PDA

نمايش نسخه نهائي : غرفه شعر نو... بيا رو كن


مستانه
Thursday 14 April 2005, 11:06AM
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم

باغبان ازپي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گگوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم

و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت ؟

مستانه
Friday 15 April 2005, 11:05AM
بابا يه چيزي هم بنويسيد!!

مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:12AM
ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب

غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است ، پشت افراها ، سنجدها
و بيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست

ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب مسلخ ، طرحي از بزها بردارم
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب

ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من بشد تنها هستم...

مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:15AM
چيزي درون من جوانه زد امروز
و سوي تو آمد

گويي گلي شكفت
و پر كشيد سوي تو
تا باور شود

نثار تو باد
تمام شعر و سرودم

مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:18AM
دختري خوابيده در مهتاب
چون گل نيلوفري بر آب

خواب مي بيند
خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش
وين سيه رؤيا ، شكيب از چش مبيمارش
باز مي چيند

مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب
چون شكسته بادبان زورقي بر آب
مي كند انديشه با خود:
از چه كوشيدم به آزارش ؟
وز پشيماني ، سرشكي گرم
مي درخشد در نگاه چشم بيدارش

روز ديگر

باز چون دلداده مي ماند به راه او
روي مي تابد ز ديدارش
مي گريزد از نگاه او
باز مي كوشد به آزارش...

مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:07PM
دل من نپرسيد چرا خانه ام از عبورپرستوتهي شد
چرا پشت تنهايي ام رد پرواز پروانه ها سوخت
مسير نگاهم چرا ازنفس هاي باران جدا ماند
وديگر كسي سمت سرچشمه ي باغ راازدل من نپرسيد
ومن سقف بينايي ام را چراغ كبوترنيفروخت
ومن باغ دانايي ام ميوه اي مهربان را نيفروخت
ومن تا چراغان معناي يك گل
دلم را نبردم
دل من گره گير من ماند
ومرداب امروز پاي مرا بست

مستانه
Saturday 16 April 2005, 10:37PM
خدا گفت مي خوام يه موجود خلق كنم.
بعد مشغول شد:
چشم چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن ، يه گردو،
حالا بذار دو تا گوش ، موهاش نشه فراموش.
بعضي ها مرد شدن.
بعضي ها زن.
بعد فرشته ها اومدن ديدن ، خوششون نيومد ، ترش كردن.
گفتن: اين ديگه چيه آفريدي؟
اينا جگر همو تو دنيا مي كشن بيرون ،
اينا ال مي كنن ، بل مي كنن...
ما كه هستيم ، برات صبح تا شب خم و راست مي شيم و قربون صدقت مي ريم.

خدا گفت من يه چيزي مي دونم كه شماها نمي دونين: اين دردونه منه.
شماها قربون صدقه من مي رين ولي من با شماها حال نمي كنم،
آخه شماها جور ديگه اي نمي تونين باشين،
شماها اصلا بلد نيستين بد باشين،
مجبورين خوب باشين...

اما اين جونورعشق منه.
من باهاش حال مي كنم،
مي تونه از حيوون پست تر باشه ، و مي تونه از همه شما بالاتر باشه ،
بياد كنار خودم بشينه...
اين تنها جونوريه كه مي تونه منو از تنهايي در بياره...
وقتي ميگه "خدا" دلم مي ريزه پايين،
چون اون مي تونه هر كس ديگه اي رو هم صدا كنه ولي
منو انتخاب مي كنه...

مستانه
Sunday 17 April 2005, 10:19PM
مرا با حرفهايش رنگ مي زد
فقط حرف از جنون و جنگ ميزد
دل چون آهنم در اوج سختي
كنار قلب سنگش زنگ ميزد

طي كردن عمر و بي خيالي تا كي؟
تا كي همه جا زمن بنالي تا كي؟
يك شب زمن حقير هم حالي پرس
اينقدر سلام خشك و خالي تا كي؟

برگشت به من اميد وقتي آمد
روحي به تنم دميد وقتي آمد
يك مرتبه دست و پاي خود گم كردم
رنگم به خدا پريد وقتي آمد...

غريب اما صميمي حرف ميزد
ز اميد عظيمي حرف ميزد
اگر چه تازه وارد بود اما
چو يك يار قديمي حرف ميزد

عزيزم با چه شرمي حرف ميزد
چه ساده با چه گرمي حرف ميزد
دلش پر بود از اين آدمكها
ولي با من به نرمي حرف ميزد

تمام عمر من صرف سفر شد
جواني در پي عشقت هدر شد
فرستادم برايت نامه اما
جواب نامه هايم ضربدر شد

من تا دم صبح پشت در مي مانم
در حسرت بوسه هاي تو مي مانم
وقتي كه تو در باز كني من از شوق
از دادن يك سلام در مي مانم

همچون گذشته دست او گرمي ندارد
قلبش چو سنگي گشته و نرمي ندارد
مي آيد و گستاخ مي خندد به رويم
از مردم آزاري خود شرمي ندارد

اگر چه رفت ،رفتنش دليل و عاملي نداشت
سؤال كردم از خودش جواب كاملي نداشت
خودش كه رفته يك طرف دل مرا ربوده است
و برده با خودش دلم اگر چه قابلي نداشت...

