PDA

نمايش نسخه نهائي : چرا حافظ محبوب است؟


افشاگر1
Wednesday 13 July 2005, 11:19AM
با سلام به همه
حافظ اين يار همه ايرانيان در تمام زمانها چگونه حافظ شد. در اين نوشته سعي خواهم كرد كه شرح دهم چرا حافظ مقبول و محبوب ما ايرانيان است؟ آيا حافظ بدون زحمت و تنها بر اثر استعداد خدادادي به اين مقام دست يافته است؟
اگر حافظ را به زبان امروزي بيان كنيم او فردي نابغه و سخت كوش بوده است.از نظر سياسي مواضع راديكال داشته است و از نظر اجتماعي همواره تلاش داشته است كه آخرين تحولات روز را با دقت تمام دنبال نمايد. از نظر من او حتي يك كاشف است به نظرم چنين ميزسد كه حافظ كشفي در روان شناسي انساني دارد كه هنوز ما نميدانيم آن كشف چيست اثرات كشف را ميبينيم و لي آن راتوضيح نميتوانيم بدهيم.يكي از علل محبوبيت حافظ در همين نكته نهفته است.
غزل فارسي با شعر سعدي به اوجي رسيد كه بالاتر از آن ديگر امكان ندارد و اگر حافظي به وجود آمده است يك استثنا و يا يك معجره است.
اولا حافظ بطور آگاهانه اين را ميدانسته است و بنابراين دريافته است كه با قواعد قديمي بازي امكان برنده شدن ندارد. پس دست به ابتكاري در غزل فارسي ميزند. پيش از حافظ غزل فقط شامل يك موضوع بود. حافظ اين وضع را در غزل عوض ميكند و غزلهايي ميسرايد كه شامل چندين موضوع است. او در كنار اين نو آوري از نبوغ خود هم چنان استفاده نموده و از اصول صنايع شعري كه قبلا باب بوده است به نحو درخشاني سود ميبرد. او سعي وافري دارد كه از ظاهر شعر نكاهد و هم چنان محتوا را هم در اوج نگه دارد. با وجود استاداني مثل فردوسي مولوي سعدي بدون استثنا بودن جايگاهي نميتوان كسب كرد.
۱-پس اولين علتي كه حافظ مقبول و محبوب است ايجاد شكل جديدي از غزل و يا نو آوري است.
۲-يكي ديگر از علل محبوبيت حافظ خالي و پاك بودن ديوان وي از الفاظ ركيك و بد بوده است. اين موضوع با توجه به اين كه حافظ هم زمان با عبيد زاكاني زندكي ميكرده است بسيار جلب توجه ميكند.
۳-حافظ عدالت طلب و ضد كساني بود كه هر كاري ميكردند تا قدرتي و مالي كسب كنند اگر چه حقوق ديگران هم پايمال ميشد. مثلا يكي از اين افراد امير مبارزالدين بود كه از اسلام به عنوان نردبان ترقي استفاده ميكرد. مثل همين كاري كه خميني ملعون و اطرافيانش امروزه كرده اند. در زمان امير مبارزالدين دستور داده بودند كه مي خانه ها را ببندند. حافظ كه مي ديد اين كار براي كسب وجهه و پوشش براي چاپيدن مال و بدست آوردن قدرت است.او ميديد كه با اين كار ريا و دو روئي در جامعه ترويج مييابد با آن بسيار مخالف بود.مثلا فرزند امير مبارزالدين هميشه مست و دايم الخمر بوده است. امير با او كاري نداشته است.سر نماز صبح كه احتمالا از روي ريا و مردم فريبي بر گزار ميشده است محكوميني را به حضور مياورده اند بعضي از اين محكومين جرمشان نوشيدن شراب بوده است. كه امير دستور قتل آنان را صادر ميكرده است. حافظ كه اينان را ميديد آشفته ميشد.كساني كه ريا و فريب و مال دوستي و....افعال بد را در جامعه رواج ميدهند خود را نگهبان اخلاقيات جامعه جا زده باشند. و چون مواضع سياسي راديكال داشت با اشعار تندش آدان را ميكوبيد:
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اكر از بهر دل زاهد خود بين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
در مي خانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
يا مثلا حافظ مي بيند كه شراب خواري را تعزيرميكنند(شلاق ميزنند). حافظ آخوند صادر كننده راي را ميشناسد كه مانند اسلاف امروزي خود حسابي مال اوقاف را بالا كشيده است.حافظ رند است و مدرك دارد به نحوي كه آخوند (قاضي به اصطلاح شرع) نميتواند آن را انكار كند.به قاضي ميگويد او شراب خورده به خودش ظلم كرده است ولي تو مال اوقاف را خورده اي و به خودت و خلايق ظلم كرده اي كدام بد و ظالمانه تر است. تنبيه كدام سنگين تر است؟
دوش شيخ شهر مست بور و فتوا داد
كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است

افشاگر1
Wednesday 13 July 2005, 11:21AM
چرا حافظ محبوب است؟ ۲

--------------------------------------------------------------------------------

با سلام

جستجو در تاريخ حافظ نشان ميدهد كه او مواضع راديكال سياسي داشته است.مثلا همين امير مبارزالدين كه شاه آن دوره از تاريخ كشور ماست را در شعر خود بنام (محتسب) ناميده است و هر جا كه به محتسب اشاره دارد كنايه از اين شاه است:

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
و يا
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست كه بر هر سر بازار بماند
و يا
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد

در اين كه حافظ از نظر سياسي يك راديكال بوده است شكي وجود نداردو بخاطر همين مواضع او را به محاكمه هم كشانده اند تا صدايش را خاموش كنند. اگر الان پس از ۷۰۰ سال بنام دين ديگران محكوم به اعدام ميكنند اوضاع آن روزگاران را ميتوان حدس زد و دليري حافظ را ستود.در آن روزگار ملايان پاي ثابت قدرت بوده اند و حافظ دو غزل راجع به ملايان دارد كه شديدا آنان را ميكوبد و اين دو غزل آنهايي هستند كه در ديوان او با (مي كنند) رديف شده اند:

واعظان كين جلوه بر محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
و دومي
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند
پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند

و علاوه بر آنها غزلي در ديوان حافظ نيست كه تهي از بد گفتن از زاهدان دروغين كه به همين ملايان وصل بوده اند باشد.

۴-ديوان حافظ چكيده مولوي خيام سعدي و قران است. مولوي دريايي است كه شعرش انتهايي نداردو كسي كه به راه وارد نباشد در آن گم ميشود. شناختن كل اين راه ها در درياي مثنوي و ديوان شمس از ديوان حافظ قطور تر ميشود. كار مردمان عادي نيست كه اين دريا را بپيمايند. اين به معناي اين نيست كه شعر حافظ شعر ساده اي است. بلكه اين شعر هم ماوراي سواد مردمان عادي است ولي در آن تابلو هايي وجود دارد كه با هر سوادي ميتوان از آن لذت برد و اين يكي از هنرهاي ديگر حافظ است.


۵-در مقايسه بين حافظ و مولوي علاوه بر آن كه مولوي كارش بسيار گسترده و عميق است بلكه يك نواخت هم است.مولوي غناي بي نهايت علمي دارد. اما كل اشعار وي بحث در باره خدا و اثبات خداوند از راه فلسفه و عرفان و علم است.مولوي عارفي خود شيفته است به اين معنا كه خدا شناسي مثل يك وديعه خداوندي از هنگام تولدش در وجودش ريخته شده است هيچ گاه در زندگيش شكي در وجود خدا نداشته است. چنين افرادي نادر و استثنايي هستند. مولوي مثل پيغمبري است كه درباره خدا صحبت ميكند و در اندازه اي بالاتر از بشريت قرار گرفته است.اما حافظ در سراب شك هايش كداخته شده است و هر پله اي را با سختي بالا رفته است تا به مرحله اي بالاتر صعود كند.حافظ مانند انساني معمولي در اينجا ديده ميشود وهر فردي او را به خودش شبيه تر ميبيند. بويژه از نظر انسان هاي شكاك كه همواره در اكثريت بوده اند به راحتي فهميده ميشود. علاوه بر آن به نظر من عامدا ديوانش را هم متنوع گزيده است و همين گزيده گويي و كم گويي و متنوع گويي يك بخشي از آن كشف و درك حافظ از روان شناسي انساني دارد. در ادامه به بخش هاي ديگر اين روان شناسي انساني او نيز خواهيم پرداخت.

۶-حافظ به مسايلي اشاره كرده است كه آنها همواره براي تمام انسان ها در طول زمان مطرح باقي خواهند ماند. انسان از كجا آمده است و به كجا خواهد رفت؟
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم
دريغ و درد كه غافل ز كار خويش تنم
چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس
چو در سراچه تركيب تخته بند تنم

آيا خدا و قيامتي وجود دارد؟
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي
او در ديوانش مثل يك آدم معمولي با ما از اضطراب و ترس و مشكلاتش ميگويد و در عين حال كه او را معمولي مي بينيم در مييابيم كه در پس ابن عادي بودن چيز عجيبي نهفته است و آن اين كه حافظ پهلو به پهلوي عرش ميزند. انگار حافظ تعمد دارد كه آن قسمت را (بزرگيش را) بپوشاند. مولوي جذبه است و عشق و به جز عشق نميانديشد و از بين عشق ها عشق خدا را بر گزيده است ولي حافظ به نظر ميرسد همواره مخاطب را در نظر دارد و با غناي روحي او اين نشانه اي از ادب است و لا غير.
آنجا كه التهاب مولانا در برابر شكاكان مزاحم نمودي بس بي ادبانه مييابد:
صد ... خر در ... او
صد ... سگ در ريش او
حافظ با غناي طبع ميگويد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
و اين به نظر ميرسد بخش ديگري از كشف روان شناسي حافظ باشد.

