزار تومان پيش فلان شيخ امانت گذاشته‌ام، حاشا كرده است. دين رفت، خيلي مردم هم قبول داشند كه دين رفت. مگر يكنفر كه مي‌گفت چرا پولت را پيش جمشيد امانت نگذاشتي كه حاشا نكند. دين نرفته، عقل تو با عقل مردم ديگر از سر شماها رفته. خيلي حرفها مي‌زدند. من نفهميدم.
باري سرگردان مانده‌ام كه آيا دين كدام يك از اينهاست. آنست كه آخوند مكتبي مي‌گفت؟ آيا ملك وقف است؟ يا احمد قشنگ قهوه‌چي است؟ يا صيغه و دختر سمسار است؟ يا سه هزار تومان است؟ يا تيول ومستمري و مواجب است؟ يا چيز ديگر؟‌ براي خاطر خدا و آفتاب قيومت بمن بگوييد كه من از جهنم مي‌ترسم.
غلام گدا آزادخان علي اللهي

«جواب.
كره آزادخان، اگرچه من و تو بعقيده اهل ايمان اين زمان حق تفتيش اصول عقايد خود را نداريم، اما من يواشكي بتو مي‌گويم كه در صدر اسلام دين عبارت بود از «اعتقاد كردن بدل، و اقرار نمودن بزبان، و عمل كردن بجوارح و اعضاء». ولي حالا چون ماها در لباس اهل علم نيستيم نمي‌توانيم ادعاي دينداري بكنيم. اما حاج ميرزا حسن آقا و آقا شيخ فضل‌الله2 وقتي كه از تبريز و طهران حركت مي‌كردند مي‌فرمودند كه ما رفتيم اما دين هم رفت.

… مكتوب يكي از مخدرات (از شماره 11)
«آي كبلادخو، خدا بچهاي همه مسلمانان را از چشم بد محافظت كند. خدا اين يكدانه مرا هم بمن زياد نبيند. آي كبلاي،‌ بعد از بيست تا بچه كه گور كرده، اول و آخر همين يكي را دارم. آنرا هم بابا قوري شده‌ها چشم حسود شان برنمي‌دارد ببينند. ديروز بچم صاف و سلامت توي كوچه ورجه وورجه مي‌كرد، پشت كالسكه سوار مي‌شد، براي فرنگي‌ها شعر و غزل مي‌خواند.
يكي از قوم و خويشهاي باباش،‌ كه الهي چشمهاي حسودش درآد، ديشب خانه ما مهمان بود، صبح يكي بدو چشمهاي بچم روي هم افتاد. يك چيزي هم پاي چشمش درآمد، خالش مي‌گويد چه مي‌دونم بي‌ادبيست د...سلام درآورده. هي بمن سرزنش مي‌كنند كه چرا سر و پاي برهنه توي اين آفتاب‌هاي گرم بچه را ول مي‌كني توي خيابان‌ها. آخر چكنم، الهي هيچ سفره‌اي يك نانه نباشد، چكارش كنم.
يكي يكدانه اسمش با خودش است كه خل و ديوانه است. در هر صورت الان چهار روز آزگار است كه نه شب دارد نه روز، همه همبازيهاش صبح و شام سنگ به درشكه‌ها مي‌پرانند، تيغ (بي‌ادبي مي‌شود گلاب بروتان) زير دم خرها مي‌گذارند، سنگ روي خط واگون مي‌چينند، خاك بسر راهگذار مي‌پاچند.
حسن من توي خانه ور دلم افتاده. هر چه دوا و درمان از دستم آمده كردم. روز بروز بدتر مي‌شود كه بهتر نمي‌شود. مي‌گويند ببر پيش اين دكتر مكترها، من ميگم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان، اين گرت مرتها چه مي‌دانم چه خاك و خلي است كه ببچم بدهم. من اين چيزها را بلد نيستم. من بچم را از تو ميخواهم. امروز اينجا فردا قيامت. خدا كور و كچلهاي تو را هم از چشم بد محافظت كند. خدا يكيت را هزار تا كند. الهي اين سر پيري داغشان را نبيني. دعا، دوا، هر چه مي‌داني، بايد بچم را دو روزه چاق كني. اگر چه دست و بالها تنگ است اما كله قند تو را كور مي‌شوم روي چشم مي‌گذارم مي‌آرم. خدا شما پيرمردها را از ما نگيرد.
كمينه اسير الجوال

جواب مكتوب :
«عليا مكرمه محترمه اسير الجوال خانم. اولا از مثل شما خانم كلانتر و كدبانو بعيدست كه چرا با اينكه اولادتان نمي‌ماند اسمش را مشهدي ماشاءالله و ميرزا ماندگار نمي‌گذاريد. ثانيا همان روز اول كه چشم بچه اينطورشد چرا پخش نكردي كه پس برود.
حالا گذشته‌ها گذشته است.
من ته دلم روشن است. انشاءالله چشم زخم نيست، همان از گرما و آفتاب اينطور شده، امشب پيش از هر كار يكقدري دود عنبر نصارا بده ببين چطور مي‌شود. اگر خوب شد كه خوب شد. اگر نشد فردا يك كمي سرخاب پنبه‌اي يا نخي، يك خرده شير دختر، يك كمي هم، بي‌ادبي مي‌شود، پشكل ماچلاغ توي گوش ماهي بجوشان بريز توي چشمش. ببين چطور مي‌شود. اگر خوب شد كه خوب شد، اگر نشد آنوقت سه روز وقت آفتاب زردي يك كاسه بدل چيني آب كن بگذار جلو بچه، آنوقت نگاه كن تو رگهاي چشمش اگر قرمزست هفت تكه گوشت لخم،‌ اگر قرمز نيست هفت دانه برنج يا كلوخ حاضركن و هر كدام را بقدر يك «علم نشره» خواندن بتكان آنوقت ببين چطورمي‌شود، اگر خوب شد كه شد. اگر نشد سه روز ناشتا بچه را، بي‌ادبي مي‌شود گلاب بروتان، مي‌بري توي جايي و بهش ياد مي‌دهي كه هفت دفعه اين ورد را بگويد:
سنده سلامت مي‌كنم
خودم غلامت مي‌كنم
يا چشمم چاق كن
يا هپول هپولت مي‌كنم
اميدوارم ديگر محتاج بدوا نشود. اگر خداي نكرده باز خوب نشد ديگر از من كاري ساخته نيست برو محله حسن آباد بده آسيد فرج الله جن گير نزله بندي كند.
خادم الفقراء دخو عليشاه
--------------------------------------------------
لغتنامه «چرند و پرند» دهخدا

