نمايش نسخه نهائي : مشاعره
سبو
Wednesday 15 December 2004, 05:07PM
در ره منزل لیلی که هزاران خطر است
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
asheghe iran_p
Thursday 16 December 2004, 05:51AM
يارب امان ده تا باز ببيند
چشم محبان روي حبيبان
ارزو
Wednesday 16 February 2005, 04:01PM
نظر كن كه
در ، غروبِ بی فروغ آشنایی ،
این من و تو ، در سر راهِ جدایی
خاطراتی مانده از ،
هر شام و هر روز
سرگذشتی دارد این ،
عشقِ جگرسوز
می روی با بی قراری ،
یادی از خود ، می گذاری
writer
Sunday 20 February 2005, 03:17AM
يارب سببي ساز كه يارم به سلامت
باز آيد و برهاندم از بند ملامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت..
توسي
Wednesday 23 March 2005, 05:08PM
سلام
اگر به بحث شعر به عنوان اسلحه علاقه دارید به صفحه 21 ( در سگوتی منتظر ماندهام ) بییاید با سپاس
ميثم مهرابي پور
Wednesday 23 March 2005, 05:42PM
به گلها دل نبند چون خار دارند
پري رويان جفا بسيار دارند
ز آنان كم طلب كن مهرباني
كه آنان زير سر صد يار دارند;)
asheghe iran_p
Thursday 24 March 2005, 01:26AM
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:32PM
ماييم و غم عاشقي و رنگ پريده
با اختر اشكي كه به رخساره دويده...
احمد مهاجري
Saturday 16 April 2005, 11:15PM
هستي اي خسرو فرهاد لقب ، قابل آن
كه شود خسرو اگر زنده ، ترا بنده شود
------------
مهر ، هر صبحگه از بهر سر افرازي خويش
بعد صد سجده به پاي تو سر افكنده شود
asheghe iran_p
Sunday 17 April 2005, 04:23AM
دريغ و درد كه در جستجوي گنج حضور
بسي شدم به گدايي بر كرام و نشد
به لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
مستانه
Sunday 17 April 2005, 10:23PM
مرا با حرفهايش رنگ مي زد
فقط حرف از جنون و جنگ ميزد
دل چون آهنم در اوج سختي
كنار قلب سنگش زنگ ميزد
طي كردن عمر و بي خيالي تا كي؟
تا كي همه جا زمن بنالي تا كي؟
يك شب زمن حقير هم حالي پرس
اينقدر سلام خشك و خالي تا كي؟
برگشت به من اميد وقتي آمد
روحي به تنم دميد وقتي آمد
يك مرتبه دست و پاي خود گم كردم
رنگم به خدا پريد وقتي آمد...
غريب اما صميمي حرف ميزد
ز اميد عظيمي حرف ميزد
اگر چه تازه وارد بود اما
چو يك يار قديمي حرف ميزد
عزيزم با چه شرمي حرف ميزد
چه ساده با چه گرمي حرف ميزد
دلش پر بود از اين آدمكها
ولي با من به نرمي حرف ميزد
تمام عمر من صرف سفر شد
جواني در پي عشقت هدر شد
فرستادم برايت نامه اما
جواب نامه هايم ضربدر شد
من تا دم صبح پشت در مي مانم
در حسرت بوسه هاي تو مي مانم
وقتي كه تو در باز كني من از شوق
از دادن يك سلام در مي مانم
همچون گذشته دست او گرمي ندارد
قلبش چو سنگي گشته و نرمي ندارد
مي آيد و گستاخ مي خندد به رويم
از مردم آزاري خود شرمي ندارد
اگر چه رفت ،رفتنش دليل و عاملي نداشت
سؤال كردم از خودش جواب كاملي نداشت
خودش كه رفته يك طرف دل مرا ربوده است
و برده با خودش دلم اگر چه قابلي نداشت...
مستانه---غرفه شعر نو...
asheghe iran_p
Monday 18 April 2005, 12:50AM
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
دولت فقر خدايا به من ارزاني دار
كين كرامت سبب حشمت تو تمكين است
مستانه
Wednesday 22 June 2005, 04:43AM
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان ازپي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گگوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت ؟
1304
Wednesday 22 June 2005, 11:39PM
آيا دوباره باران را خواهيم ديد ، ولي باران قهر كرده تا نبودن شنوده هم براي آهنگش هم به ديارمان باز نخواهد گشت
هميشه به جلو نگاه مي كنيم تا مبادا به چاه يا مانع نخوريم
چه مي شد كه گاهي هم زير پا و پشت سرمان را نگاه مي كرديم
چه روزي بود آنروز كه خورشيد از مغرب طلوع كرد
چرا رنگين كمان سياهي را جا نمي دهد
و بازهم چرا جاده بي پايان است
هرچه بر زمين مي چرخيم بعد از اقليمها دوباره به مبادا مي رسيم
و اگر بازهم بچرخيم تكرار است و تكرار
كاش زمان هم اينگونه بود
صداي زوزه جيرجيرك همچنان به گوش مي رسد
ديگر گرگها دست از شكار كشيده اند
سلطان جنگل هم ديگر شير نيست
خروس هم همچنان در حسرت پرواز است
زرافه هم كوتاهي قدش را آرزو دارد
تا بتواند با مورها به تلاش بقا بپردازد
كمكم ديوارها هم لب از شكايت مي گشايند
كه چرا آنها را خط خطي مي كنند
با بودن روبو تها كلفت ها هم بيمه بيكاري مي خواهند
كاغذ پر نقشي بنام پول حرف يكم را دارد
و كبك باز هم سرش زير برف است1304 "
(( حق نشر فقط با نام اينجانب مجاز است ))
اين انتقاد ات را خودم در سالهاي پيش نوشتم و براي دومين بار آن را فقط براي بعضي ها درج مي كنم اميدوارم كه تونسته باشم چند كلمه اي بگم ؟؟؟؟؟
براي اولين بار اين را بر سايت با ادرس زير اوردم با كليك بر آن به ساير مطالب من هم مي رسيد
http://www.asylum-norway.com/modules.php?name=News&file=article&sid=168
nicscom
Saturday 9 July 2005, 07:29AM
سلام
شعرها اگه کوتاه باشه جالبتره ها
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
تا زنده ایم رزمنده ایم
یا علی
coral
Saturday 9 July 2005, 10:06AM
در نمازم خم ابروي تو با بياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
ابومحسن
Thursday 24 November 2005, 02:02PM
دلا دائم گدای کوی او باش
به حکم آنکه دولت جاودان به
:smile07: :smile07:
M.k
Wednesday 3 May 2006, 03:08PM
هو النّور
يا رب سببی ساز که يارم به سلامت
باز آيد و برهاندم از بند ملامت
ارژنگ
Tuesday 9 May 2006, 03:07PM
ترا تشه دادم که هیزم کنی
ندادم که بر جان مردم زنی
shabgard
Tuesday 28 November 2006, 01:47AM
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
شادي
Tuesday 19 December 2006, 12:12AM
سلام دوستان مكن تازه عضو شدم و پشيمونم چرا زودتر نيومدم خوشحال ميشم اگه در مورد شعرم نظرتونو بدونم:smile07: :smile07: :smile07:
غروب بود و غربت در ان لحظه هاي غريب
شوري كه هردم از زير خاكستر ياس سري مي جنباند
و تني خسته از جاني بي قرار
كه نه طاقت ماندنش است و نه ياراي رحيل
باز چون هميشه در نبردي با دو سوي ان حرارت غريب
وجودش را در هم ميشكند بي انكه بداند در پي چه مي دود
همچو اهو مي رمد ره به سوي جان جانان مي برد
خود نمي داند چه مي جويد در او
خود نمي داند چه مي خواهد از او
بي هدف خود را به هر سو مي زند
ان سر اشفته را هر ان به راهي مي كشد
تار قلبش در پي هر موج لرزان مي شود
چهره اش از هر نسيمي شاد و خندان مي شود ...
چنديست كه مي داند به يقين
كه پيداي پنها بر خط واقع گذر نخواهد كرد
و در ظلام شب چون پريزاد رويا خواهد چرخيد
در تكاپوي حيات وي را روحي نيست
نگاهش سوي اسمان است
ستاره را مي خواند
ناله ز تقدير به نور مي برد
و مي داند بلكه باور دارد كه اين چرخه كور را
روزني است به بزرگي نور
پيكر بي جان وي را چشماني باز مانده است
به سوي اسماني كه شب ان صبح دارد
و غروب ان را طلوع مي شكند
و مي داند كه دست احياگر وجود بر دامنش خواهد خورد
طلوع در راه است ولي از رنگي دگر
طلوعي كه رو به معراج دارد
و تاريكي در ان رنگي ندارد
خواهد امد دور نيست
نور تنهايش نخواهد گذاشت...
شادي
Tuesday 19 December 2006, 12:15AM
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود و سرمايه بسوزي و محابا نكني
karl poper
Sunday 4 March 2007, 11:12PM
یک قدح در ده که تا از خود رهم / همچو صفدر پرده ها را بردرم
ای ز اسمت سدره هستی ببار / هم ز دستت قدرت حق آشکار
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.