نمايش نسخه نهائي : دشمنی آشکار و پنهان روایات با اسلام و پیامبر
رفیق
Monday 5 October 2009, 04:16PM
سخنان اخیر پاپ در باب تأثیر کاربرد تیغه ی شمشیر در گسترش اسلام، آن هم با توسل به مطالب کتاب های بی هویتی که خود ساخته اند، ارزش و اهمیت آشنایی دوباره با اسناد یهود ساخته ی مدعی خون ریزی ها و اختلافات صدر اسلام و به طور کلی تاریخ پذیرفته شده ی کنونی در باب قرون اولیه ی اسلامی را در دستور کار مسلمین قرار می دهد.
در این یادداشت های نهایی، با عرضه فقط چند نمونه از مندرجات یکی از تالیفات مشهور قرون نخست اسلامی، با نام "تاریخ نامه ی طبری" که به بلعمی نامی منسوب کرده اند، توجه می دهم که نگارش پاراگرافی در باب تاریخ و سیره و شروح حوادث و غزوات و نوسانات صدر اسلام را، که غالبا چهار قرن با زمان ادعایی رخ داد آن فاصله دارد، پایان نبرده اند مگر با قصد و غرض آماده سازی پیش زمینه برای سوء استفاده های پنهان و آشکار کنیسه و کلیسا، و چنان که در مورد تفسیر عتیق سورآبادی خواندیم، هر سطر این تألیفات در کار تولید و تلقین تردید در ذهن مسلمانان و ابزاری برای ستیز با اسلام و قرآن است. آن ها با حوصله ی تمام در هر باره و مورد، که به مسلمانان مربوط بوده است، یادگارهای مکتوبی ساخته اند که با حیله گری کامل یکدیگر را تایید می کنند، هر کدام مصالح ساخت آن دیگری شمرده می شود و از این طریق توانسته اند اذهان مسلمان و غیر مسلمان را به قبول تصویر نهایی این پازل چند هزار پاره هدایت کنند که نشان می دهد گروندگان و گردانندگان اسلام، از آغاز، در کار ستیز و اختلاف و مقام پرستی و پشیمانی از تبعیت پیامبر و حرص و بریدن سر و قطع دست و زنبارگی و جنگ افروزی و چپاول غنائم و دریافت جزیه و اجرای رجم و دشمنی با زنان و نفی هنر و خرافه پرستی وضدیت با آزادگی و تمدن و دموکراسی و پیشرفت بوده اند!!!
«چیزی که اسباب تاسف و تحیر است آن که در تمام این ده نسخه ی خطی و یک نسخه ی چاپی که به نظر این نویسنده رسیده و با دقت آن ها را مقابله و مطالعه کرده ام دو نسخه دیده نمی شود که حتی به تقریب شبیه یکدیگر باشند و بتوان گفت که آن دو از یک ماخذ حکایت می کنند و هر نسخه ای چه در کم و زیاد مطالب و سقطات و چه در اضافات و یا در اغلاط یا اختلاف عبارت به قدری با نسخه ی دیگر متفاوت است که هرگاه خواننده صاحب مطالعه نباشد و به تصرفات روز افزون هزار ساله توجه نداشته باشد، تصور، بل حتم خواهد کرد که این کتاب را چند تن در فواصل قرون عدیده ترجمه کرده اند و چون به اول هر نسخه نگاه کند و ببیند که همه ی نسخه ها از آن بلعمی است باز خواهد گفت که بلعمی چند تن بوده اند و یا آن که بلعمی این ترجمه را به چند تن برگزار کرده است، چه متصور نبست یک نسخه که از دست یک شخص بیرون آمده باشد، این اختلافات فاحش را دارا باشد». (تاریخ بلعمی، تصحیح بهار، به کوشش محمد پروین گنابادی، ص ۷ و ۸)
متن بالا حکایت روشنی از پریشانی مطالب در تاریخ نامه ی طبری است که اینک به عنوان میراث و یادگار فرهنگ ایرانی - اسلامی مانده از قرون نخست هجری می شناسند و نیز به عنوان نشانه ای از قدرت و استحکام و فخامت زبان فارسی، همه جا تکریم می کنند! اگر بهار مقید و موظف و مامور به پراکندن اباطیل این گونه کتاب ها در میان مسلمین نبود و به قدر خردلی امانت داری حقیقت و مسئولیت فرهنگی خویش را می شناخت، به جای تنظیم این مبطلات و انتشار مطالبی، که از این پس شمه ای از آن را خواهید خواند، هر ده نسخه ی مغایر با هم را به همان گرد و غبار زمان نامعین تالیف آن ها می سپرد و به جای پخش و انتشار، مسلمین را از توجه به مقولات بی ربط و حقه بازانه ی آن باز می داشت. باید دست علامه ی بی نظیر، شیخ بزرگوار مرتضی عسکری را بوسید، که خلاف جرثومه های فرهنگی از قماش بهار، پیش تازانه و یکسره خط بطلان، دست رد و ظن تردید بر اسامی اشخاص و کتب بسیاری گذارد و کشید، که عمدتا قهرمانان افسانه ها و مضمون مندرجاتی است که گنجینه ی مکتوبات به اصطلاح اسلامی کنونی ما را می سازد.
«دست یابی به این همه دروغ و افسانه و پرده برگرفتن از آن ها که قرن ها جزء حقایق مسلم تاریخی اسلام به حساب آمده و در کتاب های به اصطلاح معتبر تاریخی رفته بنیان های فکری و عقیدتی مجامع مختلف اسلامی را تشکیل داده اند، لطفی است از جانب خداوند که پس از گذشتن این همه قرون و اعصار تنها مولف این کتاب را شامل شده است. شگفت این که این همه دروغ و افسانه چه گونه تا به امروز از دید محققان پنهان مانده و چه گونه می توان تصور کرد که تاریخ امتی تا به این پایه آغشته به دروغ باشد. بار خدایا جرم و جنایت آن هایی که چنین دروغ هایی را در کتاب های خود آورده اند و موجب گم راهی مسلمین شده، اسلام را از مسیر حقیقی و اصلی خود منحرف ساخته اند، چه اندازه بزرگ و سنگین است»؟ (سید مرتضی عسکری، ۱۵۰ صحابه ی ساختگی، مقدمه ی مترجم، ص ۱۷)
آیا بازتاب درد آگاه شدن را در آن استغاثه به درگاه الهی، از زبان گوینده ی فوق می شنوید و آیا گواهی می دهید که چنین روشنگری ها و احتجاجات هنوز غباری از تاثیر بر رخسار مراکز فرهنگی، کتاب های درسی، زعمای حوزه ها، مطبوعات، وزارت ارشاد، رادیو و تلویزیون، وزارت آموزش عادی و عالی و روشن فکری مسخ شده ی ایران ننشانده، چنان که ناظرید و می بینید که در شش و بل ده سال گذشته، که کتاب عظیم و دوران ساز «مگر این پنج روزه» را منتشر کرده ام، یهودیان و نان خوران آنان چه دلقک بازی محفلی پیرامون این تحقیقات جدید ادبی و تاریخی به راه انداخته اند. آن ها نیک می دانند که چنین تجسسی گشودن سوراخ و درز و شکاف در سدی است که از طریق تولید اوراق فرهنگی اختلاف ساز، برابر اتحاد دوباره ی مسلمین بسته اند، پس با تمام نیرو در کار کیپ کردن دوباره ی این دیواره اند و هیچ ذخیره ای از دلقکان پنبه ای آویزان مانده و هدایت شده از نخ اورشلیم نداشته اند که برای مقابله ی مملو از ناتوانی به صحنه نرانده باشند. نمونه می خواهید؟ وزارت فرهنگ و ارشاد مانع انتشار کتاب هایی است که مبداء حیات مجدد جوامع بشری را اسلام معرفی می کند و در برابر صدای تنهای این وبلاگ، ده ها سایت و وبلاگ فحاش صف بسته اند! پس در پی آن پرده که از رخسار عمو عتیق برافتاد، اینک به سراغ رخسار بلعمی بروم که صد بار از او کریه تر و زشت سخن تر است:
«... فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعدلوا فواحدة... اگر طالبید دو، سه و یا چهار زن بگیرید و اگر از برقراری عدالت میان آن ها نگرانید، پس یک زن بگیرید... (نساء، ۳).
و لن تستطیعوا ان تعدلوا بنی النساء و لو حرصتم... اگر اراده هم کنید قادر به برقراری عدالت بین زنان تان نخواهید بود...» (نساء، ۱۲۹)
این آیات صریح الهی در باب رفتار یکسان و عادلانه با زنان است و در آن با برهان روشن و نه با قید بندگی و فرمان بری و اجبار، توضیح داده می شود که سلامت محیط خانوادگی در گزینش یک همسر مناسب است. اسلام باب طلاق را با شرایطی به سود هر دو طرف و در تنگناهای اخلاقی و رفتاری و مادی و دینی و غیره باز می گذارد تا زن و مرد امکان جست و جوی جفت دل خواه خویش را از دست ندهند، چنان که درهای زندگی مشترک و مورد پذیرش طرفین، برای یک مرد موفق به اجرای عدالت در سرپرستی چند خانوار را نیز نمی بندد. اما بخوانیم که تاریخ نگاران اسلامی، که از میان آن ها بلعمی را گزیده ام، بدون استثنا، در این باره چه بهتان هایی به پیامبر اعظم زده اند.
«پیغمبر پانزده زن به زنی کرد، سیزده آن بودند که بدیدشان و به خانه آورده و گاه پانزده زن داشت به یک جای و گاهی ده. و دو آن بود که نادیده دست باز داشت و به خانه نیاورد و گاهی نه داشت و چون بمرد نه زن داشت». (بلعمی، تاریخ نامه، جلد اول، ص ۳۰۸)
چند سود از ارائه ی این اطلاع زبده از زندگی خصوصی و داخلی پیامبر، که ۴ قرن پس از درگذشت رسول خدا بیان می شود، به جیب کسانی سرازیر است: نخست این که بگویند اولین منکر فرامین الهی، شخص پیامبر اسلام بوده، که خلاف آیه های قرآن، پانزده زن در آن واحد به خانه داشته است، که بی پروا از برقراری عدالت در میان آنان، که خداوند تلاش برای رعایت آن را ناممکن شمرده، حرمسرا ساخته است. و سود دوم آن جاست که کسانی برای رفع اشکال از این گفتار بی مدرک مورخین سده های چهارم و پنجم، ابتدا را بر این نمی کنند که صحت این ادعاهای بی سروته را، که به عنوان سیره ی رسول خدا آورده اند، بررسی کنند، بل نمونه ی پیامبر را وسیله ی سوء استفاده ی دیگری گرفته اند تا به صاحبان مکنت اجازه دهند تا اطراف خویش را با زنانی محروم از عدالت به عنوان صیغه ی شرعی پر کنند، امری که در بطن خود نفی هدایت قرآن به عدالت و برابری در رفتار با زنان را حمل می کند و تابعین راستین کتاب خدا پیوسته از عمل به آن پرهیز کرده اند.
«در حالی که کوروش تنها یک همسر به نام کاسان دان اختیار کرد و پس از درگذشت یگانه همسرش هرگز دیگر ازدواج نکرد، محمد بن عبدالله بر طبق نوشته های تاریخ نویسان معتبر عرب مسلمان و غربی به غیر از زنانی که به نحوی از انحاء با آن ها در رابطه ی زناشویی بود، با تعداد بیست و نه زن عقد زناشویی بست... علامه ملا محمد باقر مجلسی می نویسد، از امام جعفر صادق پرسش کرده اند پیامبر چند نفر زن می تواند به طور شرعی داشته باشد. امام جعفر صادق پاسخ داده است پیامبر می توانست هر تعداد زن که مایل بود برای خود اختیار کند... کوله نوشته است، هنگامی که عایشه از ظرفی آب می آشامید، محمد آن ظرف را از دست عایشه می گرفت و از همان محلی که لب های عایشه با آن تماس گرفته بود، بقیه آب ظرف را می آشامید. همچنین موقعی که عایشه گوشت های استخوانی را می خورد، محمد استخوان را از دست عایشه می گرفت و از همان محلی که عایشه با دندان هایش گوشت های استخوان را خورده بود، بقیه گوشت های استخوان را می خورد... ملا محمد باقر مجلسی نوشته است، روزی محمد از «حفصه» دختر عمر که یکی از زنان اش بود دیدار می کرد. حفصه برای دیدار پدرش محمد را ترک کرده و زودتر از زمان پیش بینی شده از خانه ی پدرش مراجعت نمود و هنگامی که به خانه اش رسید مشاهده کرد که در اطاق اش از پشت بسته شده است. پس از این که حفصه چند ضربه به در نواخت، محمد در حالی که عرق از پیشانی اش سرازیر می شد، در اطاق را به روی او باز کرد. حفضه با مشاهده وضع محمد، به زودی به جریان امر پی برد و از این که محمد در غیاب او «ماریه» برده سیاه پوست صیغه اش را به رختخواب او برده و با وی همبستر شده بود به شدت خشمگین شد... رویداد دوم درباره ی شرح زندگی محمد با ماریه قبطیه را «گیللوم» از اسلام شناسان معروف غربی و علامه ملا محمد باقر مجلسی توضیح داده اند. «گیللوم» از قول ابن اسحق، و ابن هشام و ابن خطیر، نقل می کند که علی ابن ابی طالب روایت کرده است که چون پسر عموی ماریه قبطیه به نام «معبور» دائما به محل سکونت ماریه رفت و آمد می کرد، محمد به علی دستور داد رفتار «ماریه» را زیر نظر بگیرد و چنانچه متوجه شد که معبور با ماریه رابطه نامشروع برقرار کرده است فورا او را بکشد. علی به محمد اظهار داشت : «با سر و جان امر تو را اطاعت خواهم کرد و هیچ مانعی مرا از انجام این وظیفه باز نخواهد داشت. اما آیا تنها مشاهده شخص من از عمل نامشروع این دو برای اجرای دستور تو کافی خواهد بود؟» محمد پاسخ داد : «آری، به طور یقین، مشاهده ی شخص تو به تنهایی برای اجرای این دستور کافی خواهد بود». علی می گوید او شمشیرش را برداشت و به منظور اجرای دستور محمد ملاقات های ماریه و معبور را زیر نظر گرفت. در ضمن جریان تعقیب آن ها متوجه شد که ماریه و معبور در خانه ماریه خلوت کرده اند. هنگامی که معبور خانه ی ماریه را ترک می گفت علی با شمشیر کشیده اش به او حمله برد. اما معبور که متوجه جریان امر شده بود فرار اختیار کرد و در ضمن فرار از نخل خرمایی که سر راه فرارش بود بالا رفت. هنگامی که معبور از نصف درخت خرما بالا رفته بود، متوجه شد که علی دارد به او نزدیک می شود، از این رو خود را به پایین پرتاب کرد و روی علی افتاد. هنگامی که ضمن پایین افتادن از درخت خرما، لنگ معبود به هوا بالا رفت، علی متوجه شد که فاقد آلت مذکر جنسی است، از این رو شمشیرش را غلاف کرد و نزد محمد رفت و جریان را به وی گزارش داد. محمد پس از شنیدن ماجرا، شکر خدا را به جا آورد... گیللوم، یکی از اسلام شناسان معروف غربی در رابطه با نظر محمد نسبت به زن و ازدواج، حدیثی نقل می کند که ابن اسحق آن را از «ابن عباس» شنیده است. بر طبق حدیث مذکور، ابن عباس می گوید روزی محمد طفل دختر او را که روی زمین می خزید مشاهده کرد و اظهار داشت، هر گاه در زمانی که این طفل رشد می کند، او زنده باشد، با وی ازدواج خواهد کرد... کلینی به سند معتبر از قول امام رضا روایت کرده است که قدرت جماع محمد با چهل مرد برابر بود. محمد نه نفر زن داشت و در هر شبانه روز با همه ی آن ها همخوابگی می کرد... مجلسی همچنین می نویسد هر زمانی که محمد با زنی قصد ازدواج داشت، زنی را می فرستاد تا بدن نامزدش را آزمایش کند و به وی دستور می داد گردن و سایر قسمت های بدن وی را بو کند، و ببیند آیا قسمت های مختلف بدن او خوش بوست یا نه. همچنین محمد به فرستاده ی خود دستور می داد، قوزک های پاهای زن مورد نظر را نیز آزمایش کند و ببیند آیا آن ها پرگوشت هستند یا نه. زیرا محمد معتقد بود که اگر قوزک ها پرگوشت باشند نشانه ی آن است که تمام بدن پرگوشت است.... مجلسی از کلینی روایت می کند که روزی موذن محمد به نام «ابن امه مکتوم» که شخص نابینایی بود برای ملاقات محمد وارد اتاق اش شد. چون در آن هنگام عایشه و حفصه آن جا حضور داشتند، محمد در لحظه ی ورود ابن امه مکتوم به عایشه و حفصه تکلیف کرد که اتاق را ترک گویند. آن ها گفتند ولی این شخص نابیناست و قدرت بینایی ندارد. محمد پاسخ داد : «ولی شما که نابینا نیستید». (مسعود انصاری، کورش بزرگ و محمد بن عبدالله، ص ۱۶۵ به بعد)
آیا کافی نیست؟ مسعود انصاری نیاز به معرفی ندارد. دست به سینه ی دربار پهلوی، نان خور غرب و دشمن بی آرام اسلام و قرآن. آیا دست آویز او برای آلودن همه چیز زندگی پیامبر گرامی جز کتاب های قرون اولیه ی اسلامی و روایات و احادیثی است که در همان کتاب ها مظبوط کرده اند؟ پس چرا این گونه نوشته ها که چماقی به دست دشمن برای کوبیدن بر فرق فرهنگ ممتاز اسلامی می دهد، همه جا پخش است و در زمره اسناد اسلامی پذیرفته می شود؟ چرا کسی در حوزه های اسلامی نمی پرسد این جفنگ ها که شامل شمارش دفعات رفتار جنسی در خلوت شبانه ی پیامبر نیز می شود، چهار قرن پس از وفات رسول گرامی، به چه قصدی بیان می کنند و اسناد آن از کدام ویدئوی مخفی به دست آمده است؟ اینک به سادگی این توهین و افتراها بر پیامبر اکرم را، که در اندازه ی توصیف یک بیمار جنسی است، به نقل از مورخین قرن چهارم به بعد و به تایید محققین غالبا یهود غربی، در کتب بسیار، بدون اعتراض مانده است و این همه مرکز گسترش و تبلیغ دین، تومانی خرج این الزام نمی کنند که سرانجام تکلیف این مکتوبات مذموم و ضد دین و ضد قرآن و ضد پیامبر را معلوم کنند و همین را بسنده می بینند که در تنگناها، احتمالا زیر لب زمزمه بیاورند که این نوشته ها در زمره ی اسرائیلیات است، اسرائیلیاتی که بر سر منابر تکرار و در کتاب خانه های مراکز اسلامی محترم شمرده می شود!(ادامه دارد)
رفیق
Monday 5 October 2009, 04:19PM
«سورة انزلناها و فرضناها و انزلنا فیها آیات بینات لعلکم تذکرون. الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائة جلدة و لا تاخذکم بها رافة فی دین الله ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر و لیشهد عذابهما طائفة من المؤمنین. الزانی لا ینکح الا زانیة او مشرکة و الزانیة لا ینکحها الا زان او مشرک و حرم ذلک علی المؤمنین. والذین یرمون المحصنات ثم لم یاتوا باربعه شهداء فاجلدوهم ثمانین جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئک هم الفاسقون. الا الذین تابوا من بعد ذلک و اصلحوا فان الله غفور رحیم. و الذین یرمون ازواجهم و لم یکن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شهادات بالله انه لمن الصادقین. و الخامسة ان لعنت الله علیه ان کان من الکاذبین. و یدرؤا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الکاذبین. والخامسة ان غضب الله علیها ان کان من الصادقین. و لو لا فضل الله علیکم و رحمته و ان الله تواب حکیم. ان الذین جاؤ بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل امری منهم ما اکتسب من الاثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم. لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین. لو لاجاؤ علیه باربعة شهداء فاذ لم یاتوا بالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون. و لو لا فضل الله علیکم و رحمته فی الدنیا و الاخرة لمسکم فی ما افضتم فیه عذاب عظیم. اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم. و لو لا اذ سمعتموه قلتم ما یکون لنا ان نتکلم بهذا سبحانک هذا بهتان عظیم. یعظکم الله ان تعودو المثله ابدا ان کنتم مؤمنین. و یبین الله لکم الایات والله علیم حکیم. ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین امنوا لهم عذاب الیم فی الدنیا و الاخرة والله یعلم و انتم لا تعلمون. و لو لا فضل الله علیکم و رحمته و ان الله رؤف رحیم.