۷- حافظ آزاد منش است.و همه جا از حق و عدالت طرفداري ميكند. او با كاري كه تو ميكني مخالف نيست ولي از ضرر آن تو را با خبر ميكند.از نقش نصيحت گويي احتراز ميكند. در برابر مخاطب جبهه گيري ندارد. در نقش يك كمك كننده ظاهر ميشود. در اين نقش خود از سعدي فاصله دارد. سعدي و مولوي در نقشي بالاتر و آمرانه و دست نيافتني ظاهر ميشوند ولي حافظ سعي عمدي در قرار گدفتن در كنار مخاطب خود دارد. اين نيز بخش ديگري ازعلم روان شناسي حافظ است:

نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن
سه ماه مي خور و نه ماه پارسا ميباش

۸-زندگي با قران - قراني كه حافظ ميشناسد بسيار گسترده و بزرگ است. حافظ در مقياس امروزي فردي نابغه جامع علم زمان استاد ممتاز و پيشرو است. او با اين توانائي هايش در قران غور و تفحص كرده است. او حافظ يك قران نيست. بلكه او حافظ چهارده قران است:
قران ز بر بخواني با چارده روايت
هم نشيني با قران پيام او را ظاهرا و باطنا قراني كرده است. به همين دليل است كه اگر هم از روي تعمد نباشد حرف او مانند قران نمودي چند گانه يافته است.يعني از شعر او ميتوان مانند قران معاني چند گانه و زيادي برداشت كرد. و اين وضع به غناي شعر حافظ بسيار ميافزايد و ان را براي فال گيري هم مناسب ميكند. اين موضوع را شخصا دريافته ام و از كسي وام نگرفته ام.و ۷ يا ۸ سال قبل در آرام گاه او در دفتري كه براي نوشتن نظرات زايران حافظ داير بود شايد دفتر حافظ شناسي بود نگاشتم.


۹- حافظ در تمام اشعارش سعي دارد كه از غم و اندوه مخاطبانش بكاهد:
نو بهار است در كوش كه خوش دل باشي
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حال دگر است
حيف باشد كه زحال همه غافل باشي
..........
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي

۱۰-همان گونه كه در ابتدا ذكر شدحافظ به ظاهر و باطن شعر هر دو تا به حد وسواس توجه داشته است. او كلمات را با دقت تمام انتخاب و اگر لازم بوده است آنها را پرداخت كرده است.مانند آب طربناك. اين موضوع شايد دليلي باشد بر علت وجودي نسخ مختلف از اشعار حافظ كه احتمال ميرود توسط شاعر اصلاح شده باشد.

۱۱- موسيقي زيباي اشعار. با توجه به اين كه حافظ خواننده اي قابل بوده است چه بسا كه ديوان وي را براي مطالعه در تاريخ موسيقي مفيد نمايد.

۱۲-حافظ عامدا شعر خود را مانند چلچراغي از كلمات و معاني آنها كرده است. مثلا موقع شنيدن سفيدي اين كلمه ما را به يادسياهي پاكي هم مياندازد حافظ با استفاده از اين خاصيت ذهن خواننده را با خود به هر سويي كه ميخواهد ميكشاند در واقع نوعي هيپوتيزم است. اين هم بخش ديگري از علم روان شناسي حافظ است:
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
زلف ميتواند دراز و پريشان باشد. دراز با كوتاهي. اين گونه حافظ از بار جستجوي خواننده ميكاهد و ديگر مثل آن نيست كه به علت ندانستن كلمه اي از درك شعر وا ماندو ميان زمين و آسمان رها شد. در كنار موسيقي دل انگيز و كشف زيبائي هاي شعر حافظ لذتي است كه همگان منتفع ميشوند.
در واقع شعر حافظ مثل چلچراغي است كه همه از ديدن آن لذت ميبرند ولي يك متخصص شناخت نور بيشتر و كامل تر لذت خواهد برد..

افشاگر1
Wednesday 13 July 2005, 11:22AM
شعر حافظ در دل مردم بسي جا كرده است
ناحقان را هر زمان هر لحظه رسوا كرده است
هم براي غصه و هم شادي ايرانيان
شعر حافظ ولوله در خلق برپا كرده است
رو عزيز من ببين حافظ چرا محبوب بود
شعر او آموز او هر مشكلي وا كرده است

افشاگر1
Wednesday 13 July 2005, 11:23AM
چرا حافظ محبوب است؟ ۳

--------------------------------------------------------------------------------

با سلام به همه

۱۳- حافظ عامدا زباني ساده و معمولي را براي اشعارش انتخاب كرده است تا خواننده اش با هيچ مانعي روبرو نشود.خود او در اين باره ميگويد:
ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف نظم وسخن گفتن دري داند
دري : منظور زبان فارسي بعد از اسلام است كه هنوز هم در كشور ايران افغانستان و تاجيكستان استفاده ميشود.در زمان حافظ زبان فارسي( به نظر من )در سه كشور فوق شباهت بيشتري نسبت به امروز داشته است.
۱۴-حافظ خالي از تجربه گفتارش نبوده است.حرفهايش تخيل نيست بلكه با آنها در گير بوده است و سخن چو از دل بر آيد لاجرم در دل نشيند.مثلا جوان ۱۸ ساله خود را از دست داده و در خاك چال كرده است و اين تجربه دهشتناك غزلي شده است:
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد
............................................
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
كه خود آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
.................................
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد
و به نظر ميآيد عشق هاي زميني حافظ هم در غزليات او منعكس شده اند. اين بعيد نيست. هم چنان كه ميدانيم حافظ حتي از آوردن اسامي دوستان خود هم ابائي نداشته است مثل حاجي قوام:
ساقي بنور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو كه جهان شد به كام ما
.......................................
درياي اخضر فلك و كشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
انشااله ادامه خواهيم داد.

افشاگر1
Thursday 14 July 2005, 06:36AM
با سلام به همه دوستداران حافظ
۱۵-با توجه به اين كه حافظ از شك تا يقين مراحل بسياري را طي كرده است براي گذشتن از اين مراحل دچار زحمات زيادي شده است كه خود هم آنها را بر شمرده است:
تحصيل عشق و مستي آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در كسب اين فضايل

و يا هم چنان كه در ابتداي ديوانش ميبينيم:

ايا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

بنابراين ما فقط با يك حافظ كه داراي روحيات و اعتقادات ثابت است روبرو نيستيم بلكه در ديوان او با حافظي روبرو هستيم كه روحيات چند گانه دارد. شعر او در زماني كه يك شكاك است و يا با روحيه بي توجهي به دنياست با شعري كهحافظ در اوج خداجويي و توجه كامل به ماديات د ارد فرق خواهد داشت.

خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
پيش زاني كه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
كه از اين شعر بوي شعر خيام به مشام ميرسد.

ترسم كه صرفه اي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
اين شعر نشانه اي از شك دارد

فيض روح القدوس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
اين شعر در اوج خداجويي مطلق است.
تنوع مراحلي كه حافظ طي كرده است سبب ميشود روحيات حافظ با طيف وسيعي از افراد هر اجتماعي همساني داشته باشد و به راحتي در بين آن افراد پذيرفته شود.در صورتي كه مثلا در مولوي و سعدي كه حالات و اعتفادات مشخصي دارند اين وضع ديده نميشود. يك فرد شكاك به خدا نميتواند مريد مولوي بشود. در مورد سعدي كه طرفدار حاكمان زمان و خلفاي بغداد بوده است و همواره خدا جو مانده است همساني با او را براي بعضي ها مشكل ميكند. اين موضوع هم يكي از علل محبوبيت حافظ است.

۱۶-با توجه به نحوه گسترش اشتهار حافظ پس از وفات وي به نظر ميرسد كه ما با دو حافظ روبرو هستيم. اول حافظي است كه زندگاني كرده است و تن مادي داشته است. دوم حافظي كه پس از رحلت حافظ اولي و اصلي در اذهان ايرانيان تولد يافته است. اين حافظ دوم اگر چه از حافظ اول مشتق شده است ولي جدا از او هم است.
درخشش پيش از حد حافظ سبب شده است كه حافظ دومي از حالت يك شخص كه عقيده و مرام مشخصي دارد بيرون بيايد يعني به حافظي تبديل شده است كه مورد تائيد و پرستش از سوي همه طبفات قرار گيرد و در نهايت به يك دوست همگاني تبديل شده است.بنابراين در نگاه ابتدايي افراد حافظ را هم كيش و مثل خود ميبينند و از اشعار او كه بيان گر روحيات خودشان است دليل مياورند. اين هم به جهت غناي تجارب روحي و فلسفي حافظ امكان پذير است كه طيف وسيعي از افراد را در بر ميگيرد.

هسته اوليه شهرت حافظ گر چه در خود شخص حافظ نهفته است ولي در شعر او كيفيتي وجود دارد كه خيلي بيشتر از شاعران مشهور ديگر مانند سعدي و مولوي و فردوسي به معروفيت حافظ دامن زده است.مولوي مشهور شده است زيرا شور و التهاب غزليات وي توام با عمق درياي دانش او مجالي به ديگران نميدهد كه با او همتايي نمايند. اين يك قضاوت منطقي است. ولي در مورد حافظ اين قضاوت كه او شاعر برتر است يك جنبه شديد عاطفي دارد كه بين شاعر و مخاطبش برقرار شده است.اين موضوع هم نمايي ديگر از روان شناسي انساني حافظ است.روان شناسي اي كه در طي زمان هم چنان سبب شده است حافظ هر زمان مشهور تر از گذشته شود.

آن چنان كه شنيده ام سه قرن پس از وفات حافظ طبق معمول هم چنان بر محبوبيت حافظ افزوده ميشد.اين موضوع جلب توجه شعراي آن زمان را بسيار كرده بود.بنابراين شاعران چهار صد سال قبل ايران يك گنگره اي درباره حافظ گذاشتند تا دريابند كه چرا حافظ اين گونه است و در پايان همين گنگره بود كه به حافظ لقب (لسان الغيب) داده شد. يعني كسي كه زبان غيب را ميداند و علم غيب دارد. در واقع يك قسمت اعظم اين علم غيبي جنبه زميني دارد كه همان علم روانشناسي انساني مخصوص خود حافظ است كه احتمالا با آگاهي و شناخت قبلي انجام گرفته است.
فرويد روانپزشك مشهور ميگويد كه ما خودمان را به بيماري يا بلا دچار ميكنيم تا محبت و توجه افراد ديگر را جلب كنيم و حافظ ۶ قرن قبل از او ميگويد:
ميگريم و مرادم از اين چشم سيل بار
تخم محبتست كه در دل بكارمت
و شايد
صد جوي آب بسته ام از ديده در كنار
بر بوي تخم مهر كه در دل بكارمت
كه نشان ميدهد در توجه به انگيزه هاي رواني افراد ديد علمي و دقيق داشته است.
با كاربرد اين روان شناسي انگار به نظر ميرسد كه شاعر همواره در كنار خواننده شعرش حضور دارد.و اين غزليات زنده او را بصورت شاعري همواره پاينده در آورده است.اين وضع يكي از علايمي است كه نشان از كامل بودن شعر حافظ دارد.
انشااله با كمك هم ادامه بدهيم.

