PDA

نمايش نسخه نهائي : داستانهايي كوتاه از نويسندگاني ناشناس


فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:35PM
نویسنده: فرانتس کافکا

برگردان: صادق هدایت
http://pakdelan.persiangig.com/Negareh/Kafka/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg

جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یکمردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمیتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بهفکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: .....

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:36PM
نویسنده: فرانتس کافکا


http://pakdelan.persiangig.com/Negareh/Kafka/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg



سحر بود و خیابانها پاكیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین كه ساعت برج را با ساعتم مقایسه كردم، دریافتم كه از آنچه فكر میكردم، دیرتر شده بود. باید شتاب میكردم، هراس این كشف، مرا در ادامه ی راهم نامطمئن میساخت، هنوز شهر را خوب نمیشناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیكی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم. تبسمی بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشانی میپرسی؟» گفتم: «بله. آخر نمیتوانم آنجا را بیابم.» پاسبان گفت:« دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشی بلند همچون كسانی كه میخواهند در تنهایی بخندند، از من روی گرداند.

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:37PM
نویسنده: جبران خلیل جبران




http://pakdelan.persiangig.com/Negareh/Jabran/Jabran_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟»

گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»


دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام.»


گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.



از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:37PM
نویسنده: فرانتس کافکا


http://pakdelan.persiangig.com/Negareh/Kafka/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg



پدربزرگم همیشه میگفت: «زندگی جور گیجکنندهای کوتاه است. به گذشته که نگاه میکنم، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه میآید که به زحمت میتوانم بفهمم، چهطور ممکن است، مرد جوانی - برای مثال میگویم - تصمیم بگیرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد، ولی نترسد که - گذشته از حوادث بین راه - مهلت همین زندگی معمولی خوش و خرم، بارها کوتاهتر از زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است.»

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:38PM
نویسنده: فرانتس کافکا


http://pakdelan.persiangig.com/Negareh/Kafka/Kafka_00_www.pakdelan.mihanblog.com.jpg

لاشخور به پاهایم نوك میزد. پوتینها و جورابهایم را پاره كرده بود و به خود پاهایم نوك میزد. یكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی چندبار در هوا پیرامونم چرخی میزد و به كارش ادامه میداد. مردی از كنارم گذشت، لحظهای به من نگریست و پرسید كه چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه كرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم، حتی كوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، میخواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت كامل پاهایم را فدا كردم. .....






..... حالا دیگر تكه دو پاره شدهاند.» مرد گفت: «شما زجر میكشید؛ با گلوله ای كار لاشخور تمام است.»

پرسیدم: «به همین سادگی؟ شما این لطف را در حق من میكنید؟» مرد گفت: « با كمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. میتوانید نیم ساعتی تحمل كنید؟» پاسخ دادم: «نمیدانم.» لحظهای از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش میكنم هر جور شده این كار را بكنید.» مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان گفتوگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههایی رد و بدل كنیم. میدیدم كه همه ی ماجرا را دریافته است؛ به هوا پرید، در دوردستها چرخی زد، در حالیكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس میكردم، دست شبیه او كه غرق در خون من بود، خونی كه همه ی پستیها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.





برگرفته از: دنیای سخن شماره 84

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:39PM
مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده
پیرمرد : معلومه که نه
چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ... آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم... و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد
یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:40PM
(http://www.it2net.org/forum/redirector.php?url=http%3A%2F%2Farmaghanjawanan.blogspot.com%2F2009%2F07%2Fblog-post_23.html)