این سوره را نازل و واجب کردیم، و اگر پند می گیرید آیات روشنی در آن بیان شده است. زن و مرد زناکار را یکصد ضربه تازیانه بزنید و اگر به خدا و روز آخر ایمان دارید، بر دین خدا نسبت به آن ها سهل نگیرید و باید گروهی از مؤمنان شاهد مجازات آن باشند. مرد زناکار باید با زن زناکار یا مشرک ازدواج کند و زن زناکار را به عقد مرد زناکار یا مشرک درآورید و ازدواج با آن ها بر مؤمنین حرام است. کسانی را که به زنان پاک دامن تهمت می زنند و نمی توانند چهار شاهد علیه آن ها بیاورند، هشتاد ضربه تازیانه بزنید و پس از آن هرگز شهادت آن ها را نپذیرید، که فاسق اند. مگر آن که توبه کنند و در صدد جبران برآیند که خداوند آمرزگار و مهربان است. کسانی که به زن خود تهمت می زنند و شاهدی ندارند باید چهار مرتبه به خداوند سوگند بخورند که راست می گویند و بار پنجم بگویند لعنت خدا بر دروغ گویان. اگر زنی چهار بار به خداوند سوگند بخورد که همسرش راست نمی گوید او را مجازات نکنید. این زن باید بار پنجم بگوید که خشم خدا بر او باد اگر دروغ بگوید. باشد که مشمول فضل و رحمت خداوند توبه پذیر و حکیم شوید. اگر گروهی از شما دروغی بگویند ضرری برای شما نیست و برای شما خیر است زیرا کسانی که مرتکب این گناه شده اند و آن ها که به آن دامن می زنند، عذابی عظیم پیش روی خواهند داشت. چرا وقتی نسبت به زنان و مردان مؤمن گمانی شنیدید خوش بین و مطمئن نبودید و نگفتید دروغ است. اگر مدعیان نتوانند چهار شاهد بیاورند و اگر شاهدی نداشته باشند خداوند آن ها را دروغ گو می داند. اگر در دنیا و آخرت از فضل و رحمت خدا بهره مند نباشید، به خاطر سخنان بی هوده تان به عذابی عظیم دچار خواهید شد. اگر پرحرفی کنید یا آن چه را که نمی دانید بی محابا بر زبان آورید، در نظر خدا جرم بزرگی مرتکب شده اید. چرا وقتی دروغی را می شنوید نمی گویید در مقامی نیستید که درباره آن اظهار نظر کنید و نمی گویید خداوندا منزهی تو و این بهتانی آشکار است. خداوند هشدار می دهد که اگر ایمان دارید هرگز این کار را تکرار نکنید. خداوند علیم و حکیم آیات خود را بر من آشکار خواهد کرد. آن ها که قصد بد نام کردن مومنان را دارند، در دنیا و آخرت گرفتار عذاب خواهند بود و خدا چیزهایی می داند که شما نمی دانید. باشد که مشمول فضل و مرحمت خداوند مهربان و رئوف باشید». (سوره نور، آیات ۱ تا ۲۰)
این آیاتی است برای تعیین تکلیف با یک مقوله و مشکل اجتماعی، یعنی بهتان زدن رایج و همیشگی به زنان که خداوند با ساده ترین صورت و با قائل شدن حق برابر برای زن و مرد در انکار و اثبات، راه حل این مشکل اجتماعی را عرضه و توصیه می کند که این گونه اتهام ها و بهتان ها ارزش توجه ندارد، باید آن ها را کوچک شمرد، اشاعه نداد و به سلامت رفتاری و روابط جاری در محیط همگانی صدمه نرساند. آیا در این آیات تابان و روشنگر، که سراسر حفاظت از اعتبار آدمی و مبارزه با توسل به شیوه های ناسالم در روابط اجتماعی و خانوادگی است، سخنی از عایشه و جنگ بنی المصطلق و صفوان و افسانه ای می بینید، که مختصر آن را در زیر می آورم؟!
«چون پیغمبر علیه السلام به غزوه ی بنی المصطلق شد، عایشه را با خویشتن ببرد. و رسم او چنان بودی که هر بار که به غزو شدی قرعه زدی میان زنان، هر که را به نام او برآمدی آن زن را با خویشتن ببردی. این بار قرعه به نام عایشه برآمد... پس چنین گویند که از شب یک نیمه شده بود که عایشه به دست و روی شستن شد. چون باز آمد و پرده ی هودج فرو هشت، چون وقت سحر بود که مردمان بار خواستند نهادن، او را به یاد آمد که مخنقه ای داشت از جزع یمانی، آن جا که دست و روی بشست، از یاد باز کرده بود. همچنان به طلب آن مخنقه برفت و پرده برنیفکند. و شب تاریک بود، بجستن گرفت و نیافت. شتربان چون فراز آمد و هودج را فرو هشته دید، چنان دانست که عایشه به هودج اندر است، هودج بر شتر نهادند و برفتند. چون عایشه باز آمد، لشکر برگرفته بودند و برفته. متحیر بماند... پس چون روز روشن ببود، صفوان اندر لشکرگاه همی گردید، سپیدی چادر دید. چون فراز شد، عایشه را دید. گفت : ای زن پیغمبر، تو را چه رسید؟ گفت : چنین و چنین بود. و قصه بگفت. صفوان او را بر شتر خویش نشاند و مهار به دست گرفت و همی راند. چون پیغمبر علیه السلام به منزل رسید، عایشه را ندید. علی را از پس باز فرستاد. علی چون بیامد، صفوان را به راه اندر دید که عایشه را همی آورد. پرسید که چه افتاد. عایشه قصه بگفت. علی سبک بازگشت و پیغمبر را از آن آگاه کرد. خبر اندر لشگر افتاد که عایشه به هودج اندر نیست. چون بدیدند صفوان همی آمد و عایشه را همی آورد. عبدالله بن ابی گفتا : عایشه معذور است بدین که کرد، که صفوان از محمد خوب روی تر است و جوان تر، و هر کسی چیزی دیگر همی گفتند. چون باز مدینه آمدند، سخن فاش گشت. و هر کسی بر گونه ی دیگر می گفتند به زشتی. و مردی بود از بنی عبد مناف، راهی بوبکر بود و به خانه ی او اندر بودی، و بوبکر او را خالی خواندی و گفتی خویشاوند است، و مادرش را خالیه، و نامش مسطح بود. گواهی داد و گفت : من دیر است تا همی دانم که عایشه به خانه ی پدر اندر با صفوان سر داشت، و آن زینب که زن زید بوده بود، گفتا من نیز دیرگاه است تا این همی دانستم. و دیگر حسان بن ثابت، شاعر پیغمبر بود، گواهی داد. مردمان گروهی گفتند راست است و گروهی گفتند دروغ است... و پیغمبر علیه السلام هر روزی اندر آمدی و برابر عایشه بنشستی و روی پیش داشتی و هیچ سخن نگفتی، تا عایشه از غم بیمار شد. پس یک روز پیغمبر را گفت : من چنین بیمارم و مرا کس نیست، دستوری ده تا روزی چند به خانه ی پدر شوم تا به تر شوم. پیغمبر گفت : تو به تر دانی. عایشه با کنیزکی باز خانه ی مادر شد و همچنان بیمار همی بود و چیز نخورد. و پیغمبر علیه السلام آن جا نشد. ... پیغمبر علیه السلام پس از آن برخاست و سوی عایشه اندر شد، و بوبکر را و عایشه را و مادرش را بنشاند و گفت : یا عایشه، دانی که مردمان اندر تو چه همی گویند و این حدیث فاش گشت و مرا دل تنگ شد،و اندر این جهان کس معصوم نیست و بی گنه نیست. اگر تو از این که همی گویند چیزی کرده ای توبه کن و عذرخواه تا خدای گناه تو را عفو کند. عایشه آب از چشم فرو گذاشت و سر بر زانو نهاد و همی گریست. بوبکر گفت : ای دختر، گریستن سود ندارد، تو را پیغمبر سخنی همی گوید جواب ده. عایشه سر برداشت و گفت : چه گویم و مرا به خدای از این سخن توبه نباید کردن و از کس عذری نباید خواستن، و من از این سخن بی گناهم و اگر چند با شما بسیار بگویم شما مرا استوار ندارید. ولیکن من با شما آن گویم که پدر یوسف گفت با برادران یوسف : فصبر جمیل والله المستعان علی ماتصفون، و این کار را جز خدای عزوجل پیدا نکند، و اگر همه جهان همی گویند تو ایشان را استوار نداری الا که خدای عزوجل از پاکی من تو را آگاه کند، و مرا چندان مقدار نیست که از بهر من آیت آید مگر بر زبان جبریل علیه السلام تو را باز نماید یا به خواب ببینی، و من امید دارم بدین که همی گویم. پس پیغمبر علیه السلام هم آن جا نشسته بود که جبریل آمد و آیت بر وی خواند. و چون پیغمبر را علم گرانی وحی آمد و اثر بر وی پدید شد. مادر عایشه را روی زرد گشت و ابوبکر بترسید و لرزه بر اندام شان افتاد، ترسیدند که عایشه را رسوایی پدید آید. و عایشه را دل ایمن بود که خدای عزوجل به پیغمبر جز راستی نفرستد. پس خدای هفده آیت فرستاد اندر شأن عایشه و پاکی او، و اول آیت ها این است که همی گوید : قوله تعالی، ان الذین جاوا بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل امری منهم ما اکتسب من الاثم. تا آن جا که اولئک مبرون مما یقولون لهم مغفرة و رزق کریم. و خدای عزوجل عایشه را بستود و پاکی او یاد کرد اندر این آیت ها. پیغمبر علیه السلام شاد شد و بخندید و عایشه را گفتا : مژده باد تو را که خدای عزوجل آیت فرستاد اندر پاکی تو. عایشه شاد شد و از پاکی خویش دلیری گرفت... پس خدای عزوجل پیغمبر را بفرمود تا آن کس ها که بر عایشه دروغ گفتند حد بزنند، و خدای عزوجل گفت : والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم. و بدین معنی مهتر ایشان را خواست عبدالله بن ابی را، گفت من ایشان را عذاب بزرگ کنم. و دیگر گفت : ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین امنوا لهم عذاب الیم، فی الدنیا و الاخرة. و عذاب این جهانی حد بود. و پیغمبر علیه السلام هم آن گاه از خانه بیرون آمد و حسان بن ثابت را و مسطح بن اثاثه و حمنه بنت جحش را پیش آورد و هر سه را حد بزد». (بلعمی، تاریخ نامه، ص ۱۱۲ تا ۱۱۶)
چه گونه چنین نمایش نامه ی قی آوری را از درون آیات نخستین سوره نور بیرون کشیده اند و به راستی چرا تاکنون یکی از این همه شیخ مسئله گو بر دهان گوینده ی این مبهمات، که تنها قصد بازیچه شمردن قرآن و آلودن همه چیز اسلام را دارد، نکوبیده و چرا چنین تابلوی بد رنگ و نمایی را یکی از محکمات حوادث صدر اسلام پنداشته اند؟ به درستی که از آوردن جزییات بیش تر در باب شروحی که بر این افسانه افزوده اند، شرمنده ام، فقط بدانید که در یکی از این اضافات نوشته اند که عایشه پس از نزول به اصطلاح آیه ی تطهیر، زیر لب خندید و از آن پس دیگر به خداوند و قرآن و رسالت شوهرش اعتقادی نداشت!!!؟ آیا منظور این شرح نویس روشن نیست؟
رفیق
Monday 5 October 2009, 04:24PM
«چون سال هجرت نزدیک آمد یک سال از مدینه از خزرج شش تن به حج آمده بودند و مدینه دو قبیله داشتند: یکی اوس و دیگر خزرج، و خزرج بیش تر از اوس بودند و روستاهای مدینه چون خیبر و قریظه و وادی القری و ینبوع همه جهودان داشتند. از بنی اسرائیل و از عرب بودند و از شام آمده بودند از بیت المقدس، از بخت نصر گریخته بودند پیش از اسکندر، و آن جا به زمین یثرب اندر به دیه ها بودند. و این اوس و خزرج خواستندی که آن دیه ها از ایشان بستانند و آن حصارها بود بزرگ و استوار، و نتوانستند ستدن، و جهودان صفت پیغامبر علیه السلام شنیده بودند و اندر تورات خوانده و بدو گرویده بودند ولیکن پنداشتند که از بنی اسراییل باشد از قرابتان موسی. ندانستند که از عرب باشد. و به تورات اندر صفت محمد علیه السلام نبشته بود. ولیکن جهودان پیشین از تورات پاک کرده بودند، و این فرزندان ایشان ندانسته بودند که از عرب بود. و پیغمبر را درود دادندی و بدو گرویده بود... پس این شش تن از مدینه بیامدند از خزرج آن سال به حج و نام ایشان یکی: اسعد بن زراره بود و کنیت اش ابوامامه. و دیگر: عوف بن حارث. و سوم: رافع بن مالک. و چهارم قطبة بن عامر. و پنجم عقبة بن عامر بن حرام. و ششم جابر بن عبدالله. و ایشان به منا فرود آمدند و مردمانی بودند نه سخت مهتر و نه سخت دون، و مردمانی روی شناس بودند. پیغمبر علیه السلام سوی ایشان شد و مسلمانی بر ایشان عرضه کرد و قرآن بر ایشان خواند. ایشان را آن خوش آمد و بگرویدند. و از قرآن لختی بیاموختند. پیغمبر خویش را بر ایشان عرضه کرد که او را به مدینه برند. ایشان گفتند: یا رسول الله، مردمان مدینه دو قبیله اند: یکی اوس و دیگر خزرج، و ما همه از خزرجیم. و میان اوس و خزرج عداوت است. اکنون ما برویم و خبر تو و دین تو ایشان را بگوییم تا اختلاف از میان ایشان برخیزد. پس آن گه دیگر سال باز آییم و تو را خبر بیاریم تا عزیزتر باشی و با ما بیایی... پس چون وقت حج بود همه مردمان مدینه گرد آمدند و هم این شش تن را رسول کردند، و شش دیگر هم از خزرج بگزیدند و رسول کردند. و نام این شش تن دیگر یکی معاذ بود، و دیگر عوف بن حارث، و سه دیگر رافع بن مالک، و چهارم ذکوان بن [عبد] قیس، و پنجم عبادة بن الصامت، و ششم یزید بن ثعلبه و [عباس] بن عبادة بن نضله، (شش تنی که به هفت نام خوانده می شوند!!!!) ایشان را بفرستادند و گفتند بروید و بیعت کنید و محمد را با خویشتن بیارید که ما همه مدینه با او بیعت کردیم و پیش او بایستیم به جان و خواسته.... پس چون بیعت بکردند، پیغمبر نیت آن کرد که با ایشان به مدینه رود پنهان. و اندر همه قریش مشهور بود که هیچ کس را رای و تدبیر چنان که عباس نبود. و او رئیس قریش بود و بوطالب او را وصی کرده بود... پس پیغمبر او را گفت: ای عم، من راز خویش با تو خواهم گفت و کار به تدبیر تو خواهم کردن، تو این راز بر من نگاه دار. عباس گفت : ای پسر، بگوی. گفت: تو دانی که از پس عمم بوطالب چند سختی و رنج به من رسید و من چند صبر و احتمال کردم و از قریش چند ذل و خواری کشیدم. اکنون دل ام از مکه سیر شد، و چندین سال است تا به موسم حج خویشتن را بر همه قبایل عرب عرض می کردم و هیچ کس به من و دین من نگروید. و خواستم که کسی از آیندگان مرا به شهر و موضع خویش برد تا آن جا دین خویش بدارم، کس را نیافتم مگر مردمان مدینه و زمین یثرب. و از ایشان پارسال شش تن بیامدند و به من بگرویدند. و امسال دوازده تن آمدند و با من بیعت کردند. و مرا همی خوانند و من با ایشان بخواهم رفتن، تو چه بینی؟ عباس گفت: ای پسر، من نصیحت خویشتن از تو باز ندارم و من صواب نمی بینم که تو با دوازده تن به مدینه روی، و مردمان مدینه ده هزار و بیست هزار بیش اند و میان شان پیوسته خلاف باشد. به جایی که چندان خلق باشند به گفتار دوازده تن همه ی شهر اعتماد نتوان کردن... پس چون سال برآمد، مصعب به مکه باز آمد تا پیغمبر را علیه السلام آگاه کند از آن خبر. و از مدینه هفتاد تن از امیران و مهتران با مصعب بیامدند تا پیغامبر را با خود ببرند، چون ابن معرور و چون ابو جابر عبدالله بن عمرو بن حرام. و آن مهتران که مسلمان شده بودند همه با ایشان بودند و همه به مکه آمدند. و این دوازده تن که بیعت کرده بودند، چون حج بکردند وعده کردند که با پیغمبر علیه السلام گرد آیند بر عقبه و با او بیعت کنند و او را به مدینه برند... پس پیغمبر علیه السلام دست دراز کرد بیعت را. و نخستین کسی که دست بر دست پیغمبر زد ابن معرور بود، و گروهی گویند اسعد بن زراره بود، و گروهی گویند ابوالهیثم بن تیهان بود، و اختلاف است اندر این هر سه. پس این هفتاد تن بیعت کردند. آن گاه عباس بن عبدالمطلب سخن گفت اندر آن میان... پس پیغمبر علیه السلام گفت: ایدر کس نیست که بر شما گواه باشد جز خدای تعالی، شما نامزد کنید نقیبان را و از میان قوم خویش بیرون کنید تا بر شما گواه باشند. پس ایشان دوازده تن را از آن هفتاد تن نامزد کردند نه از خزرج و سه از اوس، و گفتند ایشان مهتران ما اند و همه مدینه فرمان ایشان کنند، و ایشان نقیبان اند. و دیگر باره سوگند خوردند که ما و این مردمان، و آن که به مدینه اند همه یکی اند. پس آن مردمان گفتند که ما کس فرستیم تا همه مردمان شهر ما بیایند با سلاح ها و هیچ کس تو را خلاف نکند. و هر کس که مخالفت کند هم اندر ساعت بکشیم. پیغامبر شاد شد و ایشان را دعا کرد و عباس را گفت: ای عم، امید دارم که خدای تعالی این کار تمام کند و این دین من بر این مردمان آشکارا کند که عدد این نقیبان و مهتران که این پذیرفتاری کردند دوازده تن اند و عدد حواریان عیسی دوازده تن بودند که خدای عز و جل دین عیسی را بدیشان آشکارا کرد و اندر همه جهان بپراکند... و از مدینه جز این هفتاد تن، دیگر به حج آمده بودند و از این حال آگاهی نداشتند. پس مکیان سوی ایشان شدند و بپرسیدند. ایشان گفتند ما خبر نداریم از این کار و از این کسان، و گروه مدینه این کار بی ما نیارند کردن. مکیان این سخن ایشان استورا داشتند. پس پیغمبر علیه السلام برخاست و با این کسان به مدینه رفت. (بلعمی، تاریخ نامه ی طبری، قطعاتی از ص ۷۱ تا ۷۹)
در اين توصيف مفصل و جزء به جزء، از هجرت رسول خدا به مدینه، نشانه های آیه ی ۴۰ سوره ی توبه، سخني از علی در بستر پیامبر خفته، ابوبکر همراه رسول خدا، بوته های خار، غار، عنکبوت تار ساز و کبوتر تخم کن نيست که بر مبنای کلمه ی غار و دوست ترسیده در آن آیه، اجزاء داستان دیگری در باب هجرت پیامبر گرفته اند، تا بی کسب اطمینان نخستین که آیا آن ماجراها در واقع امر نیز رخ داده یا نه، خفتن در بستر را اسباب مفاخره ی شیعه و همراهی ابوبکر را سبب غرور اهل سنت بگیریم، هرچند که در آن آیه سخنی از هجرت و اشاره ای به نام پیامبر و ابوبکر نیست و شروح کنونی بر آن، که با فرض ارتباط آیه با مقوله ی هجرت ساخته اند، نه فقط متضمن و محتوای قصصی خارج از متن صریح قرآن است که بر هیچ مبنا و نشانه ی تاریخی نیز متکی نیست. ما بر اساس آیه های قرآن، با نفی و تبعید و اخراج پیامبر خدا از مکه آشناییم و برای حضور قطعی پیامبر در مدینه، در پی نفی مکه نیز، علاوه بر قبر مطهر پیامبر در مدینه ی کنونی، لااقل آیه ی ۶۰ از سوره ی احزاب را شاهد می گیریم که بر آزار منافقین نسبت به رسول خدا در مدینه سخن می گوید. اینک میان این دو افسانه ی هجرت مانده ایم و حق داریم بپرسیم اگر مخطوطات موجود در باب تاریخ اسلام در موضوع حساسی چون هجرت پیامبر نیز، همانند تمامی دیگر افاده ها در باب صدر اسلام، فاقد استحکام و ایقان است، اولا چه کسانی این قصه های پریشان بی ربط را و با چه هدفی ساخته اند و دیگر این که مثلا در این جا، به چه مناسبت باید یکی از این دو افسانه نابیوسیده را در جای شرح واقعی رخ دادهای صدر اسلام بپذیریم و چنان سرسپرده ی خیال بافی های بی منتهای مولفین ناشناس قرن چهارم به بعد باشیم و داده های آنان را با وحی الهی برابر بپنداریم که من باب تحقیق تازه نیز، چنان که تاریخ سرپرستی این گونه اقوال می گوید، در صدد و به صرافت نیفتم تا کنجکاوی کنیم شاید که بر اساس قرآن تصویر سالم تری از اوضاع مسلمین و پیامبر در صدر اسلام به دست آوریم؟ آیا دستور چنین تسلیم و پذیرش بی قید و شرطی به سیره ها و مغازی و شروح کنونی، در باب حوادث دوران حیات پیامبر، آن گاه که می دانیم نزدیک به تمامی آن ها بافته هایی به قصد تحقیر پیامبر و تذلیل مسلمین و توهین به قرآن و فاقد اساس محکم است، از کدام مرجع و منبع صادر شده است؟ بی شک این سئوال ها جوابی ندارد جز این که پیوندی را میان سازندگان تالیفات قرون اولیه ی اسلام و صاحب اختیاران بعدی فرهنگ اسلام برقرار بیانگاریم.