افشاگر1
Sunday 17 July 2005, 09:04AM
اصلا کسي اين نوشته ها را خوانده است و يا کسي نظري داره

افشاگر1
Tuesday 19 July 2005, 10:36AM
بنظر ميرسد سطح ادبي سايت بسيار ضعيف است.

دارا
Tuesday 19 July 2005, 10:26PM
بسم الله الرحمن الرحيم

عاشـق چـه کـند گر نکشد بار ملامـت
با هيچ دلاور سـپر تير قـضا نيسـت
در صومـعـه زاهد و در خـلوت صوفي
جز گوشـه ابروي تو مـحراب دعا نيسـت
اي چـنـگ فروبرده بـه خون دل حافـظ
فـکرت مـگر از غيرت قرآن و خدا نيسـت



گرچه نوشته شما بيشتر قضاوت ‌هاي شخصي است و ارتباط چنداني با دنياي ادبيات ندارد و تحدي ادبياتي شما سوء استفاده اي بيش نيست بايد درازگوئي شما را اينطور پاسخ بدهم كه :

اگر حافظ از دورنگي عده‌اي آسوده نبوده و هميشه آنان را طعنه مي زده يك مسلمان حافظ قرآن بوده و بر دين و وحي و پيامبر اكرم ايمان تمام داشته است . لكن جاي سوال اينجاست كه حضرت عالي كه هر گونه دين گرائي را خرافه و وحي را غير واقعي مي دانيد چگونه حافظ را دست آويز اين گرايش منفي نسبي كرده ايد ؟

دورنگي و نفاق هر انساني را آزار مي دهد علي الخصوص هنگامي كه اين دو رنگي بنام روش هاي مقدس و زيباي دين باشد و باعث تخريب دين شود بطور مضاعف آزار دهنده است . اين موقعيت اگر بيشتر نباشد كمتر از عملكرد شما نيست كه با دست آويختن به يك شخصيت فرهنگي تاريخي اهداف متناقض با او را پي مي گيريد .

اين دو رنگي آزار دهنده را نمي توان فقط با لباس سنجيد كه افراد مختلف روش هاي متعددي در پيش مي گيرند و جمع بندي شما و تهاجم كور شما به "ملايان" يك خطاي فاحش است لذا مي توان آزرده خاطري حضرت حافظ را در مورد روش شما نيز جويا شد كه يقينا نتيجه اين آزمايش Positive خواهد بود .

سال‌ها پيروي مذهـب رندان کردم
تا بـه فـتوي خرد حرص بـه زندان کردم
مـن بـه سرمـنزل عنـقا نه به خود بردم راه
قـطـع اين مرحـلـه با مرغ سـليمان کردم
سايه‌اي بر دل ريشـم فکـن اي گـنـج روان
کـه مـن اين خانه بـه سوداي تو ويران کردم
توبـه کردم کـه نبوسـم لب ساقي و کـنون
مي‌گزم لـب کـه چرا گوش بـه نادان کردم
در خـلاف آمد عادت بطـلـب کام کـه مـن
کـسـب جـمـعيت از آن زلف پريشان کردم
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چـه سـلـطان ازل گفـت بکـن آن کردم
دارم از لـطـف ازل جـنـت فردوس طـمـع
گر چـه درباني ميخانـه فراوان کردم
اين کـه پيرانـه سرم صحبت يوسف بنواخـت
اجر صـبريسـت کـه در کلـبـه احزان کردم
صـبـح خيزي و سلامـت طلبي چون حافـظ
هر چـه کردم هـمـه از دولـت قرآن کردم
گر بـه ديوان غزل صدرنشينـم چـه عـجـب
سال‌ها بـندگي صاحـب ديوان کردم



بايد بصراحت از شما پرسيد آيا شما كه با اين آب و تاب و دب دب و كب كب منبعث از فرط ضعف مسلك اينگونه به چند بيت حافظ قرآن مسلمان چنگ زده ايد ، با نام او ديگر اشعار او كه مملو از عبوديت خالق تعالي است چه مي كنيد ؟ يا شايد حافظ فقط تا آنجا كه بر وفق مراد خيالي شما است خوب است ؟ آيا بزرگترين پيام ضد تزوير حافظ اين نبوده كه عده اي كه حرف خود را بر پيام وحي ترجيح داده اند ، از مذموم ترين افرادند ؟ و آيا با نگاهي بر تفكر شما در تالار سياست ، شما جزو اين عده نيستيد كه وحي را منكر شده و به مسخره آئين الهي مي پردازيد ؟

افشاگر1
Wednesday 20 July 2005, 06:32AM
بسم الله الرحمن الرحيم

عاشـق چـه کـند گر نکشد بار ملامـت
با هيچ دلاور سـپر تير قـضا نيسـت
در صومـعـه زاهد و در خـلوت صوفي
جز گوشـه ابروي تو مـحراب دعا نيسـت
اي چـنـگ فروبرده بـه خون دل حافـظ
فـکرت مـگر از غيرت قرآن و خدا نيسـت



گرچه نوشته شما بيشتر قضاوت ‌هاي شخصي است و ارتباط چنداني با دنياي ادبيات ندارد و تحدي ادبياتي شما سوء استفاده اي بيش نيست بايد درازگوئي شما را اينطور پاسخ بدهم كه :

اگر حافظ از دورنگي عده‌اي آسوده نبوده و هميشه آنان را طعنه مي زده يك مسلمان حافظ قرآن بوده و بر دين و وحي و پيامبر اكرم ايمان تمام داشته است . لكن جاي سوال اينجاست كه حضرت عالي كه هر گونه دين گرائي را خرافه و وحي را غير واقعي مي دانيد چگونه حافظ را دست آويز اين گرايش منفي نسبي كرده ايد ؟

دورنگي و نفاق هر انساني را آزار مي دهد علي الخصوص هنگامي كه اين دو رنگي بنام روش هاي مقدس و زيباي دين باشد و باعث تخريب دين شود بطور مضاعف آزار دهنده است . اين موقعيت اگر بيشتر نباشد كمتر از عملكرد شما نيست كه با دست آويختن به يك شخصيت فرهنگي تاريخي اهداف متناقض با او را پي مي گيريد .

اين دو رنگي آزار دهنده را نمي توان فقط با لباس سنجيد كه افراد مختلف روش هاي متعددي در پيش مي گيرند و جمع بندي شما و تهاجم كور شما به "ملايان" يك خطاي فاحش است لذا مي توان آزرده خاطري حضرت حافظ را در مورد روش شما نيز جويا شد كه يقينا نتيجه اين آزمايش Positive خواهد بود .

سال‌ها پيروي مذهـب رندان کردم
تا بـه فـتوي خرد حرص بـه زندان کردم
مـن بـه سرمـنزل عنـقا نه به خود بردم راه
قـطـع اين مرحـلـه با مرغ سـليمان کردم
سايه‌اي بر دل ريشـم فکـن اي گـنـج روان
کـه مـن اين خانه بـه سوداي تو ويران کردم
توبـه کردم کـه نبوسـم لب ساقي و کـنون
مي‌گزم لـب کـه چرا گوش بـه نادان کردم
در خـلاف آمد عادت بطـلـب کام کـه مـن
کـسـب جـمـعيت از آن زلف پريشان کردم
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چـه سـلـطان ازل گفـت بکـن آن کردم
دارم از لـطـف ازل جـنـت فردوس طـمـع
گر چـه درباني ميخانـه فراوان کردم
اين کـه پيرانـه سرم صحبت يوسف بنواخـت
اجر صـبريسـت کـه در کلـبـه احزان کردم
صـبـح خيزي و سلامـت طلبي چون حافـظ
هر چـه کردم هـمـه از دولـت قرآن کردم
گر بـه ديوان غزل صدرنشينـم چـه عـجـب
سال‌ها بـندگي صاحـب ديوان کردم



بايد بصراحت از شما پرسيد آيا شما كه با اين آب و تاب و دب دب و كب كب منبعث از فرط ضعف مسلك اينگونه به چند بيت حافظ قرآن مسلمان چنگ زده ايد ، با نام او ديگر اشعار او كه مملو از عبوديت خالق تعالي است چه مي كنيد ؟ يا شايد حافظ فقط تا آنجا كه بر وفق مراد خيالي شما است خوب است ؟ آيا بزرگترين پيام ضد تزوير حافظ اين نبوده كه عده اي كه حرف خود را بر پيام وحي ترجيح داده اند ، از مذموم ترين افرادند ؟ و آيا با نگاهي بر تفكر شما در تالار سياست ، شما جزو اين عده نيستيد كه وحي را منكر شده و به مسخره آئين الهي مي پردازيد ؟

از اين که لطف کرده و وقت خود را براي بنده اختصاص داديد بسيار سپاسگزارم.
بيشتر خوشحال مي شدم که بحث را مربوط به موضوع قرار ميداديد: چرا حافظ محبوب است؟
من حافظ را با توجه به تاريخ زمان او و ديوانش و گفته هاي ديگران بررسي کرده ام و به نتايج بالا رسيده ام.ايشان ضد آخوند بوده است و آزاده انديش بوده اند و گر نه چه دليلي دارد که دو تنها غزلي که در ديوان وي با (ميکنند) رديف شده است در مورد ملايان باشد که دين را ابزار قدرت کرده اند و آن را از اساس خود که محبت و دوستي است خالي نموده اند:

داني که چنگ و عود چه تقرير ميکنند
پنهان خوردي باده که تعزير ميکنند
ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند
عيب جوان و سرزنش پير ميکنند
گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد
مشکل حکايتي است که تقرير ميکنند
....................................
ميخور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
گر نيک بنگري همه تزوير ميکنند

************************

واعظان کين جلوه بر محراب و منبر ميکنند
چون به خلوت آن کار ديگر ميکنند
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر ميکنند
گوئيا باور نميدارند روز داوري
کين همه قلب و دغل در کار داور ميکنند
...........................
***************************