شماره 49/سه شنبه 30 سرطان 1388/21 جولای 2009 صادق هدایت از آن زبدگان ادبیات فارسی-دری میباشد که داستان زندگی و مرگش را نسل کنونی و آیندگان از زوایا و جهات مختلف در نظر دارند. انسانی که در آتش ناراحتی های روحی میسوخت و با این حال اثر فنا ناپذیر و بی نظیری چون بوف کور را نوشت. در ذیل بخش هایی از نامه هایی را میخوانید که قبل از (19) حمل (1330) که هدایت رشته حیات خود را به دست خود قطع کند به سید محمد علی جمالزاده فرستاده بود؛ شاید از ورای این نامه ها بتوان به عوامل التهابات روحی و تشنجات درونی این نویسنده بی بدیل پی برد. در پایان آخرین عکس هدایت را می بینید که روی تخت به خواب ابدی رفته و با گاز به حیاتش پایان بخشیده است.
«...حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته می شوم و بیزارم و اعصابم خرد شده، مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می آورم و حوصلۀ همه چیز را از دست داده ام، نه می توانم دیگر تشویق شوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خودم را گول بزنم... نکبت و خستگی و بیزاری سر تا پایم را گرفته و دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصلۀ شکایت و چس ناله دارم و نه می توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خود کشی دارم.»
***
26 فبروری 51یا حق. دو سه ماه از مرخصی محدودی که داشتم نفله شد. اخیراً مسافرتی به هامبورگ کردم. بر خلاف انتظار خیلی خوش گذشت. ازینجا که خیری ندیدم بعلاوه اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامتم میکنند. این است که خیال دارم فرانسه را ترک بکنم و باقیمانده مرخصی را در لندن و یا سویس بگذرانم. از قراری که شنیده ام ویزای سویس برای شیعیان علی به اشکال تهیه میشود، لذا خیال مسافرت به لندن را دارم تا چه پیش بیاید. بهر حال از مهمان نوازی آن روز سرکار بسیار متشکرم و خواهشمندم از قولم سلام فراوان به خانم تان برسانید قربانت (امضاء).

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:43PM
سه مصاحبه با ژان پل سارتر درباره "شیطان و خدا"( بخش نخست )
از میان شیطان و خدا، انسان را انتخاب می کنم.