نادون
Monday 6 June 2005, 11:40PM
این قسمت اختصاصی آره...پس با اجازه صاحب تاپیک
نه من میدانم این خنده از سر چیست؟!
نه تو میدانی اینک لحظه ی چیست؟!
حکایتها گفته شد
گفتند و رفتند
ولی در کوچه ادراک هر کس
هنوزم جای پای عابری هست .(نادون)

مستانه
Tuesday 7 June 2005, 05:03AM
این قسمت اختصاصی آره...پس با اجازه صاحب تاپیک
نه من میدانم این خنده از سر چیست؟!
نه تو میدانی اینک لحظه ی چیست؟!
حکایتها گفته شد
گفتند و رفتند
ولی در کوچه ادراک هر کس
هنوزم جای پای عابری هست .(نادون)

البته كه اختصاصي نيست.
هر كس مي ياد و مي خونه ولي موقع نوشتن كه ميشه... :smile31:
در هر صورت ازت ممنونم... :smile39:

mahdi1060
Tuesday 7 June 2005, 10:28PM
به سرخي آتش به طعم دود
سياوش کسرائی


اي واژه خجسته آزادي
با اين همه خطا
با اين همه شكست كه ماراست
آيا به عمر من تو تولد خواهي يافت ؟
خواهي شكفت اي گل پنهان
خواهي نشست آيا روزي به شعر من ؟
آيا تو پا به پاي فرزندانم رشد خواهي داشت ؟
اي دانه نهفته
آيا درخت تو
روزي در اين كوير به ما چتر مي زند ؟

گفتم دگر به غم ندهم دل ولي دريغ
غم با تمام دلبريش مي برد دلم
فرياد اي رفيقان فرياد
مردم ز تنگ حوصلگي ها دلم گرفت
وقتي غرور چشمش را با دست مي كند و كينه بر زمين هاي باطل
مي افكند شيار
وقتي گوزنهاي گريزنده
دل سير از سياحت كشتارگاه عشق
مشتاق دشت بي حصار آزادي
همواره
در معبر قرق
قلب نجيب خود را آماج مي كنند
غم مي كشد دلم
غم مي برد دلم
بر چشم هاي من
غم مي كند زمين و زمان تيزه و تباه
آيا دوباره دستي
از برترين بلندي جنگل
از دره هاي تنگ
صندوقخانه هاي پنهان اين بهار
از سينه هاي سوخته صخره هاي سنگ
گل خارهاي خونين خواهد چيد ؟
آيا هنوز هم
آن ميوه يگانه آزادي
آن نوبرانه را
بايد درون آن سبد سبز جست و بس ؟

با باد شيوني است
در بادها زني است كه مي ميرد
در پاي گاهواره اين تل و تپه ها
غمگين زني است كه لالايي مي گويد
اي نازينن من گل صحرايي
اي آتشين شقايق پر پر
اي پانزده پر متبرك خونين
بر بادرفته از سر اين ساقه جوان
من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم در اين سفال سرخ
عطر اميدهاي تو را غرس مي كنم
من بر درخت كهنه اسفند مي كنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهكل ناكام

گفتم نمي كشند كسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
ديگر نمي برندش كسي را
گفتم كبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
دور از نگاه غمزده تان هرزه گوي من
به پگاه مي برند
بي نام مي كشند
خاموش مي كنند صداي سرود و تير
اين رنگ بازها
نيرنگ سارها
گلهاي سرخ روي سراسيمه رسته را
در پرده مي كشند به رخسار كبود
بر جا به كام ما
گل واژه اي به سرخي آتش به طعم دود

نادون
Tuesday 7 June 2005, 10:31PM
خواهش میکنم...... و ممنونم از شما:::
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست می دارم.
مرگ را دشمن.
آه ،
اما با که باید گفت این :
من دوستی دارم
که با دشمن خواهم از او التجا بردن ....(اخوان)

نادون
Saturday 27 August 2005, 11:24AM
باز در کمین آرزوهایت
بال و پر کرده ایی باز و انگاری ،
طعمه ایی ز دور می آید
وای او ...
ز جان او دگر چه می خواهی!؟

نوبری برای چشمانی ،
هیض دزدی نگاه دختران هستند
خوش خیالی توبه اش مرگ است
کم بگو جنگل و رود و تنهایی
این شناگران به توبه می خندند .