حافظ مدهبي به طريقي که مثلا خميني بوده است نبوده بلکه اگر هم آن اشعار را در ديوان او ببينيم بيشتر محتمل است براي فرار از مزاحمت هاي ملايان زمان سروده باشد که آن روزگار حافظ تصادفا خيلي شبيه روزگار فعلي ماست و بنظرم گسترس حافظ شناسي در جيب بري آخوندي مربوط به اين تشابه باشد و ملت از سرمايه حافظ دارد بر عليه اين آخوندها استفاده ميبرد. حافظ شاعري مذهبي نبوده است و انسانگراستبه نوشته زير توجه فرمائيد:

2003.10.07

چگونه حافظ معما شد؟
على حصورى

نوشته? زير خلاصه اى است بسيار كوتاه و تنها به اشاره از يكى از آثار نويسنده در باره? حافظ كه حاصل پژوهش و تعمق در آثار و احوال حافظ است. نويسنده اميد وار است كه آن را براى چاپ در سال نو آماده كند.
در طول تقريبا صد سالى كه از آغاز بررسى هاى علمى در مورد حافظ مى گذرد چهره اى از حافظ ترسيم شده است كه چندان برابر اين چهره در زمان خود او نيست. براى مثال حافظ در زمان خود با عرفان شناخته نمى شد و كسى او را عارف نمى دانست.هم در مقدمه? كهن ديوان و هم در مقدمه? نسخه? نخجوانى كه به دلائل گوناگون يكى از كهنه ترين دستنويس ها است، حافظ را دانشمند و نه عارف شمرده اند. هيچ يك از همزمانان او هم حافظ را عارف نخوانده و از عرفان او سخن نگفته است. برخى از همزمانا ن ديندار حافظ هم از او سخت بد گوئى كرده اند و اين نشان مى دهد كه سخنان حافظ عارفانه نيست وگرنه مورد اعتراض مذهبيان قرار نمى گرفت. چنان كه خواهيم ديد حافظ رند بوده و طبعا نبايستى اهل دين او را باور داشته باشند.او هرگز خود را عارف نمى دانسته و تنها در جائى كه ناگزير شده است با اگر و اما از دانش خود سخن گفته است. پس از حافظ هم هيچ عارفى او را به مكتب مشخص و شناخته شده اى منتسب نكرده است.

افشاگر1
Wednesday 20 July 2005, 06:36AM
اين كار يعنى عارف كردن حافظ به دست دشمنان او يعنى صوفيان ، آن هم پس از مرگ او و بويژه به دست كسانى صورت گرفته است كه از شيراز دور بوده، حافظ را از دور مى شناخته و با فرهنگ شيراز در زمان حافظ بيگانه بوده اند. به همين دليل هم حس كرده اند كه كوشش در دگرگون كردن چهره?حافظ و نوشتن شرح و تفسير بر ديوان اولازم بوده است تا هم به مقاصد خود برسند و حافظ را همرنگ خود كنند و هم حافظ را به مردمى كه دور از شيراز تنها آوازه و اشعار اورا شنيده بوذند، چنان بشنا سانند كه مورد علاقه? ايشان بوده است. مقصود آنان به هيچ وجه شناختن حافظ نبوده است، چنان كه حتى امروز هم بخش مهمى از تحقيق ها زائيده? تعصب و دلبستگى به باورى ويژه است و از آن ديدگاه با حافظ روبرو مى شود.
براستى چگونه مى توان باور كرد كه حافظ همانند صوفيان(نام ديگر براى عارفان) مى انديشيده است، در حالى كه او در همه جا از آنان ، چه آشكار و چه پوشيده نه تنها انتقاد كرده، بلكه بد گفته است. چه تفاوت اساسى ميان شاه نعمت الله ولى ، مولوى و ديگر صوفيان و عارفان هست كه حافظ از آنان انتقاد كرده است؟

همچنين محيط اجتماعى حافظ در شهر شيراز هيچ شباهتى به شهرهاى ديگر ايران ، حتى مثلا اصفهان نداشته است. چنان كه پيش از انقلاب هم همين وضع را ما كه در شيراز مى زيستيم، حس مى كرديم. مردم شيراز و حتى استان فارس از آزاديها و روادارى هائى بهرور بودند، كه در سفر به شهرهاى ديگر آنها را نمى ديديم. در اين باره من از اهالى اصيل و قديمى شيراز نكات فراوان آموخته ام كه بسيارى شايسته? نوشتن است. در تاريخ هاى اين چند صده? اخير هم به اين نكات مى توان رسيد.
ياور داشتن شخصيتى مستقل براى حافظ در دوره? ما بسيار دشوار بوده و زبان حافظ هم بيشتر تفسير و تاويل عرفانى را اجازه مى داده است. در دوره?ما وجود كسى را كه نتوان او را به دين يا عرفان چسباند، آن هم كسى را كه مدعى است قرآن را با چهارده روايت از بر مى خوانده است، غير ممكن شمرده اند. جالب اين است كه هيچ كس از خود نپرسيده است كه مردم شيراز در دوره? حافظ او را چگونه مى فهميده اند وچرا در شيراز نيازى به اين تفسير ها و شرح ها نبوده است و بيشتر شرح ها و تفسيرها در سرزمين هاى بسيار دور از شيراز نوشته شده است.از اين گذشته در دربار شاهان عياش و شرابخوارى چون شيخ ابو اسحاق، شاه شجاع و شاه منصور كه هر سه، بويژه اين يك، سخت دلبسته? حافظ بوده اند و حافظ هم آنان را ستوده است و بسيار دلبسته? اين يك بوده است ، حافظ چگونه مى توانست در جامه? عارفى ظاهر شود، درحالى كه در تمام شعرهايش خود را بنده? پير مغان و رندى عالمسوز مى شمرده و از مهمترين شاعران شراب شمرده شده است؟
يكى از ويژگى هاى شاعران شراب ، گذشته از سخن گفتن بسيار از شراب كه در شعر حافظ هم هست، اشاراتى به هفت خط جام است. خاقانى كه از مادر مسيحى بود، صائب، طالب آملي، يغما كه شعرش شباهت فراوان به شعر حافظ دارد، همه از هفت خط جام سخن گفته اند. حافظ نه تنها سخن از خط ساغر گفته، يكى از مهمترين مسائل خط جام را كه فالگيرى با خط جام است( فال گرفتن با آثار شراب بر روى هفت خط جام) و فال قهوه جانشين آن شده است، باز مى گويد.
پير دردى كش ما دوش چه خوش زد فالى از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
حال چگونه شراب در شعر حافظ قابل تاويل به چيزى ديگر است؟
گذشته از همه? اينها اگر رابطه? حافظ را با همزمانان او بسنجيم روشن خواهد شد كه چه بستگى نزديكى به عبيد زاكانى داشته است و شايد به همين دليل است كه عده اى از اهل نظر بسيارى از اشاره هاى حافظ را طنز مى گيرند. در بسيارى از موارد اشاراتى را كه ديگران عرفانى مى فهمند، عده اى ديگر رندانه و طنز مى فهمند و رابطه? رندى با طنز به مراتب بيش از رابطه? آن با عرفان است و دريغا كه همه? محققان، آرى همه و همه در فهم معناى رندى خود را حجت شناخته و از واژه نامه هاى فارسى بى نياز دانسته اند. در واژه نامه هاى فارسي، مثلا برهان قاطع، معنى رند، بيد ين و كافر است. در متون قديمى ايرانى هم اگر برابر رند را بيدين يا كافر بگذاريم بهترين پاسخ را مى دهد. عبيد هم خود را رند شمرده و به قول خودش در اسلاميان وفائى نمى ديده و به پير مغان پناه مى برده است. سخنان آشكار تر عبيد، كه به احتمال بسيار دوست حافظ بوده است، كليد بهترى براى فهميدن حافظ است. پير مغان ارتباطى آشكار و ساختارى با عرفان ندارد. صوفيان بسيارى از چيز ها را نداشته اندو تنها به خود بسته اند، چنان كه حافظ و عبيد و يغما مى گويند.

افشاگر1
Wednesday 20 July 2005, 06:38AM
در ديوان حافظ، حتى در كهنه ترين نسخه ها غزلهائى هست كه از حافظ نيست و روشن است كه برخى از آنها را خطاب
به او گفته اند و حافظ غزلى گاه با همان وزن و قافيه در جواب ايشان گفته است. در آن روزگار لازم بوده است كه اشعار
ديگران و پاسخ هاى حافظ در يك جا جمع باشد تا مردم هر دو شعر ( هم از ديگرى و هم پاسخ حافظ) را بخوانند. اين
شعرها اكنون همه از حافظ شمرده مى شود و تقريبا كسى از محققان شناخته و معروف به آنها نپرداخته و نمى پردازد.