غرش تندر، هیابانگ تهدید آمیز آسمان و نور صاعقه ....، راهزن در تاس ریزی بازنده می شود و خود را وقف انجام اعمال نیک می کند. بعدها ما او را به عنوان راهب، بر بالین احتضار یک روسپی می یابیم و این در حالی است که او مصمم شده تا با مسئولیت خویش و با گرفتن نوعی مرض قانقاریا، تمامی گناهان آن روسپی را به گردن بگیرد.
سوال : و خداوند قانقاریا را بر او نازل می کند، و این همان چیزی است که معجزه نامیده می شود؟
سارتر: دقیقا، البته در نمایشنامه من چیزی از این دست وجود ندارد. در اصل، گوتز (goetz) –قهرمان من – در ابتدا کارهای شریرانه ای انجام می دهد و بعد بر اثر تاس ریختن، قاطعانه تصمیم می گیرد که خود را وقف اعمال نیک کند. اما در اصل، او (در تاس ریزی) تقلب کرده است: نه خدا، بلکه خود او بوده که آن انتخاب را به وجود آورده است. مشابها، وقتی در پایان او برای نجات یک زن، نوعی قانقاریا را از خداوند می طلبد، برای بار دوم تقلب می کند. تمام نمایشنامه، داستان معجزه ای است که هرگز به وقوع نمی پیوندد.
سوال : به خاطر این که گوتز تقلب می کند....
سارتر: گوتز تقلب می کند زیرا مسئله غیر واقعی است. حوادث این را به او نشان خواهد داد. صرف نظر از این که او کار خوبی انجام دهد و یا کاری بد، نتایج همواره یکسان است و مصایب مشابهی گریبانگیر او می شود. چرا؟ به خاطر این که در هر دو حالت، اعمالش به واسطه ارتباط او با خداوند است که تعیین می شوند نه از طریق روابط او با انسان ها در ابتدا او مرتکب اعمال خشونت آمیزی می شود تا از خدا سرپیچی کرده باشد، در نتیجه رعیت ها از چپاولگری او رنج می برند. بعدا او اعمال بدش را به خاطر اطاعت از خدا ترک می کند، اما او همچنان آنها (رعیتها) را با نپذیرفتن سازمان دهی کردن قیام شان، محکوم به بدبختی و فلاکت می کند. تا آنجایی که شخصا به او مربوط است، او مرتبا بخش انسانی خویش را به وسیله اطاعت از قوانین الهی نابود می کند. وقتی که انسان به خدا اعتقاد دارد موجود بسیار ضعیفی است، اگر قرار است که انسان دوباره از ویرانه های خویش به پا خیزد، باید خود را نابود کند. گوتز چون خوبی را انتخاب می کند، به سادگی از عهده تباهی خویش تا سرحد زوال پیری بر می آید.
سوال: زوال پیری؟ چه سرنوشت مایوس کننده ای....
سارتر: البته فقط تا سرحد زوال، برای این که یک صحنه پایانی نیز در کار است، ما دوباره به یک پایان مرگبار می رسیم و می فهمیم که خداوند به طور حتم انسان را کمتر از شیطان تباه می کند . پس به گوتز انتخابی اساسی تر داده می شود، او تصمیم می گیرد که : (خدا وجود ندارد.) ، این تغییر کیش گوتز است، تغییر کیش او به سوی انسانیت. با رهایی از قید اصول اخلاقی برآمده از مطلق ها، او اصول اخلاق تاریخی، انسانی و خاصی را کشف می کند. او قبلا خشونت را بدان خاطر دوست می داشت که از خدا سرپیچی کرده باشد. و سپس آن را ترک کرد تا خدا را خشنود سازد. اما حالا او می دانم که باید گاهی در برابر خشونت به پا خیزد و با دیگران به شکلی مسالمت آمیز رفتار کند. او با دوستانش هم پیمان شده و به شورش دهقانان می پیوندد. او از بین شیطان و خدا، انسان را انتخاب می کند.
سوال: پس شما برای اولین بار است که راه حلی را به ما ارائه می کنید. آیا این نوعی پیش درآمد بر رساله (اخلاق) شماست که قرار بود هشت سال پیش منتشر شود؟ یا بخش پایانی (راه های آزادی) است؟ و همچنین مساله عمل که در (دست های آلوده) مطرح می شود اما حل نمی گردد....
سارتر: بر خلاف آن چیزی که عموما تصور شده، من در دست های آلوده با (هوده رر) مبارز هم ذات پنداری می کنم تا با هوگو؛ هوگو یک جوان بورژوا و ایدئالیست است که ضرورت اعمال خاص را نمی داند. گوتز، هوگویی است که تغییر منش داده.
سوال: پس شخصیت های شما مایل به ابراز رویکردهای محتمل و مختلفی به واقعیت های اجتماعی هستند....
سارتر: کاملا همین طور است . اما لازم به ذکر است که این رویکردها به علت شرایط خاص قرن شانزدهم، از دیدگاه ما غامض و پیچیده هستند و من دقیقا تلاش کردم تا دو مرتبه آنها را بازسازی کنم. به ویژه این که هستی همه شخصیت ها در درون جوی مذهبی قرار دارد. راه گوتز، راهی است به سوی آزادی، زیرا که او را از خداوند روی برگردانده و به طرف الحاد می رود، زیرا که او از اصول اخلاقی انتزاعی، که بی زمان و مکان هستند، جدا شده و به سوی تعهد انضمامی پیش می رود. درکنار او شخصیت دیگری به نام (ناستی) وجود دارد که باید انقلابی باشد، اما از آنجایی که در قرن شانزدهم زندگی می کند، دارای بعد و جنبه ای مذهبی است و بنابراین خود را پیامبر می نامد، اگر او در دورانی دیگر می زیست ، می توانست بنیان گذار یک حزب سیاسی باشد.
موقعی که مسئله اصلاحات را بررسی می کردم، آنچه مرا تکان داد این بود که اساسا هیچ بدعتی، با شکل شورش اجتماعی سازگار نیست، بلکه آن بدعت ها تنها به صورت ایدئولوژی مناسب زمان خویش ابراز شده اند. کاتارها، آتا باپتیست ها ، لوتری ها و دیگران به شکلی تغییر ناپذیر ، گروه ستمدیدگانی هستند که در پی ابراز وجود خویش هستند اما این کار را به شکل مذهبی انجام می دهند، چرا که زمانه این طور اقتضا می کند.