«پس پیغمبر اندر آن سال عایشه را به خانه آورد، و عایشه گفت : مرا بر همه زنان پیغمبر به هفت چیز برتری است : یکی آن که جبریل به صورت من آمدی سوی پیغمبر، و دیگر چون مرا به زنی کرد هفت ساله بودم و چون به خانه آورد نه ساله بودم، [و سه دیگر] مرا دوشیزه دید و جز او هیچ کس دست بر من ننهاد، و همه زنان او پیش از رسول شوهر داشتند، و چهارم چون پیغمبر را جبریل بیامدی و وحی آوردی و او به خانه اندر بودی با زنی خفته، بیرون آمدی و آب بر سر ریختی و خویشتن بشستی و آن گه سخن خدای بشنیدی از جبریل، و چون با من خفته بودی و جبریل بیامدی از من جدا نشدی و هم با من وحی بشنیدی، و ایدون گفتی که از همه ی زنان بر من عایشه دوست تر است و از مردان پدرش ابوبکر، و پنجم چون مرا تهمت کردند عبدالله ابی و منافقان، خدای تعالی اندر پاکی من پانزده آیت قرآن فرستاد که تا رستخیز این آیت ها همی خوانند، و ششم جبریل علیه السلام را من دیدم از میان همه زنان پیغمبر و کس دیگر ندید. و هفتم پیغمبر به خانه ی من وفات یافت و چون بیمار شد به خانه ی من آمد. و این خصلت ها که عایشه بدان فخر کرد هیچ کس او را خلاف نکرد در اخبارهای دیگر مگر آن که گفته است که جبریل به صورت من آمدی، اندر این اختلاف است. محمد بن جریر این یاد نکرده است، ولیکن اندر اخبارهای دیگر ایدون گفته است که جبریل علیه السلام نزد پیغمبر به صورت دحیة الکلبی آمدی، و او مردی بود نیکو روی و به عرب اندر از او نیکو روی تر نبود، و از بنی کلب بود. و بدین سال اندر خدای عز و جل نماز چهار رکعت فرمود و اصل نماز دو رکعت بود به مکه. چون پیغمبر به مدینه آمد، هم در آن سال خدای عز و جل نماز پیشین و دیگر و خفتن چهار رکعت فرمود، و نماز بامداد و نماز سفر دو فرمود، چنان که در اول فرموده بود». (همان، ص ۸۲)
در این شرح و روایت، عایشه در سال نخست هجرت، به همسری پیامبر مفتخر می شود و مکانی به او می بخشند که جبرئیل هم برای خوش آمد پیامبر به صورت عایشه و در ورژنی دیگر، به صورت خوش سیما ترین مرد عرب، با نام دحیة الکلبی ظاهر می شده، تا شاید احتمال دهیم که پیامبر جز صورت خوش را نمی پذیرفته، از دیدار سیمای اصلی جبرئیل کراهت داشته و بی خردانه باور کنیم که جبرئیل در همان سیمای عاریتی، به پیامبر خفته درکنار عایشه، تواما وحی می خوانده است! معلوم نیست بلعمی که از حادثه ی بزرگ و شهره ای چون هجرت، که مبنا و مبداء تاریخ اسلامی قرار گرفت، اطلاع پریشان و ناهمسان دارد و داستان های گوناگون می سراید، از چه راه در باب این افاده فروشی های ناشیانه ی عایشه، با چنین جزییات و دقتی، به اشراف رسیده است؟ آیا ممکن است عایشه را، با چنین مقام و منزلتی، به قصد بهره برداری های بعدی و شرکت دادن او در صحنه سازی های تاریخی ناممکن پس از پیامبر ساخته باشند؟ زیرا که در تنها منبع قابل اتکاء و همزمان، یعنی قرآن مبارک، از این شریک پیامبر در شنیدن وحی، نامی نمی خوانیم!(ادامه دارد)
رفیق
Monday 5 October 2009, 04:26PM
«و پیغمبر را به خانه بگذاشته بودند مرده و روی پوشیده و کس بدو نپرداخت نه به شستن و نه به گور کردن. و بدان بیعت مشغول شدند تا دیگر روز. پس دیگر روز عمر مر بوبکر را به مزگت پیغمبر آورد و گفت: بسیار کس مانده اند که بیعت نکرده اند تا بیعت تمام کنند. پس خلق به مزگت اندر گرد آمدند و بوبکر بر منبر پیغمبر شد و عمر از فرود بیستاد. نخست عمر خطبه کرد و گفت: ای مردمان، خدای را شکر کنید که شما را بر به ترین شما گرد آورد بر بوبکر یار پیغمبر آن که با وی به غار بود و با او هجرت کرده بود. و هر که از شما او را بیعت نکرده است امروز بیعت کنید. و این روز را بیعة العامه خوانند. پس بوبکر مردمان را گفت من این کار بدان پذیرفتم خواستم که خلاف و داوری و خون ریختن و شمشیر زخم نبود. و من امروز یکی از شمایم، و از من گاه صواب آید و گاه خطا، چون صواب آید خدای را شکر کنید، و چون خطا کنم مرا راه نمایید و دست گیرید و از آن خطا آگاه کنید. و تا من به طاعت خدای درباشم مرا طاعت دارید، و چون از او روی بتابم مرا طاعت مدارید. و شما از بیعت من بحل اید. و اکنون بروید و کار پیغمبر گیرید که او مرده است تا حق او بگزاریم به شستن و نماز کردن و به گور کردن. و بوبکر از منبر فرود آمد و به خانه ی پیغمبر شد تا او را بشوید و به گور کند با جمعی از یاران. و به خبری چنین گفتند که به روز سه شنبه بود نماز دیگر که ایشان به شستن پیغمبر پرداختند. و او دوشنبه مرده بود چاشتگاه. و گروهی چنین گفتند که روز دوشنبه مرده بود و سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه تا نماز پیشین بدو نپرداختند. و بوبکر ترسید که او تباه شده است از سه روز باز مرده. چون به خانه اندر آمد سوی پیغمبر شد و رویش برهنه کرد و ببویید، خوش یافت. رویش به روی برنهاد و گفت: ما اطیبک حیا و میتا. گفت: چه خوش بویی به زنده و مرده. پس بوبکر گفت: من از پیغمبر شنیدم که مرا اهل بیت من بشوید». (همان، ص ۳۴۶ و ۳۴۵)
این آخرین زهری است که دشمنان نبوت بر کام رسول گرامی اسلام پاشیده و بزرگ ترین زخمی است که معاندان آشتی نا پذیر اسلام و قرآن، بر پیکر دین خدا وارد آورده اند. داستان نادرستی که قدر خردلی مستند تاریخی ندارد، چهارصد سال دور تر از درگذشت پیامبر، ناشناسانی دروغ ساز به هم بافته اند، که اینک با مقصود آنان بالنسبه آشناییم، باور به آن موجب ایجاد عمیق ترین شکاف و وسیع ترین ادعاهای خون خواهی و تضییق حقوق در جهان اسلام شده و پیکرهای پاره پاره ای در پاکستان و افغانستان و عراق گواهی می دهد که این دروغ تا کجا مسلمین را به خود مشغول و از فرامین قرآن دور کرده است! برای دریافت نادرستی این صحنه ها کافی است توجه کنیم که امروز اگر پیش نماز و شیخی مسئله گو، در شهرکی اسلامی درگذرد، مکاسب و منابر تعطیل می شود و از صاحب دکه ای مسجد به خود دیده، تا مقام داری در پی پرچم داری عامی فریبانه، آرام نمی گیرند تا به احترام گذران و کسوت شیخ، با رعایت ها و احترامات لازم، پیکر او را به خاک تحویل دهند. آن گاه طبیعی و مناسب یک مسلمان بدانیم تا با ساده لوحی کامل در حالی که به مرتبه ی پیامبر در میان پیروان اش آگاه است، اعمال چنین بی حرمتی بر جنازه رسول خدا، از سوی مومنین و مشتاقان نخستین اسلام و پیامبر را بپذیرد؟ آیا در پیش چشم ما درگذشت رهبر و زعیمی، در گوشه ای از جهان اسلام، موجب خروج عزادارانه و بی آرام میلیون ها مردم باورمند به او نشد و شب و روز خلق بزرگی بر سر و روی خود نکوفتند، موی نکندند و مویه نکردند و داغ دارانه پیکر بی جان او را بدرقه نبودند، که گمان کنیم جنازه ی بنیان گذار سلامت و ایمان، رسول خدا و دریافت کننده ی آیات قرآن، بی نصیب از کم ترین توجه، روزهایی به زیر آفتاب مانده است؟! آیا سازندگان این افسانه ی نامناسب قصد خالی کردن عقده و کینه ی شکست از اسلام را، با بی حرمت کردن جسد پیامبر نداشته اند و این داستان عبث تلقین نمی کند که پیامبر از کم ترین حرمت و ارزش معمول هم نزد حلقه ی وابستگان به خود برخوردار نبوده و اگر بهانه بیاوریم که اصحاب عمر چنین اندک انگاری را نسبت به جسد پیامبر روا داشته اند، پس بر مبنای باور این نقل بلعمی، ابتدا باید از امام علی بپرسیم با چه منطق و مجوزی شرکت در سقیفه را بر دفن رسول گرامی مقدم گرفته است؟ و آن گاه که ظن مسامحه ی امام علی در اجرای مراسم و وظایف لازم نسبت به جنازه ی پیامبر خدا را جایز نمی شمریم، پس می ماند نتیجه بگیریم سراپای این داستان ناممکن و محیلانه دروغ کثیفی ساخته ی دشمنان اسلام به قصد ایجاد شکاف در صف مومنین و معتقدین به فرموده ها و فرامین قرآن است.
اینک که گوشه ای از نقاب دخالت بد خواهانه ی دشمنان اسلام دریده شد، که در سیمای مدونین تالیفات ظاهرا اسلامی در قرون نخست هجری درآمده اند و با چهره ی کثیف و کریه و کپک زده ی صاحبان این آثار، در حد تحمل خویش آگاه شدیم، وقت است تا مدعی شوم نزدیک به تمامی این اباطیل را در زمره ی کوشش تازه ی کارگاه جعلیات فرهنگی یهود و فرآورده هایی جدید برای مستند سازی و قدیم نمایی جدایی و گسترش اختلاف در میان مسلمین می دانم و برای مثال عرضه می کنم که بدون اندک تردید، هر دو نسخه ی کهنی که می گویند از کتاب الفهرست ابن ندیم در اختیار دارند جعل جدید است زیرا که خود اعتراف می کنند نسخه ی دوم، یعنی نسخه ی علی پاشا، دنباله و متمم نسخه ی نخست، یعنی نسخه ی چستربیتی است و بدین ترتیب اذعان دارند از این کتاب، که به شرط قدمت، منطقا و مجبورا باید مجلدی در قفسه ی کتاب هر صاحب فرهنگی از هزار سال پیش به این سو ضبط باشد، فقط یک نسخه ی صحیح یافته اند، چنان که می دانیم گوستاو فلوبر آلمانی یهودی الاصل در ۱۵۰ سال پیش، مانند بسیاری کتب اسلامی دیگر، وصالی و نو نویسی و نوسازی این معدن اباطیل و مرکز دروغ پراکنی نوع یهودی را به گردن گرفته و پس از قریب ۲۵ سال کار، از همان زمان و بلافاصله پس از اتمام جعل، به جهان اسلام روانه کرده اند. اگر دانشگاه های اسلام شناسی غربی و وابسته به کنیسه و کلیسا و نان خوران مشهور آن ها در میان ایرانیان و اعراب و ترکان، از قبیل فؤاد سزگین، جرات دارند، به تشکیل کمیته مستقلی از میان نسخه شناسان جهان دعوت کنند، تا حقیقت نو سازی و نو نوشتاری بسیاری از کتب کهنه ی اسلامی بر همگان آشکار شود، چنان که نو کنده بودن کتیبه های به اصطلاح پهلوی، در جنوب ایران، با همت اشمیت یهودی در ۶۷ سال و جور چینی پاسارگاد به وسیله ی آستروناخ یهودی در ۴۵ سال پیش، به سعی صاحب این گفتار معلوم خردمندان شد.
اینک پیش از پرداختن و بررسی ادعاهای به کارگیری تیغه ی شمشیر، برای گسترش اندیشه ی اسلامی، که از درون نوشته های همین کتب مشکوک و بی هویت نشت کرده، نگاهی مقدماتی به مجموعه هایی بیاندازم که این گونه توسل ها به خون ریزی با دست مسلمین را شرح کرده اند، شروحی که نه فقط در اساس امکان وقوع آن منتفی است، بل خود ردیه ای بر مندرجات عفنی است که می آورند، مگر پیشاپیش قرآن را از بغل مبلغ عرب مسلمان بیرون کشیم و پیامبر را بی اعتنا به فرمان های خداوند بشماریم!
تاریخ طبری : سریة حمزة بن عبدالمطلب، سریة عبیدة بن الحارث، سریة سعد بن ابی وقاص، غزوه ابواء (ودان)، غزو بواط، غزوه عشیره، غزوه کرز بن جابر (بدر)، سریة عبدالله بن جحش (نخله)، غزوة بدر الکبری، غزوة بنی قینقاع، غزو قرقرة الکدر، غزوة السویق، غزوة ذی امر (غطفان)، غزوة بحران، خبر کعب بن اشرف، غزوة القردة، مقتل سلام بن ابی الحقیق، غزوة احد، غزوة حمراء الاسد، غزوة رجیع (مرثد)، خبر بئر معونه، غزوة بنی النضیر، غزوة ذات الرقاع، غزوة السویق، غزوة بدر الموعد، غزوة دومة الجندل، غزوة خندق، غزوة بنی قریظه، غزوة بنی لحیان، غزوة ذی قرد، غزوة بنی المصطلق، غزوة حدیبیه، غزوة خیبر، غزوة فدک، غزوة وادی القری، خبر عمرة القضاء، غزوة خبط، غزوة مؤته، فتح مکه، غزوة حنین، غزوة طایف، غزوة تبوک، سریة علی بن ابی طالب (طی)، (جمع سرایا و غزوات ۴۳ نوبت - غزوه نوبت۳۳)
تاریخ نامه ی طبری : سریة حمرة بن عبدالمطلب، سریة عبیدة بن الحارث، سریة سعد بن ابی وقاص، غزو ودان (ابواء)، غزو بواط، غزو ذات العشیره، غزو کرز بن جابر (بدر)، سریة عبدالله بن جحش (نخله)، غزو بدر الکبری، غزو الکدر (بنی سلیم)، غزو بنی قینقاع، غزو سویق، غزو ذی امر (غطفان)، کشتن کعب اشرف، سریة قرده (زید بن حارثه)، کشتن سلام بن ابی الحقیق، غزو احد، غزو حمراء الاسد، سریة رجیع (مرثد)، خبر بئر معونه (منذربن عمرو)، غزو بنی النضیر، غزو ذات الرقاع، غزو الموحد، غزوة بنی قریظه، غزو خندق (احزاب)، غزو دومة الجندل، غزو بنی لحیان، غزو ذی قرد، غزو بنی مصطلق، غزو عمرة القضاء (حدیبیه)، غزو خیبر، غزو فدک، غزو وادی القری، حرب مؤته، غزوه فتح مکه، غزو حنین، غزو طایف، غزو تبوک. (جمع سرایا و غزوات ۳۸ نوبت- غزوه ۲۸ نوبت)
مغازی : سریة حمزة بن عبدالمطلب، سریة عبیدة بن الحارث، سریة سعد بن ابی وقاص، غزوة ابواء، غزوة بواط، غزوة بدر الاولی (کرز)، غزوة ذی العشیرة، سریة نخله (عبدالله بن جحش)، بدر القتال، سریة قتل عصماء (عمیر بن عدی)، سریة قتل ابی عفک، غزوة قینقاع، غزوة السویق، غزوة قرارة الکدر، قتل ابن الاشرف، غزوة غطفان بذی امر، غزوة بنی سلیم (بحران)، سریة القردة، غزوة احد، غزوة حمراء الاسد، سریة ابی سلمه بن عبدالاسد، غزوة بئر معونه، غزوة الرجیع (مرثد)، غزوة بنی النضیر، غزوة بدر الموعد، سریة ابن عتیک، غزوة ذات الرقاع، غزوة دومة الجندل، غزوة المریسیع، غزوة الخندق (احزاب)، غزوة بنی قریظه، سریة عبدالله انیس، غزوة القرطاء، غزوة بنی لحیان، غزوة الغابة، سریة عکاشة الی الغمر، سریة محمد بن مسلمه الی ذی القصه، سریة ابو عبیدة الی ذی القصه، سریة زید بن حارثة الی العیص، سریة زید ب حارثه الی الطرف، سریة زید بن حارثه الی حسمی، سریة عبدالرحمن بن عوف الی دومة الجندل، سریة علی بن ابی طالب، سریة زید بن حارثه الی ام قرفه، سریة عبدالله بن رواحه، سریة کرزبن جابر، غزوة الحدیبیه، غزوة خیبر، موضوع فدک، سریة عمر بن الخطاب الی تربة، سریة ابی بکر الی نجد، سریة بشیر بن سعد الی فدک، سریة بنی عبد بن ثعلبه، سریة بشیر بن سعد الی الجناب، غزوة القضیه، سریة ابن ابی العوجاء، سریة غالب بن عبدالله، سریة کعب بن عمیر، سریة شجاع بن وهب، غزوة مؤتة، غزوة ذات السلاسل، سریة الخبط ـ ابو عبیده، غزوة خضرة، غزوة الفتح، غزوة بنی جذیمه، غزوة حنین، غزوة الطائف، سریة قطبة بن عامر، سریة بنی کلاب ـ ضحاک بن سفیان، سریة علقمة بنی مجزز، سریة علی بن ابی طالب الی الفلس، غزوة تبوک، غزوة اکیدر بن عبدالملک، سریة علی بن ابی طالب الی الیمن، غزوة اسامة بن زید مؤتة. (جمع سرایا و غزوات ۷۵ نوبت- غزوه ۳۵ نوبت)
طبقات الکبیر : سریة عبیدة بن الحارث، سریة سعد بن ابی وقاص، غزوة الابواء (ودان)، غزوة بواط، غزو طلب کرز بن جابر (بدر)، غزوة ذی العشیره، سریة عبدالله بن جحش، غزوة بدر، سریة عمیر بن عدی (عصماء)، سریة سنالم بن عمیر، غزوة بنی قینقاع، غزوة السویق، غزوة قرقرة الکدر، سریة قتل کعب بن الاشرف، غزوة رسول الله غطفان، غزوة بنی سلیم (بحران)، سریة زید بن حارثه، غزوة رسول الله احد، غزوة رسول الله حمراء الاسد، سریة ابی سلمة بن عبدالاسد، سریة عبدالله انیس، سریة المنذر بن عمرو (بئر معونه)، سریة مرثد بن ابی مرثد (رجیع)، غزوة رسول الله بنی النضیر، غزوة بدر الموعد، غزوة ذات الرقاع، غزوة دومة الجندل، غزوة المریسیع، غزوة الخندق (احزاب)، غزوة رسول الله الی بنی قریظه، سریة محمد بن سلمه (قرطاء)، غزوة رسول الله بنی لحیان، غزوة الغابه، سریة عکاشة الی الغمر، سریة محمد بن مسلمه الی ذی القصه، سریة ابی عبیده الی ذی القصه، سریة زید بن حارثه الی بنی سلیم، سریة زید بن حارثه الی العیص، سریة زید بن حارثه الی الطرف، سریة زید بن حارثه الی حسمی، سریة زید بن حارثه الی وادی القری، سریة عبد الرحمن بن عوف ـ دومة الجندل، سریة علی بن ابی طالب، سریة زید بن حارثه الی ام قرفه، سریة عبدالله بن عتیک، سریة عبدالله بن رواحه، سریة کرزالی العرنیین، سریة عمرو بن امیة الضمری، غزوة رسول الله حدیبیه، غزوة رسول الله خیبر، سریة عمر بن الخطاب الی تربة، سریة ابی بکر الی بنی کلاب، سریة بشیر بن سعد الی فدک، سریة غالب بن عبدالله اللیثی، سریة بشیر بن سعد الی یمن، عمرة رسول الله القضیه، سریة ابن ابی العوجا، سریة غالب بن عبدالله، سریة غالب بن عبدالله، سریة شجاع بن وهب، سریة کعب بن عمیر، غزوة مؤته، سریة عمرو بن عاص الی ذات السلاسل، سریة الخبط، ابوعبیده، سریة ابی قتادة بن ربعی، سریة ابی قتاده الی بطن اضم، غزوة رسول الله عام الفتح، سریة خالد بن الولید الی العزی، سریة عمرو بن العاص الی سواع، سریة سعد بن زید الی مناة، سریة خالد بن الولید ـ بنی جذیمه، غزوة رسول الله الی حنین، سریة الطفیل بن عمرو، غزوة رسول الله الطائف، سریة عیینة بن حصن، سریة قطبة بن عامر، سریة الضحاک بن سفیان، سریة علقمة بن مجزز، سریة علی بن ابی طالب، سریة عکاشة بن محصن، غزوة رسول الله تبوک، سریة خالد بن الولید ـ عبد المدان، سریة علی بن ابی طالب. (جمع سرایا و غزوات ۸۳ نوبت - غزوه ۲۸ نوبت)
سیرت رسول الله : غزای ابوا (ودان)، سریة عبیدة بن الحارث، سریة حمزة بن عبد المطلب، غزو بواط، غزو عشیره، غزو بدر الاولی (کرز)، سریة عبدالله بن جحش (نخله)، غزو بدر الکبری، غزو بنی سلیم، غزو سویق، غزو بنی غطفان، غزو بحران، غزو بنی قینقاع، سریة زید بن حارثه (قرده)، مقتل کعب بن اشرف، غزو احد، غزو حمراء الاسد، حکایت رجیع (مرثد)، حکایت بئر معونه (منذر بن عمرو)، غزو بنی النضیر، غزو ذات الرقاع، غزو بدر الآخرة، غزو دومة الجندل، غزو خندق، غزو بنی قریظه، کشتن سلام بن ابی الحقیق (عبدالله انیس)، غزو بنی لحیان، غزو ذی قرد، غزو بنی مصطلق، غزو حدیبیه، غزو خیبر، غزو وادی القری، غزو عمرة القضاء، غزو مؤته، غزو فتح مکه، غزو حنین، غزو طائف، غزو تبوک. (جمع سرایا و غزوات ۳۹ نوبت - غزوه ۲۹ نوبت)
نگاهی به فهرست بالا بیاندازید، اختلاف در میان شماره و ترتیب و نام گذاری جنگ های زمان حیات پیامبر، از اندازه ی سهو و اشتباه بیرون است و نا آگاهی کامل مدعیان بروز این ستیزه ها را اعلام می کند. آیا جنگ میهمانی خصوصی قبایل بوده و در سکوت و خفا صورت می گرفته، تا در اشاره به آن ها، بین مولفین و مبلغین نخستین آن، تا ۴۴ مورد تفاوت بیابیم، آن هم نزد مورخین به ظاهر خبره ای که از سخنان درگوشی رد و بدل شده در اتاق خواب پیامبر و عایشه خبر می دهند؟ مسلم است که رسول خدا این جنگ ها را در مکه، جایی که سرانجام و ناخواسته مجبور به ترک آن شد، آغاز نکرده است و اگر چنان که بررسی خواهم کرد، ادعاهای مندرج در این کتاب ها را قبول کنیم، مثلا بر مبنای اطلاعات «طبقات الکبیر» پیامبر به محض ورود به مدینه شمشیرکشی را آغاز و در هر سال از حیات خود در مدینه، لااقل هشت جنگ را با شرکت مستقیم و یا با ارسال پرچم داری به نیابت خویش به پیش برده و سازمان داده است!!! در این صورت آیا به پاپ حق نمی دهید که اسلام را دین خون ریزی بداند؟ اگر حق نمی دهید پس یکسره هر نوشته ای که در آن سخن شمشیر کشی مسلمین جاری است، به چالش کشید و به چاه بریزید، چنان که ضرورت ابطال آن ها را اثبات خواهم کرد. (ادامه دارد)
رفیق
Monday 5 October 2009, 04:27PM
گرچه گمان دارم صاحب اندیشگان سالم دل تا همین جا هم به بی باری داده های موجود در مراجعی با نام های تاریخ صدر اسلام و سیره و فتوح و غزوات و غیره پی برده باشند، اما از آن که عمق فاجعه و وسعت زخم وارده بر پیکر وحدت اسلامی تا به آن جاست که تقریبا با وثوق کامل می توان مدعی شد که پیکر سالم اسلام دوران حیات پیامبر، اینک به صورت پاره های مجزایی از یکدیگر، هر یک جداگانه در خون حاصل از ضربات فرهنگی پیاپی، در طپیدن اند، پس دست ها و آستین های دیگری را نشان دهم که در شمایل و کسوت مسلمان خنجری آب داده به مشت خویش پنهان دارند. این که بر اثر کدام معجزه و چه زمان، بار دیگر این اجزاء منفک شده از یکدگر، برابر آن پرنده ی تمثیلی قرآن مبارک، پیوند دوباره خواهد خورد و با تمام نیرو پرواز دوباره خواهد کرد، بی شک و به خواست و اراده و مواعید الهی در حال فرارسیدن و بروز است و برداشتن هرگام، هرچند کوچک و بر زبان راندن هر کلام، هرچند به صدای ضعیف، نقش خود را در تعجیل ظهور آن روز ایفا خواهد کرد. برای هجوم به دشمنانی که از رخنه ی فرهنگی به عمق جان اسلام و مسلمین تاخته و اصل و فرع تصویر اسلام را چندان به هم ریخته اند که هر دبوس به دست جواهر نشان کلاه بوقی دار و کلیسا نشین و یا قلم به دست کاریکاتور نگاری را، در میان مشرکین، مشغول استهزاء مسلمین، به بهانه و بهتان آدم کشی فطری پیروان رسول گرامی می بینیم، باید که جدای از بلعمی و سورآبادی، به سراغ یکی دو صورت بزک کرده ی دیگر در مشاطه خانه ی تدارکات فرهنگی جاعلانه ی کنیسه و کلیسا برویم، که در اساس در زمره عمله ی قصابی پیکره ی سالم و یکدانه اسلام اند و شخص و آثارشان نه فقط فاقد کم ترین مسلمات و ممکنات است، بل با بازخوانی چند سطر و سهم از میراث بی ارزش مکتوب شان، به سنگینی آواری پی خواهیم برد، که در دو قرن اخیر بر سر مسلمین و به قصد دامن زدن بیش تر بر تفرقه، سرازیر کرده اند.
از دیگر خنجر داران این مثله کردن اسلام، بی نشان دیگری است با نام پر جبروت«ابن اسحاق» که گفته اند در قرن دوم هجری کتابی در ظهور اسلام و نیز سرگذشت عبور و حضور مسلمین و پیامبر گرامی ساخته است که پی گیری سرنوشت کتاب او با ابطال کامل آن چه در این روزها به نام «سیره ی ابن هشام» معرفی می کنند، یکسان خواهد شد.
«محمد بن اسحاق مکنی به ابوعبدالله در سال ۸۵ هجری در شهر مدینه به دنیا آمد و مابین سال ۱۵۰ و ۱۵۳ هجری در بغداد از دنیا رفت و در مقبره ی «خیزران» به خاک سپرده شد. ابن اسحاق دوران کودکی و مقداری از ایام جوانی خود را در مدینه گذراند و در سال ۱۱۵ به اسکندریه رفت و در آن جا از اساتید فن حدیث و تاریخ آن شهر و کشور مصر چون : عبیدالله بن مغیرة، و یزید بن حبیب، و عبیدالله بن ابی جعفر، و قاسم بن قزمان و غیره استفاده های زیادی کرد، و سپس به کوفه، و جزیرة، و ری، و حیرة، و بغداد مسافرت کرد و چون به بغداد رسید به دیدار منصور عباسی (خلیفه ی وقت) رفت، و همان ملاقات سبب توقف او در بغداد و به گفته ی جمعی سبب تالیف کتاب سیره گردید. اینان گفته اند: در این ملاقات منصور عباسی از احاطه ی محمد بن اسحاق به تاریخ در شگفت شد و پسرش مهدی را که پیش او نشسته بود به محمد بن اسحاق نشان داده گفت : این پسر را می شناسی؟ محمد بن اسحاق پاسخ داد : نه. مهدی گفت : این پسر من مهدی است اکنون برو و کتابی که شامل تاریخ اولاد آدم از روز خلقت تا به امروز باشد برای او بنویس» (سیره ی ابن هشام، ترجمه ی سید هاشم رسولی، ص سوم)
گرچه در همین نقل اشکال بزرگی به عظمت یک دروغ کامل خفته است، اما می خواهم با فرض صحت این مهملات بی سند و سابقه سئوال کنم که اگر «محمد بن اسحاق» کتابی در تاریخ اسلام و سیره ی رسول الله به قرن دوم برای مهدی عباسی نوشته است، پس چرا امروز این کتاب را با نام «سیره ی ابن هشام» می شناسیم؟
«اصل کتاب ابن اسحق، به صورتی که او خود تدوین کرده بود، امروزه در دست نیست، اما چند روایت کامل و ناقص از آن موجود است که مفصل تر از همه سیرة النبوه ابن هشام است... هرچند ابن هشام سیره ی ابن اسحاق را بر اساس روایت بکایی مدون ساخت، اما تغییراتی در آن وارد کرد و برخی مطالب را حذف و نکات تازه ای بر آن افزود... در سده های بعد، ابوالقاسم عبدالرحمان سهیلی، (۵۸۱ قمری) بر کتاب سیره ابن هشام شرح و تعلیقاتی نگاشت و آن را به صورتی جدید مدون کرد». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ص ۸ و ۹، ذیل مدخل ابن اسحاق)
همین که سخت بگیرید و بخواهید به اساس و صحت ادعایی در این اوقیانوس آشفته فرهنگ اسلامی، بر مبنای منطقی معین پی ببرید، چندان به این و آن شخص ناشناس در این و آن قرن، حواله می شوید که بر اثر ابتلا به سرگیجه از خیر و شر موضوع درگذرید، چنان که در این جا می گویند از میراث اصلی ابن اسحاق چیزی برای ارائه نداریم و باید به نقل دست برده و دست مالی شده ای از ابن هشام قناعت کنید، که او خود از روایت بکایی برداشته است و در نهایت مدعی می شوند که موجودی کنونی را از تفاضل زحمات ناشناس دیگری با نام عبدالرحمان سهیلی در قرن ششم هجری به دست آورده اند! با این همه اگر سئوال کنیم که سیره ی ابن هشام کنونی که به بازار مسلمین ریخته اند، کپی گرفته از کدام یک از این دست برده هاست و همان اصل دست مالی شده را در کجا یافته اند، بدون تردید پاسخ درستی دریافت نخواهید کرد. چه گونه بر خود هموار کنیم که دست نوشته ای با چنین سرنوشتی را مدرک زندگی پیامبر گرامی و مراتب حساس طلوع و عبور اسلام در حوزه ای از حیات بشری بشناسیم که ذره ای آگاهی از مختصات تاریخی و فرهنگی و اجتماعی آن نداریم و اگر قرآن گرامی راه نمای مان نبود، که در هیچ مقطع و موردی با این همه سطر نوشته ی مشکوک موافقت ندارد، اکنون برای نجات از این دریای بی کران دروغ بازوی عبور نداشتیم. اینک در همین کتاب که می گویند کهنه ترین و عمده ترین سیره ی تالیف شده در باب حیات پیامبر گرامی و حوادث زمان اوست، گردشی کنیم و بدون شیدایی های مشکوک موجود، به باز خوانی سطوری از میان اوراق آن بپردازیم:
«و در حدیث دیگری است که عبدالله با آمنه دختر وهب به منزل زن دیگری که عبدالله داشت رفتند، و دست های آن زن به گل آلوده بود، از عبدالله خواست که با او هم بستر شود ولی عبدالله که دست های آلوده به گل او را دید رو درهم کشید و خواهش او را رد کرد، زن که چنان دید برخاست و دست و روی خود را شسته و پاکیزه کرده به جای خویش بازگشت عبدالله نیز به قصد رفتن پیش آمنه از جا برخاست و گذرش بدان زن افتاد، دوباره آن زن خواهش خود را بر زبان آورد ولی عبدالله ترتیب اثری به سخن او نداده پیش آمنه رفت و با او هم بستر شد، و آمنه در همان حال به رسول خدا حامله گشت». (همان، ص ۱۰۴)
آیا نپرسیم که این صحنه ی بی آبرو و پرنسیب را که در باب بسته شدن نطفه ی پیامبر خدا نوشته اند، چه مولف آن را ابن اسحاق و یا ابن هشام و یا بکایی و یا سهیلی بگیریم، از چه راه به این حضرات در قرون بعد منتقل شده است، این حدیث را که آورده و چرا بر سر زبان ها انداخته است: آن زن ناکام دست در گل به انتقام رد خویش و یا آمنه به مفاخره ی کام روایی اش؟ مگر چنین رفتارهای کاملا پنهان مردم را بر سر بازارها جار می زنند تا بی کاره ای از آن حدیث بسازد و بی کاره ی دیگری به وقاحت تمام به عرصه ی کتاب بکشاند؟ اگر دست های آن زن دیگر گلی نبود و عبدالله رو ترش نمی کرد و هم او را می گزید، چه حادثه ای در اساس اسلام به وقوع پیوسته بود که ما را به چنین اوهام و صد هزار بد تر و نامعقول تر و بی خردانه تر از این مشغول کرده اند؟!
«عبدالله بن جعفر از حلیمة سعدیة نقل کند که گفت: سالی که ما دچار قحطی و خشک سالی بودیم به همراه شوهر و کودک شیرخواری که داشتم، با زنان بنی سعد به شهر مکه رفتیم تا هر کدام کودکی از قریش گرفته برای شیر دادن و بزرگ کردن آنان را به میان قبیله آوریم، مرکب ما الاغ خاکستری رنگی بود و شتر پیری نیز به همراه داشتیم که به خدا قسم قطره ای شیر نداشت. شبی که در راه مکه بودیم از بس کودک گرسنه ما گریه کرد، خواب نرفتیم نه در پستان من شیری بود که او را سیر کند و نه در پستان شتر، تنها امید به آینده بود که ما را به سوی مکه می راند، الاغ ما به قدری لاغر و وامانده بود که کندی راه آن حیوان قافله ی بنی سعد را خسته کرد». (همان، ص ۱۰۶)
بلاهت نقال را بنگرید که می گوید زنی که همانند شترش برای شیر دادن فرزند خویش نیز جز پستان خالی ندارد، به قصد دایگی فرزندان قریش راهی مکه شده است!!! اگر بپرسید آن عبدالله جعفر و این حلیمه کیست و نقل این یکی از آن دیگری کجا ثبت بوده و از چه راه به ابن هشام رسیده است، شما را به گونه ای می نگرند که گویی منکر پیامبری رسول خدا شده اید!
«حلیمه گوید: پس از این که آن حضرت را به میان قبیله باز گرداندیم هنوز چند ماهی نگذشته بود که روزی او هم چنان که مانند هر روز با یکی از فرزندانم در پشت خانه های ما به همراه بزغاله ها رفته بودند، ناگاه فرزندم را دیدم سراسیمه دوان دوان به نزد ما آمده گفت: برادر قرشی ما را دریابید که دو مرد سفید پوش او را گرفته به زمین خواباندند و شکم اش را بشکافتند! حلیمه گوید : من و شوهرم به سوی او روان شدیم دیدیم با رنگی پریده سرپا ایستاده است. او را دربرگرفته و به او گفتم: پسر جان چه پیش آمدی کرده؟ گفت: دو مرد سفید پوش به نزد من آمده مرا خواباندند و شکم ام را شکافته چیزی از میان آن بیرون آوردند که من ندانستم چیست، و سپس رفتند. حلیمه گوید: پس ما آن جناب برداشته و به چادرهای خویش بازگرداندیم».
«حدیثی از خود آن حضرت در این باره: ابن اسحاق به سندش روایت کند که برخی از اصحاب به آن حضرت عرض کردند: یا رسول الله تاریخچه دوران کودکی خویش را برای ما بیان کنید؟ فرمود: من دعای پدرم ابراهیم و مژده برادرم عیسی هستم، هنگامی که مادرم مرا حامله بود نوری از او خارج شد که قصرهای شام را در آن دید، دوران شیر خوارگی را در میان قبیله ی بنی سعد گذراندم، و پس از آن روزی با یکی از برادران رضاعی خود در پشت خانه بزغاله می چراندیم که ناگاه من دیدم دو مرد سفیدپوش به نزد من آمده و طشتی طلایی مملو از برف در دست دارند آن گاه مرا گرفته شکم ام را شکافتند و قلب ام را بیرون آورده آن را نیز بشکافتند و لخته ی سیاهی که در آن بود بیرون آورده بیانداختند. سپس قلب ام را شست و شو داده و پاک کردند، آن گاه یکی از آن ها به دیگری گفت: او را باده نفر از امت اش موازنه کن، و چون موازنه کردند من افزون شدم، گفت: با صد نفر از امت اش موازنه کن، و چون موازنه کردند باز هم من افزون شدم، گفت: با هزار کس از آن ها موازنه کن، بر آن ها هم افزون شدم گفت : او را واگذار که بخدا اگر با تمامی امت اش نیز موازنه کنی بر تمامی آن ها فزون آید.افتخار آن حضرت باین بود که در قبیله ی بنی سعد بزرگ شده و نیز ابن اسحاق روایت کرده که رسول خدا فرمود: من فصیح ترین شما هستم، زیرا من در نسب قرشی هستم، و در میان طائفه بنی سعد بن بکر نیز دوران شیر خوارگی و طفولیت را گذرانده ام». (همان، ص ۱۱۲)
این یکی چندان نامعقول و مغایر عقل است که برای گرم کردن بازار آن به تایید رسول خدا هم رسانده اند!!! تمام کتاب سیره ی ابن هشام مملو از این گونه تبلیغات خرافه پرستی است: ماموران جراحی های مخصوص آسمانی که روز روشن و در برابر چشم همبازی او، شکم کودکی را می درند تا قلب اش را درآورند و لکه ی سیاهی را بیرون اندازند و گرچه مکیان هنوز هم نمی دانند برف چه پدیده ای است با سینی بزرگی پر از برف، که با خود آورده اند، قلب جراحی شده ی طفولیت پیامبر را بشویند! آن گاه صاحب پیامبری می شویم که بدون لکه ی سیاهی در قلب، در برابر اصحاب خود، چنان که با هیچ آیه ی دعوت به برابری و برادری قرآن آشنا نباشد، در باب اصل و نسب و قبیله و قدرت خود داد سخن می دهد و گرچه خداوند در قرآن او را بنده ای در میان بندگان دیگر می شناساند، در ترازوی ابن هشام حتی در کودکی هم از تمام امت اش سنگین وزن تر بوده است؟!!
«در یکی از منازل محمد (ص) در سایه درختی نزدیک دیر راهبی فرود آمد. راهب که آن حضرت را دیده بود به سوی میسرة سر کشیده پرسید: این مردی که در زیر درخت فرود آمد کیست؟ میسره گفت: مردی قرشی از اهل مکه است. راهب گفت: زیر این درخت جز پیغمبر فرود نیاید. به هر صورت رسول خدا (ص) اموالی را که از خدیجه به شام آورده بود بفروخت و در عوض آن چه می خواست خریداری کرده و با کاروان قریش به مکه مراجعت کرد در راه که می آمدند میسرة می دید هنگام ظهر و شدت گرما که می شود همان طور که رسول خدا (ص) سوار بر شتر بود دو فرشته در بالای سر آن حضرت ظاهر می شوند و برای این که آفتاب به او صدمه نرساند از او سایبانی می کنند. چون رسول خدا (ص) به مکه آمد خدیجه آن اموالی را که حضرت خریداری کرده بود بدو برابر یا بیش تر از مال التجارة خویش فروخت و سود بسیاری از این تجارت عائد او شد، میسرة نیز سخن راهب و همچنین سایبانی فرشتگان را از آن حضرت برای خدیجه تعریف کرد». (همان، ص ۱۲۰)
این هم پرده ی دیگری که ابن هشام در ارائه ی ادله ی پیامبری خداوند می آویزد: پیامبر کسی است که در زیر سایه ی درخت مخصوصی در کوره راهی در ناکجا آباد جهان بنشیند! آیا به راستی قصد تمسخر همه چیز ما را نکرده اند؟ همین رسول هنوز مبعوث نشده که در کار تجارت کالای خدیجه است، با فرشتگانی بدرقه می شود که مامور سایه سازی اند! تا لحظه ای از تسلیم به اوهام و خرافات خارج نباشیم و اسلام و مقام پیامبر را نه از طریق عقل و وحی و حق، که با تکیه بر این مستثنیات تا مغز استخوان من در آوردی بپذیریم. گمان می کنم که باید قسمت آخر نقل فوق برای صاحبان کالا و تاجران معروف ما الگوی بسیار خوبی برای رعایت باشد، وقتی همسر پرهیز کار رسول خدا کالای اش را به دو برابر و بیش تر می فروخته است، چرا حجره دار امروز ما هر ساله تا چهار برابر بر سرمایه اش نیافزاید؟!
«چیزی که به این تصمیم کمک کرد این بود که یکی از کشتی های تجار رومی در جده به سنگ خورد و شکست، و صاحب آن از کشتی خود صرف نظر کرد. قریش نیز تخته های آن را برای سقف کعبه به شهر مکه آوردند، در شهر مکه نیز نجاری قبطی بود که او نیز برخی از مصالح کار را آماده کرد، و این جریانات دست به هم داده تصمیم قریش را بر این کار محکم کرد، ولی هنگامی که خواستند شروع به کار کنند و بنای سابق را ویران سازند ترس و وحشتی آنان را گرفت، و چیزی که این ترس را افزون کرد این بود که مار سیاهی از چاه درون کعبه ـ همان جا که هدایا را می ریختند ـ بیرون آمده روی دیوار خانه ی کعبه چنبر زد، و هر که به کعبه نزدیک می شد آن مار بدو حمله کرده دهان باز می کرد و صدایی از پوست او شنیده می شد و همین باعث شد که کسی به کعبه نزدیک نشود... پس مردی به نام ابو وهب بن عمرو بن عائذ مخزومی که دایی عبدالله پدر رسول خدا (ص) بود، جلوتر از دیگران کلنگی بزد و سنگی را از دیوار کعبه کند ولی ناگهان دید سنگ از دست اش رها شده و به جای خویش بازگشت. ابووهب فریاد زد: ای گروه قریش پولی که می خواهید در این ساختمان مصرف کنید باید پاکیزه و حلال باشد! مهریه و اجرت زن زناکار، و پولی که از ربا به دست آمده و نیز اموالی که از مردم به زور و ستم به دست آورده اید نباید در بنای این خانه صرف شود... مجددا هنگامی که خواستند کلنگ به دیوار کعبه بزنند ترس و وحشت آنان را فراگرفت، ولید بن مغیرة پیش آمده گفت: نخست من اقدام به این کار می کنم سپس کلنگ را به دست گرفته گفت : بار پروردگارا تو می دانی که ما از دین تو بیرون نرفته و منظوری جز انجام کاری خیر و نیک نداریم، آن گاه کلنگ خود را فرود آورده و قسمتی از ناحیه ی دو رکن را خراب کرد، آن روز نیز مردم دست به کار خرابی نشدند و گفتند: ما امشب را صبر می کنیم اگر بلایی برای ولید نازل نشد معلوم خواهد شد که خداوند به کار ما راضی است و اگر ولید به بلیه ای دچار شد دست بدان نخواهیم زد و آن قسمت را هم که ولید خراب کرده تعمیر خواهیم کرد... چون روز دیگر شد ولید به سر کار خویش آمد و شروع به خرابی کرد مردم نیز که چنان دیدند با او دست به کار خرابی شدند و هم چنان تا اساس خانه که به دست حضرت ابراهیم (ع) پایه گذاری شده بود کندند، در آن جا به سنگ سبز رنگی بر خوردند که مانند استخوان های مهره ی کمر درهم فرو رفته و محکم شده بود. مردی از قریش دیلم آهنی خود را که در دست داشت به مابین یکی از آن سنگ ها فرو برد که آن را از جابر کند، چون آن سنگ را از جای خود حرکت داد تمام شهر مکه بلرزید، پس از خرابی آن قسمت دست کشیده و از همان جا شروع به ساختمان کردند. و گویند: قریش در زیر رکن نوشته ای یافتند که به سریانی کلماتی در آن بود و آن نتوانستند آن کلمات را بخوانند پس مردی از یهود کلمات مزبور را به شرح زیر ترجمه کرد: منم خدای صاحب مکة، روزی که آسمان ها و زمین را آفریدم و خورشید و ماه را بدین صورت درآوردم آن جا را خلق کردم و به وسیله ی هفت تن از پادشاهان. از میان نرود تا دو کوه «اخشبان» از جا کنده شود، در آب و شیر برای اهل آن برکت است». و در مقام ابراهیم لوحی یافتند که در آن نوشته بود: «مکه خانه ی خدا است که روزی آن از سه راه می رسد برخی از اهل آن حرمت آن شهر را بدرد». و نیز گویند: چهل سال پیش از بعثت رسول خدا (ص) در خانه ی کعبه سنگی یافتند که در آن نوشته بود: هر کس در دنیا کار نیک کند در آخرت غبطه خورد و هر کس تخم کار بد بکارد حاصل ندامت بچیند، اعمال زشت و گناهان را مرتکب شوید و پاداش نیک خواهید؟! آری، هرگز از درخت خار انگور نچینند». (همان، ص۱۲۳ تا ۱۲۶)
می بینید که فرصت نمی دهند تا سر بخارانیم، از قصه ای به قصه ای و از خرافه ای به یاوه ای بی مایه تر. بدین گونه است که امروز رسوخ عامیگری در میان مسلمین را میسر و معمول کرده اند و از بزرگ و کوچک اسیر باور عجایب روزگار در دوران های مختلف ایم، شاهنامه و کتاب ابن هشام را می خوانیم و قرآن را به تاقچه می سپاریم، در هر خانه تکانی گرد جلد آن را می بوسیم، پارچه ای به غبار آن می کشیم و منتظر عروسی و عزایی می مانیم تا آن را در سفره ای به نمایش گذاریم. این جا اگر بپرسیم که آن کشتی رومی به سنگ خورده از کدام مسیر به جده رسیده است، فورا و با بادی در گلو جواب می دهند: از راه خلیج فارس و اگر توجه دهیم که هیچ کشتی کوچک و بزرگی تا ۵ قرن پیش به آب های هیچ اوقیانوسی نرانده است، می گویند پس کشتی های داریوش هخامنشی و فرزندش خشایارشا چه گونه به یونان رفته اند؟ این مسابقه ی توسل به دروغ که در عین حال نمایشگاهی از حضور احمقان حرف نفهم است، در مغز استخوان غالب ما در جریان است و در حال حاضر معلومات تاریخی و اجتماعی و فرهنگی آدمیان، در باب پرونده و پیشینه ی تمدن و ادیان، چنان به اکاذیب یهودیان آکنده است، که باز شویی آن کاری الهی است و تنها به قدرت خداوند میسر می شود که همگی را به گفتن حق و تحمل صبر خوانده است. این جا و در میان سازندگان مجهول بنای کعبه، با تخته های مسروقه از کشتی رومی، با چنان ایمان نابی به خداوند متعال رو به رو ییم که وسوسه می شویم تا بپرسیم اگر در این مسابقه ی ساخت خانه ی خدا بت پرستی حضور ندارد ،پس چنین مردمی به اعزام رسول گرامی و دین اسلام چه محتاج بوده اند؟ و ورود به محتوای آن همه کتیبه ی باز یافت شده از پی ابراهیمی کعبه، که خواندن آن را فقط یهودیان می دانسته اند و بر آن ها از جمله نوشته بوده است که: نیکو کاران این جهان در آخرت غبطه خواهند خورد، از عهده ی من خارج است زیرا که در اختیار داشتن زبان در چنین معرکه ای بس دشوار می شود!
«تا سالی که حضرت در آن سال به رسالت مبعوث شد طبق معمول همه ساله ماه رمضان بود که برای اعتکاف و عبادت با اهل خانه ی خود به سوی حراء کوچ کرد و هم چنان تا آن شبی که خدای تعالی او را به رسالت گرامی داشت به عبادت مشغول بود در آن شب جبرئیل بر او نازل گشت». (همان، ص ۱۵۳)
تنها همین مانده بود که گرچه خداوند در آیه ی ۱۸۷ سوره ی بقره هشدار داده است که «لاتباشروهن و انتم عاکفون»، ابن هشام رسول خدا را با اهل و عیال به غار حراء بفرستد. آیا قرائت کننده ای بر این کتاب نبوده است که بر این همه مبهم و مهمل نویسی سئوالی بگذارد و بخواهد تا از نیت سراینده ی این همه اوهام و اباطیل با خبر شود؟ پس این کلاس های قرآن و اسلام آموزی و طلبه سازی در چه کارند؟
«و در حدیث است که پس از هجرت زمانی در مدینه قحطی شد مردم به نزد رسول خدا (ص) آمده از خشک سالی شکایت کردند حضرت به منبر رفته از خدا طلب باران کرد، پس طولی نکشید چندان باران آمد که مردم به نزد آن حضرت آمده از زیادی باران و خوف آمدن سیل شکایت بردند. رسول خدا (ص) دست به درگاه خداوند برداشته فرمود: بار خدایا اطراف ما ببار و بر ما مبار! پس ابرها از هم باز شد و اطراف شهر را حلقه وار فراگرفت. رسول خدا (ص) فرمود: اگر ابوطالب امروز زنده بود این جریان او را مسرور می ساخت». (همان، ص ۱۷۱)
پیامبر کتاب ابن هشام بلاوقفه در کار نمایش معجزه است و کاری به آن چند آیه ی قرآن ندارد که اسلام را از ارسال معجزه بی نیاز می شمارد. اگر بخواهم چنین مطالب منحصر به اشاعه ی مطالب خلاف قرآن را از میان کتاب ابن هشام بیرون کشم، یادداشت های اسلام و شمشیر هرگز به پایان نخواهد رسید. پس چند برگی دیگر را بخوانیم و بگذریم.
«من آثار ناراحتی در چهره پیغمبر (ص) مشاهده کردم ولی دیدم آن حضرت توجهی نفرموده از نزدشان برفت، بار دوم که بر آن ها عبور فرمود دو باره هم چنان زبان به طعن و دشنام گشودند و من این بار نیز آثار ناراحتی در چهره حضرت مشاهده کردم، و چون بار سوم شد و اینان بدگویی و دشنام را از سر گرفتند آن جناب در برابر آن ها ایستاد و فرمود : ای گروه قریش! آگاه باشید سوگند بدان خدایی که جانم دست او است من مأموریت جنگ و هلاکت شما را دارم!». (همان، ص ۱۷۳)
این هم صورت دیگری از پیامبر خشمگین که نه برای هدایت، بل به ماموریت جنگ و هلاکت مردم قریش آمده است! حال چه گونه ممکن است پیامبری که به ریشه کنی قریشیان بد زبان مبعوث و مامور می شود، در این همه حدیث به قریشی بودن خود افتخار کرده باشد؟
«از آن سو قریش برای تماشای کار ابوجهل به مسجد آمدند، رسول خدا (ص) مشغول نماز شد و چون به سجده رفت ابوجهل سنگ را بداشته به جنان آن حضرت آمد چون نزدیک شد ناگاه مردم دیدند همان طور که سنگ در دست اش بود با رنگی پریده و بدنی لرزان وحشت زده به عقب برگشت و چون مقداری آمد سنگ را از دست خود به زمین انداخت. چند تن از قریش به سوی او دویده گفتند: ای اباحکم چه شد و این چه حالی است؟ گفت: من همان طور که دیشب به شما گفته بودم رفتم تا سنگ را بر سر او بیندازم ولی به محض این که به او نزدیک شدم شتر نری غرش کنان به من حمله کرد، و به خدا تا کنون شتری به این بزرگی با آن گردن و دندان های تیز ندیده بودم، و آن شتر دهان باز کرد که سر مرا در دهان خود فرو برد! و در حدیث آمده که رسول خدا (ص) فرمود : آن جبرئیل بود و اگر ابوجهل نزدیک شده بود او را از روی زمین می ربود». (همان، ص ۱۸۲)
این جبرییل است که در امتداد خرافه پراکنی های کتاب های بی نشان قرون اولیه ی اسلامی به همه صورتی، از شمایل عایشه تا شتری بی مهار، آن هم درست از قول رسول خدا، در می آورند! در این حال دیگر حرفی نمی ماند جز این که بگویم باور به این اباطیل با تمسخر بارگاه الهی و دین مبارک اسلام و قبول کفر برابر است. (ادامه دارد)
صبح
Monday 5 October 2009, 10:43PM
سلسله چرند و پرند و خیالبافی های پورپیرار و تغییر کلام از موضع آن البته نوعی بیماری است یک بیکار می خواهد که یک به یک بدان ها پاسخ دهد. طبعا نکته های تزریقی ناشی از خودخواهی و تفاسیر من در آوردی نویسنده ، معیار برخورد علمی و عقلی نمی باشد. این مقاله سه چهار سال پیش توسط پورپیرار نوشته شد و آنقدر نامربوط و حاکی از تفاسیر خودخواهانه بوده که ارزش پاسخگوئی ندارد .
هیچ مورخ و محدث و صاحب علم رجالی از مسلمین ، مدعی نیست هر آنچه که در کتب تاریخی نقل شده درست است. آیت الله العظمی خوئی از رجالیین برجسته در ابتدای تدریس علم رجال به طلبه های خود همواره یک تمرین عملی نشان می داد و هنگامی که آنان را در یک دوره نشسته بودند در گوش نفر سمت راست خبری تاریخی می گفت و از او می خواست که به نفر کناری آرام گزارش کند. تا دور تمام می شد و از نفر آخر خواسته می شد که خبر را بلند اعلام کند. معمولا خبر با تغییراتی روشن به نفر آخر می رسید .
آیت الله العظمی خوئی (ره) البته این آموزش را هشداری برای دقت در یافتن رسالت و علوم و فرامین نبوی اجرا می نمود. اما این به آن معنای آن برداشت سفیهانه و نابخردانه نیست که ما هیچ تاریخی نداریم و نباید خصلتی متحجرانه و دگماتیک گرفت که اصولا نباید به نوشته ها و آثار تاریخی مراجعه نمود. طبعا با از میان برداشتن مستندات تاریخی ، تزریقات شخصی به دین رو به ازدیاد می رود ... و بر خلاف ادعای مدعی که تلاش می کند خود را دلسوز بداند، اینگونه دین به معرض فنای حقدها و حسدها و غش های و ضعف های شخصی فروخواهد رفت،آنچنانچه نویسنده مقاله فوق نیز عمیقا دچار این عوارض در برداشت آزاد و بی در و پیکر از وقایع است. و از نسبت دادن خیالبافی های خود که ممکن است ناشی از هزار چیز از جمله تربیت خانوادگی و سوابق شخصی او باشد مصّون نمانده است.
و البته همه این مقاله خود توهین آشکاری به قرآن کریم است آنجا که رسول الله (ص) در قرآن به تبعیت امر شده ... بارها و بارها ... نه یک بار و دوبار ... و سوال این جاست که حکمت این فرمان قرآن به تبعیت از رسول الله (ص) چیست ؟ آیا هنگامی که قرآن می فرماید "لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة" ، رسول الله اسوه برای همان مسلمانان صدر اسلام است .... یا برای همگان ؟ ... " و ما ارسلنک الا رحمة للعالمین " ... و تو را نفرستادیم جز بعنوان رحمت برای عالمیان ! خداوند بطور جداگانه قرآن را مایه هدایت و رسول الله (ص) را مایه رحمت برای "عالمیان" ... یعنی همگان می داند. و بدیهی است از ساحت قرآن وجود آیات بی معنا و بلااستفاده دور است ... و به همین دلیل نفی مطالعه در سنت رسول الله به جدائی و اختصاص ، خیانت آشکاری به قرآن است. قرآن بدون رسول الله و هدایت و اسوگی او ، هیچ است... همچنانکه در همین تالار نیز تناقضاتی برای مدعیان "فقط قرآن" در مورد ارث آوردیم که با تمام عجز آنان در اثبات شطحیات خود مواجه شدیم.
در ابتدای مقاله مدعی نتیجه گیری می کند چند همسری پیامبر دروغ است. و در عجله ای مغرضانه و باز هم بی حساب و بی عقل ، نتیجه گیری می کند احادیث دروغ است. و متاسفانه این "منیّت" به او اجازه می دهد که براحتی نصوص قرآن را نیز منکر شود و تناقض هائی مضحک و آشکار خلق کند... با کنار گذاشتن دو آیه از قرآن نتایجی محیر العقول می گیرد که پیامبر چند همسر نداشته در حالی که آیات قرآن مملو است از اشاره به "همسران" پیامبر.
بخوانید ، اشاره به همسران پیامبر با ضمیر اسم جمع و ضمیر جمع ... جزء 21 سوره الاحزاب آيه 28
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا
اى پيامبر! به همسرانت بگو: (اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد بياييد با هديهاى شما را بهرهمند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم!
- جزء 22 سوره الاحزاب آيه 59
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا
اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: (جلبابها [= روسرىهاى بلند] خود را بر خويش فروافكنند، اين كار براى اينكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است؛ [و اگر تاكنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند] خداوند همواره آمرزنده رحيم است.
با این نمونه آشکار و رسوائی نتیجه گیری های فاحش شخصی از قرآن البته قطعا یک حقیقت روشن می گردد و آن نیاز به یک داور است ... داوری که خود قرآن آن را معرفی کرده و آن را اسوه خوانده است. جزء 21 سوره الاحزاب آيه 21
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا
مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
این آیه صراحتا ما را به سرمشق گرفتن از رسول الله (ص) امر می کند و آیه دیگری "داوری" و "حکم رسول الله(ص)" را ، از ایمان می خواند...جزء 5 سوره النساء آيه 65
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملا تسليم باشند.
با این وصف فرمان رسول الله (ص) از حیطه فرمان قرآن مستثنی نیست، و قرآن به اطاعت محض از رسول الله (ص) فرمان می دهد ... حال سوال این است که آیا قرآن حاوی آیاتی است که مختص دوره حیات رسول الله است و پس از آن برای ابناء قرون دیگر معنا ندارد ؟ ... خیر ، قرآن به شما پاسخ می دهد ... قرآن به یکپارچکی ، برای همه مؤمنان است ... جزء 11 سوره يونس آيه 57
يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ
اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است؛ و درمانى براى آنچه در سينههاست؛ [درمانى براى دلهاى شما؛] و هدايت و رحمتى است براى مؤمنان!
و از جمله دستورات آن ، اطاعت از رسول الله است و کسانی که بخواهند بین خدا و رسولش تفاوت قائل باشند ، جهنم در انتظار آنان است.جزء 6 سوره النساء آيه 150
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُواْ بَيْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَيقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُواْ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً
أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا
كسانى كه خدا و پيامبرانِ او را انكار مىكنند، و مىخواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مىگويند: (به بعضى ايمان مىآوريم، و بعضى را انكار مى كنيم) و مىخواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب كنند...
آنها كافران حقيقىاند؛ و براى كافران، مجازات خواركنندهاى فراهم ساختهايم.
البرز
Monday 5 October 2009, 10:53PM
سخنان اخیر پاپ در باب تأثیر کاربرد تیغه ی شمشیر در گسترش اسلام، آن هم با توسل به مطالب کتاب های بی هویتی که خود ساخته اند، ارزش و اهمیت آشنایی دوباره با اسناد یهود ساخته ی مدعی خون ریزی ها و اختلافات صدر اسلام و به طور کلی تاریخ پذیرفته شده ی کنونی در باب قرون اولیه ی اسلامی را در دستور کار مسلمین قرار می دهد. .
چرا پاپ؟
مگر انگیزه های کافی برای راهیابی به حقیقتهای تاریخی صدر اسلام محصور به اشکالات جناب پاپ و عنوانهای دیرینه انگیزه های صلیبی کلیسا و فراماسونهای مسیحی در رابطه اسلام و شمشیر میگردد ؟
و چرا راه را در سخنان پاپ بازمانده و وارث جنگهای چند صد ساله صلیبیها با مسلمانان جست؟
مگر این پاپ و دیگر پاپها چیزی جز همپیمانان تاریخی و معاصر همان قوم اسرائیلی و مشارکین طرح اسناد یهودی نیستند ؟
چرا نویسنده کوته نظر دغدغه های پاپ را نگرانی خود میداند؟
وچون از این معبر واتیکانی بگذرد وبه آزادگی -آنهم از نوع اروپائیش راه یابد - کوس دموکراسی و تمدن راهم می شنوید که وحشت را از شمشیر دفاعی اسلام - ویا بگوئید مقاومت مسلمانان را در مقابل یورشهای دشمنان - تا مرز عنوانهای -تروریزم - میکشاند که جنگی متمدن را !!!! با اسلام میطلبد ...
جنگی نه تنها در چارچوب شعارهای فقط قرآنی بل با خود قران کریم که آن سنت راهی به همان قران است .
محصول این تبانی در جنگ فرهنگها و تمدنها دستوریست آمریکائی به سر سپردگان بومیشان که برخی از آیت قران را بزدائید ...آیات جهاد را ...و مقاومت را و دفاع از مظلومین و مستضعفان جهان را .حذف سنت و تاریخ فقط مقدمه راه است
خیرالبریه
Tuesday 6 October 2009, 09:27AM
پس چرا این گونه نوشته ها که چماقی به دست دشمن برای کوبیدن بر فرق فرهنگ ممتاز اسلامی می دهد، همه جا پخش است و در زمره اسناد اسلامی پذیرفته می شود؟ چرا کسی در حوزه های اسلامی نمی پرسد این جفنگ ها که شامل شمارش دفعات رفتار جنسی در خلوت شبانه ی پیامبر نیز می شود، چهار قرن پس از وفات رسول گرامی، به چه قصدی بیان می کنند و اسناد آن از کدام ویدئوی مخفی به دست آمده است؟ اینک به سادگی این توهین و افتراها بر پیامبر اکرم را، که در اندازه ی توصیف یک بیمار جنسی است، به نقل از مورخین قرن چهارم به بعد و به تایید محققین غالبا یهود غربی، در کتب بسیار، بدون اعتراض مانده است و این همه مرکز گسترش و تبلیغ دین، تومانی خرج این الزام نمی کنند که سرانجام تکلیف این مکتوبات مذموم و ضد دین و ضد قرآن و ضد پیامبر را معلوم کنند و همین را بسنده می بینند که در تنگناها، احتمالا زیر لب زمزمه بیاورند که این نوشته ها در زمره ی اسرائیلیات است، اسرائیلیاتی که بر سر منابر تکرار و در کتاب خانه های مراکز اسلامی محترم شمرده می شود!
با سلام وتشكر
اسناد آنرا از کسانی بخواهید که قصد دفن نام محمد (ص) ورفع نام خلفای ستمگر اموی ومشروعیت بخشیدن به شهوترانی و دنیا پرستی خود را داشتند .
مگر محمد (ص) کسی نبود که روزهای متوالی را روزه بود تا جاییکه اصحابش متعجب شده و فرمود که خدای من در خواب به من روزی میدهد .
مگر سبب دلخوری زنانش را نمیدانید که گفتند چرا از ما عزلت میگزینی و او عاشق خلوتگاه حراء و مسجدش بود .
مگر شبها وقتی جز خواندن قرآن ونماز داشت که پاهای مبارکش ورم کرد وتاول زد .
عن مالك بن دينار قال : مَا شَبِعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم مِنْ خُبْزٍ قَط , وَلَحم إِلاَّ عَلى ضفَفَ (شمائل محمدیه ترمذی)
گوشت نمیخورد مگر در حال ضعف و سیر نمیکرد خودرا از نان .
حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ ، وَبِشْرُ بْنُ مُعَاذٍ ، قَالا : حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ ، عَنْ زِيَادِ بْنِ عِلاقَةَ ، عَنِ الْمُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ ، قَالَ : صَلَّى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم ، حَتَّى انْتَفَخَتْ قَدَمَاهُ ، فَقِيلَ لَهُ : أَتَتَكَلَّفُ هَذَا ، وَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ ؟ قَالَ : أَفَلا أَكُونُ عَبْدًا شَكُورًا
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى ، قَالَ : حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ ، قَالَ : حَدَّثَنَا شُعْبَةُ ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مُرَّةَ ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ ، رَجُلٍ مِنَ الأَنْصَارِ ، عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي عَبْسٍ ، عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ الْيَمَانِ ، أَنَّهُ صَلَّى مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم مِنَ اللَّيْلِ ، قَالَ : فَلَمَّا دَخَلَ فِي الصَّلاةِ ، قَالَ : اللَّهُ أَكْبَرُ ذُو الْمَلَكُوتِ وَالْجَبَرُوتِ ، وَالْكِبْرِيَاءِ وَالْعَظَمَةِ ، قَالَ : ثُمَّ قَرَأَ الْبَقَرَةَ ، ثُمَّ رَكَعَ رُكُوعَهُ نَحْوًا مِنْ قِيَامِهِ ، وَكَانَ يَقُولُ : سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ ، سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ، فَكَانَ قِيَامُهُ نَحْوًا مِنْ رُكُوعِهِ ، وَكَانَ يَقُولُ : لِرَبِّيَ الْحَمْدُ ، لِرَبِّيَ الْحَمْدُ ثُمَّ سَجَدَ ، فَكَانَ سُجُودُهُ نَحْوًا مِنْ قِيَامِهِ ، وَكَانَ يَقُولُ : سُبْحَانَ رَبِّيَ الأَعْلَى ، سُبْحَانَ رَبِّيَ الأَعْلَى ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ، فَكَانَ مَا بَيْنَ السَّجْدَتَيْنِ نَحْوًا مِنَ السُّجُودِ ، وَكَانَ يَقُولُ : رَبِّ اغْفِرْ لِي ، رَبِّ اغْفِرْ لِي حَتَّى قَرَأَ الْبَقَرَةَ ، وَآلَ عِمْرَانَ ، وَالنِّسَاءَ ، وَالْمَائِدَةَ ، أَوِ الأَنْعَامَ ، شُعْبَةُ الَّذِي شَكَّ فِي الْمَائِدَةِ ، وَالأَنْعَامِ
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ أَبِي زِيَادٍ ، قَالَ : حَدَّثَنَا سَيَّارٌ ، قَالَ : حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ أَسْلَمَ ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي مَنْصُورٍ ، عَنْ أَنَسٍ ، عَنْ أَبِي طَلْحَةَ ، قَالَ : شَكَوْنَا إِلَى رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم ، الْجُوعَ وَرَفَعْنَا عَنْ بُطُونِنَا عَنْ حَجَرٍ ، فَرَفَعَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم ، عَنْ بَطْنِهِ عَنْ حَجَرَيْنِ .
از شدت گرسنگی سنگ به شکم مبارکش بسته بود .
عن أبي جعفر (عليه السلام) قال: كان رسول الله (صلى الله عليه وآله) عند عائشة ليلتها، فقالت: يا رسول الله لم تتعب نفسك وقد غفر الله لك ما تقدم من ذنبك وما تأخر؟ فقال: يا عائشة ألا أكون عبدا شكورا. اصول كافي
عن أبي جعفر (عليه السلام) قال: كان رسول الله (صلى الله عليه وآله) عند عائشة ذات ليلة فقام يتنفل فاستيقظت عائشة فضربت بيدها فلم تجده فظنت أنه قد قام إلى جاريتها فقامت تطوف عليه فوطئت عنقه (صلى الله عليه وآله) وهو ساجد باك، يقول: " سجد لك سوادي وخيالي وآمن بك فؤادي أبوء إليك بالنعم وأعترف لك بالذنب العظيم عملت سوء ا وظلمت نفسي فاغفر لي إنه لا يغفر الذنب العظيم إلا أنت، أعوذ بعفوك من عقوبتك وأعوذ برضاك من سخطك وأعوذ برحمتك من نقمتك وأعوذ بك منك لا أبلغ مدحك والثناء عليك، أنت كما أثنيت على نفسك أستغفرك وأتوب إليك " فلما انصرف قال: يا عائشة لقد أوجعت عنقي أي شئ خشيت؟ أن أقوم إلى جاريتك؟. اصول كافي
عن أبي جعفر (عليه السلام) قال: كان رسول الله (صلى الله عليه وآله) يصوم شعبان ورمضان يصلهما وينهى الناس أن يصلوهما وكان يقول: هما شهر الله وهما كفارة لما قبلهما ولما بعدهما من الذنوب. اصول كافي 4
عن جعفر، عن أبيه عليهما السلام قال: كان رسول الله (صلى الله عليه وآله) إذا صام فلم يجد الحلواء أفطر علي الماء. اصول كافي 4
سأل أبان أبا عبد الله (عليه السلام) أكان لرسول الله (صلى الله عليه وآله) طواف يعرف به؟ فقال: كان رسول الله (صلى الله عليه وآله) يطوف بالليل والنهار عشرة أسابيع ثلاثة أول الليل وثلاثة آخر الليل واثنين إذا أصبح واثنين بعد الظهر وكان فيما بين ذلك راحته. كافي
و دهه أخر ماه مبارك رمضان را در مسجد معتكف بود.
بررسي روايات صحيحين درباره شخصيت رسول اکرم (ص):
http://hojjah.googlepages.com/sahih.dorug.doc
البرز
Tuesday 6 October 2009, 10:11AM
دامنه حركت نفوذي-تنها قرآن - جزئي از ترفند ابزار تبليغي غرب مسيحي - يهودي در محاربه اسلام است .
به اين مقطع از يك سايت عربي - فقط قرآني - توجه فرمائيد
القرآن وحده : مصدر التشريع
لقد أنزل الله إلينا نوراً عظيماً نقتدي به إلى يوم القيامة . هذا النور هو الوصية الأخيرة من الخالق إلى عباده (الأحزاب : 40 ) . كتاب هيمن على ما سبقه من الكتب بعظمته (المائدة : 48) . كتاب حكيم (يس:2) , كتاب لا يأته الباطل من بين يديه ولا من خلفه (فصلت : 42) . هذا الكتاب هو القرآن الكريم.
ما أعظم جحود البشر الذين يرفضون اتباع نور ربهم باتباعهم لكلام ادعوا أنه لرسوله البشر . رفض البشر اتباع سنة الله العظيمة الثابتة الخالدة التي لا تتغير و ما زالوا يتبعون سنة ادعوا أنها لنبيه الميت . ما أضل أولئك البشر.
في هذا الكتاب القيم البرهان الساطع على حتمية اتباع القرآن الكريم وحده بما في ذلك من أدلة تاريخية و قرآنية و رياضية ملموسة .
الفصل الأول : جمع الأحاديث
================
جمعت الأحاديث شفهياً في عهد الخليفة عمر بن عبد العزيز عام 101 هجرياً و أول من جمعها في كتاب هو البخاري من بوخارست "ليس عربيا" الذي ولد عام 198 هجرياً أي 188 سنة بعد موت الرسول محمد ,
نويسنده بخاري را كه يكي از اصحاب كتب روائي اهل سنت است واز بخارا ي ايران تاريخي و ازبكستان امروزي است از اهل بوخارست مجارستان اعلام كرده است . بغير از اينكه اصل گزارش نويسنده كه در بحث ظاهرا اسلامي ( فقط قرآن ) با منابع تاريخي همخواني ندارد .
ابو هريره دوسي كه نزد اهل سنت براوية الاسلام معروف است در عصر معاويه بيشترين ميدان نقل و جعل حديث را داشته است .
سوال اينست كه در پس پرده اين طرحهاي اسلام ستيز چه كساني هستند ؟
رفیق
Tuesday 6 October 2009, 10:42AM
سلسله چرند و پرند و خیالبافی های پورپیرار و تغییر کلام از موضع آن البته نوعی بیماری است یک بیکار می خواهد که یک به یک بدان ها پاسخ دهد. طبعا نکته های تزریقی ناشی از خودخواهی و تفاسیر من در آوردی نویسنده ، معیار برخورد علمی و عقلی نمی باشد. این مقاله سه چهار سال پیش توسط پورپیرار نوشته شد و آنقدر نامربوط و حاکی از تفاسیر خودخواهانه بوده که ارزش پاسخگوئی ندارد .
هیچ مورخ و محدث و صاحب علم رجالی از مسلمین ، مدعی نیست هر آنچه که در کتب تاریخی نقل شده درست است. آیت الله العظمی خوئی از رجالیین برجسته در ابتدای تدریس علم رجال به طلبه های خود همواره یک تمرین عملی نشان می داد و هنگامی که آنان را در یک دوره نشسته بودند در گوش نفر سمت راست خبری تاریخی می گفت و از او می خواست که به نفر کناری آرام گزارش کند. تا دور تمام می شد و از نفر آخر خواسته می شد که خبر را بلند اعلام کند. معمولا خبر با تغییراتی روشن به نفر آخر می رسید .
آیت الله العظمی خوئی (ره) البته این آموزش را هشداری برای دقت در یافتن رسالت و علوم و فرامین نبوی اجرا می نمود. اما این به آن معنای آن برداشت سفیهانه و نابخردانه نیست که ما هیچ تاریخی نداریم و نباید خصلتی متحجرانه و دگماتیک گرفت که اصولا نباید به نوشته ها و آثار تاریخی مراجعه نمود. طبعا با از میان برداشتن مستندات تاریخی ، تزریقات شخصی به دین رو به ازدیاد می رود ... و بر خلاف ادعای مدعی که تلاش می کند خود را دلسوز بداند، اینگونه دین به معرض فنای حقدها و حسدها و غش های و ضعف های شخصی فروخواهد رفت،آنچنانچه نویسنده مقاله فوق نیز عمیقا دچار این عوارض در برداشت آزاد و بی در و پیکر از وقایع است. و از نسبت دادن خیالبافی های خود که ممکن است ناشی از هزار چیز از جمله تربیت خانوادگی و سوابق شخصی او باشد مصّون نمانده است.
جناب صبح
موضع گیری های شما و امثال شما در مقابل نوشته های استاد پورپیرار از این جهت است که دیگر نمیتوانید ادعا کنید که مثلا ایرانیان پرچم بر زمین افتاده علم و اسلام را دوباره به اهتزاز در آوردند دانش ایرانی مغول را رام کرد و به عرب دیوان بخشید!!! و از این افاده فروشی های باطل و بی اساس مگر نه در از این نوشته ها اصولا چیزی نفهمیده اید که ادعا میکنید ارزش پاسخ دادن ندارد :smile24:
شرایط امروز و تهجر و تعصب بیمایه ملی و فرقه ای ما ناشی از همین نگرشهای یک چشمی استو نتیجه اش همان است که میبینیم مگر نه در مقاله درج شده و سایر مطالب استاد ادعا نشده که نباید به اسناد تاریخی مراجعه کرد بلکه برعکس باید مو به مو آنها را بررسی کرد و سره از ناسره را جدا کرد مگر روش کار استاد پورپیرار غیر از این بوده
فراموش نکنید تمام نوشته ها را نمی توان مغایر با فرامین قرآن یافت و اصولا چنین نوشته ای عقلانی نیست نویسندگان و مدافعین این روایات از جمله کسانی که القاب پیش و پس اسمشان از القاب پیامبر هم دراز تر است اگر توانسته باشند در اخباری به ظاهر موافق قرآن جمله ای برای انحراف در آنها درج کنند به هدف خود رسیده اند و مهملات خود را برای قرنها بیمه کرده اند و مدافعینی چون شما برای خود تراشیده اند
شما به جای موضع گیری های بی ربط تنها در مورد نوشته های مقاله اظهار نظر کنید و از آسمان ریسمان بافتن خودداری کنید:smile27:
اینکه یک نفر همان نوشته های نادرست تاریخی که خود نیز بدان اذعان دارید را از بین صفحالت آراسته به آیات قرآن و نام پیامبر بیرون میکشد با کدام عقیده شما مغایر است که چنینبرا آشفته اید درد اصلیتان را بگویید تا شاید درمانش را بدانم
این نگاه احمقانه از کجا ناشی میشود که شما نوشته یک محقق را نه به محتوای آن بلکه به تربیت خانوادگی و سابقه وی نسبت میدهید
و البته همه این مقاله خود توهین آشکاری به قرآن کریم است آنجا که رسول الله (ص) در قرآن به تبعیت امر شده ... بارها و بارها ... نه یک بار و دوبار ... و سوال این جاست که حکمت این فرمان قرآن به تبعیت از رسول الله (ص) چیست ؟ آیا هنگامی که قرآن می فرماید "لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة" ، رسول الله اسوه برای همان مسلمانان صدر اسلام است .... یا برای همگان ؟ ... " و ما ارسلنک الا رحمة للعالمین " ... و تو را نفرستادیم جز بعنوان رحمت برای عالمیان ! خداوند بطور جداگانه قرآن را مایه هدایت و رسول الله (ص) را مایه رحمت برای "عالمیان" ... یعنی همگان می داند. و بدیهی است از ساحت قرآن وجود آیات بی معنا و بلااستفاده دور است ... و به همین دلیل نفی مطالعه در سنت رسول الله به جدائی و اختصاص ، خیانت آشکاری به قرآن است. قرآن بدون رسول الله و هدایت و اسوگی او ، هیچ است... همچنانکه در همین تالار نیز تناقضاتی برای مدعیان "فقط قرآن" در مورد ارث آوردیم که با تمام عجز آنان در اثبات شطحیات خود مواجه شدیم.
عجیب است این نوشته شما در مقابل کدام قسمت از مقاله درج شده است و شما کجا تشخیص داده اید که پیروی از پیامبر رد شده باشد در کدام قسمت از نوشته ها به قرآن و پیامبر توهین شده جو سازی شما برای کدام هدف است ؟!!!
از کجای آیات فوق به نتیجه رسیده اید نفی مطالعه در سنت رسول الله به جدائی و اختصاص ، خیانت آشکاری به قرآن است اینکه پیامبر رحمت للعالمین است دلیل بر رجوع به کتاب بلعمی و قبول مهملات آن است ؟!! آیا سنت پیامبر چیزی مغایر با فرمان خداوند است که با توجه به قرآن بتوان سنت پیامبر را نفی کرد
این سخنان بیمایه واحساسی را در مقابل کدام قسمت از مقاله علم کرده اید
حالا چرند و پرند را به نوشته چه کسی نسبت دهیم
در ابتدای مقاله مدعی نتیجه گیری می کند چند همسری پیامبر دروغ است. و در عجله ای مغرضانه و باز هم بی حساب و بی عقل ، نتیجه گیری می کند احادیث دروغ است. و متاسفانه این "منیّت" به او اجازه می دهد که براحتی نصوص قرآن را نیز منکر شود و تناقض هائی مضحک و آشکار خلق کند... با کنار گذاشتن دو آیه از قرآن نتایجی محیر العقول می گیرد که پیامبر چند همسر نداشته در حالی که آیات قرآن مملو است از اشاره به "همسران" پیامبر.
بخوانید ، اشاره به همسران پیامبر با ضمیر اسم جمع و ضمیر جمع ...
جزء 21 سوره الاحزاب آيه 28
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا
اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد بياييد با هديهاى شما را بهرهمند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم!
- جزء 22 سوره الاحزاب آيه 59
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا
اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: (جلبابها [= روسرىهاى بلند] خود را بر خويش فروافكنند، اين كار براى اينكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است؛ [و اگر تاكنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند] خداوند همواره آمرزنده رحيم است.
با این نمونه آشکار و رسوائی نتیجه گیری های فاحش شخصی از قرآن البته قطعا یک حقیقت روشن می گردد و آن نیاز به یک داور است ... داوری که خود قرآن آن را معرفی کرده و آن را اسوه خوانده است.
شما چشمانتان در هنگام خواندن از شدت تعصب تار میشود و قدرت تشخیص محتوا را از شما میگیرد
از کجای آیات اشاره شده به نتیجه زیر میرسیم؟:smile09:
«پیغمبر پانزده زن به زنی کرد، سیزده آن بودند که بدیدشان و به خانه آورده و گاه پانزده زن داشت به یک جای و گاهی ده. و دو آن بود که نادیده دست باز داشت و به خانه نیاورد و گاهی نه داشت و چون بمرد نه زن داشت». (بلعمی، تاریخ نامه، جلد اول، ص ۳۰۸)
آیا بعد از تاکید خداوند برای جلوگیری از بی عدالتی به گرفتن یک همسر تصور اینکه بعد از نزول آین آیه پیامبر خدا در مقابل چشم مومنان و مسلمانان حتی تا پایان عمر حرم سرای خود را به گاه پانزده زن داشت به یک جای و گاهی ده. آراسته است دور از حقیقت نیست ؟
پس این پیامبر خدا چگونه الگو و سر مشقی است که به مومنان از طرف خداوند آیه ای در تاکید بر گزینش یک همسر بیان میکند و خود تا پایان عمر ناقض این توصیه خداوند است ؟
شما راه را اشتباه میروید چشمان خود را بسته اید و برطبل جهالت چنان میکوبید که صدایی را نشنوید مگر نه در نوشته های فوق به تعداد زنان پیامبر اشاره نشده است تنها آیاتی از قرآن کریم برای تاکید خداوند بر ضرورت عدالت بین همسران و اختیار یک همسر به دلیل نا توانی آدمی در برقراری عدالت بین آنها ذکر شده است و خداوند تاکید دارد که رعایت عدل بین همسران از دید آفریدگار که ذات بنده خود را میشناسد غیر ممکن است
اینجا بحث اینکه پیامبر قبل از نزول این آیات طبق سنت زمان خود چند همسر داشته نیست شاید فراموش کرده اید که پیامبر در نوزادی مبعوث نشده و بعثت در چهل سالگی وی بوده!؟
خلاصه اینجا بررسی در مورد نوشته بلعمی است آیا این نوشته را قبول دارید ؟
اگر قبول دارید که هیچ اگر قبول ندارید پس به هدفی که این مقاله در پی آن است نزدیک میشوید وآن توجه عمیق به این نوشتار مشکوک است که پایه تمام انحرافات و تفرقه ها و فرقه بندیها از نوع شیعی و سنی است و متاسفانه این مطلب شما را به فکر فرو نمیبرد
قبلا هم گفتم کسی انتظار ندارد نوشته و توهینی مستقیم به پیامبر و قرآن در سیره و مغازی و صدها نوشته مجعول دیگر بشنود تمام نوشته ها هدف دار دقیق و برای تخریب پایه های اسلام و انحراف از مبانی صحیح قرآن است و سعی در جلب مخاطب و باور پذیری آن که متاسفانه در این مورد کاملا موفق بوده اند و شرایط کنونی و اسفبار اسلام نمونه ای آشکار از قبول این مجعولات به عنوان سند اسلام است
نویسنده این کتابها از تمامی آیات قرآن بیشتر و بهتر از ما آگاه بوده اند واز این آیات و تلقین داستانی در پس آن سعی در انحراف از اصل موضوع داشته اند و موفق هم بوده اند
جزء 21 سوره الاحزاب آيه 21
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا
مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
این آیه صراحتا ما را به سرمشق گرفتن از رسول الله (ص) امر می کند و آیه دیگری "داوری" و "حکم رسول الله(ص)" را ، از ایمان می خواند...
جزء 5 سوره النساء آيه 65
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملا تسليم باشند.
با این وصف فرمان رسول الله (ص) از حیطه فرمان قرآن مستثنی نیست، و قرآن به اطاعت محض از رسول الله (ص) فرمان می دهد ... حال سوال این است که آیا قرآن حاوی آیاتی است که مختص دوره حیات رسول الله است و پس از آن برای ابناء قرون دیگر معنا ندارد ؟ ... خیر ، قرآن به شما پاسخ می دهد ... قرآن به یکپارچکی ، برای همه مؤمنان است ...
جزء 11 سوره يونس آيه 57
يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ
اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است؛ و درمانى براى آنچه در سينههاست؛ [درمانى براى دلهاى شما؛] و هدايت و رحمتى است براى مؤمنان!
و از جمله دستورات آن ، اطاعت از رسول الله است و کسانی که بخواهند بین خدا و رسولش تفاوت قائل باشند ، جهنم در انتظار آنان است.
جزء 6 سوره النساء آيه 150
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُواْ بَيْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَيقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُواْ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً
أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا
كسانى كه خدا و پيامبرانِ او را انكار مىكنند، و مىخواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مىگويند: (به بعضى ايمان مىآوريم، و بعضى را انكار مى كنيم) و مىخواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب كنند...
آنها كافران حقيقىاند؛ و براى كافران، مجازات خواركنندهاى فراهم ساختهايم.
اشاره به هر بهانه به آیات قرآن و گوشزد کردن مجدد آین آیات را مبارک میدانم اما تاکید دارم نوشته و نظرات اشاره شده در تایپیک مغایر با هیچ آیه ای از قرآن نیست و نمیدانم شما چرا فکر میکنید میتوانید با اتهام و وصله دشمنی و عدم اطاعت از رسول خدا به هدف خود برسید
رفیق
Tuesday 6 October 2009, 11:39AM
چرا پاپ؟
مگر انگیزه های کافی برای راهیابی به حقیقتهای تاریخی صدر اسلام محصور به اشکالات جناب پاپ و عنوانهای دیرینه انگیزه های صلیبی کلیسا و فراماسونهای مسیحی در رابطه اسلام و شمشیر میگردد ؟
و چرا راه را در سخنان پاپ بازمانده و وارث جنگهای چند صد ساله صلیبیها با مسلمانان جست؟
مگر این پاپ و دیگر پاپها چیزی جز همپیمانان تاریخی و معاصر همان قوم اسرائیلی و مشارکین طرح اسناد یهودی نیستند ؟
چرا نویسنده کوته نظر دغدغه های پاپ را نگرانی خود میداند؟
وچون از این معبر واتیکانی بگذرد وبه آزادگی -آنهم از نوع اروپائیش راه یابد - کوس دموکراسی و تمدن راهم می شنوید که وحشت را از شمشیر دفاعی اسلام - ویا بگوئید مقاومت مسلمانان را در مقابل یورشهای دشمنان - تا مرز عنوانهای -تروریزم - میکشاند که جنگی متمدن را !!!! با اسلام میطلبد ...
جنگی نه تنها در چارچوب شعارهای فقط قرآنی بل با خود قران کریم که آن سنت راهی به همان قران است .
محصول این تبانی در جنگ فرهنگها و تمدنها دستوریست آمریکائی به سر سپردگان بومیشان که برخی از آیت قران را بزدائید ...آیات جهاد را ...و مقاومت را و دفاع از مظلومین و مستضعفان جهان را .حذف سنت و تاریخ فقط مقدمه راه است
دوست عزیز جناب البرز :smile07:
با تایید و تاکید بر نوشته های شما باید اشاره کنم نوشته های زیر به بهانه بخشیدن چهره اسلام به عنوان حقیقتی منفعل در برابر هجمه های کلیسا و کنیسه نیست و در نوشته های تایپیک هم چنین موردی اشاره نشده است آیات جهاد و مقاومت روشن است و نثار جان در راه حق هم تاکید شده است .