نخستين توجه را به اين كار كرد ذبيح بهروز بود و آنگاه اكبر آزاد دنبال كار او را گرفت و به نتايج درخشانى رسيد. متن
شناسى حافظ هنوز داراى اشكالات فراوان حتى در روش است. من كوشيده ام چند غزل از اين نوع( يافته هاى آزاد و بهروز) را نشان دهم. يكى از مهمترين ملاك ها تخلص حافظا است كه در تمام ديوان هم بيش از سه بار نيامده است و مى توان نشان داد كه هر سه مورد جعلى است. .
يكى از مسائلى كه بارها چه به تفصيل و چه كوتاه و با اشاره در مورد حافظ مطرح شده اين است كه او در طول زندگى از مراحل گوناگونى گذشته و مثلا در دوره اى از زندگى مذهبي، در زمانى صوفى و سرانجام عارف بوده است. اما اين كار نه از روى تحقيق واقعى بلكه تنها از روى حدس و گمان صورت گرفته و اگر شاهدى براى اين طرز استدلال داده شده بيشتر انتخابى و بر اساس تنها چند بيت بوده است، در حالى كه گاه حتى انتخاب از ميان اشعارى صورت گرفته است كه مى توان ثابت كرد كه از حافظ نيست. فرض وجود حافظ عارف بر تمام اين استدلال ها حاكم است.
ميتوان ثابت كرد كه حافظ تقريبا چهل و پنج سال شعر گفته است. كهن ترين غزل او در ستايش شاه شيخ ابواسحاق و به مناسبت جلوس او است كه عبيد هم به همان مناسبت و تقريبا با همان مضامين قصيده اى دارد. اين هردو شعر در سال 742 هجرى گفته شده كه در آن سال آغاز بهار برابر پايان ماه روزه بوده است:
حافظ منشين بى مى و معشوق زمانى كايام گل و ياسمن و عيد صيام است
اين مضمون را عبيد هم در قصيده? خود گفته است.
اين كهنترين شعر در ديوان حافظ است. در اين سال حافظ چند سال داشت؟ آيا كمتر از ييست و دو سال؟ تقريبا غير ممكن است. بنا بر اين حافظ در حدود 720 هجرى زاده شده است. از سوى ديگر حافظ در سال 792 و به مناسبت پيروزى شاه منصور مظفرى بر سپاه تيمور غزل بسيار زيبا و شادى گفته است كه در آن هيچ نشانه اى از ناراحتى يا بيمارى و حتى روحيه? خسته و افسرده اى نيست. بسيار دور مى نمايد كه او در اين سال در گذشته باشد. در عين حال حافظ از ميان شاهان بيشترين شعر هاى خود را هم براى همين شاه منصور گفته است كه دوره? پادشاهيش كوتاه تر از همه بوده است. دولتشاه سمرقندى هم سال مرگ حافظ را 795 داده است كه به نظر درست مى نمايد، زيرا شاه منصور هم در همين سال كشته شد.
به اين ترتيب گمان مى كنيم كه حافظ در حدود پنجاه وسه سال، شاعرى معروف بوده است.
از آنجا كه حافظ بر خلاف صوفيان و عارفان شاعرى اجتماعى بوده ، نسبت به تمام حوادث زمان خود عكس العمل نشان داده و اشعارش را با اطلاعات تاريخى همراه كرده است. مى توان با نشانه هاى تقويمى كه در برخى از اشعار او هست آنها را هم تاريخگذارى كرد .به اين ترتيب نزديك به صد غزل مى توان به دست آورد كه از حدود بيست و دو سالگى حافظ(742) تا پايان عمر او (795؟) سروده شده و بايد نشان دهنده? طرز فكر حافظ و تحول آن در طول زندگى او باشد. در هيچيك از اين شعرها او را فردى مذهبى و اهل زهد(چنان كه گفته اند) نمى يابيم.
گذشته از اين كه حافظ بيش از همه همانند عبيد است و از او تاثير پذيرفته ( عبيد بيست سالى بزرگتر از حافظ بوده است)، در عده اى از شعرهاى او، از جمله در ساقينامه اش، هم افكارى همانند افكار خيام ديده مى شود و اين هيچ مناسبتى باعرفان و مذهب ندارد. عده اى از اشعار او هم تنها عاشقانه است و با هيچ نوع چسبى ،حتى چسب هرمنوتيكي، به عرفان نمى چسبد.
يكى از مسائل اساسى در بررسى شعر حافظ تاويل آن است. اگر چه امروز تاويل نوين راههائى را پيش پاى ما مى گذارد، اما اين هم روشن است كه اين تاويل در مورد متن هاى عرفانى ما كه شعر حافظ را هم چنان مى پندارند، گويا وصادق نيست زيرا متن هاى عرفانى ما براى تاويل داراى ضوابطى هستند كه در برخى ازآثار عرفاني، مثل گلشن راز شبسترى دقيقا توضيح داده شده است. عارفانى مانند شبسترى به اين ضوابط آشنا بوده اند. اكنون اگر شعر حافظ به طريق عرفانى قابل تاويل باشد، بايد با ضوابطى كار كرد كه او هم با آنها كار كرده وگرنه نمى توان انتظار معجزه از كليدى داشت كه براى اين قفل ساخته نشده است.
مردم ايران از حافظ چه مى فهمند و او را چگونه انسانى مى شمارند؟ اين مردم،هنگامى كه از حافظ فال ميگيرند به هيچ وجه اورا عارف تصور نمى كنند، گر چه زبان غيبش مى شمارند. مردم در واقع او را رازدان مى دانند و مى خواهند كه رازهاى پوشيده بر آنان را برايشان بگشايد:
اى حافظ شيرازي، بر من نظر اندازى
من طالب يك فالم تو كاشف هر رازى
مردم غزلى را كه بيايد با زندگى عينى خود و با واقعيات زندگى و نه جنبه هاى روحانى و عرفانى آن تطبيق مى دهند. اين سنتى است كه از زمانى شايد نزديك به زندگى حافظ باقى مانده است. چسباندن حافظ به عرفان كار دانشمندان دور از او است و نه مردمى كه بر حسب سنت و تاريخ با حافظ زيسته اند.
با دقت بيشتر در شعر حافظ مى توان در يافت كه حافظ در شعر خويش بالا ترين ارزش را به انسان مى دهد و زيباترين شعرهايش را براى انسان مى گويد و حتى بر انسان توكل مى كند. زيباى او، پير مغان او، مهربان او و معشوق او نوع انسان است كه هم ناديده را مى بيند و هم ننوشته را مى خواند.ملك در سجده? آدم زمين بوس او را نيت كرده است زيرا در ذات انسان چيزى يافته است كه بالا تر از حد انسانى(حيوان ناطق) است. انسان براى حافظ حيوان ناطق نيست بلكه كسى است كه حافظ هوا خواه او است ومى داند كه ميداند.
از حافظ در حدود 450 غزل مانده، يكى دو ساقى نامه و چند قصيده كه در برخى از آن ها هم ترديد داريم كه از او باشد، اما همين تعداد راهم در طول مدت 53 سال تا حد اكثر 55 سال سروده است، يعنى سالى حد اكثر هشت شعر. چنين انسان كم سخنى تنها مى توانست هنگامى به سخن گفتن انگيخته شود كه پيشامدى اجتماعى يا موضوعى مهم مطرح بود. او عارفى وظيفه دار براى ترويج عرفان نبوده است وگرنه اين همه نادره گوى نمى شد. در شعرى چون ساقى نامه او نشان مى دهد كه شاعر شراب است ونه عارف. در رباعى ها گاه به خيام شباهت دارد و چنين كسى نمى توانست عارف باشد.
در شعر حافظ اعتراض به همه? جوانب زندگى و حتى هستى ديده مى شود. در ساقى نامه او مى خواهد مى بنوشد و شير گير بر فلك رود و دام اين گرگ پير را بر هم زند. كدام عارفى است كه چنين باشد؟ در غزل ها اين تنها پير مغان است كه راه درست را مى نمايد و اندرز درست مى دهد وگرنه راه هاى ديگر همه راهى به دهى است. يعنى حافظ هيچ عارف، عاقل و دانشمندى نمى شناسد كه سخنش ارزش شنيدن و نقل كردن داشته باشد كه هيچ ، بر همه? صاحب سخنان هم مى تازد و حاصل كارشان را افسون وافسانه مى شمارد، چگونه مى توان باور داشت كه چنين انسان معترض و سركشى عارف بوده باشد؟
چنان كه گفته شد حافظ انسانى انسان مدار وگرچه خداشناس است. او ناگزير در الگوى فرهنگى ايران در صده? هشتم هجرى زندگى كرده است، اما تربيت ويژه? اواست كه او را از صوفى ،عارف ، زاهد، شيخ، مفتى و محتسب دور كرده و تبديل به انسانى يگانه كرده است كه يافتنش بس دشوار است. حافظ را بايد شناخت.
وجود ما معمائى است حافظ كه تحقيقش فسون است فسانه

http://www.roshangari.net/autosite/...1007205038.html

افشاگر1
Wednesday 20 July 2005, 06:41AM
۱۷-سخت كوشي حافظ - حافظ انساني كوشنده و پر كار است وي جامع علوم زمان خود بوده است و بداشتن علم وهنر فردي بسيار اهميت داده است:
قلندران طريقت به نيم جو نخرند
قباي اطلس آنرا كه خالي از هنر است
مولانا و حافظ در اين قسمت ديدگاه مشتركي دارند آنجا كه مولانا ميفرمايد:
دوست دارد يار اين آشفتگي
كوشش بيهوده به از خفتگي
حافظ ميگويد:
گر چه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
كوشش براي رسيدن به هدفي است و بايد عاقلانه صورت گيرد يعني اين كه ابزار كار را بايد فراهم كرد و نبايد بي جهت به خود فشار آورد. دلسردي در كوشش كردن جايي ندارد ولي گاهي پيش ميايد كه عليرغم زحمت فراوان به هدف هم نميرسيم ريرا علت اين شكست وراي قدرت ماست مولوي و حافظ براي دلداري اين افراد اشعاري دارند. در جايي كه مولوي ميگويد:
سخت كوشي و تعصب خامي است
تا جنيني كار خون آشامي است
حافظ گفته است:
دولت آن است كه بي خون دل آيد بكنار
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
اين گفته ها هرگز نفي كوشش و زحمت نيست و زندگي اين شاعران هم آن را نشان ميدهد.
در اين گفته توجه حافظ به اين است كه بشر برترين موجود دنيا است و بشر حق ندارد كه خودش را به سبب نرسيدن به اهدافش كه در اكثر مواقع زميني هم هستند خوار و افسرده نمايد و اين گفته بمعناي پرهيز از كوشيدن نيست.
چه چيزي در فرهنگ ما وجود دارد كه حافظ را با اين همه پشتكار و كوششي كه در كارش داشته است او را شاعر گل و بلبل و ضد زحمت و فعاليت نمايش دهد و از آن جا كه نميتوانسته اند هنر او را منكر شوند آن را هم الهام غيبي ناميده اند.با اين عمل غلط از روي ناداني و يا به علت نفع سياسي و اقتصادي ملتي را از يك نمونه قابل تقليد محروم كرده اند.
اگر ملل پيشرو جلو تر هستند به اين دليل است كه در آن ممالك كار و فعاليت از ارج و قرب زيادي برخوردار است.
فرهنگ ما فرهنگ حافظ و مولوي و فردوسي است.فردوسي ميگويد:
برو كار ميكن مگو چيست كار
كه سرمايه جاوداني است كار
غربيان پس از قرن ها تازه ميگويندنالج ايز پاور يعني دانش قدرت است) ولي فردوسي ۱۱ قرن پيش از آنان اين حرف را به زيبايي كامل بيان كرده است:
توانا بود هر كه دانا بود
ز دانش دل پير برنا بود
اميد كه كوششي از سوي همه ما صورت گيرد كه حقي از كسي مثل حافظ و فرهنگ ملت ايران ضايع نشود