سوال: بنابراین اگر گوتز و ناستی در زمان ما بودند آنگاه تضادمیان آنها مبدل به تضاد میان یک مبارز و یک ماجراجو می شد؟
سارتر: گوتر هرگز ماجراجویی نیست که به خاطر شکست اش مبدل به مبارز شود، بلکه او ماجراجویی است که با مبارز شدن، هم پیمان مرگ می شود.گوتز و ناستی عاقبت بر اثر شکست در دوئل با هم آشتی می کنند، آن مبارز، معنای ریسک کردن را درک می کند و در می یابد که ممکن است اشتباه کرده باشد، و این در حالی است که آن فرد ماجراجو نیز به این واقعیت پی می برد که درواقع آن چه که انجام می دهد به حفظ نظم قدیم می انجامد. شکست گوتز چیزی شبیه به آن نوع آنارشیسمی است که توسط مدرسان کلاسیک مطرح شده است. مثلا او مصمم می شود که زمین هایش را میان دهقانان تقسیم کند ولی این امر که ، صرفا عملی فردی است، با شکست مواجه می شود و کلا هیچ ربطی به موفقیت واقعی او ندارد. تنها راه حل ، راه حل جمعی است.
سوال: و به علاوه دوئل گوتز و ناستی...
سارتر: و در کنار آنها هاینریش، که کشیش است، وجود دارد. در حالی که نظر خوش بینانه نمایشنامه، کلا متوجه گوتز است، وجه تاریک تر این نگاه در هایتریش نمایان می شود. پدران ما به این باور تمایل داشتند که انسان می تواند نسبت به شرایط و موقعیت ها کاملا بی اعتنا باشد. امروزه ما می دانیم موقعیت هایی وجود دارند که یک فرد را تا اعماق وجودش فاسد می کنند. من یکی از این موقعیت ها را در نظر گرفتم. هاینتریش کشیش فقیری است که در قرن شانزدهم ، از سوی کلیسا در منطقه ای به مقام کشیشی انتخاب شده است؛ او تمام ایمان و وفاداری اش را وقف کلیسا کرده . اما در قرن شانزدهم و به دلیل موقعیت کلیسا در شهر ورمز، او بر سر دو راهی قرار می گیرد: اگر او طرف فقرا را بگیرد به کلیسا خیانت کرده و اگر طرف کلیسا را بگیرد به فقرا خیانت ورزیده است. کافی نیست بگوییم که در درون او کشمکش و تناقضی وجود دارد بلکه تناقض، خود اوست. مساله او کاملا غیرقابل حل است، زیرا که او تا مغز استخوان دچار سردرگمی است. او به خاطر وحشت خویش ، شرارت را انتخاب می کند. بعضی از موقعیت ها می توانند از روی اجبار باشند.
سوال: گفته شده که شما موقع خلق این شخصیت به ژنه فکر می کردید.
سارتر: ابدا این طور نیست. ژنه شبیه اولین دوره گوتز است، آنچه که در مورد ژنه بیش از هر چیز مرا تکان داده است اصول دقیق شرارتی است که بر وی مستولی گشته. گوتز هم همین طور است.
سوال: البته مسئله زنان هم وجود دارد....
سارتر: دو نفر از آنها هستند که چهره گوتز را دقیق تر مشخص می کنند. اول بدی او را وسپس خوبی اش را. زن دومی، هیلدا، سعی می کند با او رابطه ای انسانی برقرار کند اما موفق نمی شود. زیرا از آنجایی که گوتز تنها با خدا رابطه دارد، انسانیت را در درون خود از بین می برد. او به آن زن همان چیزی را می گوید که کلودل می گوید: (اگر مرا دوست داری، مرا زجر بده.)
2- مصاحبه دوم (هفتم ژوئن 1957)
سارتر: این نمایشنامه را می توان ضمیمه یا دنباله (دست های آلوده) به حساب آورد، اگر چه وقایع آن چهارصد سال قبل تر رخ می دهد. من می خواهم که شخصیتی درست مانند هوگو، آن جوان بورژوا در (دست های آلوده)، را نشان بدهم و به همان میزان تضادهایی را به وام بگیرم. در اینجا این گزاره با اصطلاحات نسبتا گسترده تری بیان می شود. قهرمان من ، گوتز حرامزاده ای است که پدر و مادرش، یکی روستایی و دیگری از اشراف است و او از هر دو طرف به یک اندازه طرد شده است. مسئله این است که او چگونه آنارشیسم راست گرایانه خویش را ترک می کند و در جنگ دهقانان شرکت می کند. وقتی گوتز، که به نوعی غارتگر و آنارشیست شیطان صفت است، فکر می کند که نابودگر بزرگی است، در واقع هیچ چیز را نابود نمی کند، اگر چه او زندگی انسان ها را نابود می کند اما در نابود کردن جامعه یا بنیان های جامعه شکست می خورد. هر کاری که انجام می دهد به نفع شاهزاه است و این مسئله او را عمیقا ناراحت و عصبانی می کند. در بخش دوم نیز، وقتی که سعی می کند فقط کارهای مطلقا خوب انجام دهد، باز هم این تصمیم بی معنا می شود. او زمین ها را به دهقانان واگذار می کند اما این زمین ها در نتیجه یک جنگ سراسری، که خود نتیجه این بذل و بخشش است، بازگردانده می شود. بنابراین او با انجام دادن کارهای کاملا خوب یا بد، فقط باعث نابودی زندگی انسان ها می شود. تمام نمایشنامه درباره روابط انسان با خداست، یا اگر مایلید رابطه انسان با مطلق.
سوال: آیا اگر شما یک نویسنده کاتولیک بودید احتمال داشت که این نمایشنامه را درباره گناه غرور بنویسید؟
سارتر: بله، با این تفاوت که از نظر من خدا همان غرور است. گوتز فکر می کند که قضاوت خداوند بر روی او متمرکز شده و طبیعت انسانی اش را از او گرفته است. روابط شما با خدا می تواند خوب یا بد باشد، ولی در هر صورت شما را از دیگر افراد بشر جدا می سازد، حتی اگر اصول اخلاقی شما ، عشق به بشریت باشد.