ابدال : مردم شريف، اولياءالله
اوتاد : جـ . وتد ـ ميخ. بطور مجاز اوتاد بجاي اعيان، بزرگان
سيميا : علم طلسم
دوغ وحدت : دوغ مخلوط به بنگ
بقدر علم نشره خواندن : يعني مدتي بسيار كوتاه

پانوشتها:
1ـ در آغاز مشروطيت مجلس به دفتر تيولها و مستمريات رسيدگي كرد و بسياري از تيولها و مستمريات را حذف كرد يا تقليل داد.
2ـ دو نفر از مستبدان صدر مشروطه كه با محمد علي ميرزا همدست بودند.

صبح
Monday 6 September 2004, 10:47PM
[HR]

http://www.persian-language.org/Adabiat/Images/39.JPG
درباره نويسنده

علي‌اكبر دهخدا فرزند خانبابا قزويني ـ از خاندان مالكان متوسط آن ديار ـ بوده، در سال 1257 هجري شمسي درطهران بدنيا آمد و علوم قديمه را در پايتخت فرا گرفت و از محضر آقا شيخ هادي نجم‌آبادي كسب فيض كرد و مدتي در مدرسه علوم سياسي بتحصيل كمال پرداخت و زبان فرانسه آموخت و چندي در اروپا سمتي رسمي ودولتي داشت و پس از بازگشت ـ كه مصادف بود با نهضت مشروطيت ـ نويسندگي روزنامه معروف «صوراسرافيل» را بعهده گرفت و با شادروان ميرزا جهانگيرخان شهيد همكاري مي‌كرد و مقالات گيرا و پرمعنائي زير عنوان «چرند و پرند» بامضاء «دخو» مي‌نوشت كه خوانندگان فراوان داشت و اثري ژرف در افكار باقي گذاشت. دهخدا پس از بمباران مجلس در 1326 هـ. قـ. به فرنگ گريخت و 4 شماره از «صوراسرافيل» را در سوئيس منتشر كرد وزان پس با روزنامه «سروش» استانبول همكاري داشت و بعد ازسقوط حكومت محمدعليشاه به ايران بازگشت و به نمايندگي مجلس شوراي ملي منتخب گشت و در ايام جنگ جهاني اول مدتي متواري مي‌زيست.
گرچه دهخدا شعر نيك مي‌گفته ولي بيشتر نثر وي مشهور است و آثار منثور او عبارت است از: مجموعه «چرند و پرند» و «امثال حكم فارسي» (در چهار جلد) و «لغت‌نامه» معروفي كه بخشي از آن تاكنون منتشر شده و نتيجه زحمات مستمر و متمادي اوست. وي رياست دانشكده حقوق را نيز داشته. دهخدا مردي راستكار و برغم داشتن عقيده سياسي مشخص و هواخواهي از اميال ترقيخواهانه مردم و آرمانهاي ملي از سياست‌بافي بيزار بود.
نثر دهخدا از زبان شيرين و جذاب عامه خلق مايه مي‌گيرد. وي بدون تكلف و ساختگي گفته‌هاي خويش را با گوهرهاي «امثال و حكم» نمكين فارسي ـ كه از گنجينه بي‌پايان زبان مردم اخذ شده بود ـ مرصع مي‌ساخت. آشنايي عميق او با زندگي مردم ساده و عادي از خلال همه آثارش مي‌تراود. دهخدا ناداني زمامداران زمان را در «چرند و پرند» فاش مي‌كند. او در سال 1334 هجري شمسي درگذشت.
ساير آثار او عبارت است از : فرهنگ فرانسه به فارسي ، شرح حال ابوريحان بيروني ، تعليقات بر ديوان ناصر خسرو ، تصحيح ديوان حافظ ، تصحيح ديوان منوچهري ، تصحيح لغت فرس ، ديوان اشعار ، تصحيح صحاح الفرس ، ترجمۀ عظمت و انحطاط روميان ، ترجمۀ روح القوانين و تصحيح ديوان سوزني .

میرزا عبدالزکی
Wednesday 29 July 2009, 02:26PM
اين رو بخونيد لطفاً.
جالبه.

میرزا عبدالزکی
Wednesday 29 July 2009, 02:28PM
اينم لينك دانلودش
http://arash98.net/ebook/pic/charand-katkhoda.jpg
کتاب چرند و پرند نوشته علی اکبر دهخدا به صورت جاو (http://arash98.com/)ا که توسط سایت آرش 98 (http://arash98.com/) در اختیار شما قرار داده شده است.








http://arash98.net/dl.gif دانلود (http://arash98.net/ebook/Charand-dehkhoda-%5BArash98.com%5D.zip) - با حجم 1.4 مگابايت
http://arash98.net/unlock.gif پسورد : www.arash98.com (http://arash98.com/) ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )