PDA

نمايش نسخه نهائي : ادبي


مريم 24
Tuesday 8 March 2005, 01:35PM
سخن گو



كوچه پس كوچه هاي دراز و باريك محله ي مسجد سيد اصفهان . خانه ي حاج سيد حسن بنكدار . 175 امين عاشورايي است كه توي اين خانه ي عهد قاجاري روضه گرفته اند:



حلقه ي اول:

با كلي زحمت و در به دري خودم را از توي جمعيت عزادار ِ وسط كوچه كه توي خانه جايشان نشده كشا نده ام بيرون و در جهت موج ، هُلانده شده ام طرف راه پله هاي پشت بام . آن هم نه راه پله ي آدم وار ِ معمولي ِ سنگ مرمري ، يك دخمه ي تاريك و تنگ و پيچ دار با كلي پله ي سه گوش سه گوش كه نه مي دانم ، نه اصلا" مي بينم كه بايد پايم را كجا يش بگذارم. اين شده كه تا همين حالا سه چهار بار كوبانده ام توي كمر نفر جلويي و زانوي پشت سري هم مدام پهلويم را ضربه مال مي كند. نه اين كه توي اصفهان غير از همين يك فقره هيچ روضه ي ديگري پيدا نشود ، نه ، اين روضه ي صد و خرده اي ساله ي اين شهر ، غير از همه جاست.

رسيده ام به آخرين پله ، باريكه ي نور عينُه فيلم هاي سينمايي مي تابد به چشمم و من هم عينُه آرتيست همان فيلم ها دستم را از لا به لا ي جمعيت پيدا مي كنم و مي كشم بيرون كه بگيرم جلويش ، ولي عجله ي پشتي ها چشم و نور حاليش نمي شود و هلم مي دهد بالاتر ، پايم را كه مي گذارم روي پشت بام دهانم باز مي ماند:

يك خانه ي واقعا" قاجاري. شاه نشين يك طرف ، هشتي يك طرف ، شيشه هاي رنگ به رنگ 5 دري يك طرف. اتاق ها را دور تا دور حياط مربعي شكلش ساخته اند و يك حوض آبي بزرگ هم وسط حياط. به هر جاي خانه كه نگاه مي كني سياه پوشانده اند ،تا چشم كار مي كند آدم نشسته و آدم . كف حياط ، وسط حوض و حتي روي پله ي اول منبر هم غير از منبري اصلي ! آدم نشسته. كُلُهم ِ اين ها روي هم تازه مي شود خانه ي اصلي. بالاي هر اتاق هم كه پشت بامش ، نتيجه اين كه پشت بام ها هم دور تا دور حياط را گرفته اند ، مردم از لبه هايش خم شده اند و توي خانه را نگاه مي كنند. بالاي پشت بام هم براي خودش كلي اتاق هست حكما" متعلق به عروس و پسر هاي خانواده ، كه تا خفن ترين زاويه هايش هم مشكي زده اند و آدم نشسته.

دو تا مرد سياه پوش ِ سفيد ريش هم كيسه به دست ايستاده اند روي لبه ي پشت بام منتظر ، موقع خواندن مصيبت ها وقتي صداي " واي حسين كشته شد " اين همه آدم بالا مي گيرد، از توي كيسه هاي شان مشت مشت كاه در مي آورند و مي ريزند پايين . كاه ها ، از لبه ي پشت بام آرام آرام مي آيند پايين تا برسند به حياط خانه. صحنه اي مي شود اين صحنه ، صحنه اي مي شود اين صحنه ، كه دست و پا و كت و كول له شده ات را هم بكشي اين بالا مي ارزد به ديدنش. فقط كافيست بايستي و نگاه كني . كاه ها اشتباهي نمي روند .انگار از قبل مسيرشان را بلدند، آرام آرام مي آيند پايين و مي نشينند روي سر و دست ِ مشكي پوش هاي سينه زن!