فریاد0261
Monday 22 February 2010, 09:59PM
سیاست (http://www.it2net.org/forum/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffa.wikiquote.org%2Fwiki%2F%25D8%25B3%25DB%258C%25D8%25A7%25D8%25B3%25D8%25AA) چیز گُهی است. کار من نیست. تو یک مملکت حسابی سیاست را میدهند دست متخصّص، نه دست من و امثال من. ولی ضمناً همهمان بچهٔ سیاستیم. با سیاست کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد. وقتی هم پایش بیفتد باید حقّش را گذاشت کف دستش. سارتر همین کار را کرد. با سلام و صلوات به آمریکا دعوتش کردند. اولاً یک ربع ساعت بهش در رادیو وقت دادند که حرف بزند. به جای اینکه راجع به ادبیات (http://www.it2net.org/forum/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffa.wikiquote.org%2Fw%2Findex.php%3Ftitle%3D%25D8%25A7%25D8%25AF%25D8%25A8%25DB%258C%25D8%25A7%25D8%25AA%26action%3Dedit%26redlink%3D1) و فلسفه (http://www.it2net.org/forum/redirector.php?url=http%3A%2F%2Ffa.wikiquote.org%2Fw%2Findex.php%3Ftitle%3D%25D9%2581%25D9%2584%25D8%25B3%25D9%2581%25D9%2587%26action%3Dedit%26redlink%3D1) صحبت بکند، پرید به وضع آمریکا. سیاهها، حقکشی، راسیسم.