salome
Saturday 24 October 2009, 08:53AM
سلام
برا بچه های فعال در این تالار
دوس داشتم این تاپیک رو اینجا هم بذارمش
http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:5hOBy572ojhaFM:http://4.bp.blogspot.com/_ZsneujvMmRY/SYiCGLWdaBI/AAAAAAAAAig/lio9VKDxiTA/s400/Russian-Turtle%28Testudo-horsfieldii%29.jpg
پشت اش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست كه هميشه جز اندكي
از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود.
لاكپشت تقديرش را دوست نداشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك و لاكپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،
اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي! من هيچگاه نمي رسم.
هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيّت نااميدي.
خدا لاكپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت:
نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار
كه مي روي. رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست. تها لاكي سنگي نيست.
تو پاره اي لز هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
خدا لاكپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه
راهها چندان دور.
لاكشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتي اگر اندكي؛ و پاره از از "او" را با عشق بر دوش كشيد
برا بچه های فعال در این تالار
دوس داشتم این تاپیک رو اینجا هم بذارمش
http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:5hOBy572ojhaFM:http://4.bp.blogspot.com/_ZsneujvMmRY/SYiCGLWdaBI/AAAAAAAAAig/lio9VKDxiTA/s400/Russian-Turtle%28Testudo-horsfieldii%29.jpg
پشت اش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست كه هميشه جز اندكي
از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود.
لاكپشت تقديرش را دوست نداشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك و لاكپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،
اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي! من هيچگاه نمي رسم.
هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيّت نااميدي.
خدا لاكپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت:
نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار
كه مي روي. رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست. تها لاكي سنگي نيست.
تو پاره اي لز هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
خدا لاكپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه
راهها چندان دور.
لاكشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتي اگر اندكي؛ و پاره از از "او" را با عشق بر دوش كشيد