حلقه ي دوم:

تازه جاي پايم را درست كرده ام كه لق لق نخورم و نيفتم روي سر كسي. جا گير آوردن و نشستن كه محال است همان ايستادنش هم كه شامل حالم شده ، بي برو برگرد ، كلي شق القمر است. بعد از تك وتعارف و تشكر از دور و بري ها كه براي دو تا پايم جا باز كرده اند تازه نگاه مي كنم به خانه.مانده ام چه طور تقّ ِ اين پشت بام بعد از 175 سال در نمي رود و اين همه آدم را نمي مالاند به هم! دارم براي خودم فرض مي كنم كه اگر پشت بام بيايد پايين چه قيامت كبرايي مي شود . غير از بالايي ها ، زير سقفي ها هم درگير مي شوند و n تا كشته و احتمالا" n تا مجروح و جيغ و داد و ناله و شيون و ... كه چشمم مي افتد به كنار حوض ، وسط اين همه آدم سياه پوش يك بچه ي سبز پوش ِ تپل كه شايد سه چهار ماهش هم نباشد. سر تا پا سبزش پوشانده اند. بلوز و شلوار و سربند سبز با پيشاني بندي كه " يا حسين " قرمزش از همين بالا پيداست. مادر بيچاره كه ازحد له شدن يكي دو درجه بيش تر چلانده شده ، پاي پهلويي رفته توي پهلويش و دست بغل دستي هم وقت سينه زدن تلپ تلپ مي خورد توي كتفش. با اين حال تپل ِ سه چهار ماهه را گرفته توي بغلش صداي " حسين حسين " منبري كه مي پيچد دست تپل را مي گيرد و آرام مي كوبد به بلوز سبزش. سينه زدن بچه ي سه ماهه هم ديدن دارد! تپل ، نه از اين همه صدا گريه مي كند نه جيغ مي زند نه كسي را به الاَمان مي گذارد ، آرام و مظلوم نگاه مي كند به چشم هاي مادر . اشك هايش را كه مي بيند لب بر مي چيند . اشك هاي مادر دست و سر و صورت بچه را خيس مي كند. حكما" خيس ِحسين!





حلقه ي سوم :

منبري عوض مي شود. حاج آقاي بعدي عبايش را زده زير بغل و با كلي فشار مي آيد جلو. پيداست كه بنده ي خدا تا همين جايش اساسي له شده و اگر راه را برايش باز نمي كردند حالا حالا ها نمي رسيد. مي نشيند روي دومين پله ي منبر و نفس تازه مي كند . هنوز شروع نكرده كه از پشت سر يك نفر چنان مي كوبد توي گُرده ام كه قوس بر مي دارم و در حال فرود روي كله ي جلويي هستم ، بغلي كمرم را مي گيرد و خودش چنان تكاني مي خورد كه نگو. توي دلم خالي مي شود . خداييش ده سانتي بيشتر تا سقوط فاصله ندارد. مطمئن ِ مطئنم كه فقط يك معجزه ي مشدي جلوي سقوط آزاد اين بابا را گرفته است. كلي به خير گذشته . يك قدم به زور مي روم عقب كه دفعه ي بعد حركت قوسي انجام شد حداقل تبديل به پرتابي نشود.

مي ايستم كنار يكي از همان اتاق هاي عروس نشين ِ روي پشت بام. دارم ايستاده گوش مي كنم كه انگار از بالاي سرم خاك مي ريزد پايين. اولش برايم مهم نيست . احتمالا" بادي چيزي باشد .خاك ها كه بيشتر مي شود تازه مي آيم به خودم كه نكند سقف خراب شود روي سر ملت . في الفور خودم را مي كشم عقب و نگاه مي كنم.

دو تا پنجول! متعلق به يك آدم هشت نه ساله شايد.از لبه ي پشت بام بالايي ( پشت بام همام عروس نشين ها ) پيدا مي شود .بعد هم آرام آرام كله اش را مي آورد بالا. حالا دو تا پنجول داريم و يك كله و يك پيشاني بند " يا اباالفضل " نوشت. ماتم برده! خودش را مي كشد بالا و هر چه گرد و خاك روي پشت بام است خالي مي كند روي كله ي من.دو زانو مي نشيند روي لبه و شروع مي كند به تكاندن لباس خاك مالي شده بعد هم كه خيالش راحت شد دستش را مي زند زير چانه و زل مي زند توي خانه. لبهايم آويزان است و نگاهش مي كنم . مرا كه مي بيند نيشش تا بغل گوش ها باز مي شود و اشاره مي كند به زنجيري كه بسته به كمر بند شلوارش . دوباره مي خندد. مانده ام مبهوت كه اين بچه ي 8 9 ساله چه طور خودش را از اين ارتفاع كشانده بالا آن هم با اين زنجير سنگين؟ دوباره سرم را بر مي گردانم و نگاه مي كنم به سر تا پاي خاك مالي شده اش. جل الخالق!!





حلقه ي چهارم :

توي اين جمعيت ، وسط اين خانه ي صد و خرده اي ساله چه طور مي شود زنجير زد نمي دانم.اين همه آدم نفري يك ضربه هم كه به خودش بزند نوسان توليد شده در و ديوار را مي ريزد به هم ماهم مي مانيم زيرش تمام!

ولي بلند شده اند . مردها تمام بلند شده اند ايستاده اند . روي پشت بام . پنج دري . اتاق هاي كناري . يا قمر بني هاشم!! اين همه آدم مي خواهند زنجير بزنند؟

نگاه مي كنم به منبر . يك پسر بيست و سه چهار ساله با سر گل مالي شده بلند گو به دست ايستاده. حالاست كه بخواند و ملت هم شروع كنند. شروع مي كند . اول آرام سينه مي زنند، صدايش را مي برد بالاتر سينه ها هم تند تر مي شود ، بالاتر ، زنجير ها در مي آيد ، باز هم بالاتر حالا ديگر زنجير ها با هم مي رود بالا و مي آيد پايين ...

مطمئنم كه فضا في البداهه خلق نمي شود !! تا همين حالا جا براي نشستن هم نبود! مانده ام اين ها چه طور زنجير مي زنند؟ خاك ريزي بالاي سرم دوباره شروع مي شود . نگاه مي كنم ، يارو هشت نه ساله ي بالاي سرم زنجير ش را در آورده و از لبه ي پشت بام همراهي مي كند.حتي يك ضربه را هم بي خيال نمي شود . صداي زنجير ها خانه را مي لرزاند لرزيدنش را به عينه مي بينم ، حسش مي كنم . بنا برقوانين فيزيك با اين فركانس آجر روي آجر بند نمي شود ، بايد در و ديوار به هم بريزد ، ويران كند ، كسي زنده نماند...

175 سال است كه اين ديوارها به " ياحسين " عادت كرده اند!!





حلقه ي پنجم:

زنجير ها آرام شده ، مداح با پيشاني عرق كرده و صورت سرخ نشسته كنار منبر و نفس نفس مي زند ولي هنوز صداي گريه ي زن و مرد بالاست و يا حسين شان بند بيا نيست. انگار آن طرف پشت بام ولوله شده باشد ، صداي داد دو سه تا مي رود بالا . صداي زن ها را مي شنوم كه در به در دنبال مهر و تربت اند . چادر را از توي صورت پيرزن مي زنند كنار . غش كرده و از حال رفته . دو سه نفر بادش را مي زنند ولي توي اين شلوغي هنوز تربت و مهر و آب و اين چيز ها جور نشده .صدا به پايين هم مي رسد. يكي از پيرمردها يك تكه پارچه ي سبز از جيبش در مي آورد و مي دهد دست جوان كناري . مهر تا بيايد فاصله ي قانوني را طي كند و از پله هاي سه گوش و حكما" جمعيت تويش رد شود و برسد روي پشت بام و از اتاق ها بگذرد و برود آن طرف ، پيرزن بيچاره جواب نكير و منكر را هم داده و رفته پي كارش. جوان ِ كنار پيرمرد مهر را مي پيچد لاي پارچه ي سبز گلاب مالي ِ پيرمرد و بلند مي شود ، با تمام زورش مهر را پرت مي كند روي پشت بام و اتفاقا" فرود مي آيد همان جا كه بايد.مهر و گلاب را كه مي گيرند جلوي بيني پيرزن با " يا حسين " " يا حسين " به هوش مي آيد.







حلقه ي آخر :

حالا ديگر مطمئن شده ام اين جور جا ها " حسين " هواي ِ همه را دارد . هواي ِ دو ماهه . ده ساله . زن . مرد . زنجير . سقف . ديوار . پير . جوان . هواي هر كسي كه فكرش را بكني...



اوهركه را آيد به اين جا مي شناسد...

فعلا"


مطلب درج شده از سايت ادبي 5دري بود.به ما سر بزنيد.


www.5dari.com

سینا 555
Tuesday 8 March 2005, 10:27PM
سلام مريم خانم

سايت شما را ديدم مطالبتون خيلي خوب بود و بازم اونجا سر ميزنم.
سعي ميكنم نظرات خودمو براتون بفرستم.از دوستان ديگرتون هم كه
براي ارايه كارهاي خوبشون تشكر كنيد.

در پناه حق باشيد
بدانيد كار براي خدا هيچوقت بي اجر نميماند
التماس دعا
برادرتان سينا

مريم 24
Wednesday 9 March 2005, 10:25AM
سلام به برادرم سينا
از اينكه سر زدي ممنون.
اين كارها كه قابل خدا را ندارد
شما هم مرا دعا

توسي
Wednesday 23 March 2005, 05:03PM
سلام
من توس هستم. بحثی را در مورد شعر بعنوان اسلحه مطرح کردم اگر کسی به این موضوع علاقه دارد به صفحه 21 (در سکوتی منتظر مانده ان) بیاید. با سپاس

نادون
Sunday 3 April 2005, 09:53PM
:::مردم اعصاب ندارن:::
همچین هول میدادن همدیگرو که یکی ندونه فکر میکنه زلزله شده ، دارن از جون خودشون دفاع میکنن ، یه پا قرض کردن تا از معرکه فرار کنن . اینقدر وایستادم تا همشون به مرادشون رسیدند و رفتن بالا ...منم تالاق و تولوق رفتم بالا ... حالا بگو با اون همه وسایل چه جوری از بین این همه جمعیت که به خون همدیگه تشنن رد بشم برم خودم به وسط اتوبوس برسونم ... خندم میگیره سعی میکنم ذهن بندگان خدا رو بخونم ...
پیر مرد - الهی شکرت ... چرا یکی پا نمیشه من بشینم ... بذار یه چندتا سرفه کنم ... نه اینطور نمیشه بزار به این جوون بگم این ادرس کجا میشه برام بخون من چشسمام خوب نمیبنه تا شاید جرقه ای زده بشه برای عکس العملش ...
مرد میان سالی که ایستاده - اینقدر خودمو میزنم بهش تا حالش گرفته بشه . فکر کردی ! برای من که خیالی نیست ! نتونستم بشینم ولی کوفتت میکنم این آرامش اعصاب رو ...
مرد میان سال تری که نشسته - هه هه کور خوندی به خیالت توی این کیسه ها چیه یه مشت بادمجونو ، سیب زمینی و پیاز ...اینقدر بزن با پاهات تا پاهات چلاغ بشه...
جوونی که نشسته و به پیر مرد نگاه میکنه - بزار به بهانه کمک به این پیرمرده پاشم بعد برم اون عقب ! یه دیدی بزنم ، شاید یکی از ما خوشش اومد.
پسر نوجوانی که کلاسور من به بازوش میخوره :
نادونی - ببخشید .
پسرک - خواهش میکنم...:::((ایشاله کلاسورت توی سرت خورد بشه ! ع....و.....ض...ی ! داری میری ته اتوبوس چه خبره مگه ؟! بتمرک اینجا دیگه)):::...
یه دفعه اتوبوس میزنه رو ترمز و همه فکرام میریزه بهم ... صدای داد و بیداده که بلند میشه...
مرد میان سال - آقا این چه وضع رانندگیه...
مرد میان سال نشسته - گندشو در اوردین ...آقا برو اونطرف تر دیگه ! همه خریدامو له و لورده کردی...
مرد میان سال- زیاد ناراحتی پاشو ُ ! مگه کوری؟! نمیبینی جا نیست .
پیرمرد - پسرم اشگال نداره بیاید جای من بشینید من ایستگاه بعد پیاده میشم.
مرد جوان – پیری... داری پامیشی خوب خودم میشینیم دیگه ...
پسرک جوان هم از فرصت استفاده میکنه با کوله پشتیش میزنه توی سینه ی من :::(بخور نوش جونت):::
راننده - چه خبرتون اتوبوسو گذاشتین رو سرتون ... جلویی زد رو ترمز ...اصلا ماشین خرابه ... بفرمائید پائین !
اتوبوس رو کنار خیابون نگه میداره و در این میان ، من و چند نفر دیگه از مسافرا پیاده میشم و صدای داد و فریاده که هنوز به گوش میرسه ...

