PDA

نمايش نسخه نهائي : براي سهراب


زيتون
Tuesday 18 February 2003, 01:41PM
هر چند وقت يه بار شعرهايي از سهراب سپهري رو ميزنم اگه خواستين شمام بزنين يا تو اين سبك شعري بود بسم الله
صداي پاي آب



اهل كاشانم.

روزگارم بد نيست.

تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستاني، بهتر از آب روان.



و خدايي كه در اين نزديكي است:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.



من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجادة من.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.

من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،

پي «قد قامت» موج.



كعبه ام بر لب آب،

كعبه ام زير اقاقي هاست.

كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.



«حجرالاسود» من روشني باغچه است.



اهل كاشانم.

پيشه ام نقاشي است:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم

پرده ام بي جان است.

خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.



اهل كاشانم.

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».

نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.



پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،

مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.

پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟

من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟



پدرم نقاشي مي كرد.

تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.

خط خوبي هم داشت.



باغ ما در طرف ساية دانايي بود.

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،

باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.

باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.

ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.

آب بي فلسفه مي خوردم.

توت بي دانش مي چيدم.

تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.

تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.

گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.

شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.

فكر، بازي مي كرد.

زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.

زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،

يك بغل آزادي بود.

زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.



طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر.



من به مهماني دنيا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ايوان چراغاني دانش رفتم.

رفتم از پلة مذهب بالا.

تا ته كوچة شك،

تا هواي خنك استغنا،

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سكوت خواهش،

تا صداي پر تنهايي.



چيزها ديدم در روي زمين:

كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.

قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.

نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.

ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.



من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.



بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.

من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.

در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.



شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»



من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.

كاغذي ديدم، از جنس بهار.

موزه اي ديدم دور از سبزه،

مسجدي دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.



قاطري ديدم بارش «انشا»

اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.

عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».



من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.

من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.

من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)

من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.

و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشة آن پيدا بود:

كاكل پوپك،

خال هاي پر پروانه،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچة تنهايي.

خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.

و بلوغ خورشيد.

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.



پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.

پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.

پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ

و به ادراك رياضي حيات،

پله هايي كه به بام اشراق،

پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.



مادرم آن پايين

استكان ها را در خاطرة شط مي شست.



شهر پيدا بود:

رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.

سقف بي كفتر صدها اتوبوس.

گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.

در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.

پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.

كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.

و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.



بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.



چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.



عشق پيدا بود، موج پيدا بود.

برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.

كلمه پيدا بود.

آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حيات.

شرق اندوه نهاد بشري.

فصل ول گردي در كوچة زن.

بوي تنهايي در كوچة فصل.



دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.



سفر دانه به گل.

سفر پيچك اين خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاك.

ريزش تاك جوان از ديوار.

بارش شبنم روي پل خواب.

پرش شادي از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت كلام.



جنگ يك روزنه با خواهش نور.

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.

جنگ تنهايي با يك آواز.

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.

چنگ خونين انار و دندان.

جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.

جنگ طوطي و فصاحت با هم.

جنگ پيشاني با سردي مهر.



حملة كاشي مسجد به سجود.

حملة باد به معراج حباب صابون.

حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».

حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».

حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.

حملة واژه به فك شاعر.



فتح يك قرن به دست يك شعر.

فتح يك باغ به دست يك سار.

فتح يك كوچه به دست دو سلام.

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي

فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.



قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

قتل يك قصه سر كوچة خواب.

قتل يك غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل يك بيد به دست «دولت».

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.



همة روي زمين پيدا بود:

نظم در كوچة يونان مي رفت.

جغد در «باغ معلق» مي خواند.

باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.

روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.

سینا 555
Friday 28 February 2003, 09:48PM
سلام زيتون عزيز´


اومده بودم منم تاپيك سهراب بزنم ديدم يه همراه ديگه زده خوشحال شدم .اومدم حالا يكي ازشعرهاشو اينجا بنويسم ديدم تو همون شعرو نوشتي.تعجب كردم چطور سهراب شد نقطه وصل منوتو.