افشاگر1
Wednesday 20 July 2005, 06:44AM
چرا حافظ محبوب است؟۶

--------------------------------------------------------------------------------

با سلام به همه
۱۸-استفاده از طرق غير شعري توسط حافظ- شاعران برجسته زبان فارسي مثل فردوسي خيام مولوي و سعدي يك بعدي بنظر ميرسند.يك بعدي در اين بخش به معناي اين است كه آنها فقط شعر ميگويندو لا غير. ولي حافظ جنبه غير شعري هم دارد.شاعران معروف ما در جنبه هايي كه معروف هستندكار خود را بنحو احسن انجام داده اند.فردوسي بزرگ شعر حماسي و عالمي بزرگ است.خيام شاعر دم غنيمت است و از آخرت بيم ندارد.سعدي شاعر زيباگوو شعر سهل و ممتنع است و با درايت بسيار كه نشانه علم وتجربه اوست.مولوي كه شاعر علم و فلسفه و عرفان با شيفتگي خداجويي و اشعار آتشين است.اما حافظ كه اگر يك بعدي (شعري)مي ماند درخششي در برابر اين بزرگان شعر فارسي نداشت آگاهانه دست به ابتكار زده است. اگر چه شعر او در اوج كمال است ولي تنها شعر نيستند. حافظ روش هاي ديگري را با شعر خود همراه كرده است كه اين روش ها جداي از كاربرد استادانه صنايع ادبي نظير ايهام و جناس و.. است كه در شعر حافظ آن صنايع ادبي اوجي دارند
مثل حالت چلچراغ شعر او كه قبلا اشاره كرده ام. اين روشهاي ديگر كاربري روشهاي روان شناسانه اموري است كه سبب جلب توجه و دلبستگي ميشود و يك كار رندانه است كه حافظ خود را رند و از نوع رندان پارسا ميبيند. مثلا يكي از اين موارد ايجاد حالت عاطفي بين شاعر و خواننده اشعار است.اين طرح جدا از شاعري صرف است.
اين ابعاد در شعر حافظ در نتيجه تكلف نبوده است و شاعر بنا به توانائي هاي خود قادر بوده است كه اميال افكار و خواسته هاي خود را بنحوي معجزه آسا بيان نمايدو به جهت همان رابطه عاطفي است كه انگار عقايد خواننده را بيان ميكند يعني حافظ جوي را ايجاد ميكند كه تضاد بين خود و خواننده را به حداقل ترين وضع ممكن ميرساند.
اگر بخواهيم كه براي درك مطلب مثالي از فيلم هاي سينمائي بزنيم شعر حافظ به فيلم هندي (سنگام) ميماند كه در دوره خودش در ايران آن روزگار بسيار سر و صدا كرد.فرق فيلم سنگام با فيلم هاي معمولي در اين بود كه فيلم هاي معمولي فقط فيلم بودند و يك بعدي موضوع فيلم نامه را دنبال ميكردند ولي سنگام فيلمي نيست كه فقط داستاني را به سادگي دنبال ميكرد بلكه در كنار داستان فيلم بينده را به جهان گردي ميبرد براي او رقص و آواز داشت و ... مسايلي كه ميتوان با هر فيلم نامه اي آنها را گره زد.به اين لحاظ سنگام يك فيلم موفق اقتصادي شد. همين روش ها را در ارائه آهنگ ها بكار ميبرند كه مثلا مايكل جكسون هم ميخواند هم ميرقصد و هم ژيمناست است و ...كه اين كارها مقبوليت آهنگ را خيلي زياد ميكند.به نظر من حافظ آكاهانه از اين اصل در شعر خود استفاده كرده است. اين يافته هم نظر شخصي خود من است و من از كسي آن را وام نگرفته ام. اين هم يك قسمت ديگر از روان شناسي حافظ است.انشااله اگر قادر باشد در مورد روان شناسي حافظ جدا گانه مطلب خواهد نوشت.در واقع شعر حافظ يك شعر تزئين شده است و اين تزئينات آگاهانه صورت گرفته است و در آن از روش هاي روانشناسانه استفاده شده است.تزئينات در شعر حافظ را دو گونه ميتوان بر شمرد:اول تزئينات شعري و دوم تزئينات غير شعري.
تزئينات شعري شامل:
۱-وسواس در انتخاب كلمات و تراش و ساخت كلمات جديد.
۲-استفاده جالب از صنايع ادبي.اين استفاده گسترده و بديع در اشعار شاعران ديگر به اين غلظت ديده نميشود.
۳-انتخاب چند موضوع براي غزل. با توجه به نوآوري حافظ اين را ميتوان تزئين غير شعري هم در نظر گرفت.
در مورد تزئينات غير شعري كه بيشتر مختص خود حافظ است از امور زير ميتوان ياد كرد:
۱-ايجاد حالت عاطفي با خواننده كه جهت اين كه نصيحت گوي مستقيم نيست و كوشش فوق العاده جهت نداشتن درگيري و يا تضاد با خواننده پيش ميايد.
۲-انعكاس حالات روحي خود در شعرش كه همان آزاد انديشي و درك قوي ديگران به جهت داشتن تجارب وسيع و نوعي توانائي غريزي در اين مورد.همان گونه كه حافظ در مسايل فلسفي و ديني تجارب وسيعي از شك تا يقين را طي كرده است با توجه به ديوانش بنظر ميآيد كه اين تجارب را در امور سياسي روابط با ديگران و...هم داشته است.كه به غناي شعر او و ايجاد محيط بدون تضاد با خواننده ميافزايد.
۳- بازي با ذهن شنونده به جهت انتخاب كلماتي كه فضاي ذهن را ناخودآگاه ميپوشانند و يك نوع تسخير ذهمي خواننده كه البته خوشايند خواننده هم است.
۴-ارائه اشعاري كه ميتوان تفسير هاي گوناگوني از آن در نظر گرفت كه شايد اقتباسي از قرآن باشد.
۵- عدم استفاده از الفاظ ركيك و پاكيزه گفتاري.
۶- تنوع موضوعي و اختصار گويي حافظ.ديوان حافظ چكيده اشعار مولوي خيام و سعدي است.يعني زيبايي سخن سعدي با عيش جويي خيام و التهاب عرفاني مولوي همه يك جا جمع شده است.
تزئينات غير شعري حاشيه اي استتار شده در شعر حافظ استكه در اشعار شاعران مشهور ديگر ديده نميشود.بكار گيري همه اينها نشان از نبوغ و دانش روان شناسي ذاتي خود حافظ دارد. اين تزئينات در كنار شعر مطبوع حافظ سبب تشكيل هسته مشهور شدن حافظ است كه همواره اشتهار او را پر دامنه ميكنند.
انشااله با هم ادامه خواهيم داد.

افشاگر1
Wednesday 27 July 2005, 06:26AM
محبوبيت حافظ از زمان حياتش شروع شده و هم چنان ادامه دارد.لطفا به مقاله زير توجه فرمائيد:

تأثير حافظ در ادبيات و مردم ايران و جهان



نويسنده :دكتر محمد جواد شرليت

اين مقاله در دومين همايش ايران شناسي ارايه شده است.

تاريخ: ١/١٠/١٣٨٣

اين مطلب توسط تحريريه هفته نامه فرهنگ و هنر ويرايش شده است.

تأثير حافظ در جهان ادب و دنيای تفكر و احساس و ظرافت از زمان زندگيِ شخصِ او شروع شده است و تا زمان حاضر، ادامه داشته و به نظر مي رسد كه تا ابد ادامه دارد و علاوه بر زمان حيطه مكاني اين تأثير هم بسيار وسيع است.

درتاريخ حبيب السّير (چاپ خيام،‌جلد سوم صفحه 315) آمده: «روزي شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته، گفت: هيچ يك از غزليّات شما از مطلع تا مقطع بر يك منوال واقع نشده، بلكه از هر غزلي سه چهار بيت در تعريف شراب است و دو سه بيت در تصوف و يك دو بيت در صفت محبوب،‌ و تلوّن در يك غزل خلاف طريقت بلناست. خواجه فرمود: آنچه به زبان مباركِ شاه مي گذرد عين صدق و محض صواب است؛ اما مع ذلك شعر حافظ در آفاق اشتهار تمام يافته و نظم ديگر حريفان پاي از دروازه شيراز بيرون نمي نهد.» و مقصود حافظ يكي از ديگر حريفان خود شاه شجاع است كه گويا خود را شاعر مي پنداشته و آثار شعري او هم در دست است.

حيدري تبريزي، بابا فغاني، نظام قاري، صائب تبريزي، كليم كاشاني، عارف سِندي، هاتف اصفهاني، وصال شيرازي، كيوان اصفهاني، صفي عليشاه،‌ حاج ملا هادي سبزواري، قاآني،‌ يغماي جندقي، فروغي بسطامي،‌ اديب نيشابوري، اديب فراهاني،‌ عارف قزويني،‌ ايرج ميرزا، نسيم شمال، ملك الشعراء بهار، و رعدي آذرخش و غير از اين ها همه از مقلّدان حافظ اند.

از اينجا معلوم مي شود كه شعر حافظ در زمان خود او در آفاق اشتهار يافته و از قرائن ديگر نيز اين مطلب تأييد مي شود، مثلاً محمد گلندام در مقدمه اي كه بر ديوان او نوشته است چنين اظهار نظر كرده است كه «غزلهاي جهانگيرش به ادني مدتي به حدود اقاليم خراسان و تركستان و هندوستان رسيده،‌ و قوافل سخنهاي دلپذيرش در اقلّ زمان به اطراف و اكناف عراقين و آذربايجان سركشيده، سماع صوفيان بي غزلي شورانگيز از او گرم نشدي و بزم پادشاهان بي نقل سخنان ذوق آميزش زيب و زينت نيافتي،‌بلكه هاي و هوي مشتاقان بي وسوسه شوق او نبودي و سرودِ رودِ مي پرستان بي غلفله‌ ذوق او رونق نگرفتي.»

و خودِ حافظ در ابياتي به درنورديدن مكانيِ شعر خويش اشاره دارد:

فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز

عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست

در آسمان نه عجب گر به گفته‌ حافظ سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

صبحدم از عرش مي آمد خروش عقل گفت قدسيان گوئي كه شعر حافظ از بر مي كنند

استقبال و توجه سلاطين كشورهاي مجاور مانند سلطان احمد، سلطان غياث الدّين، سلطان محمدشاه دَكَني، تهمتن بن تورانشاه از حافظ به مناسبت مقبوليّت تامّه او در كشورهاي ديگر بود.