باز سینه چاک دادم ، استخاره پایم بست
باز چون تو پرسیدی از خموشی من علت
چون نباشد اذن گفتن پاسخ
از گذشته ها ندامتی آمد بر نوک زبان من بنشست .

من به درد تو دچار افتم
تو ... به درد من لج کن
توبه گر نمیکنی از پیش
توبه مرا دگر نشکن
توبه مرا دگر نشکن(نادونی)

مستانه
Saturday 27 August 2005, 03:36PM
بابا ایول قشنگ بود نادون...

AntiMatter
Saturday 27 August 2005, 07:15PM
جناب %نادون% با اين طبع لطيف كاش شناسه بهتري ميذاشتي .بهتر نبود؟آخه آدم روش نميشه به اين اسم شما رو صدا بزنه (مخصوصآ بعد از خوندن اين شعر اخيرت)lol

mehrdad&saaz
Wednesday 15 February 2006, 03:24PM
شاخه گل توی حیاط سیاهی شب رو ندید تازه تازه بو گرفت تا طعم بارونو چشید
شاخه گل حیاط ما لباس قرمز به تنش همه جا رنگ سیاه اما سبز بدنش
هر کی از خار خودش گل مارو پاره کرد سادگی ها رو ندید اونارو پژمرده کرد
گل سبز و قرمزم خار چشم حسوده حسودی که نمیخواد به گلا چشم بدوزه
ساده ساده شبنم اشک گلامونو ندید هر کی که ازراه میرسیدازروشاخه گل میچید
حالا برهوته تو کوچه خیابونا خالیه آواز بلبل ما دیگه ناله زاریه
حالا دیگه میدونن گلا سهم ما بودن ولی قدر گلا رو از دل ما ربودن
حالا خار مغیلان توی پای هممون سفر درازیه میرسیم به خدامون؟
ساده ساده گم شدیم توی خاک غریبه هیچ جا رامون نمیدن همه مکرو فریبه
گل فقط که گل نبود یه هوای تازه بود خفقان و دور میکرد واسه ما اندازه بود
گل اگه بگه خدا خدا هم میشه زما حالا دیگه گلی نیست شدیم از خدا جدا
گل اگه بگه زحق همه دارش میزنن عنکبوت دور گلا تار نفرت می تنن

ارزو
Tuesday 21 February 2006, 05:13PM
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره

از مريم حيدرزاده

mahdi1060
Wednesday 22 February 2006, 06:58AM
چگونه میتوان گفت دنیا بزرگ است
به مردمی که شکمهاشان
فراخترین عرصه های تاخت و تازشان است
و پائین تر از آن
تنها رازشان
آنهم نه سر به مهر!!:smile27:
:smile31:

mahshid
Tuesday 16 May 2006, 07:28AM
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عاطفه پروانه ام هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز

هستي
Tuesday 15 August 2006, 09:07AM
بسمه تعالي
تقديم به الگوي جوانمردي:

دستهاي ماندگار

چون علم وبيرقي
سربلند وپايدار
شهيد وشاهد
انگار سبز شده اند ،سبز ونوراني
همه مي دانند كدام دستها را مي گويم
دستهايي براي استجابت وتوسل
نجيب ومبارز
تاوقتي كه بودند دشمن ذليل بود
تا وقتي كه بودند فرات درانتظار بود
شايد برگردد شايد،اب بردارد
اما در راه خدا ماندگار شدند.
هر عضوي عزتي دارد
واو دستهايش تا اخرالزمان مي مانند
معروف ومستجاب
دستهاي ابوالفضل را مي گويم.

هستي
Thursday 17 August 2006, 08:36AM
بسمه تعالي

فكر مي كردم چون بخش شعر و....است حتما بعضي ها اظهار نظر ونقد مي كنند.
اما انگارنقاد نداريم.

DaryaDel
Tuesday 28 November 2006, 10:12PM
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:




"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي‌پرسي:
خانه دوست كجاست."

