زيتون
Tuesday 18 February 2003, 01:41PM
هر چند وقت يه بار شعرهايي از سهراب سپهري رو ميزنم اگه خواستين شمام بزنين يا تو اين سبك شعري بود بسم الله
صداي پاي آب
اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادة من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي «قد قامت» موج.
كعبه ام بر لب آب،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشني باغچه است.
اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف ساية دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.
ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته كوچة شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.
بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»
من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.
قاطري ديدم بارش «انشا»
اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.
عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشة آن پيدا بود:
كاكل پوپك،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچة تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطرة شط مي شست.
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچة زن.
بوي تنهايي در كوچة فصل.
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
چنگ خونين انار و دندان.
جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.
حملة كاشي مسجد به سجود.
حملة باد به معراج حباب صابون.
حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».
حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».
حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حملة واژه به فك شاعر.
فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچة خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست «دولت».
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
همة روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچة يونان مي رفت.
جغد در «باغ معلق» مي خواند.
باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.
صداي پاي آب
اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادة من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي «قد قامت» موج.
كعبه ام بر لب آب،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشني باغچه است.
اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف ساية دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.
ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته كوچة شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.
بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»
من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.
قاطري ديدم بارش «انشا»
اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.
عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشة آن پيدا بود:
كاكل پوپك،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچة تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطرة شط مي شست.
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچة زن.
بوي تنهايي در كوچة فصل.
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
چنگ خونين انار و دندان.
جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.
حملة كاشي مسجد به سجود.
حملة باد به معراج حباب صابون.
حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».
حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».
حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حملة واژه به فك شاعر.
فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچة خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست «دولت».
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
همة روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچة يونان مي رفت.
جغد در «باغ معلق» مي خواند.
باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.