حافظ با عارفان و شاعران زمان خود هم ارتباط داشته است كه گاهي حافظ به اشعار آنان اقتضا داشته است، يا به قولِ اُدبا شعر آنان را «جواب» مي گفته است. مانند اين بيت شاه نعمت ا... ولي (731- 834) كه :

ماخاك راه را به نظر كيميا كنيم صد درد را به گوشه‌ چشمي دوا كنيم

و حافظ سروده است كه:

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند؟

در دم نهفته به رُطبيبان مدّعي باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند

و گاهي آنان شعر حافظ را سرمشق خود قرار داده و به آن اقتضا داشته اند (كه در پاره اي از اشعار تعيين مقتضي و مسقتضي كار دشواري است). مانند خواجوي كرماني (689- 753) (كه دوران جواني حافظ با دوران پيري او مصادف بوده است) و عبيد زاكاني (متوفي 771 يا 772) و عماد فقيه كرماني (متوفي 773) و سلمان ساوجي (متوفي 778) و كمال خجندي (متوفي پس از 793) و جلال الدين عضد و ابن الفقيه و روح عطار و جهان ملك خاتون و بسحق اطعمه شيرازي (متوفي پس از 819).

غزليات حافظ در ادب فارسي پس از او تا زمان حاضر تأثير به سزايي داشته است،‌ فقط بايد به اين نكته توجه داشت كه غزليات حافظ تقليد ناپذير است و غالباً اقتضاي به اشعار او از لحاظ وزن و قافيه و رديف و امثال آن خلاصه مي شود كه در انجمن هاي شاعران مطرح مي گردد و آنان در حد سرمشق شبانه آن را تلقي مي كنند و گاهي به صورتهاي مخمس و مسدّس و امثال آن سه يا چهار مصراع از خود مي سرايند و پس از آن بيتي از ابيات حافظ را چاشني شعر خود مي سازند و اغلب اين چاشني بر مصراعهاي ساخته شده آنها جلوه‌اي چشمگير دارد.

اداوارد براون در تاريخ ادبيات خود (تاريخ ادبيات جديد و معاصر ترجمه مرحوم رشيد ياسمي، صفحه 193) مي نويسد: «از جمله شعراي متأخّر، حافظ بود كه در چشم هموطنانش مقام ارجمند خود را بدون ذره اي نقصان حفظ نموده و حتي مشكوك است كه تا چه پايه سرمشق شعرا واقع شده است و اين كه شعرا كمتر از او تقليد كرده اند بيشتر به واسطه تقليد ناپذيري خود اوست و نبايد تصور كرد كه مثل جامي و عرفي و صائب كه شهرت و مقام پيشوائي ادبي خود را گم كرده و ديگر به دست نياوردند، سبك حافظ نيز در اين زمان متروك و بي مقدار گرديده،‌ بلكه كسي «قوّه جولان در عرصه پرواز او نبوده است.»

ادامه دارد

افشاگر1
Wednesday 27 July 2005, 06:28AM
ادامه از پست قبلي

علت اين است كه اصطلاحات ظريف و پُر مغز حافظ تنها با روح فلسفي و افكار عارفانه و بي مانند وي سازگار بوده است. لطف اين اصطلاحات بسته به معاني باطني است كه حافظ از آنها اراده كرده است و اگر كسي تصور كند كه بتوان آنها را صرفاً براي آرايش سخنان بي مغز و خالي از افكار و احساسات تازه به كار برد به خطا رفته است. استعمال اصطلاحات در صورتي كه به معني واقعي خود بليغ نباشد كاري جز تكرار و تقليد محض نيست.»
گوته در رسيده ترين دوره عمر خود عاشق حافظ شد و در قطعه اي از اشعارش چنين سروده:
حافظا! گيرم كه تمام عالم هم فرو ريزد، باز مي خواهم با تو، تنها با تو آزمايش نمايم، ما توانائيم و در رنج و شادماني همدرديم، و افتخار من آن است كه مانند تو نوش كنم و مانند تو دوست دارم.
مرحوم رشيد ياسمي در شماره (10) از سال دوم مجله مهر نوشته است: «شعراي هندي خواسته اند از اين صفت حافظ كه پرده محسوس بر نامحسوس افكندن و نيمرخ معني را از حاشيه صورت نشان دادن باشد تقليد كنند. اما به قدري راه افراط رفته اند كه پرده بر پرده و نقاب بر نقاب افتاده از اشعار آنان مثل معابد هند جز پرده هاي رنگين زرنگار كه بر ابواب رواقهاي تو در تو افكنده است چيزي به دست نمي آيد. به قول حافظ:
گشت بيمار كه چون چشم تو گرد و نرگس شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
يكي از علائم تأثير حافظ در ادبيات پس از او تقليد شعر از اوست در ذمّ رياكاران و سالوسيان. شعراي متأخر از دريچه چشم حافظ به اين دام گستران حقّه باز نگريسته، آبروي ايشان را برباد دادند، از اين جهت پس از حافظ در ديوان هر گوينده خوش ذوقي دقت شود همين معني مشهود است.
حاجي خليفه مؤلف كشف الظّنون در جلد سوم كتاب خود (ص 272، چاپ اروپا) مي گويد: دو تن از شعرا ديوان حافظ را به كمال تقليد كرده اند.
ادوارد براون مي گويد:«نمونه حافظ را در عصر جديد نمي توان يافت،‌ تاريخ معاصر براي جا دادن افكار عاليه خواجه بسيار كوچك است…»
1. يكي از شعراي روم موسوم به فضلي (متوفي 970) تمام قوافي و سجور ديوان حافظ را تتبّع كرده است.
2. ابوالفضل محمد بن ادريس الدّفري (متوفي 972) كتابي نظير ديوان حافظ با حفظ قوافي آن به نظم آورده است. كساني كه موضوعات ديوان خواجه را اقتباس كرده اند از حدّ و حصر افزونند.
در«جنگِ اسكندري» كه در موزه بريتانيا موجود است و در سالهاي 813 و 814 هجري يعني حدود 22 سال بعد از وفات حافظ به پايان رسيده است، صد و ده غزل از غزلهاي حافظ مندرج است. «جمال لنباني» كه زمان حيات خواجه را درك كرده است، غزل معروف حافظ را به مطلع:
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
به صورت مخمّس در آورده است و مي بينيم كه اين تقليدها از زمان خود حافظ شروع شده است. مرحوم ملك الشعراء بهار عقيده دارد كه جامي بزرگترين شاعر دوره تيموريان در غزل كاملاً به حافظ اقتضا كرده و از جهت لفظ به او نزديك شده ولي به هيچ وجه از جهت معني به او نرسيده است. مثلاً اين بيت حافظ را كه:
بشوي اوراق اگر همدرس مائي كه درس عشق در دفتر نباشد
را اين گونه بيان مي كند:
سرّ عشق از كتاب نتوان يافت ليس تلك الرّموز في الاوراق
و غزل اول ديوان حافظ را هم دو بار تقليد كرده است كه تكلف از هر دو ساطع است. و غزلِ به اين مطلع:
درين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است صراحي مي ناب و سفينه غزل است
را تقليد كرده و مصراعي دو از اين غزل را در غزل خود تضمين کرده است:
به غيرتي كه شد از خود تهي نمي بينيم
(درين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است)
حريف باده گ رو نديم نكته گزار
(صراحي مي ناب و سفينه غزل است)
و غزل معروف حافظ به مطلع:
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش
را تقليد و مصراع اول آن را در مقطع غزل خود تضمين كرده است:
تا كي كشم به صومعه حرمان ز بخت خويش خرّم كسي كه بُرد به ميخانه رخت خويش
و در مقطع گفته است:
جامي به شهر عشق مشو رهنمون ما
(ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش)
و در آثار جامي اگر كاملاً تجسّس شود ابيات زيادي در تقليد از اشعار و مضامين حافظ توان يافت.
گويند يكي از متشاعران به نزد جامي آمد و گفت تمام ديوان حافظ را جواب گفته ام و اين كار ديشب پايان يافت. جامي به او مي گويد، حافظ را كه جواب گفتي، جواب خدا را چه مي دهي!
امير عليشير نوائي (844-906) در اشعار خويش غزلهاي زيادي دارد كه از حافظ تقليد كرده است. من جمله غزل حافظ به مطلع:
صوفي از پرتومي راز نهاني دانست گوهر هر كس از لعل تواني دانست
را چنين تقليد كرده است: (توجه كنيد كه تخلص رو «فاني» است)
اي دل اسرار خدا سالكِ فاني دانست گر تو فاني شوي اين راز تواني دانست
و مقطع اين غزل چنين است:
فاني آن روز سوي دولت باقي ره بُرد كه فنا شيوگي عالم فاني دانست
و غزل اول ديوان حافظ را چنين تقليد كرده است:
رموز العشق كانت مشكلاً بالكأس حلّلها كه آن ياقوت محلولست نمايد حلّ مشكلها
و بسياري تقليدهاي ديگر.
امير بابر (نواده شاهرخ) در غزل گفته است:
گفتم «بيا چه چاره كنم «عم تو» گفت:
(اينجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست)
كه مصراع دوم از حافظ است.
و شعراي ديگر مانند: حيدري تبريزي، بابا فغاني، نظام قاري، صائب تبريزي، كليم كاشاني، عارف سِندي، هاتف اصفهاني، وصال شيرازي، كيوان اصفهاني، صفي عليشاه،‌ حاج ملا هادي سبزواري، قاآني،‌ يغماي جندقي، فروغي بسطامي،‌ اديب نيشابوري، اديب فراهاني،‌ عارف قزويني،‌ ايرج ميرزا، نسيم شمال، ملك الشعراء بهار، و رعدي آذرخش و غير از اين ها همه از مقلّدان حافظ اند.
ادباي ايران نيز پس از حافظ درباره‌ او سخنها گفته اند و در وصف و مدح او قطعات نظم و نثر فراواني عرضه داشته اند كه با محمد گلندام شروع مي شود و تا كنون ادامه دارد. حاج ملاهادي سبزواري فيلسوف دل آگاه در غزلي با مطلع :
هزاران آفرين بر جان حافظ همه غرقيم در احسان حافظ
حافظ را مدح و ستايش كرده است. پژمان بختياري مي گويد:
جامي گيسوي دلبر، شعر حافظ، طرفِ جوي اين بود آنچ از جهانيان در جهان خواهم گرفت
و مرحوم بديع الزّمان فروزانفر، استاد استادان زمان ما مي فرمايد: «خواجه حافظ از مفاخر ايران است و دقايق الفاظ و حقايق معاني و لطائف غزليات او بيش از آن است كه در حوصله عبارت گنجد و او به حقيقت در تحقيق معاني و پختگي و سلامت الفاظ و ذوف و شور و معنوي كه در هر يك از غزلياتش پيداست سرآمدِ شعرا مي باشد.»
وُثوق الدوله در غزلي در ستايش حافظ به مطلع آن كه در فهم حقيقت در جهان ممتاز بود خواجه شمس الدّين محمد حافظ شيراز بود اظهار ارادت خود را به حافظ به نحو شايسته اي بيان كرده است.
گويند شاعري دو بيت زير را سروده است كه:
در شعر سه تن پيمبرانند قولي است كه جملگي برآنند
هر چند كه لانبيّ بعدي فردوسي و انوري و سعدي
چون از او پرسيدند، پس حافظ كيست؟ گفت: او خداي شعر است.
درباره‌ حافظ خارجياني كه ترجمه اشعار حافظ را خوانده اند، با وجود آن كه در ترجمه اغلب ظرافتهاي شعر-مخصوصاً شعر حافظ- از ميان مي رود، اظهار نظرهاي عجيب و تعريف و تمجيدهاي شگفتي آوري كرده اند كه تأثير حافظ را در جهان شعر و ادب مي رساند.
شاهزاده خانم بي بِسكو (P. Bibesco) در سفرنامه «هشت بهشت» خود مي گويد: وقتي در باغ دلگشاي بهشت بودم به ميزبان خود گفتم: آن پرنده را برفراز نهالهاي گل سرخ باغ شما مي نگرم كه در ميان برگها همچون كيسه‌ كوچك خاكستري رنگ آويزان است، بلبل و گل سرخ، گلستان شما غزلي از حافظ است شادي حافظ به نشاط پرندگان شبيه است و لبان خندانش سخناني برمي آورد كه از دلِ لالگان تازه رخ مُعَل تر است…
شهرت حافظ از ترجمه‌ غزل حافظ در «دستور زبان فارسي» و كتاب اسقاري كه بيشتر آنها ترجمه از زبانهاي آسيايي است و هر دو از «جونز ايراني» است، به زودي در اروپا مشهور شد و قدرت شصت سال شهرت و محبوبيت بي نهايتي كسب كرد. هرمن بيكنل انگليسي در اواخر عمر در شيراز اقامت گزيد و مدتها رنج و زحمت كشيد تا توانست در تدوين و ترجمه‌ ديوان حافظ به زبان انگليسي موفق شود.
ادامه در پست بعدي