بهر حال بعدا با اشعاري ديگر خدمت ميرسم.
بايد سهراب ها را دريافت.

سینا 555
Thursday 6 March 2003, 08:24AM
دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

ادامه..............

سینا 555
Thursday 6 March 2003, 08:25AM
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد.

بهزاد
Friday 7 March 2003, 06:03PM
نقش

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخن هاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.
از ميان برده است طوفان نقش هايي را
كه بجا ماند از كف پايش.
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش.


آن شب
هيچكس از ره نمي آمد
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود
كوه: سنگين، سرگران، خونسرد
باد مي آمد، ولي خاموش
ابر پر مي زد، ولي آرام.
ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،
رعد غريد
كوه را لرزاند.
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد، روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.


امشب
باد و باران هر دو مي كوبند:
باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي رو فرو شويد
هر دو مي كوشند
مي خروشند
ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده برجا استوار، انگار با زنجير پولادين
سال ها آن را نفرسوده است.
كوشش هر چيز بيهوده است
كوه اگر بر خويشتن پيچد
سنگ برجا همچنان خونسرد مي ماند
و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند، در يك فرصت باريك
يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
در شبي تاريك

زيتون
Friday 7 March 2003, 09:10PM
نوشته شده بوسيله سينا 555
سلام زيتون عزيز´


اومده بودم منم تاپيك سهراب بزنم ديدم يه همراه ديگه زده خوشحال شدم .اومدم حالا يكي ازشعرهاشو اينجا بنويسم ديدم تو همون شعرو نوشتي.تعجب كردم چطور سهراب شد نقطه وصل منوتو.

بهر حال بعدا با اشعاري ديگر خدمت ميرسم.
بايد سهراب ها را دريافت.
:smile39::smile39::smile39:
سينا عزيز سلام
بخش مدتي مشكلات اجازه نداد خدمت شما و دوستان باشم
ممنون از لطفت
بله من و تو و ما ها نقطه هاي وصل بسياري داريم كه ميتوان گردش دست به دست هم داد و براي نابودي مشكلات و پيروزي خاك و دين به كار برد
بر قرار باشيد

سینا 555
Saturday 8 March 2003, 11:50AM
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.

زيتون
Thursday 13 March 2003, 12:49AM
صداي ديدار


با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود.
ميوه ها آواز مي خواندند.
ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.
در طبق ها ، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح
جاودان مي ديد.
اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود.
گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد.
هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد.
بينش هم شهريان ، افسوس،
بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد:
ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟
- ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟
- گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.
- امتحان كردم اناري را
انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.
- به چه شد ، آخر خوراك ظهر ...
- .....

ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت.

بهزاد
Thursday 13 March 2003, 04:42PM
دود ميخيزد ز خلوتگاه من
كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم به آب
ليك از ژرفاي دريا بيخبر

بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه ميسوزم از اين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها
صبح مي خندد به راه شهر من
دود ميخيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

سینا 555
Sunday 23 March 2003, 12:48AM
در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد.
بياييد از سايه - روشن برويم.
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم.
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.
خود روي دلهره پرپر كنيم.
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.
دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم.
برخيزيم ، و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم.
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.
و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم.
آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم.
قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم.
و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم.
و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم.
و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم.
برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.
ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم.
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم.
پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد.
بياييد از شوره زار خوب و بد برويم.
چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم.
برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم.

بهزاد
Sunday 23 March 2003, 07:37PM
در نفهته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد
و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است
درخشش ميوه! درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت
و من، شاخه نزديك
از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم
رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو، شاخه نزديك

Mary56
Saturday 26 April 2003, 01:07PM
درود به روان پاك سهراب

دشت هايي چه فراخ !
كوه هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي ، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد ،
پي نوري ، ريگي،لبخندي.

پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود ، كه صدايم ميزد.

پاي ني زاري ماندم ، باد مي آمد ،گوش دادم :
چه كسي با من ، حرف مي زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سر راه ،
بعد جاليز خيار ، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه ها را كندم ، و نشستم ، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي ، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ ، مي چرد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك ،
كودكان احساس ! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند.