PDA

نمايش نسخه نهائي : امن ترين نقطه دنيا


سینا 555
Tuesday 5 October 2004, 10:28PM
گزارش از پرستو قادري1
زندگي شوريده است. زخم خاطرات كودكي هاي مرد سرباز كرده است. باز هم سياه ترين برگ اين دفتر است كه گشوده مي شود:
معصوم، بي گناه، ناتوان؛ اسير در چنگال هيولا. دست و پا مي زند؛ او لذت مي برد. التماس مي كند؛ او قهقهه مي زند. تلاش مي كند تا راهي براي فرار بيابد؛ استخوان هاي نازك و بي جانش ميان پنجه هاي او خرد مي شود. فرياد مي زند؛ او حنجره اش را مي فشارد. خود را به مردن مي زند اما او دست بردار نيست؛ با سنگ برسر و صورتش مي كوبد. پسر مي شكند؛ هيولا فرار مي كند.
«محمد بيجه» كه حالا حدود 30بار در نقش اين هيولا ظاهر شده است در گذشته هاي دور، يك بار نقش قرباني اين قصه تلخ را داشته است.
قصه جنايت «محمد بيجه» معروف به كفتار پاكدشت را همه ما شنيده ايم. تلخي و گزندگي اين اتفاق سهمگين به حدي است كه اگر روزي هزاربار به اين فاجعه بينديشيم، هزار بار رعشه بر تن و جانمان مي افتد. فكرش را بكن! يك نفر در قيافه انسان كه به گفته اطرافيانش آدم آرام و سربه راهي به نظر مي رسيد و معمولاً در سكوت غرق بوده است، چه انديشه مخوفي داشته است. «فقط به كشتن پسربچه ها فكر مي كردم.» اين را خودش درباره سكوت هايش گفته است.
خاطره سياه
او از كشتن، لذت مي برده است. بعضي از روانشناس ها و متخصصان گفته اند كه اين جنايت در اثر يك رفتار ساديستيك رخ داده است و «محمد بيجه» بيمار است. عده اي خاطره سياه «محمد بيجه» در كودكي را دليل اين رفتار وحشت انگيز او دانسته اند و نام ديگري به شخصيت بيمار او داده اند. اما جمعي از روانشناس ها هم معتقد هستند كه اين جنايتكار در محيطي نابهنجار رشد يافته و شخصيت و روح مسئله دارش تحت تأثير عوامل محرك بيروني قرار گرفته تا اين چنين براي جنايت و خون ريزي پرورده شده است. يك استاد روانشناس در اين باره مي گويد: «او در خاطراتش، روزي را به ياد دارد كه عين اين اتفاقات برايش افتاده است. ما از اين جا وارد بحث موردنظر خود مي شويم. چرا يك پسر بچه كوچك كه در معرض تجاوز و تعدي مردي قرار گرفته است، نمي تواند به خانواده پناه ببرد و براي اعضاي خانواده اش مثلاً پدر، مادر يا برادر بگويد كه چه بلايي به سر او آمده است؟
پاسخ تاحدي روشن است. آن قدر روابط سرد يا لبريز از ترس و احساس ناامني است كه كودك با نزديك ترين افراد به خودش، احساس بيگانگي دارد. زخم هاي جسم اين كودك درمان شده است اما روحش، نه. به همين ترتيب كه مي بينيم او بزرگ شده است و خودش به هيولايي شبيه آن مرد متجاوز تبديل شده است كه مي تواند همان كارها را در ابتدا با سگ ها و بعد با پسربچه هاي كوچك انجام دهد.»
امن ترين نقطه دنيا
خانواده، امن ترين نقطه دنياست. وقتي چراغ خانه اي روشن است كه اعضاي آن دور هم جمع شده اند تا با هم عشق، صداقت و آرامش را تقسيم كنند. پايه گذاران هر خانواده، نقشي اساسي در چگونگي شكل گيري، ساختار و اهداف آن دارند. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي در اين باره مي گويد: «برخورداري از عشق و محبت بي دريغ حق همه افراد است. خالص ترين محبت ها هم در محيط خانواده ارزاني مي شود و ناب ترين رابطه هاي عاشقانه در همين محيط است كه امكان شكل گيري دارد.»
اگر زن و شوهري بتوانند پايه و اساس ايجاد خانواده اي را بگذارند كه از چنين فضايي برخوردار باشد، آن وقت آن قدر اطمينان و اعتماد بين اعضاي خانواده ايجاد مي شود كه فرزندان بتوانند در كوران حوادث زندگي (كه ممكن است در مسير زندگي هر كسي رخ بدهد) با اتكا به خانواده، سالم و سربلند بيرون آيند. اگر بچه ها بدانند كه هرگز مورد اتهام قرار نمي گيرند چون خانواده صددرصد به آنها اطمينان دارد، مي توانند اتفاقات ناخوشايندي را كه برايشان رخ مي دهد، براي پدر و مادر تعريف كنند.
اگر پدر و مادر بدون حساسيت اما به طور جدي به دنبال رفع آسيب هاي وارد شده بر روح فرزندان خود در اثر اتفاقات غيرقابل پيش بيني در محيط بيرون از خانواده باشند، مي توانند لطمات وارد شده به شخصيت فرزندشان را به موقع و از راه هاي صحيح جبران كنند تا به عقده هاي سركوب شده تبديل نشوند.»
نقش خانواده در شكل گيري شخصيت افراد به حدي است كه يكي از بزرگان علم روانشناسي مي گويد:«براي شناخت هر كس ببين كه از چه خانواده اي برخاسته است.» اگر چه افرادي هم بوده اند كه از خانواده هايي نابسامان به انسان هايي شايسته تبديل شده اند اما «آذرمان»، دكتر روانپزشك آنها را استثنا مي داند و مي گويد:«تربيت خانوادگي دقيقاً همان چيزي است كه سعادت فرد و جامعه يا بدبختي و انحطاط آن ها را فراهم مي كند. با تربيت مي شود جامعه اي را شايسته، سرفراز و آزاد ساخت يا برده و منحط. تربيت عاملي براي رشد و ارتقاي فكري، جسمي و رواني است. از طريق آن، زمينه براي رشد و پرورش تن، مغز، شخصيت، ايجاد اعتماد به نفس، شناخت خود و يافتن يك فلسفه صحيح حياتي براي زندگي فراهم مي شود. از راه تربيت مي توان آدمي را به پذيرش تعهد، قبول مسئوليت، و انضباط واداشت. ذهن را از اوهام و خرافات و انديشه را از روياهاي خطرناك و تخيلات ناروا پاك كرد. به وسيله تربيت مي شود آدمي را از واقع گرائي به هدف گرائي و از جادوگرائي به دانش خواهي سوق داد. تربيت رابطه فرد را با خود، با آفريدگار خود و با جهان به معني اعم كلمه روشن مي كند و به مسير و تلاش فرد جهت مي دهد. در يك كلام اينكه در سايه تربيت آدمي به مقام شاخص انساني دست مي يابد:«مهم ترين نكته اي كه اين روانپزشك در هر فراز از سخنانش تاكيد مي كند اين است:«خانواده، سنگ بناي اصلي تربيت انسان ها را مي گذارد». وي درباره نقش خانواده در تربيت منتهي به رشد انساني مي گويد:«والدين به عنوان عامل محيطي در تربيت شناخته شده اند. تاثير و نفوذ عميق والدين در كودك و رنگ دادن به شخصيت او به آن علت است كه خانواده كانون محبت و احترام است، و بخشي از اين اعتبار را به شكل فطري و غريزي به دست آورده است. كودك بر اثراين محبت غريزي و بر اثر عشق شورانگيزي كه مثلا در وجود مادر يا پدر خود مي يابد همواره مي كوشد تا هرچه بيشتر خود را با آنها تطابق دهد. به همين منظور مقررات و خط مشي آن ها را مي پذيرد و رفتار اعضاي خانواده را مورد تقليد قرار مي دهد.»
احساس امنيت
خانواده بايد در وضعي استوار باشد كه بتواند احساس ايمني كند. فقط در چنين خانواده هايي است كه امكان پرورش كودكان در محيطي سالم و به دور از هرگونه اختلاف وجود دارد. «دكتر «آقابيگ لو» روانشناس، در اين باره مي گويد: «اگر محيط خانواده، فضايي لبريز از امنيت، عشق و صداقت باشد، آينده فرزندان حتماً روشن خواهد بود. چرا كه فقط در چنين فضايي كه به دور از اختلاف نظرهاي دائمي است و روح سازگاري و تعادل حاكم است، افراد مي توانند در كمال آرامش روحي و رواني راه هاي رشد و ترقي را بيابند. اگر در فضاي خانوادگي به طور دائم جنگ و جدل بين اعضا رخ دهد، اگر زن و شوهر همواره يكديگر را به جدايي تهديد كنند و اگر خطر كشمكش حتي در لحظه هاي آرامش بين اعضا وجود داشته باشد، همه توان فكري و جسمي اعضاي خانواده صرف اين درگيري ها مي شود». به نظر وي اين مسأله، يعني به كارگيري توان اعضاي خانواده در راه باطل جنگ و گريزهاي داخلي اولين و عيني ترين لطمه خانواده هاي بي ثبات و آشفته به اعضاي آن است. اكرم اميني، كارشناس ارشد روانشناسي، آسيب هاي روحي و رواني ناشي از فضاي به هم ريخته خانوادگي بر اعضاي خانواده را بااهميت بيشتر و داراي بازتاب اجتماعي مي داند و مي افزايد: «متأسفانه اين آسيب ها، گاهي تا سال ها از نظر پنهان مي مانند در حالي كه روح و روان فرد را همواره آزار مي دهند. معمولا افرادي كه در زندگي فردي يا اجتماعي ناهنجاري هاي رفتاري دارند اغلب در خردسالي و كودكي در معرض چنين آسيب هايي بوده اند. در واقع محيط زندگي فرد در سنين خردسالي، كودكي، نوجواني و جواني رابطه مستقيمي با چگونه ادامه حيات فرد دارد. با پذيرش اين اصل مهم در مي يابيم كه نقش خانواده در تربيت و پرورش افراد تا چه اندازه بااهميت است.»
به اقيانوس بينديشيد
نهال زندگي در دوره كودكي كاشته مي شود و مربي آن را مي پرورد و نگاهداري مي كند. اين نهال در جواني به گل مي نشيند. در بزرگسالي بار مي آورد و در پيري از گل دادن محروم اما همچنان زنده باقي مي ماند. دكتر علي قائمي اميري در كتاب «خانواده و تربيت فرزندان» درباره تأثير خانواده مي نويسد: «مي توان گفت زندگي دوران كودكي، چون زندگي و جريان جوي بسيار كوچكي است كه در مسير حيات با جذب قطره ها، چكه ها و چشمه هاي بسيار كوچك، وسعت و فراخي مي يابد و به نهر تبديل مي شود. اين نهر با يافتن نهرهاي ديگري از آگاهي و اطلاعات رودخانه عظيمي را تشكيل مي دهد و به اقيانوس اجتماع مي پيوندد.
چه بسيار جوي ها كه هميشه جوي مي مانند و هرگز نهر نمي شوند و چه بسيار نهرها كه نهر مي مانند و رود نمي شوند و چه بسيار رودها كه هرز مي رود و گل آلود به اقيانوس اجتماع مي پيوندد. سرانجام اينكه انسان كامل كسي است كه در دوران حياتش، درختان كوچكي از خود به يادگار بگذارد، هركدام لايق گل دادن و سربه فلك كشيدن و جويبارهايي از خود پديد آورد، هركدام در مسير نهر و رودخانه شدن.»

سینا 555
Tuesday 5 October 2004, 10:29PM
خانه هاي بي محبت جنايتكار تربيت مي كنند
از حضيض ذلت تا فراز قدرت با «تربيت»-2

چندي پيش نوزادي به دنيا آمد. پاك بود و معصوم. مثل همه فرشتگان كوچكي كه از دامن مادران به دنيا مي آيند. لبخندش، تصوير غنچه ناشكفته گل هاي بهشتي بود و نگاهش، انعكاس نگاه فرشته ها؛ زلال و شفاف.
چندي گذشت. باز سروصداي اوست كه بلند شده است. مي آيد. لخ...لخ...لخ. دمپايي هاي زندان را به دنبال خود مي كشد. جينگ...جينگ...جينگ. زنجيرهاي فولادي پاهاي 24 سالگي اش را در خود مي فشرد. خاكستري ديوارها، قدش را كوتاه تر و چهره اش را تيره تر نشان مي دهد. اما چشم هايش باز هم در سكوت غرقند. هيچ نشاني از جنايت در آنها نيست. آرام و شمرده حرف مي زند: «سال 59 در تربت حيدريه به دنيا آمده ام. فقط پنج سال داشتم كه به خاطر فقر به تهران آمديم و در قيامدشت ساكن شديم.» عجبا! سواد چنداني ندارد. پس چطور كلمه ها را اين قدر زيبا و كتابي كنار هم مي چيند. مي گويند كه او نبوغ منفي دارد. «فقط 9 سال داشتم كه دو مرد...» نبوغ منفي را حالا به او نسبت مي دهيم. حالا كه او از دست رفته است. شايد اگر پيش از اين اتفاق ها، پيش از 9 سالگي اش، او نيز در خانه اي چون خانه من يا تو زندگي مي كرد، امروز به او مي گفتيم: «آقاي نابغه».
آقاي نابغه(!) در فاصله نوزادي تا 24 سالگي اش را كجا بوده است؟ چه شد كه آن نگاه معصوم توانست به جسد يا پيكر نيمه جان حدود 30 تا آدم، شرربار بنگرد؟ چه ناني لقمه شد و چه لقمه هايي به گلوي او ريخته شد كه خون جنايت در رگ هايش جاري شد؟ تاكنون متخصصان بسياري در اين باره سخن گفته اند. كارشناسان، مجموعه اي از دلايل فردي، خانوادگي و اجتماعي را براساس تخصص و دانش خود درباره جاني پاكدشت ارائه داده اند. او حتماً تحت آزمايش هاي روانكاوانه بيشتري هم قرار خواهد گرفت و حتماً در آينده ابعاد ديگري از شخصيتش براي جامعه رو خواهد شد. اما ما در پي يافتن پاسخ اين سؤال هستيم: تأثير خانواده و تربيت خانوادگي بر شخصيت افراد چيست؟
توجه كنيد و هوشيار باشيد
مي خواستيم و تلاش هم كرديم تا با خانواده «محمد بيجه» گفتگويي در باره كودكي هاي او و شرايط زندگي خانوادگي اش داشته باشيم، اما نيروي انتظامي اعلام كرد كه آنها به خاطر حفظ جانشان تحت حفاظت نيروي انتظامي به صورت مخفي زندگي مي كنند. به ناچار به سراغ متخصصان روانشناس رفتيم. دكتر «كورش آقابيگ لو» با مرور زندگي اين جاني مي گويد: «وي در خانواده اي فقير در استاني محروم (محل تولد محمد بيجه تربت حيدريه است) به دنيا آمده است. به همين دليل خانواده اش به تهران مهاجرت كرده است كه ما از بررسي ابعاد اين پديده به خصوص مهاجرت به خاطر فقر مي گذريم چون در مقوله اين بحث نمي گنجد. فقط 9 سال داشته است كه اتفاق تعدي و تجاوز و كتك خوردن توسط دو مرد براي او رخ مي دهد. ]دكتر در اين جا تذكر مي دهد كه اين واقعه نقش بسيار مهمي در شكل گيري شخصيت «محمد بيجه جنايتكار» داشته است چرا كه او پس از گذشت 15 سال از آن ماجرا هنوز به صورت دقيق چهره آن آدم ها و مشخصاتشان را به خاطر دارد[ حدود سيزده سال داشته است كه مجبور به انجام دادن كارهايي مثل زباله و نان خشك جمع كني مي شود. در پانزده سالگي كار سخت و كم درآمد در كوره آجرپزي را آغاز مي كند و پس از ماجراهاي عشقي و مصيبت هاي ديگر در زندگي اش بالاخره در سال 81 يعني در سن 22 سالگي مرتكب اولين قتل مي شود. او هيچ حرفي از حمايت هاي خانوادگي نمي زند. او سرگرم دنياي بيمارگونه خويش بوده است. «بيجه» مدت ها به سگ كشي عادت داشته است و هرگز خانواده اش هيچ مخالفتي با او براي اين كار نكرده اند. اين مسأله اصلاً مورد توجه پدر، مادر يا ديگر اعضاي خانواده اش قرار نگرفته است. در حالي كه مهم ترين سرنخ براي پي گيري و تشخيص بيماري روحي و رواني «محمد» بوده است».
وي با تاكيد بر هوشياري خانواده ها و حساسيت داشتن بر علايق، روحيات، حتي تغيير خلق و خوي فرزندانشان مي افزايد: «توانايي كشتن موجودات زنده ناگهان در افراد بروز نمي كند. هميشه پيش از چنين اتفاقي، دوره خاصي از بحران هاي روحي در فرد ايجاد مي شود مگر آن كه قاتل حرفه اي باشد. ديگر ناهنجاري هاي رفتاري نيز چنين است. فضاي خانواده بايد چنان گرم و صميمي باشد و اعضاي خانواده بايد آن قدر به يكديگر نزديك باشند تا به سرعت متوجه تغيير و تحولات روحي، نيازهاي يكديگر و خلأها و چالش هاي رواني همديگر بشوند. يك روانشناس: در يك خانواده هوشيار و آگاه هرگز به سكوت، گريه، به هم ريختگي، عصيان و عصبانيت، گوشه گيري و عزلت، شادماني بي اساس و... اعضاي آن با ديده بي تفاوتي نگاه نمي شود.»
احساس مسئوليت فردي و اجتماعي در خانواده شكل مي گيرد. توجه به احوال يكديگر در خانواده و تلاش براي حل مشكلات اهالي خانه نخستين سرمشق احساس مسئوليت براي اعضاي خانواده است. نتايج يك تحقيق علمي كه توسط موسسه علوم نوين در يكي از كشورهاي رو به توسعه انجام شده است، نشان دهنده آن است كه وجود اين روحيه در خانواده مي تواند 78 درصد در كاهش جرايم مختلف تاثير داشته باشد.
دكتر «جين اولسون»، روانشناس و محقق روي سايت اينترنتي اش مي نويسد: «امروز حواستان به همسر و فرزندانتان باشد تا فردا چوب بي توجهي تان را پشت ميله هاي زندان نخوريد.» او معتقد است: «ريشه همه جرايم در خانواده ها تنيده مي شود و توجه و محبت خانوادگي تنها تبري است كه مي تواند اين ريشه ها را قطع كند.»
هركسي كار خودش، بار خودش(!)
فقر، يكي از دلايل مهم براي از هم پاشيدگي خانواده هاست. مفهوم از هم پاشيدگي هم اصلا اين نيست كه زن و شوهر از هم طلاق بگيرند و بچه ها سرگردان شوند. در بسياري از خانواده هاي آسيب ديده از فقر، برخلاف حضور همه اعضاي خانواده در كنار هم، از هم پاشيدگي وجود دارد. در اين خانواده ها هريك از اعضاي خانواده، راه خود را مي رود و كسي به ديگري كاري ندارد. «منيره ك» يك زن خياباني است. او به هروئين اعتياد دارد و تا به حال چندين بار به دليل پيدانكردن مواد مورد نيازش وسوسه شده تا آب ليموي خالص به خود تزريق كند. «منيره» مي داند كه اگر چنين كاري كند، مرگش حتمي است، اما درد و رنج خماري را غيرقابل تحمل توصيف مي كند. او را صبح روز پنجم مهرماه در فلكه دوم صادقيه مي بينم. درباره خانواده اش مي گويد: «پدرم معتاد بود. پول نداشتيم و پنج بچه قد و نيم قد بوديم. هرچه هم مادرم از راه رختشويي و كارگري در خانه اين و آن به دست مي آورد، خرج اعتياد پدرم مي شد. او هميشه يا خمار بود يا نشئه و كاري به كار مادرم و ما نداشت. مادرم مدت ها با آبرو زندگي كرد، اما بالاخره وسوسه شد و به دام شيطان افتاد. او پس از سال ها زندگي مخفيانه، بالاخره با يك راننده تريلر به تركيه فرار كرد. پدرم حتي حال نداشت كه دنبالش بگردد. فرقي هم به حالش نكرد. همين سرنوشت هم براي من و چهار خواهر ديگرم رقم خورد. به ترتيب به دام اين و آن افتاديم و زندگي مان تباه شد. حالا هم شب ها همه ما به جز يك خواهرم كه دو سال است ازش خبر نداريم، دور هم جمع مي شويم. اما هر كه به حال خودش است.»
به نظر كارشناسان خانواده آسيب ديده شامل خانواده هايي مي شود كه طلاق در آنها رخ داده يا افراد به شكل گسسته در آن زندگي مي كنند، خانواده هايي كه داراي فرد يا افراد معتاد يا مجرم هستند. خانواده هاي تك والدي و همچنين خانواده هاي ورشكسته به لحاظ اقتصادي نيز از نظر برخي از جامعه شناسان به عنوان يك زيرمجموعه در گروه خانواده هاي آسيب ديده قرار مي گيرند. «محمد فيلادي بافقي»، كارشناس جامعه شناسي چنين خانواده هايي را پرورش دهنده جامعه بزهكار و مجرم توصيف مي كند و مي گويد: «يكي از مشكلات خانواده هاي آسيب ديده ناكارآمدي و تطبيق ناپذيري آنها است، به طوري كه اين نوع خانواده ها به خوبي وظايف خود را به لحاظ اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و تربيتي ايفا نمي كنند. در چنين خانواده هايي فرزندان بايد از سنين طفوليت نان خود را دربياورند. آنها تحت آموزش قرار نمي گيرند و هيچ تلاشي براي پرورش و تربيت آنان از سوي والد يا والدين انجام نمي شود.»
وي كه معتقد است به دليل تغيير وضعيت جامعه و حركت سريع به سوي توسعه هر روز به تعداد چنين خانواده هايي افزوده مي شود، مي افزايد: «خانواده مكاني براي تربيت و پرورش انسان هاست كه تنها در صورت وجود سلامت روحي و رواني مي تواند انسان هايي پاك و سالم تحويل اجتماع بدهد و به اين ترتيب مدعي اداي وظيفه اساسي خود شود. خانواده سالم هم ويژگي هايي دارد كه بايد در سطح گسترده به جامعه آموزش داده بشود.»
شيك و مدرن اما بي محتوا
تلفن زنگ مي زند و سوفيا بيدار مي شود. خورشيد وسط آسمان است اما او آنقدر احساس خستگي مي كند كه هنوز هم ميل ندارد از رختخواب بيرون بيايد. انگار آدم پشت خط اين را مي داند كه بعد از چند زنگ، ديگر تلفن نمي زند. خانه ساكت و آرام است. سوفي مي داند كه هيچ كس در خانه نيست و مي داند كه حتما روي در يخچال، در آشپزخانه يك يا دو يادداشت براي او هست. طبق معمول، اولي از مادر: «من به آرايشگاه رفتم. از آن جا به خانه خاله جان مي روم و بعد هم با او به گودباي- پارتي دختر دوستم، ناهيد كه به آلمان مي رود.» دومي هم از پدر است:«توي كشوي ميز تلويزيون برايت پول گذاشته ام.» همين. پدر و مادر براي سوفي يعني همين يادداشت هايي كه هر روز آنقدر با عجله نوشته مي شوند كه مثل خط ميخي به نظر مي آيند. مادر به دنبال سرگرمي هاي خودش و پدر هم پي كسب و كار و تفريحات ويژه اش. سوفي مي ماند و حوضش، مثل هر روز.
يك گروه ديگر از خانواده هايي كه بستري مناسب براي مجرم پروري دارند، خانواده هاي مرفه و داراي موقعيت اجتماعي به ظاهر موجه هستند. «اكرم اميني»، كارشناس ارشد روانشناسي در اين باره مي گويد: «نتايج تحقيقات انجام شده درباره محيط خانوادگي گروهي از مجرمان حكايت از آن دارد كه قسمت عمده اين افراد يا متعلق به خانواده هاي بسيار سطح پايين و غرق شده در فقر و مصائبش هستند يا به خانواده هاي سطح بالا، متمول و مرفه تعلق دارند.
وضعيت در خانواده هاي گروه دوم به اين شرح است كه اعضاي خانواده آن قدر غرق در لذات رنگارنگ زندگي مادي شده اند كه ديگر فرصتي براي پرداختن به خانواده خود ندارند. اعضاي چنين خانواده اي كه معمولا هم از تمكن و قدرت مالي قابل توجه برخوردار هستند، هريك راه خود را مي روند و در دنياي شخصي خود غرق مي شوند. پدرومادر در چنين خانواده هايي نقش خود را به فراموشي مي سپارند و گمان مي كنند همين كه قوت و غذا، پول توجيبي و امكانات رفاهي براي فرزندانشان تهيه كردند، كافي است. درواقع فرزندان اين خانواده ها فقط از پرورش جسماني برخوردار مي شوند و از تربيت محروم مي مانند.»
به گفته يكي از كارشناسان قوه قضاييه جرايم رخ داده در اين طبقات شامل دزدي، قاچاق، رابطه نامشروع، قتل، فرار از منزل در سنين زير 18سال و كودك ربايي است. دكتر «كورش آقابيگ لو» روانشناس، ايجاد خلأ عاطفي در اثر نبود يا كمبود روابط خانوادگي در چنين خانواده هايي را علت اصلي بروز اين اعمال مجرمانه مي داند و مي گويد: «هيچ يك از نعمت هاي مادي حتي معنوي در صورت زنده بودن پدرومادر نمي تواند خلأ آنها را براي انسان پر كند. كودك، نوجوان يا جواني كه همواره در حسرت ديدن مادر يا پدر خود مي باشد، آنها را عاشقانه دوست دارد ولي از سوي پدرومادر پاسخ مناسب به اين علاقه نمي بيند، دچار عقده هاي سركوب شده مي شود. اين عقده ها، پس از مدتي كه فرد به واسطه رشد جسمي، بلوغ فكري و در اختيار داشتن پول (كه معمولا در چنين خانواده هايي زياد يافت مي شود) قدرتمند شد، بسيار خطرناك هستند. افرادي كه تا پيش از اين مرحله، همواره در اثر خلأ حضور عاطفي والدين در رنج بوده اند و از پتانسيل نهفته انجام جرم و جنايت برخوردارند، چون بمب متحرك، خود، خانواده و اجتماع را تهديد مي كنند. در واقع خانواده نابسامان و از هم گسيخته، بستر لازم براي بزهكاري نوجوانان و جنايتكاري آنان در مراحل بعدي زندگي شان را ايجاد مي كند.»

سینا 555
Wednesday 6 October 2004, 08:19PM
گزارش از پرستو قادري-3
خانواده هر كس شناسنامه اوست. بگذريم از فرزندان ناخلفي كه حيثيت خانواده هايي را به باد داده اند اما اصل پذيرفته شده در عرف كه مورد تاييد اصول روانشناسي نيز هست، اين حقيقت است كه فرزندان، نمونه هايي شبيه به اصل يا با كمي تفاوت از والدين خواهند شد. خانواده فكر آدمي را مي سازد و نوع جهان بيني او را تعيين مي كند. از لحاظ اثر اجتماعي هيچ امري به اندازه خانواده در پايه ريزي شخصيت و چگونگي رشد عواطف و ديگر ابعاد شخصيتي موثر نيست زيرا تارو پود حيات انسان در خانواده تنيده مي شود.
فردي كه فحش مي دهد، دست بزن دارد، دزدي مي كند، آدم مي كشد و... روزگاري نوزادي پاك و معصوم بوده است. او آدم كشي را به ارث نبرده است و در رگ و پي وجودش دزدي و غارت و جرم و جنايت ريشه نداشته است. او از محيط، اين رفتارهاي زشت و خوفناك را فراگرفته است.
آبروي بربادرفته
«روژين» را همه اهالي محل مي شناسند. دختري قدبلند، زيبارو و خوش تيپ؛ غرق در مال و منال دنيا. از همه مهم تر اين كه الان به تنهايي زندگي مي كند چون پدر و مادرش به جرم حمل مواد مخدر و مشروبات الكلي دستگير شده اند. اگرچه هر دوي آنها، به ظاهر آدم هاي موجه و بي آزاري به نظر مي رسيدند و اتفاقا شغل هاي آبرومندي هم داشتند اما به گفته دخترشان هيچ وقت مثل آدم زندگي نكرده اند. «روژين» مي گويد: «هميشه با هم جنگ و دعوا داشتند به جز وقت هايي كه قرار بود براي انجام دادن يك كار خلاف، كلي پول به جيب هر كدام برود. آنها براي پول درآوردن هر كاري مي كردند و اصلاً حواسشان به من نبود. به كيش، قشم، چابهار و... مي رفتند و هرچيزي را كه پولي تويش پيدا مي شد، مي خريدند و مي فروختند. اوايل فكر مي كردم كه خوب، بالاخره كاسب هستند و بايد يك جوري مغازه را بچرخانند اما بعدها فهميدم كه تو كار خلافند. هيچ كس به آنها شك نمي كرد چون گاهي وقت ها حتي مرا هم با خود مي بردند؛ ولي من مي فهميدم. خيلي هم خوب مي فهميدم.» او سكوت مي كند و پرنده نگاهش را به دوردست هاي آسمان پرواز مي دهد. چند لحظه اي بعد، اين طور ادامه مي دهد: «هميشه دلم مي خواست آنها يك جور ديگر بودند. هميشه دلم شور مي زد و مي دانستم كه بالاخره به دام مي افتند. مي دانستم كه بالاخره در اين دنيا تنها مي شوم و انگ بي آبرويي هم به پيشاني ام مي خورد. كمي كه بزرگتر شدم، اين دغدغه ها را به آنها مي گفتم ولي گوششان بدهكار نبود. قاچاق كالا، خروج غيرقانوني زنها و دخترها از مرز، كلاهبرداري و ... هر جور خلاف كه فكرش را بكني انجام مي دادند. من هم يا در كنارشان بودم يا به تنهايي در خانه منتظر بازگشت آنها بودم كه بالاخره آن اتفاق افتاد. هر دوي آنها را درحالي گرفتند كه به اندازه نفري يك حبس ابد، كوكائين و هروئين به همراه داشتند.» حالا «روژين» خواسته و ناخواسته قدم در راه آنها گذاشته است. اهل قاچاق و اين حرف ها نيست چون آن قدر پول و ملك دارد كه نيازي به كسب درآمد ندارد. او جورديگري خلاف مي كند. خودش مي گويد كه اهل هيچ قيدوبندي نيست. حرام و حلال برايش تعريف نشده كه معنايش را بداند. لقمه حلال به او خورانده نشده كه از حرام منزجر باشد. بدي و خوبي كارهايش را نمي فهمد چون اصلا كسي فرصت نداشته برايش «خوب» و «بد» را معني كند. «روژين» فقط به يك چيز فكر مي كند: «آهسته بروم، آهسته بيايم تا كه به زندان نروم.» او فقط همين را آموخته است: «زندان بد است. زندان يعني جدايي.» ديگر «آبرو» هم برايش واژه اي غريب است چون سال ها حرصش را خورده است ولي روزي كه از جلوي درخانه، پدر و مادرش را دستبند زده از ماشين بيرون كشيده اند و براي هميشه برده اند، شكل برباد رفته آن را تجربه كرده است.