نادون (http://n-a-d-o-n.blogsky.com)

مستانه
Sunday 17 April 2005, 10:34PM
مرا با حرفهايش رنگ مي زد
فقط حرف از جنون و جنگ ميزد
دل چون آهنم در اوج سختي
كنار قلب سنگش زنگ ميزد

طي كردن عمر و بي خيالي تا كي؟
تا كي همه جا زمن بنالي تا كي؟
يك شب زمن حقير هم حالي پرس
اينقدر سلام خشك و خالي تا كي؟

برگشت به من اميد وقتي آمد
روحي به تنم دميد وقتي آمد
يك مرتبه دست و پاي خود گم كردم
رنگم به خدا پريد وقتي آمد...

غريب اما صميمي حرف ميزد
ز اميد عظيمي حرف ميزد
اگر چه تازه وارد بود اما
چو يك يار قديمي حرف ميزد

عزيزم با چه شرمي حرف ميزد
چه ساده با چه گرمي حرف ميزد
دلش پر بود از اين آدمكها
ولي با من به نرمي حرف ميزد

تمام عمر من صرف سفر شد
جواني در پي عشقت هدر شد
فرستادم برايت نامه اما
جواب نامه هايم ضربدر شد

من تا دم صبح پشت در مي مانم
در حسرت بوسه هاي تو مي مانم
وقتي كه تو در باز كني من از شوق
از دادن يك سلام در مي مانم

همچون گذشته دست او گرمي ندارد
قلبش چو سنگي گشته و نرمي ندارد
مي آيد و گستاخ مي خندد به رويم
از مردم آزاري خود شرمي ندارد

اگر چه رفت ،رفتنش دليل و عاملي نداشت
سؤال كردم از خودش جواب كاملي نداشت
خودش كه رفته يك طرف دل مرا ربوده است
و برده با خودش دلم اگر چه قابلي نداشت...

مستانه---غرفه شعر نو...

نادون
Monday 6 June 2005, 11:44PM
.................. معصومیت یک عشق ، توی از دست دادنشه ............................ (نادون)

ارزو
Wednesday 8 June 2005, 09:24PM
.................. معصومیت یک عشق ، توی از دست دادنشه ............................ (نادون)

غم انگيز ترين چيزي كه ميتونه تو زندگي بوجو بياد همينه

نادون
Wednesday 8 June 2005, 10:20PM
noch hamon ke goftam???!!!!