افشاگر1
Wednesday 27 July 2005, 06:29AM
ادامه از پست قبلي:
مترجمان ديگر انگليسي از قبيل ميسيز گرتر و دبِل استريت و ترجمان هاي آلماني و فرانسوي همه شيفتگان غزلهاي حافظ بوده اند و اروپا بلكه جهان را بدين وسيله مشتاق شعر او ساخته اند.
دايره المعارف بريتانيكا مي نويسد: حافظ در دنياي اسلام به سرعت در شعر اشتهار يافت، مسلمانان عراق و سوريه و تركيه و قفقاز و تركستان و افغانستان و هندوستان و حتي در ميان زرتشتيان و پيروان مذاهب هند ارادتي كامل به حافظ داشته و دارند.
در دايره المعارف اسلام آمده است كه حافظ در ادبيات اروپائي و در ديوان شرقي- غربيِ گوته كه به سال 1819 منتشر شده است نفوذ كرده است. گوته در سال 1813 ميلادي ديوان حافظ ترجمه (فن هامر) آلماني را به دست آورد و درباره او گفت: اشعار حافظ چنان تأثيري در من داشت كه كمي مانده بود كه در مقابل قوت معنوي آن اشعار خويشتن را ببازم و مجبور شدم من نيز با اشعار خود با اين شخص بزرگ مقابله نمايم تا مگر بدين وسيله بتوانم خودداري كنم و بيدل و ناتوان فرو نيفتم.
گوته در رسيده ترين دوره عمر خود عاشق حافظ شد و در قطعه اي از اشعارش چنين سروده:
حافظا! گيرم كه تمام عالم هم فرو ريزد، باز مي خواهم با تو، تنها با تو آزمايش نمايم، ما توانائيم و در رنج و شادماني همدرديم، و افتخار من آن است كه مانند تو نوش كنم و مانند تو دوست دارم.
سرويليام جونز انگليسي مي نويسد: «من با مطالعه اشعار حافظ به خواب مي روم و براي مطالعه‌ آن از خواب برمي خيزم، خوشبختانه هر چه حافظ را بيشتر مي خوانم زيبايي هاي تازه در اشعار او مي بينم و اشكال كار ما در اين است كه نمي توانيم آن همه ملامت و فصاحت غزلها و قصيده هاي حافظ را به قالب زبانهاي فرنگي درآوريم، آري اين كار بسيار بسيار مشكل به نظر مي رسد.»
در هند، پدرِ «را بيند رانات تاگور» را مردم ملقّب به لقب (حافظِ حافظ) كرده بودند، زيرا اغلب اشعار حافظ پروفسور تِدِسكو آمريكايي مي گويد: براي من مشكل است شاعري بزرگتر از حافظ تصور كنم، و به هر حال يكي از چند شاعر طراز اولِ عالم است.
نيچه فيلسوف آلماني درباره حافظ گفته است: اي حافظ، ميخانه اي كه تو ساخته اي از هر خانه اي بزرگتر است، همه جهانيان از عهده تا آخر نوشيدنِ شرابي كه تو تهيّه كرده اي برنمي آيند، مرغ سمندر مهمان تُست، تو همه چيزِ هستي، ميخانه هستي،‌شراب هستي،‌سمندر هستي، جاويدان در خود مي روي- جاويدان از خود بيرون مي آيي. مستيِ مستان از تست. براي چه شراب مي خواهي؟ براي چه شراب مي خواهي؟!
يوهان شير محقق آلماني نويسنده كتابِ «تالارِ گل ادبياتِ دنيا» درباره حافظ گفته است: زماني كه مغرب زمين هنوز گرفتار تعصي مذهبي بوده اند، مردی با كمال جرأت و تهورِ سرشار از لطف و ملاحت در بوستانهاي پرگل شيراز اسقاري مي خواند كه در خندان ترين صورت، عميق ترين افكار را شامل بودند…» هِرمان اِتِه در تاريخ ادبيات خود راجع به حافظ مي نويسد: «اول كسي كه غزل را از جهت صوات و معني به كاملترين پايه رسانيد شمس الدين محمد حافظ شيرازي است كه بزرگترين غزلسراي همه‌ زمانها بوده و خواهد بود. اين شاعر تصاوير و تشبيهات صوفيان را به منظور تزيين افكار و نظريات بشري، غنيمت شمردن تمتّعات محدود زندگاني و به نفع آزادگي يعني مبارزه با ريا و تظاهر به كار برده و براي رساندن روح بشر به بلندترين مرتبه‌ لياقت خود كوشش نموده است.»
پير لوتي (Pierre. Loti) نويسنده فرانسوي مي نويسد: «زمان نتوانسته است گوهر وجود حافظ را در زير خاكستر حوادث و تصاريف خويش پنهان نمايد، طوري كه اشعار شيوا و غزليات نغز زيباي او… نه تنها مايه‌ خط و لذّت اُدَبا و تعليم يافتگان ايراني است، بلكه مكاريان و چارپاداران نيز كه در موقع حركت قوافل كه به اشعار روح پرورِ وي ترنّم دارند، از آنها كسب خطّ و لذّت مي نمايند.»
جونز انگليسي معروف به جونز ايراني مي نويسد: «شباهت بسياري كه ميان غزلهاي حافظ و اشعار شعراي غزلسرايِ يونان است تعجب آور است، در حقيقت، بايد گفت كه ملاحت وگيرندگي و زنده دليِ «اناكرتون» و شيريني و ظرافت «سافو» همه در حافظ جمع است. حافظ محبوب ما مثل خدايان قديم يونان سزاوار طعام آسماني است، من هر روز از يافتن لطف و حسني تازه در اشعار او خوشوقت مي شوم.»
ادوارد براون مي گويد:«نمونه حافظ را در عصر جديد نمي توان يافت،‌ تاريخ معاصر براي جا دادن افكار عاليه خواجه بسيار كوچك است…»
هانري ماسه مي نويسد: «رأي عمومي ادبا و علماي فرانسه اين است كه خواجه حافظ يكي از استادان بزرگوار عالي شعر است، هم در ادبيات و هم در ادبيات تمام دنيا،‌ زيرا خواجه حافظ در فن غزلسرائي بي همتاست، ليكن ترجمه صحيح اشعار حافظ در زبان بيگانه خيلي مشكل است، بلكه ناممكن مي نمايد.
علما و متشرعين نيز كه به عمق اشعار حافظ رسيده اند نيز تحت تأثير اشعار او قرار گرفته اند و درباره‌ آنها نقل شده است يكي از آنها در قنوت نماز خود غزل حافظ مي خوانده است و از ديگري نقل شده است كه شنيدن غزلي از حافظ او را از خود بيخود كرده است.
تفأل از ديوان حافظ كه پس از تدوين اين ديوان در ميان ايرانيان مرسوم شد و تا به امروز ادامه دارد خود مبين آن است كه همه طبقات مردم ايران به حافظ و شعر او اعتقاد دارند، و همان گونه كه در خانه هر ايراني و گاه در كنار سجاده هر ايراني مسلمان هم قرآن هست و هم ديوان حافظ نشانه‌ آن است كه تفأل از ديوان حافظ را تليِ استخاره از قرآن مجيد مي شمارند.
زهي شاعري چنين كه همزبانان خود و بيگانگان و عارف و عامي و عالم و جاهل را مفتون خود ساخته است و به قول خود او «كه اگر چه غرق گناه است مي رود به بهشت».
منابع و مآخذ (علاوه بر آنچه در متن ذكر شده است)
ايرانشهر (مجله ماهانه) شماره 12 از سال چهارم «حافظ و گوته»
تاريخ عصر حافظ از دكتر قاسم غني
روز حافظ شيرين سخن از استاد مرحوم دكتر محمد معين (به عنوان مأخذ اصلي)
روزگار نو (مجله‌ ادبي و علمي چاپ لندن) جلد 4، شماره 1 مقاله دكتر اربري
شعر العجم شبي لقماني ترجمه‌ فخر داعي
مقدمه منسوب به محمد گلندام
نفحات الانس جامي