روزي كه با هماهنگي يك دوست به ديدن «روژين» مي روم. «اكرم اميني»، كارشناس ارشد روانشناسي و مشاور باسابقه در مسائل خانواده هم همراهم است. او درباره اين قصه تلخ مي گويد: «متأسفانه نظير زندگي «روژين» در جامعه كم نيست. فرزنداني كه گرفتار محيطي لبريزاز فساد و فسق و فجورند. اين بچه ها به مفهوم واقعي از خانواده، چيزي فرانمي گيرند. درحالي كه خانواده نخستين محلي است كه در آن، طفل خاطره اي مطبوع يا نامطبوع از زندگي پيدا مي كند و احساسات و عواطف قوي يا ضعيف به دست مي آورد، اين بچه ها توشه اي از خانواده هايشان ندارند. از سوي ديگر يكي از مهم ترين كاركردهاي خانواده يعني انتقال آداب و اخلاق و رسوم و سنت صحيح يا غلط، همچنين آموزش هاي ديني و مذهبي در اين خانواده ها هيچ رويكردي ندارد. در واقع نقش سازندگي خانواده در چنين محيط هاي مخدوش و سياهي به باد فراموشي سپرده شده است. حاصل چنين خانواده هايي هم، به طور طبيعي فرزنداني نظير اين دختر است.»
اصلي ترين چاره كار
تربيت ديني يكي از وظايف اصلي خانواده هاست. آموزش تعاليم انسان ساز دين آسماني بايد در خانواده آغاز شود.
«اسلام؛ دين مهر و محبت، راستي و درستي است. افرادي كه طبق اصول چنين شريعتي رشد يافته اند، هرگز نمي توانند به شخصيتي ضداجتماع تبديل شوند.» اينها، سخنان «مجتبي صفاگوهر» كارشناس ارشد علوم تربيتي و معارف اسلامي است. او مي افزايد: «اگر همه اصول تربيتي و پرورشي توصيه شده در دين اسلام درباره تربيت فرزندان به كار گرفته شود. و خانواده ها در برخورد با هر مسئله اي، دنبال مصداق آن در سيره معصومين(ع) باشند. يقين داشته باشند كه مي توانند، خانواده اي لبريز از امنيت و محبت داشته باشند. افق چنين خانواده اي هم قطعاً روشن خواهد بود.» به نظر وي، دين در جامعه اسلامي مهم ترين اهرم براي پيشگيري از جرم و جنايت است و آموزش اصول دين هم در خانواده امكان پذير است. «صفاگوهر» مي افزايد: «تربيت ديني مي تواند رابطه انسان را با آفريدگار معين كند و براساس ضوابطي قرار دهد، بدانگونه كه آدمي در مسير زندگي با تكيه بر آن ضوابط به ادامه زندگي صالحانه و انساني قادر باشد و در كشاكش مسير پرپيچ و خم حيات به آن متكي باشد.» آرامش، مهم ترين پيامد تربيت ديني است. آرامش همان نعمتي است كه در وجود مجرمان، بزهكاران و جانيان وجود ندارد. «سركشي هاي روح عصيانگر آدمي اگر در سايه اتكا به خدا و توكل به او آرام نشود، طغياني بر ضد خود و جامعه اش خواهد بود.» اين كارشناس ارشد علوم تربيتي و معارف اسلامي با ذكر اين جمله مي افزايد: «تربيت ديني و اسلامي، تنها راه رسيدن به آرامش مطلوب آدمي در دوران حياتش است.» در تمام... مدتي كه «صفاگوهر» درباره تربيت ديني حرف مي زند، يك نكته از گفته هاي يك روانشناس در ذهن من، تكرار مي شود. «تربيت، هرگز با حرف زدن و شعار انجام نمي شود. خانواده براي تربيت فرزندان خود براي هدايت آنها به هر مسيري كه موردنظرش است، بايد به صورت عملي، نمايشگر آن تصوير مطلوب باشد.» وقتي اين موضوع را با او در ميان مي گذارم، تأكيد مي كند كه اتفاقاً درباره تربيت ديني، مهم ترين مسئله همين عمل گرا بودن بزرگترها است.
خاستگاه افراد
خانواده، خاستگاه افراد است. كودكان چگونگي زندگي در جمع را براي اولين بار در اين محيط ياد مي گيرند. تحقيقات علمي انجام شده توسط بسياري از روانشناسان و جامعه شناسان مؤيد اين ادعا است كه نحوه جامعه پذيري كودك به چگونگي زندگي خانوادگي او ارتباط مستقيم دارد. همان گونه كه خانواده مي تواند مهاركننده انحراف هاي اجتماعي باشد، از سوي ديگر مي تواند در صورت نابساماني وآشفتگي، از هم گسيختگي يا بحراني بودن كانون آن در بروز بسياري از آسيب هاي اجتماعي تأثيرگذار باشد.
آمار رسمي نشان دهنده آن است كه 65 درصد كودكان بزهكار از خانواده هاي نابسامان، از هم پاشيده و طلاق گرفته برخاسته اند. معاون امور اجتماعي سازمان بهزيستي در مصاحبه اي مي گويد: «فرار كودكان، بيماري هاي اخلاقي، اعتياد، تعارض شخصيتي و افت تحصيلي از جمله معضلات ناشي از ناتواني در برقراري ارتباطات سالم خانوادگي است. به همين دليل حمايت ازحقوق فرزندان و جايگاه آنها و توانمند كردن و قادرسازي خانواده هاي نيازمند امري مهم و ضروري است چرا كه ما ناگزير از توجه ويژه به سلامت نهاد خانواده هستيم و در صورت كم توجهي به اين نهاد كوچك و سستي بنيان آن، بسياري از آسيب هاي اجتماعي بزرگ در متن خانواده آماده شكل گيري خواهد بود.»