فرزین
Wednesday 6 December 2006, 11:17AM
زمستان و تو من
همه در قالب یک خاطره ایم
زمستان بود و من
و اتاقی سرد
و قاب عکسی آویخته از دیوار سکوت
که تو آمدی با کوله باری از نگاه
و ابتذال در رگهایم دوید

شادي
Sunday 17 December 2006, 01:18AM
سلام من اولين باره كه جايي شعرامو رو مي كنم لطفا نظرتونو بهم بگين واقعا خوشحال ميشم:smile05: :smile05:



می پرستم خدایم را که بخشید به تو ان وجود رعنا را
می پرستم دو چشمت را که می خزد در رگهای حیات
ونگاه محجوبت را که به اتش می کشد هوایم را
می پرستم خدایم را و گوهر عشقی چون تو را
که افریدت ای نماد جلالی بی همتا
و مرا به تماشای زحلی چون تو وا داشت

می پرستم مهری که در چشم تودیدم با خلوص
وصدایی که گنبد دوار عشق را می لرزاند
و می سوزاند کاخ امال هوسبازان دنیا را
و می خنداند عالم را چه بر من . وای بر من

و می خشکاند بن انچه از فریب می برد مشق
و می رقصاند بر گور ارزوهایم دست تقدیر را
که با رقص اتش شعله در نای نای جان می زد

و سکوتت که بال در بال اسمان داشت
و من را هزار و یک الهام و وهم را بانی

اری - می پرستم خدایم راو شعرم را که به ان می خندی
که انرا الهام تو بودی
همان که با تو زاد و به هوایت گفت
و بعدت- چون کبوتری بال شکسته افتاد- خوابید
خوابی پر کابوس- خوابی همه رنج و همه حسرت تو

شعری که تلنگر بر روح شب زد
و ماه اذر را جون زلزله بر خود لرزاند
شعر- اری شعر
همان شعری می زد از حسن تو جار
و از بردن نامی جز تو بودش عار


شب است و شعر من باز هم می کشد جیغ
که ترنم ان صدا قانون عشق است

شعر من می سوزد- چون برگی که می پوسد
و غباری که می افشاند ان را باد
و نمی ماند حتی در خاطرای از ان یاد
و تو می مانی – و باز هم می خوانی
بر دبکه عشق سرود اقبالی دگر را

و می مانم حزین در گوشه ای تنها
در حسرت ان چشمان شهلا
که می خندید بر اندیشه ام هر شب

و می مانم- که ببینم و بجنگم و ببازم باز هم
و بسوزم از گرمای صدایت چون کاهی در اتش شوق
و از سرمای بی کسی ها در اوج نیاز

و می نشینم من- تا با دست دعا توشه ی راهت پر کنم
و جانم را برای پتک سنگین رحیلت مهیا

رفتم- سوختم- باختم- شکستم و بریدم
تا تو بمانی و بسازی و بدوزی و ببری جام عشق دیرین را
و گله ای نبست و نبودست و نخواهد بود
مانند شمع که می سوزد و پروانه را حرجی نیست

فدا می کنم خود را به نگاهی پر تبختر و جانی شیفته
و روحی به بلندای اسمان هفت

من باز هم خواهم ماند تا سپر باشم تو را از تقدیر
و بدوزم انچه می شکافد تقدیر

و باز هم گله ای نیست و نبودست و نخواهد بود!!!

sarve.tanha
Wednesday 13 February 2008, 11:43PM
:smile07:سلام به همه ی دوستداران ِ شعر ِ نو :smile07:

:smile07:دوستان از اینکه در جمع ِ شما هستم خیلی خوشحالم .یه شعر از سیاوش ِ کسرایی براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد. :smile07:

گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نکته ها کاينجاست

-آسمانِ باز-آفتابِ زر-باغ هاي گل

-دشت هاي بي در و پيکر-سر برون آوردنِ گل از درونِ برف

-تاب ِ نرم ِ رقص ِ ماهي در بلورِ آب

-بويِ عطرِ خاکِ باران خورده در کُهسار

-خواب ِ گندم زارها در چشمه ي مهتاب

-آمدن ،رفتن، دویدن ،عشق ورزيدن

-در غمِ انسان نشستن

پا به پاي ِ شادماني هاي ِ مردم پاي کوبيدن-کار کردن،کار کردن،آرمیدن

-چشم اندازِ بيابان هاي ِ خشک و تشنه را ديدن

-جرعه هايي از سبويِ تازه، آبِ پاک نوشيدن

-گوسفندان را سحر گاهان به سوي ِ کوه ها راندن

-هم نفس با بلبلانِ کوهيِ آواره خواندن

در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن

-گاه گاهي-زير ِ سقفِ اين سفالين بام هاي ِ مه گرفته

-قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي ِ باران ها شنيدن

-بي تکان گهواره ي رنگين کمان را در کنار ِ بام ديدن


يا شبِ برفي-

پيشِ ِ آتش ها نشستن

دل به روياهاي ِ دامن گير و گرم ِ شعله بستن


آري،آري،زندگي زيباست


زندگي آتش گهي ديرنده پا برجاست


گر بيفروزيش،

رقص ِ شعله اش در هر کران پيداست


ورنه خاموش است و خاموشي گناه ِ ماست...


siavash kasraei