شما با نظرات استاد پور پیرار آشنا نیستید اگر آشنا بودید چنین برداشت عجولانه ای در مقابل این نوشته ها نداشتید
نمونه ای از نوشته های ایشان را برای عدم انحراف در برداشت از مطالب میآورم
....«مقاومت مسلمانان در برابر زورگویی های مشرکین، در افغانستان و ایران و عراق و فلسطین و لبنان، مهار و کنترل اعصاب و عقل را از کف سران سیاسی و فرهنگی و نظامی و مذهبی غربیان بیرون کشیده و هر روز افتضاح تازه ای دربرخورد با جهان اسلام به بار می آورند که نهایت خشم آن ها از ناتوانی مطلق در مقابله با مسلمین را نشان می دهد. اینک سخن گوی اصلی و متبرک کننده تجاوز در جهان مسیحیت و یهودیت به میدان آمده، تا برای حفظ عصای طلایی دست و رسن تذهیب شده گردن، به پیامبر اسلام بهتان چاله میدانی ببندد. ما با او از زبان قرآن سخن می گوییم و جایگاه واقعی اش را نشان می دهیم که با کمال تاسف، معتقدین به تعارفات دنیوی و رسمی موجود، راه برخورد صریح و بی مجامله ی اسلامی با آنان را بسته اند تا جانیان و خائنین به بشر، با بی شرمی اظهار طهارت، و گستاخانه از اسلام ادعای طلب کنند!...
...قرنی است تبلیغات تازه و وسیع کلیسا و کنیسه، همراه آواهایی با نمای روشنفکری، شرق میانه را عقب افتاده و مسلمانان را مرتجع و وحشی و این روزها، تروریست می خوانند! تاریخ ، چنین توطئه های سازمان یافته علیه مردم این خطه، علیه مسلمانان و علیه بشریت را رد می کند و گواهی می دهد که با مفهوم دورانی و آرمانی، تاکنون رسالت و سیاست و فرهنگ متمدنانه ای در غرب پدید نیامده، تا قضاوتی قابل اعتنا ارائه دهد. مدیران و راهبران آن جوامع، هنوز همان بربران وایکینگ، گل، فرانک و اسلاواند که اینک گرزهای خود را با بمب های هدایت شونده ی لیزری تعویض کرده اند، به جای قایق های کوچک چرمی، ناوگان های هواپیمابر اقیانوس پیما دارند و تجاوز به جهان را، در جای تجاوز به قبیله ی همسایه گذارده اند!
ما با تمدن بدون نقاب آن ها، آن گاه که بر سر تقسیم منافع جهان - و نه گسترش تمدن - به فاصله ای کوتاه، در اوایل قرن بیستم، دو بار با یکدیگر جنگیدند و پنجاه میلیون جسد باقی گذاردند، آشنا شدیم و آن گاه که میلیون ها روس را، از تمام گروه ها، به سبب نپذیرفتن عقاید و اعمال قائد اعظمی چون استالین، قتل عام کردند! آن دو جنگ بزرگ، اروپا و غرب را، تا مرحله فنای کامل پیش برد و معلوم کرد اگر ظهور دوباره ی درنده خویی باستان، در بین رؤسای قبایل اروپا، و این بار بر سر تقسیم اموال جهان، چنان توحشی را با مجموعه ی خود روا می داشت، پس در بیرون کشیدن دارایی موضوع تقسیم، از دست صاحبان آن ها، در سراسر جهان، چه اندازه وحشیگری را مجاز می شمرده اند!؟
تا ۵۰۰ سال پیش، غرب، که در آن زمان به معنی اروپا بود، هنوز حمام کردن نمی دانست، ...
اینک زمان دفاع با تمام توان، از هستی خاور میانه و از جمعیت مسلمین است. این حکمی ثبت شده در کتاب گشوده ی تاریخ معاصر است و حاصلی که از مزرع بزرگ تجربه جنبش های استقلال خواهانه ی منطقه ی ما برداشت می شود. اینک که غربیان درصدند ما را مستعمره ی خویش کنند، دفاع از مقاومت اسلامی تنها پناه است. اگر غربیان بازی ساقط کردن سرسختی شرق میانه را، که ظاهرا از افغانستان و عراق آغاز شده، برنده شوند، هیچ یک استوار و بر جای نخواهیم ماند و دیر نیست، به اجبار، منابع منطقه را، به رایگان تقدیم شان کنیم و از هستی و هویت کهن خویش دست بشوییم. اینک ضرورت استواری را مسئولین عربستان سعودی نیز می دانند و با ایالات متحده اتمام حجت تاریخی می کنند، پس چه گونه روشنفکران بی مایه ی حزب پرورده ی ما، این گونه خوش خیال اند، اگر در واقع کاسه گردان گردن کشان جهانی نیستند و امیدی به حصه های چرب تر از سفره ی گسترده تری، که خواب آن را می بینند، ندارند؟
مورخ با درک حساسیت و دشواری شرایط عبور از این مرحله ی تاریخ شرق میانه، خود را در ورود به این مبحث معاصر ناگزیر می دید و در کتاب حاضر نیز می خواهد توطئه ی آشکار دیگری در تاریخ نویسی ایران را برملا و معلوم کند که کلیسا و کنیسه، هدف اصلی خود، یعنی مبارزه ی پنهان و غیرمستقیم تاریخی و فکری با اسلام را، تا چه حد جدی گرفته اند و برای تحریک مردم شرق میانه علیه یکدیگر، تا کجا رفته اند! شاید که انتشار مباحث این کتاب، مبلغین «توهم توطئه» را به توطئه آمیز بودن هیاهوی خویش واقف تر کند و شاید که نقاب آزادی خواهی و فرهنگ مداری دروغین و ناپیدا و روغن زده ی دنیای غرب، که اینک مردم از پای افتاده ی جهان را، به باج خواهی مسلحانه ی آشکار تهدید می کند، دریده تر شود.
استاد پورپیرار همواره بر مقاومت و تعصی از آیات قرآن و عدم مصالحه و حتی معامله با غرب تاکید داشته و دارد و تمام بدبختی مسلمین را مصالحه و گریز از جهاد و مقاومت در مقابل زیاده خواهی های غرب میداند
تشخیص نوشته های تایپیک نباید آنچنان سخت باشد که به برداشتهای این چنینی ختم شود مگر اینکه نوشته ها با دقت خوانده نشود و یا ناقص خوانده شود
آیات جهاد روشن است و نویسنده کتابهای مجعول از این آیات سعی در تخریب چهره پیامبر و اسلام را داشته اند و این به معنی نفی آیات جهاد نیست اینکه پیامبر دستور تاراج کاروان قریش را میدهد چیزی نیست که به تعصی از آیات جهاد باشد
انحراف از نوشتار تایپیک و برداشت نادرست از آنها آنچنان فاحش است که نمیتوان تصور کرد که شما مطالب را خوانده اید
هستي
Tuesday 6 October 2009, 01:56PM
با سلام
درباره زنان پيامبر
بنظر مي رسد كه كينه هايشان نسبت پيامبر اكرم شدت گرفته است.
اخر كدام عقل سليم مي پذيرد كه يك نفر در اوج جواني فقط با يك زن انهم با 15 سال تفاوت سني تا اخر عمر بسر ببرد وبعد صفت هوسراني برايش صدق كند؟
بنظر مي رسد اينها در مورد خدا هم شك دارند تا چه برسد به پيامبر!!!
در مورد زنان پيامبر:
حضرت خديجه بيوه زنى چهل ساله بود، تا خديجه زندهبود، پيامبر همسر ديگرى انتخاب نكرد تا آن كه قبل از هجرت در حالى كه بيش از شصت سال از عمر وى مىگذشت، رحلت كرد و در آن زمان رسول اكرم(ص) نزديك به پنجاه سال داشت.
و بدين ترتيب پيامبر خدا(ص) مدت 25سال با همسرش خديجه زندگى كرد و با اينكه تعدد زوجات در جزيرةالعرب مرسوم بود، اما رسول خدا(ص) حاضر نشد با وجود حضرت خديجه3 همسر ديگرى برگزيند و با اين عمل، الگويى ارائه داد كه لزوماً در حالات عادى، قاعده تنها، داشتن يك همسر است. حضرت خديجه3 با اينكه سنّى از او گذشته بود محبوبترين همسران آن حضرت به شمار مىرفت و پيوسته رسول خدا(ص) بين همسرانى كه پس از او با آنان ازدواج نمود، از خديجه به نيكى ياد مىكرد و اين كار خوشايند ديگر همسرانش نبود.
اما در مورد عايشه
در خصوص سن ازدواج عايشه با پيامبر در بين روايات اختلاف وجود دارد. در برخي روايات آمده است، پيامبر پس از وفات خديجه و زماني كه عايشه 7 سال داشت، او را به عقد خود درآورد و بنا بر نقلي 18 ماه پس از هجرت در سن ده يا يازده سالگي به ازدواج محمد در آمد. طبق روايتي در كتاب خصال از امام صادق ازدواج پيامبر با عايشه پس از ازدواج با امسلمه بوده است.[1] از آن رو بايد اين ازدواج پس از فوت ابوسلمه كه در غزوه احد مجروح شد و در سال چهارم هجرت در اثر آن جراحت شهيد شد، انجام شده باشد. يعني ازدواج در سال پنجم هجرت انجام شده باشد و در آن هنگام عايشه 13 يا 14 سال داشته است.4..
برخى ازخاورشناسان، ازدواج ميان پيرمردى سالخورده و دخترى جوان را مورد نكوهش قرار دادهاند، ولى خاورشناسى به نام <بودلى" اين گفته را رد و عنوان نموده است كه عايشه با اين كه سن چندانى نداشته، ولى رشد و نموّى چون ديگر زنان عرب داشته است و براى دختران عرب، اواخر سالهاى بعد ازبيستسالگى، سن كهولت به شمار مىآيد.
ولى اين ازدواج برخى از مورخان را به خود مشغول ساخته است .... آنها از ديدگاه جامعه كنونى خود كه در آن زندگى مىكنند بدان مىنگرند. و ارزيابى نكردهاند كه چنين ازدواجهايى پيوسته در قاره آسيا معمول بوده و نينديشيدهاند كه اين آداب و رسوم هم چنان در شرق اروپا رايج است و ازدواج به طور طبيعى در اسپانيا و پرتقال در سنين اندك انجام مىشود، و چنين امورى امروزه در برخى از مناطق كوهستانى دور افتاده در ايالات متحده آمريكا نيزعادى به نظر مىرسد.
در مورد زينب بنت جحش
زينب بنت جَحش بن رئاب، كه مادرش اميمه دختر عبدالمطلب(ع) بود، پيش از ازدواج با رسول خدا(ص)، بنا به درخواست آن حضرت، با پسرخوانده اش زيد بن حارثه ازدواج كرد و از او فرزندي به دنيا آورد، كه نامش را اسامه گذاشتند.
وي، در حدود يك سال و يا مقداري بيشتر در خانه زيد بود، ولي پس از آن، ميانشان اختلاف افتاد و تصميم به جدايي گرفتند.
بدين جهت، زيد بن حارثه به نزد رسول خدا(ص) رفت و از همسر خود در نزد آن حضرت، شكوه و گلايه كرد و از آن حضرت، اجازه خواست كه همسرش را طلاق دهد. پيامبر(ص) وي را به خويشتن داري و تفاهم اخلاقي با همسرش دعوت نمود و به وي فرمود: إتّق الله و امسك عليك زوجك.5)
گفتني است كه زيد بن حارثه، برده اي بود، كه پيامبر(ص) در مكه معظمه وي را خريداري كرد و سپس در راه خدا آزاد نمود و آن گاه، وي را پسرخوانده خود كرد و در خانه خود نگه داشت. زيد به مقدار ده سال از پيامبر(ص) كوچكتر بود.
پيامبر(ص) پس از مهاجرت به مدينه منوره، دختر عمه خود، زينب بنت جحش را به عقدش درآورد.
پيش از اسلام، رسم جاهليت بر اين بود، كه ازدواج با همسر پسرخوانده، همانند همسر پسر واقعي، بر انسان حرام بود و اين رسم، پس از ظهور اسلام نيز تداوم داشت.
در ماجراي اختلاف زيد و همسرش زينب، اين رسم جاهليت، به امر پروردگار سبحان باطل و ازدواج با همسر پسرخوانده، مباح اعلام گرديد.
به هر روي، علي رغم تلاش پيامبر(ص) و برخي از صحابه در ايجاد تفاهم ميان زيد و زينب، كارشان به جدايي و طلاق انجاميد.
زينب، ايام عده طلاق را سپري كرد و پس از آن به وي بشارت داده شد، كه خداوند سبحان، وي را به عقد پيامبر(ص) درآورده است. در آن زمان، سي و پنج سال از عمرش گذشته بود و بنا به نقل علامه مجلسي، ازدواجشان مصادف بود با اوّل ذي قعده سال پنجم قمري در مدينه منوره. (6)
زينب، از اين ازدواج بسيار شادمان شد و به خانه آن حضرت، نقل مكان كرد. (7)
وي، در ميان همسران پيامبر(ص) افتخار مي كرد كه او را خدا به ازدواج پيامبر(ص) درآورد و به آنان مي گفت: زوّجكن أهليكن و زوّجني الله من فوق سبع سماوات؛ (9) شما را خانواده تان به عقد پيامبر(ص) درآورده، ولي مرا خداوند متعال از بالاي هفت آسمان به نكاح آن حضرت، مفتخر نموده است.
.
جُويريه دختر حارث بن أبى ضرار
عايشه مىگويد: رسول خدا(ص)به وسيله ازدواج با جويريه، تعداد صد خانواده از بنىمصطلق را آزاد ساخت و من زنى با بركتتر از جويريه نسبت به قوم خود نديدم.
.
در مورد ماريه قبطيه
يك كنيز مصري است كه در جنگ اسير شده وپيامبر پس از اسلام اوردن او با وي ازدواج مي كند.
از نظر شماازدواج يك پيامبر با يك برده،
انسانيت را مي رساند يا برعكس؟
بد نيست با رفتار با بردگان در همان زمان درامريكا مقايسه شود.
بد نيست رفتار با بردگان را در همان زمان درامريكا ببينيد.
.
در ايه37سوره احزاب:
<وَتَخْشى النّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لايَكُونَ عَلى المُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِى أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً"(37 احزاب)
پس از نزول اين آيه بود كه رسول خدا(ص) زينب را به ازدواج خويش در آورد. رسولاكرم(ص) زينب دختر عمه خود را از كودكى مىشناخت، بنابراين اگر رسول خدا(ص) در پى لذايذ جنسى بود، چه چيز مانع ازدواج او با زينب مىتوانست باشد؟ و از سويى چگونه فردى حاضر مىشود دخترى را به ازدواج شخصى در آورد و پس از آنكه شوهر كرد به او تمايل پيدا كند؟
ازدواج پيامبر با زينب جز براى امتثال امر الهى نبود كه برخى از عادات و رسوم جاهليت را از ميان برداشته و عملاً پايههاى دين اسلام را تثبيت نمايد تا در عقل و انديشهها جاى گيرد.
در مورد ايه 28 سوره احزاب:
يا أَيُّها النَّبِىُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الحَياةَ الدُّنْيا وَزِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً * وَإِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدّارَ الآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً؛28 احزاب
اى پيامبر، به همسرانت بگو اگر شما لذايذ زندگى و نعمتهاى آن و بهرهمندى از زرق و برق آن را مىخواهيد نزد من جاى نداريد، بياييد و حقوق شما را داده و شما را طلاق دهم، ولى اگر در پى رضا و خشنودى خدا و رسول او و پاداش آخرت هستيد، بنابراين با دشوارى زندگى پيامبر شكيبايى و صبر كنيد؛ زيرا خداوند براى آن دسته از شما كه اعمالى نيك داشته باشند، اجر و ثوابى بس بزرگ مهيا نموده است.
وقتى اين دو آيه شريفه نازل شد، پيامبر از عايشه آغاز كرد و بدو فرمود: مطلبى به تو مىگويم كه شتابزده بدان عمل نكنى تا اين كه از پدر و مادرت اجازه بگيرى و آياتى را كه بر او نازل شده بود، برايش تلاوت كرد، عايشه بدو عرض كرد: آيا در چنين قضيهاى از پدر و مادرم اجازه بگيرم؟ من خدا و رسول و آخرت را مىخواهم، و آنگاه حضرت محمد همه زنان خويش را
مخيّر ساخت و آنها نيز مانند عايشه سخن گفتند.
تُرْجِى مَن تَشاءُ مِنهُنَّ وَ تُئْوِى إِلَيْك مَن تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْت مِمَّنْ عَزَلْت فَلا جُنَاحَ عَلَيْك ذَلِك أَدْنى أَن تَقَرَّ أَعْيُنهُنَّ وَ لا يحْزَنَّ وَ يَرْضينَ بِمَا ءَاتَيْتَهُنَّ كلُّهُنَّ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا فى قُلُوبِكُمْ وَ احزابَ اللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً(51)
- (موعد هر يك از همسرانت را بخواهى مى توانى بتاخير اندازى و هر كدام را بخواهى نزد خود جاى دهى ، و هر گاه بعضى از آنها را كه بر كنار ساخته اى بخواهى نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نيست اين حكم الهى براى روشنى چشم آنها و اينكه غمگين نباشند و به آنچه در اختيار همه آنان مى گذارى راضى شوند نزديكتر است و خدا آنچه را در قلوب شما است مى داند و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است و در عين حال حليم است و در كيفر آنها عجله نمى كند.
در تفسير آيه 28 و 29 همين سوره و بيان شان نزول آنها گفتيم كه جمعى از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بنابر آنچه مفسران نقل كرده اند به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كردند كه بر نفقه و هزينه زندگى ما بيفزا (زيرا چشمشان به غنائم جنگى افتاده بود، و چنين مى پنداشتند كه بايد از آن ، بهره زيادى به آنها برسد) آيات مزبور نازل شد و صريحا به آنها گوشزد كرد كه اگر دنيا و زينت دنيا را مى خواهند براى هميشه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جدا شوند و اگر خدا و پيامبر و روز جزا را خواهانند با زندگى ساده او بسازند.
از اين گذشته در چگونگى تقسيم اوقات زندگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ميانآنها نيز با هم رقابتهائى داشتند كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آنهمه گرفتارى و اشتغالات مهم در مضيقه قرار مى داد، هر چند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كوشش لازم را در زمينه عدالت در ميان آنها رعايت مى كرد ولى باز گفتگوهاى آنها ادامه داشت ، آيه فوق نازل شد و پيامبر را در تقسيم اوقاتش در ميان آنها كاملا آزاد گذاشت ، و ضمنا به آنها اعلام كرد كه اين حكم الهى است تا هيچگونه نگرانى و سوء برداشتى براى آنها حاصل نشود.
رفع يك مشكل ديگر از زندگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )
يك رهبر بزرگ الهى همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آن هم در زمانى كه در كوره حوادث سخت گرفتار است ، و توطئه هاى خطرناكى از داخل و خارج براى او مى چينند، نمى تواند فكر خود را زياد مشغول زندگى شخصى و خصوصيش كند، بايد در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشكلاتى كه از هر سو او را احاطه كرده است با فراغت خاطر بپردازد.
آشفتگى زندگى شخصى و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگى در اين لحظات بحرانى و طوفانى سخت خطرناك است .
با اينكه طبق بحثهاى گذشته و مداركى كه در شرح آيه پيش آورديم ازدواجهاى متعدد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) غالبا جنبه هاى سياسى و اجتماعى و عاطفى داشته ، و در حقيقت جزئى از برنامه انجام رسالت الهى او بوده ، ولى در عين حال گاه اختلاف ميان همسران و رقابتهاى زنانه متداول آنها، طوفانى در درون خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) برمى انگيخته ، و فكر او را به خود مشغول مى داشته است .
اينجا است كه خداوند يكى ديگر از ويژگيها را براى پيامبرش قائل شده ، و براى هميشه به اين ماجراها و كشمكشها پايان داد، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را ازاين نظر آسوده خاطر و فارغ البال كرد.
و چنانكه در آيه مورد بحث مى خوانيم فرمود: ((مى توانى (موعد) هر يك از اين زنان را بخواهى به تاخير بيندازى و به وقت ديگرى موكول كنى ، و هر كدام را بخواهى نزد خود جاى دهى )) (ترجى من تشاء منهن و تؤ وى اليك من تشاء
((ترجى )) از ماده ((ارجاء)) به معنى تاخير، و ((تؤ وى )) از ماده ((ايواء)) به معنى كسى را نزد خود جاى دادن است.
مى دانيم يكى از احكام اسلام در مورد همسران متعدد آن است كه شوهر اوقات خود را در ميان آنها به طور عادلانه تقسيم كند، اگر يك شب نزد يكى از آنها است ، شب ديگر نزد ديگرى باشد تفاوتى در ميان زنان از اين نظر وجود ندارد، و اين موضوع را در كتب فقه اسلامى به عنوان ((حق قسم )) تعبير مى كنند.
يكى از خصايص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين بود كه به خاطر شرائط خاص زندگى طوفانى و بحرانيش مخصوصا در زمانى كه در مدينه بود و در هر ماه تقريبا يك جنگ بر او تحميل مى شد و در همين زمان همسران متعدد داشت ، رعايت حق قسم به حكم آيه فوق از او ساقط بود، و مى توانست هر گونه اوقات خود را تقسيم كند هر چند او با اين حال حتى الامكان مساوات و عدالت را - چنانكه در تواريخ اسلامى صريحا آمده است - رعايت مى كرد.
ولى وجود همين حكم الهى آرامشى به همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و محيط زندگى داخلى او مى داد.
سپس مى افزايد: ((هر گاه بعضى از آنها را كنار بگذارى بعدا بخواهى او را نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نيست )) (و من ابتغيت من عزلت فلا جناح عليك
و به اين ترتيب نه تنها در آغاز، اختيار با تو است ، در ادامه كار نيز اينتخيير بر قرار است ، و به اصطلاح اين تخيير ((تخيير استمرارى )) است نه ((ابتدائى )) و با اين حكم گسترده و وسيع هر گونه بهانه اى از برنامه زندگى تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد، و مى توانى فكر خود را متوجه مسئوليتهاى بزرگ و سنگين رسالت كنى .