خانواده بد، بلاي جامعه
خانواده نخستين مسئول صلاح و فساد جامعه است زيرا بنيان هاي فكري افراد جامعه در خانواده گذارده مي شود و والدين يا كسان كودك هستند كه او را براي اجتماع صالح يا فاسد مي پرورانند.
اين موضوع مورد تأييد همه كارشناسان و متخصصان روانشناسي همچنين جامعه شناسان است. اگر چه بسياري از آنان بر اين نكته تأكيد مي كنند كه نمي شود منكر تأثيرات محيط بيروني زندگي بر افراد بود اما يك صدا مي گويند كه «خانواده، سنگ بناي جامعه است.» دكتر «كورش آقابيگ لو»، روانشناس در اين باره مي گويد: «خانواده مسئول معايب و مفاسد بي شمار اجتماعي است. بسياري از بدبختي ها، جنايت ها، عصبيت ها، ناسازگاري ها، بي نظمي ها، هرج و مرج ها، كج روي ها و آشفتگي ها تحت تمام انواع و فرم هاي آن به خانواده يا محيطي كه فرد از كودكي در آن ريشه يافته است مربوط مي شود. در واقع مي توان گفت كه كمبودهاي تربيتي واخلاقي كه در اثر بي مايگي يا بي توجهي والدين يامربيان در شخصيت افراد ايجاد مي شود، زمينه ساز بروز بزه و جرم در زندگي آنان خواهد بود. در حقيقت بايد گفت كه خانواده همان طور كه مي تواند منبع و منشأ هرگونه خير، بركت، نعمت و سعادت جامعه باشد، مي تواند نابودكننده آن هم باشد.»
كارشناسان سه كاركرد اصلي براي خانواده قائل هستند. آنها مي گويند كه خانواده از يك سو مركز تندرستي، بهداشت جسمي و عقلي و ازسوي ديگر كانون پرورش روح و روان و در آخر هم اينكه، خانواده محلي براي آماده سازي فرد به منظور زندگي اجتماعي است. نتيجه مهمي كه از بحث و گفتگو با متخصصان علوم تربيتي مي شود گرفت اين است كه خانواده اولين و مهم ترين كانون پرورش صحيح، احياء و شكوفائي همه استعدادهاي خوب يا بد افراد است. هرگونه تحول و تغيير اجتماعي بايد از آن جا آغاز شود و هر اقدام اصلاحي، نخست بايد شامل خانواده شود.
راه و رسم زندگي
همه ما مي توانيم خانواده اي بالنده داشته باشيم. خانه هايمان محيطي لبريز از صفا و محبت باشد و قلب هايمان در سايه آن، لبريز از عشق و اعتماد.
اين جوري مي شود صفت زندگي را، شيرين ترين نعمت حيات دانست. همه ما مي توانيم فرزنداني داشته باشيم كه هر كدام در فردايي نه چندان دور، تاج عزت و افتخار روي سرهايمان بنشانند و گلي باشند از گل هاي بهشت.
چشم هايت را ببند! محيط خانه ات را تصور كن! چه رنگي است؟ غرق در آبي آرامش، سرخي عشق و سبزي حيات يا...؟ بچه هايي كه داري يا در آينده خواهي داشت را مجسم كن! چشم هايشان چه مي گويد؟ نگران هستند و برآشفته يا در هاله اي از اعتماد و اطمينان و صفا و مهرباني غوطه ورند؟ چشم هايت را باز كن! بپا فرصت ها را از دست ندهي. يادت باشد فاصله صلاح تا فساد به اندازه زمان نواختن يك سيلي نابجا، بيان يك جمله سركوب گر و تحقيركننده، زمان غرق شدگي در لذت بي خبري يا حتي كوتاه تر از اين هاست.
«شكيبا بشيرفرهمند»، كارشناس ارشد روانشناسي و مشاور خانواده براي داشتن يك خانواده بالنده توصيه هايي را بيان مي كند كه عمل كردن به آنها خيلي آسان است:
«اگر از خود دوستي به دگر دوستي برسيد، خوشرو باشيد و خود را مديون كوچك ترين محبت هاي بقيه اعضاي خانواده بدانيد، در كنار هم باشيد نه در مقابل هم، در زمان بروز اختلاف ها خود را جاي طرف مقابل بگذاريد، محبت خود را با كلام و در عمل نشان دهيد، مسئوليت پذير باشيد، به ارزش ها و علايق يكديگر احترام بگذاريد، از خصوصيات تك تك اعضاي خانواده شناخت كامل داشته باشيد، حال آنها را درك كنيد و زبان يكديگر را كشف كنيد، به سلامت جسم و روان يكديگر اهميت بدهيد و در اين راه تلاش كنيد، لحن رفتار و گفتارتان را از محبت، توجه و احترام لبريز كنيد، از سرزنش و تهديد بپرهيزيد و دوست واقعي يكديگر باشيد؛ يقين داشته باشيد كه يك خانواده بالنده خواهيد داشت.»