و براى اينكه همسران پيامبر نيز بدانند گذشته از افتخارى كه از ناحيه همسرى با او كسب مى كنند با تسليم در برابر اين برنامه خاص در مورد تقسيم اوقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نوع ايثار و فداكارى از خود نشان داده ، و به هيچوجه عيب و ايرادى متوجه آنها نيست ، چرا كه در برابر حكم خدا تسليم شده اند اضافه مى كند:
((اين حكم الهى براى روشنى چشم آنها و اينكه غمگين نشوند و همه آنها راضى به آنچه در اختيارشان مى گذارى گردند نزديكتر است )) (ذلك ادنى ان تقر اعينهن و لا يحزن و يرضين بما آتيتهن كلهن ).
زيرا اولا اين يك حكم عمومى در باره همه آنها است و تفاوتى در كار نيست ، و ثانيا حكمى است از ناحيه خدا كه براى مصالح مهمى تشريع شده ، بنابراين آنها بايد با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلكه خشنود گردند.
ولى در عين حال همانگونه كه در بالا نيز اشاره كرديم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حتى الامكان تساوى را در تقسيم اوقات خود رعايت مى كرد جز در مواردى كه شرائط خاصى عدم مساوات را ايجاب مى كرد، و اين خود مطلب ديگرى بود كه موجب خشنودى آنها مى شد، زيرا مشاهده مى كردند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با اينكه مخير است سعى در برقرارى مساوات دارد.
آيا اين حكم در حق همه همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )
بود؟
در فقه اسلامى در باب خصايص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين مساله مورد بحث واقع شده است كه آيا تقسيم اوقات بطور مساوى در ميان همسران متعدد همانگونه كه بر عموم مسلمانان واجب است بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز واجب بوده يا اينكه پيامبر حكم استثنائى ((تخيير)) را داشته است ؟
مشهور و معروف در ميان فقهاى ما و جمعى از فقهاى اهل سنت اين است كه او در اين حكم مستثنا بوده ، و دليل آن را آيه فوق مى شمرند كه مى گويد: ((ترجى من تشاء منهن و تؤ وى اليك من تشاء)): ((هر كدام را بخواهى به تاخير مى اندازى و هر يك را بخواهى نزد خود نگاه مى دارى )).
زيرا قرار گرفتن اين جمله بعد از بحث در باره همه زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين ايجاب مى كند كه ضمير جمع (هن ) به تمام آنها باز گردد، و اين مطلبى است كه از طرف فقها و بسيارى از مفسران پذيرفته شده .
ولى بعضى ضمير فوق را مربوط به خصوص زنانى مى دانند كه خود را بدون مهر در اختيار او قرار دادند در حالى كه اولا از نظر تاريخى ثابت نيست كه آيا اين حكم ، موضوع خارجى پيدا كرد يا نه ؟ و بعضى معتقدند كه تنها در يك مورد بود كه زنى به اين صورت به ازدواج پيامبر در آمد، و در هر حال اصل مساله از نظر تاريخى محقق نيست .
ثانيا اين تفسير خلاف ظاهر آيه است و با شان نزولى كه براى آيه ذكر كرده اند سازگار نمى باشد، بنابراين بايد قبول كرد كه حكم مزبور يك حكم عام است .
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چگونه خداوند همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را كه بعضى به هنگام وفات او نسبتا جوان بودند از حق انتخاب همسر محروم ساخته است ؟
پاسخ اين سئوال با توجه به فلسفه اين تحريم روشن است .
زيرا اولا چنانكه از شان نزول آيه دانستيم ، بعضى به عنوان انتقامجوئى و توهين به ساحت مقدس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين تصميمى را گرفته بودند و از اين راه مى خواستند ضربه اى بر حيثيت آن حضرت وارد كنند.
ثانيا اگر اين مساله مجاز بود جمعى به عنوان اينكه همسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بعد از او در اختيار خود گرفته اند ممكن بود اين كار را وسيله سوء استفاده قرار دهند، و به اين بهانه موقعيت اجتماعى براى خويش دست و پا كنند، و يا به عنوان اينكه آگاهى خاص از درون خانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات و مكتب او دارند به تحريف اسلام پردازند، و يا منافقين مطالبى را از اين طريق در ميان مردم نشر دهند كه مخالف مقام پيامبر باشد (دقت كنيد).
اين خطر هنگامى ملموس تر مى شود كه بدانيم گروهى خود را براى اين كار آماده ساخته بودند بعضى آن را به زبان آورده و بعضى شايد تنها در دل داشتند.
از جمله كسانى را كه بعضى از مفسران اهل سنت در اينجا نام برده اند طلحه است .
به همين دليل زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از او در ميان امت اسلامى بسيار محترم مى زيستند، و از وضع خود بسيار راضى و خشنود بودند، و آن محروميت را در برابر اين افتخارات ناچيز مى شمردند
3Reza
Tuesday 6 October 2009, 05:03PM
سلسله چرند و پرند و خیالبافی های پورپیرار و تغییر کلام از موضع آن البته نوعی بیماری است یک بیکار می خواهد که یک به یک بدان ها پاسخ دهد.
:smile28::smile28:
رفیق
Wednesday 7 October 2009, 08:29AM
زیاد به خودت فشار نیار خسته نشی:smile21:
a_d
Wednesday 7 October 2009, 09:47AM
افشاي چهره يك مزدور
کوتاه درباره سوابق ناصر بناکننده - پورپیرار
ناصر بناکننده ، یکی از عناصر سابق حزب توده (حزب کمونیست) بوده که با نام جعلی ناصر پورپیرار و امضای مستعار ناریا از سال 1379 شروع به انتشار کتابهایی بی پایه و اساس بر ضد تاریخ ایران نموده است.
وی که هیچگونه تخصصی درباره تاریخ و باستان شناسی ندارد، تنها با استناد به مورخینی که خودش آنها را عاملان یهود و کتابهایشان را جعلی و تحریف شده می داند، اقدام به یاوه سرایی و جعل بر ضد تاریخ کهن ایران زمین کرده.
این مردک که امروز به دلیل انکار بدیهیات تاریخ ایران و خدمت به دشمنان ایران (پان ترکیسم و پان عربیسم)، به ناصر پورپیرار معروف شده، کسی نیست جز ناصر بناکننده، از همکاران سابق حزب توده ایران که به دلیل کلاهبرداری از حزب توده اخراج و پس از انقلاب نیز به جرم جاسوسی برای بلوک شرق (ارتباط با مامورین سیاسی بلغارستان) دستگیر و مدتی را در زندان اوین به سر برد.
مجموعه کتابهای ضد ایرانی ناصر بناکننده (پورپیرار) که زیر نام تاملی در بنیان تاریخ ایران از سوی انتشارات خودش (کارنگ) به چاپ رسید پیش از حمله آمریکا به عراق، توسط حزب بعث خریداری و به زبان عربی ترجمه و در تیراژ گسترده منتشر شد. این کتاب که سراسر دروغ بافی علیه تاریخ ایران و بسیار توهین آمیز می باشد، از سوی جریانهای پان ترکیستی خارج از کشور نیز با استقبال روبرو شد و در باکو توسط حزب پان ترکیستی مساوات به زبان آذری ترجمه گردید.
a_d
Wednesday 7 October 2009, 09:48AM
تاملی بر بنيان تاريخ نوشته های ناصر پورپيرار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناصر پورپيرار دير زمانی است که با فرافکنی های ناشيانه ی خود درجهت ترويج قوم گرايی افراطی و تخريب هويت ملی گام بر می دارد . از جمله دعاوی مضحک وی ان است که شعوبيان ايرانی در قرون اوليه ی اسلامی تاريخی سراسر دروغ در مورد ايران نگاشته اند تا ايرانيان نيز بتوانند اسباب تفاخری برای خود در برابر دعاوی اعراب که در اين زمان بر گستره ی وسيعی حکم می راندند بيابند . اما دو نکته سبب می گردد که نتوان بر درستی اين گفتار نسنجيده او گواهی داد . ۱- در برپايی نهضت شعوبيه که در آغاز امر متکی به تعاليم اسلامی بود ( نهضت شعوبيه ؛ ص۲۰۷) به رغم انکه ايرانيان نقش اصلی را ايفا نمودند اما اقوامی چون ترکان ؛ نبطيها و قبطيان نيز شرکت گسترده داشتند ؛ بنابراين اگر برهان بی سند پورپيرار در اين باره پذيرفته شود ناگزير بايد برای اين اقوام نيز از سوی شعوبيان تاريخی مبتنی بر عظمت و شکوه نگاشته می شد ؛ در حاليکه چنين امری هرگز رخ نداد . ۲- اگر به راستی تاريخ پرشکوه ايران نوشته شده به توسط شعوبيان بوده باشد چرا هيچ کتابی در مورد تاريخ راستين ايران از سوی عربان که به گفته پورپيرار مدافع اسلام! در دوران پيش از اسلام نيز متمدن بوده اند ( درجهت عکس فرموده خداوند در قران کريم) نگاشته نشد تا دروغگويی شعوبيان را رو نمايد ؟ ايا اين را نمی توان نشانی از قدرت فرهنگی والای ايرانيان و زبونی و درماندگی و عقب ماندگی فرهنگی مهاجمان عرب به شمار آورد ؟ شايد تنها پاسخی که بتوان بدين پرسشها داد ان باشد که از دو حال خارج نيست . يا پورپيرار کج انديش و نافهم است و يا به عمد کج انديشی و نافهمی پيشه نموده است .
به هر حال از فردی چون پورپيرار که زبان پهلوی را به سبب انکه بيشتر اثار نگارش يافته بدان زبان در دوران پس از اسلام نگارش يافته اند (نه همه ان ) جعلی و دروغين می داند اما از معلقات سبعه که برای نخستين بار در دوران پس از اسلام به توسط يک ايرانی به نام ؛ ابن حماد ديلمی ؛ در قرن دوم هجری جمع اوری شد به عنوان سندی مطمئن بر متمدن بودن اعراب جاهلی ياد می کند بيان داشتن چنين دعاوی بی پايه به هيچوجه عجيب نمی نمايد .
چنانکه گفته شد پورپيرار در صدد القای اين انديشه است که شعوبيان به جعل گسترده ای در مورد تاريخ ايران دست يازيدند . در حقيقت او پيرو همين انديشه نادرست است که اذعان می دارد که ايرانيان هيچگونه خيزشی بر عليه فرمانروايی اعراب نداشته اند . اين در حالی است که بر اساس مستندات افزون تاريخی ؛ هنوز ديرزمانی از اغاز حکومت عربان که بر خلاف ايين اسلام فرمان می راندند نگذشته بود که ايرانيان به مبارزه بر عليه حکومتگران ستمگر عرب تبار برخاستند . انچه روشن است در ان هنگام ؛ برخی ايرانيان بين اسلام و عرب و زمامداران تازی فرق نهادند و به گروههای مختلف مسلمانان که سودای نبرد با خلفای وقت را به سر می پروراندند پيوستند ؛ چنانکه در قيامهای مختار و زيديه ايرانيان حضوری چشمگير داشتند . بعضی ديگر از ايرانيان نيز ميان اسلام و عرب و خلفای عرب تبار تفاوتی قائل نشدند و بر عليه عرب و اسلام هر دو شورش نمودند . قيامهای بابک خرمدين ؛ مقنع و سندباد و ... از اين جمله اند و البته ناصر پورپيرار هر سه را شخصيتهايی موهوم و جعلی می پندارد ! در نوشتار پيشين ؛ پريشانگويی پورپيرار در مورد بابک خرمدين اثبات گشت ؛ در اين جستار نيز تلاش خواهد شد تا دعاوی پورپيرار در مورد مقنع و سندباد مورد بررسی قرار گرفته و بی پايه و اساس بودن ان روشن گردد . اما در وهله ی نخست درست بسان نوشتار پيشين از منابعی ياد می شود که در انها از اين دو شخصيت تاريخی سخن به ميان امده است :
۱- در فتوح البلدان اثر احمد بن يحيی بلاذری از از خروج سنباد به صورت مختصر ياد کرده اما از مقنع نامی نيز نبرده است .
۲- يعقوبی در کتاب البلدان خود از هر دو واقعه ی ظهور سندباد و مقنع نام برده است .
۳- در تاريخ طبری هم از شورش سنباد ياد شده است و هم از قيام مقنع .
۴- مسعودی در مروج الذهب از سنباد و قيام او گزارش داده است اما در مورد مقنع چيزی نگفته است .
۵- مقدسی در البدا و التاريخ از هردو شورش سنباد و مقنع خبر داده است .
۶- در سياستنامه اثر خواجه نظام الملک طوسی ؛ هم از سنباد و هم از مقنع شرح مختصری بيان شده است .
۷- ابن اثير در الکامل خروج سنباد و قيام مقنع را ذکر کرده است .
۸- در تاريخ فخری اثر ابن طقطقی نيز مطالبی در مورد اين دو شخصيت تاريخی امده است .
۹ - جاحظ در کتاب الييان و التبيين از مقنع و قيام او به اختصار ياد کرده اما کمترين اشاره ای نيز به سندباد نکرده است .
۱۰- ابن خلکان در وفيات الاعيان ؛ خوارزمی در مفاتيح العلوم و بيرونی در اثارالباقيه و ابومنصور بغدادی در الفرق بين الفرق و نرشخی در تاريخ بخارا گزارشهايی در مورد مقنع بيان داشته اند اما در مورد سندباد کمتر مطلبی می توان در انها يافت .
اين کتابها به تقريب تمام منابعی هستند که در انها از مقنع و سندباد و شورش ان دو ياد گشته است . شايد در برخی ديگر از منابع در مورد اين دو نکاتی وجود داشته باشد که نگارنده اطلاعی از انها نداشته باشد ليکن انچه روشن است بزرگترين نويسندگانی که به شرح جريان سندباد و مقنع و مبارزاتشان پرداخته اند همين افراد يادشده می باشند .
به هر حال ؛ ديرين ترين کتابی که در مورد مقنع مطالبی در ان امده است کتاب البيان و التبين می باشد که نويسنده ان جاحظ بصری عرب تبار و مخالف سرسخت شعوبيه بوده است . اين نکته از انجا هويدا است که وی در همين کتاب صريحا عقايد شعوبيه را رد می کند . او حتی در ديگر کتاب خود ؛ الحيوان ؛ نيز با شعوبيه به مخالفت برخاسته و انان را به کفر و زندقه نسبت داده است . (نهضت شعوبيه ؛ ص۲۷۸)راستی چگونه می شود که يک مخالف شعوبی گری با شعوبيان همنوايی کند و جستارهايی بنويسد که در ان به يک مخالف اسلام و دشمن عرب وجودی تاريخی توام با عظمت وبزرگی بخشد ؟ چرا بايد اولين کتابی که از مقنع ياد می کند را جعل شعوبيه پنداشت ؛ ان هم در حاليکه نويسنده اش در همان اثر مجادلات کلامی گسترده باشعوبيان دارد . ايا پردازنده ی چنين ايده ای می تواند بيان دارد چرا يک غير شعوبی نخستين کسی می باشد که دروغ سازی تاريخی پيشه ساخته و راهنمايی گشته است برای شعوبيان تا به جعلی گسترده دست يازند ؟
اما قديمی ترين کتابی که در ان از سنباد نام برده شده است فتوح البلدان است که نويسنده اش ؛ احمد بن يحيی بلاذری ؛ مردی کاملا عرب تبار بوده است و جدش خصيب در زمره کارکنانی بود که وظيفه ی جمع اوری خراج را داشت و خود نيز در نزد خليفه عباسی ؛ مستعين ؛ محترم و مقرب بود ( فتوح البلدان ؛ مقدمه مترجم ؛ ص سيزده ) ايا ناصر پورپيرار و باورداران پرمدعای ارای او می توانند پاسخ گويند که چرا يک عرب تبار که در دستگاه خلافت عباسی صاحب ارج و مقام بوده است بايد با شعوبيان مخالف خلافت عربی هم کلام گردد و به دروغ دشمنی چون سندباد برای عربان و خلافت عباسی بسازد ؟
ابن خلکان که در قرن هفتم هجری می زيست و مدتها در دمشق به قضاوت و در قاهره به تدريس اشتغال داشت (شناسايی منابع و ماخذ تاريخ ايران ؛ ص۱۱۳) نيز عرب تبار بوده است . به راستی چرا او در حاليکه قرنها از روزگار رواج شعوبی گری می گذشت دروغگويی شعوبيان را در مورد مقنع رو نکرده است ؟
ابن طقطقی نويسنده تاريخ فخری نيز عرب تبار بوده و از نوادگان حسين بن علی (ع) به شمار می امد و خود در کتاب خويش اظهار کرده که شيعی مذهب بوده است (همان ؛ ص۱۰۰) پورپيرار و يا کداميک از مقلدان او در خود يارای ان را می بينند تا دليلی بر انکه چرا سيدی شيعی مذهب را شعوبی قلمداد کرده اند بياورند ؟
چنانکه در نوشتار پيشين نيز بيان شد نگارنده ی تاريخ طبری ؛ محمد بن جرير طبری ؛ که هم از سنباد و هم از مقنع خبر داده ايرانی بوده است و شايد بتوان او را به همين علت در زمره شعوبيان بر شمرد . اما وی از جمله علمای طراز اول اهل تسنن به شمار می رود (خدمات متقابل اسلام و ايران ؛ ص۴۱۰) و کتابی چون جامع البيان فی التفسير القران را نگاشته است ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۴۶۷) به راستی چرا بايد انتظار داشت مسلمان دانشمندی چون طبری که تفسير قران می نويسد و تفسيرش امروزه نيز اعتباری قابل توجه دست کم در ميان علمای اهل تسنن دارد با شعوبيان عمدتا معتقد به برتری عجم بر عرب در جعل تاريخ و درست کردن پيشينه برای افرادی که حضور تاريخی نداشته اند همکاری نمايد ؟ چرا بايد از کسی که عالم طراز اول اسلام است انتظار داشت شخصيتهایی بتراشد که اموزه های دينی مخالف اسلام را تبليغ می کنند ؟
ابو منصور بغدادی شافعی مذهب نويسنده ی الفرق بين الفرق و شمس الدين ابوعبدالله مقدسی نگارنده ی البدا و تاريخ که در اواخر قرن چهارم هجری می زيست و عزالدين علی بن اثير شيبانی ؛ کاتب الکامل ؛ که کتابی در شرح حال صحابه نيز تاليف کرده است(شناسايی منابع و ماخذ تاريخ ايران ؛ ص۹۷) هم ايرانی تبار نيستند .پرسش اين است چرا بايد غير ايرانيانی عرب تبار همچون مخالفان عرب بينديشد و چرا بايد در راه هويت بخشی تاريخی به معتقدان به برتری ايرانی بر عرب گام بردارند ؟
انچه روشن است ؛ بررسی افکار ديگر مولفان نيز نتايجی مشابه انچه تاکنون گفته شد به دست می دهد . در حقيقت ؛ در نوشته های ديگر تاريخنگاران که بيشتر انان ايرانی می باشند نيز انچه که نماد شعوبی گری به شمار ايد نمی توان يافت . زيرا بيشتر انان با وجود تعريف و بازگو کردن ماجرای خيزش اين دو شخصيت تاريخی از ان دو به بدی و ناراستی ياد کرده اند ؟
به هرحال از برايند انچه گفته شد به راحتی بی پايه و اساس بودن نظر پورپيرار در مورد نگاشتن تاريخ دروغين از سوی شعوبيه ؛ دست کم در مورد اين دو شخصيت تاریخی ؛ اثبات می گردد .در اينده ای نه چندان دور بارديگر در مورد روانپريشی های وی مطالبی نگاشته خواهد شد . بايد ديد تا ان روز کسی پيدا خواهد شد تا اين نوشتار را به گونه ای علمی و به دور ازفحاشيهای معمول باور داران به ارای پورپيرار نقد نمايد يا خير .
منبع (http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/soorenaabakhshpanjnaqdbarpoormozdoor.htm)
رفیق
Wednesday 7 October 2009, 11:57AM
اینجا تالار تاریخ و شخصیت شناسی نیست
اگر جرات داری به جای جو سازی در تالار تاریخ پیرامون هر کدام از مباحث که دوست داشتی در خدمت شما هستم با انحراف بحث و کولی بازی به جایی نمی رسی
این کپی ها به درد صاحبین اصلیش هم نخورد الان نویسنده های این مطالب خود دنبال سوراخ موش میگردند
اگه موافقی تو تالار تاریخ از تخت جمشید شروع کنیم تا بفهمی چقدر بد بختی :smile21:
a_d
Wednesday 7 October 2009, 12:04PM
اینجا تالار تاریخ و شخصیت شناسی نیست
اگر جرات داری به جای جو سازی در تالار تاریخ پیرامون هر کدام از مباحث که دوست داشتی در خدمت شما هستم با انحراف بحث و کولی بازی به جایی نمی رسی
این کپی ها به درد صاحبین اصلیش هم نخورد الان نویسنده های این مطالب خود دنبال سوراخ موش میگردند
اگه موافقی تو تالار تاریخ از تخت جمشید شروع کنیم تا بفهمی چقدر بد بختی :smile21:
بدبختي اونيه كه انديشه هاي يك مزدور رو تو حلقش ريختند :smile28:
رفیق
Wednesday 7 October 2009, 03:53PM
آقا اجازه؟؟؟؟؟ تا اونجايي كه ما خونديم خود شاكي سعي در تبليغ يهود و يهوديت داره... اصرارم داره كه اوني كه ميگه درسته
از شما بعیده خانوم همسایه :smile27:
شما که عمده پست هاتون ذکر و صلوات واهل بیته چرا ؟
دروغ به این واضحی اون هم تو روز روشن
اگر تونستی جمله ای در اثبات این حرفت بیاری من خودم همه تایپیک رو حذف میکنم
ادعا که کار بسیار ساده ایه اگه اسمش دروغ نباشه
3Reza
Wednesday 7 October 2009, 06:06PM
بزرگترین جاعل تاریخ بشریت ؛ پورپیرا (http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=27858)
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2012, Jelsoft Enterprises Ltd.